پادشاه تند خو و ناشکیب و نابخرد، کشور را بر باد می دهد ، همان گونه که محمد خوارزمشاه با نابخردی ها و زشتکاری های خود زمینۀ یورش مغولان به ایران را فراهم ساخت،.. یا همان گونه که شکستعلی شاه قاجار( که به ناروا او را فتحعلی شاه نام دادند) با پیروی دبنگانه از آخوندهای ایران سوز، به جنگ با روسیه رفت و در کوتاه زمانی باور نکردنی، بخش های بسیار فراخدامن از ایران را برابر دو پیمان نامه ترکمانچای و گلستان به روس ها وا گذاشت، یا همان گونه که خمینی و خامنه یی در پایگاه فرمان روایی ایران نشستند و نه تنها خون سدها هزار تن از زنان و مردان ایران را بر خاک ریختند، ونکه آب و خاک و گیاه و جانور ایران را هم آسیب های بسیار سنگین و بازنهش ناپذیر زدند، دریاچۀ مازندران را به روس ها بخشیدند و آن چنان تباهی در ایران اهورایی به بار آوردند که در همیشۀ تاریخ ایران هرگز پیشینه نداشته است.
خردمند پیران بیامد چو باد
کسی کِش خرد بُد، دلش گشت شاد
خردمندان توران زمین با دیدن پیران دل شاد شدند که پیران لُگام افراسیاب خرد باخته را خواهد کشید و پروانه نخواهد داد که فرنگیس بدست دژخیمان پدرش کشته شود!..
چو چشم گرامی به پیران رسید
شد از آب دیده رُخش ناپدید
گرامی در اینجا برنامی است برای فرنگیس
بدو گفت:« با من چه بَد ساختی
چرا زنده در آتش انداختی؟»
ز اسپ اندر افتاد پیران به خاک
همه جامهٔ پهلُوی کرد چاک
پهلوی در اینجا همان پهلُوانی است نه زبان پهلوی
ببوسید پای و سر او به مهر
روانش پُر آتش، پُر از آب چهر
بفرمـــــــــــــــــــــود روزبانانِ در
زمانی ز فرمان بتابند سر
«روزبانانِ در»: دُژخیمان دربار
بیامد دمان پیش افراسیاب
دل از درد خسته دو دیده پُر آب
بدو گفت:« شاها انوشه بُدی
همیشه ز تو دور دست بدی
چه آمد ز بَد بر تو ای نیک خوی؟
که آوردَت این روز بَد را به روی؟
چرا بر دلت چیره شد خیره دیو
ببُرد از دلت شرم گیهان خدیو؟
بکُشتی سیاوَخش را بی گناه
به خاک اندر انداختی نام و جاه
به ایران رَسد زین بدی آگهی
بر آشوبد این روزگار بهی
بَسا پهلوانان کز ایران زمین
که با لشکر آیند پُر درد و کین
جهان آرمیده ز دست بدی
شده آشکارا رهِ ایــــــــــــــــزدی
فریبنده دیوی ز دوزخ بجَست
بیامد دل شاه توران بخَست
شگفت انگیز است این سخن، ما راستنیگی این سخن را در روزگار خود دیدیم، فریبنده دیوی بنام سید روح
الله خمینی ز دوزخ بجَست، به یارمندی فرزندان سلم که همین سیاست کاران انگلیس و فرانسه بودند بیامد و نه تنها دل ما مردم ایران را بِخَست، ونکه آتش به خرمن هستی ما زد. شگفت نامه یی است این شاهنامه.
بر آن اهرمن نیز نفرین سزد
که پیچید رایت سوی راهِ بد
پشیمان شوی زین به روز دراز
بپیچی زمانی به گُرم و گداز
«گُرم [گُ]»: غم و اندوه، و گداز. سوز و درد
ندانم که این گفتنِ بد ز کیست
اُ زین آفریننده را رای چیست
کنون زو گذشتی به فرزندِ خویش
رسیدی به آزار پیوند خویش
چو دیوانه از جای برخاستی
چنین روز بد را بیاراستی
نخواهد همانا فریگیس بخت
نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت
به فرزند با کودکی در نهان
درفشی مکن خویشتن در جهان
«در فشی مکن خویشتن در جهان»: نام خود را به بدی بر سر زبان ها میانداز، این بالاترین گامۀ نا جوان مردی است که داماد بی گناه خود را کشتی، اکنون می خواهی دختر خودت را هم بکُشی!..
که تا زندهیی بر تو نفرین بُوَد
پس از زندگی دوزخ آیین بود
اگر شاه روشن کند جانِ من
فرستد وِرا سوی ایوانِ من
ار ایدون که اندیشه زین کودک است
همانا که این درد و رنج اندک است
بمان تا جدا گردد از کالبَد
به پیش تو آرَم، بدو ساز بد»
اگر نگران این بچۀ زاده نشده هستی که کین پدر از تو بستاند ، همین که زاده شد من او را به نزد تو خواهم آورد تا هرچه می خواهی با او بکن، ولی دست به خون دخترت میالای
بدو گفت:« زین سان که گفتی بساز
مرا کردی از خون او بینیاز»
سپه دار پیران بدان شاد گشت
از اندیشه و درد آزاد گشت
بیامد به درگاه و او را ببُرد
بسی زشت بر روزبانان شمُرد
بیآزار بُردَش به شهر خُتن
خروشان همه درگه و انجمن
چو آمد به ایوان، به گلشهر گفت
که:« این خوب رُخ را بباید نهفت
بدان، تا از او شاه گردد جدا
پس آن گه بسازم یکی کیمیا
«کیمیا» در اینجا به چَم چاره اندیشی و پیدا کردن راه برون رقت از یک دام چالۀ سیه روزگاری است .
همی باش پیشش پرستار وار
ببین تا چه بازی کند روزگار،
بر آن نیز بگذشت یک چند روز
گران شد ز کودک فرنگیس گیتی فروز
داستان سیاوش در اینجا به پایان می رسد. اگر زندگی بر جای باشد و روزگار توان کار کردن از این سرباز پیر نستاند، خواهم کوشید که داستان کی خسرو را نیز با همین شیوه پی بگیرم.
با امید این که جوان دانش پژوه میهنم، کار بررسی و کندو کاو در شاهنامه را یکی از بایسته تیرن خویشکاری های خود بشمارند و آیندۀ میهن را با شناختی ژرف از فرهنگ ورجاوند بنیاد نیاکان پایه ریزی کنند.
پاینده ایران – هومر آبرامیان