نگاهی نو به شاهنامۀ فردوسی
« پیشگفتار»
با درود و آفرین به روان و فرَوَهَر اشو زرتُشت وَرجاوَند، اَبَر اندیشمَندی که نُخُستین سنگِ کاخِ اندیشه را پی گذاشت و مردمان را به نیک اندیشیدن، نیکو سُخَن گفتن، و کرد و کار نیک بر انگیخت تا با کار و کوشش در پرتو خِرَد و اندیشۀ نیک دستیاران خدا در کار آفرینش جهان باشند، و زمین را جشن گاهی بسازند برای خود و برای آب و خاک و گیاه و جانور، و برای همۀ دیگر باشندگان روی آن.
با درود و آفرین به روان و فرَوَهَر کورش بزرگ، اَبَر شهریاری که در دل تاریکی های زمان، چُنان خورشیدی درخشیدَن گرفت و در پرتو اندیشه های جهان آرای خود پویش تاریخ را از زشتی به زیبایی دگرگون کرد.
با درود و آفرین به روان و فرَوَهَر فردوسی بزرگ، اَبَر سخن سرایی که در گرماگرم تاراج ضحاک و افراسیابهای روزگار خود یک تنه به پاخاست، و با سرودن نام ور نامۀ خود، سرود سر بلندی مردم ایران را سرود و به دست ما سپرد تا در هر گامه یی از تاریخ و در هر کُجای این جهانِ فراخ دامن که هستیم به خود ببالیم که ایرانی هستیم.
دریغا و دردا که این گرامی نامه ( که شاهِ نامه های جهان است) در همبودگاه ایرانیان، ارج شایستۀ خود را آن چُنان که بایسته بود پیدا نکرد، شاید انگیزۀ این بی انگاری به شاهنامه را بتوان در دور افتادن ما ایرانیان از سرچشمه های فرهنگ و هستی شناسی نیاکان بر شمرد.
ما مردم ایران، کودکانی را می مانیم که در کاخ پادشاهی ی شهریاری بزرگ زندگی می کردیم، خوارک ها و نوشاک های شاهانه می خوردیم و می نوشیدیم، پوشاک های شاهانه به تن می کردیم و از بهترین گرامیداشت از سوی پیرامونیان برخوردار بودیم... روزی گروهی دزد بیابانی، از خواب نا به هنگام نگهبانان سود جُستند، به کاخ شهریاری پدر یورش آوَردَند، پدر را در برابر چشمان ما کُشتند، یکی در پی دیگری با مادر و خواهرانمان تن آمیزی کردند و ما را که کودکان بودیم با خود به بیابان ها و ریگ زارهای گرم خود بُردند، نام هایمان را دگرگون کردند، و گاه برای خوار شمُردن مان، نام هایی مانند: غلام- غلامحسن - غلامحسین - غلامعلی - غلام عباس بر ما گذاشتند، ما را وا داشتند که روزانه پنج بار در پنج گاه روز، زانو سایشان شویم و پیشانی بر خاکشان بساییم و نیم خورده های زهر آلودشان را همراه با پَسابِ شُتُران شان بخوریم!..»
«... تازیان به تیسفون در آمدند و غارت و کُشتن پیش گرفتند.. بدین گونه بود که تیسفون با کاخهای شاهنشاهی و گنج های گران بهای چهارسد سالۀ خاندان ساسانی به دست عربان افتاد و کسانی که نَمَک را از کافور نمی شناختند و توفیر بهای سیم و زر را نمی دانستند، از آن قصر های افسانه آمیز جز ویرانی هیچ بر جای ننهادند. نوشته اند که از آنجا فرش بزرگی به مدینه آوردند که از بزرگی جایی
نبود که آنرا بتوان افکند . پاره پاره اش کردند و بر سران قوم بخش نمودند، پاره یی از آنرا بعد ها بیست هزار درم فروختند ( این پاره بهره علی شد و شیر مردان خدا!.. آن را به بیست هزار دِرَم فروخت).
«....فاتحان(شما بخوانید همان دزدان بیابانی) گریختکان را پی گرفتند، کُشتار بی شمار و تاراج گیری به اندازه یی بود که تنها سیسد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند. شست هزار تن از آنان به همراه نُهسد بار شُتُری زر و سیم بابت خُمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند، با زنان در بند به نوبت هم خوابه شدند و فرزندان پدر ناشناختۀ بسیار بر جای نهادند، هنگامی که این خبر به گوش عُمَر رسید دست ها را به هم کوفت و گفت: از این بچه های پدر ناشناخته به خدا پناه می برم» (عبدالحسین زرین کوب- دو قرن سکوت)
«... آنچه از تامل در تاریخ بر می آید این است که عربان هم از آغاز حال شاید برای آن که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند و آن را چون حربۀ تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند، در صدد بر آمدند زبان ها و لَهجِه های رایج در ایران را از میان ببرَند. آخر این بیم هم بود که همین زبان ها خلقی را بر آن ها بشوراند و مُلک و حکومت را در بلاد دور افتاده ایران به خطر اندازد. به همین سبب هر جا که در شهرهای ایران به خط و زبان و کتاب و کتاب خانه بر خوردند با آنها سخت به مخالفت بر خاستند... نوشته اند که وقتی قتیبة بن مُسلم باهلی بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دَمِ تیغ بی دریغ در امان نمی گذاشت و هیربدان[دانشمندان] قوم را یک سر هلاک نمود و کتاب هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که مردم رفته رفته اُمی ماندند و از خط و کتاب بی بهره گشتند و اخبار[شما بخوانید تاریخ] آنها فراموش شد و از میان برفت! این واقعه نشان می دهد که اعراب زبان و خط مردم ایران را به مثابه حَربه یی تلقی می کرده اند که اگر در دست مغلوبی باشد ممکن است بدان با غالب در آویزد و به ستیزه و پیکار بر خیزد . از این رو شگفت نیست که در همه شهرها برای از میان بُرَدن زبان و خط و فرهنگ ایران به جدّ کوششی کرده باشند. شاید بهانۀ دیگری که عرب برای مبارزه با زبان و خط ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قران می شمرد!.. بدین گونه شک نیست که در هجوم تازیان بسیاری از کتاب ها و کتاب خانۀ ایران دست خوش آسیب فنا گشته است . این دعوی را از تاریخ ها می توان حُجت آورد و قرائن بسیار نیز از خارج آن را تایید می کنند. با این همه بعضی از اهل تحقیق در این باب تردید دارند!.. این تردید چه لازم است؟!. برای عرب که جز با کلام الله هیچ سخن را قدر نمی دانست کتاب هایی که از آن مجوس بود و البته نزد وی دست کم مایه ضلال بود چه فایده داشت که به حفظ آنها عنایت کند؟!. در آیین مسلمانان آن روزگار آشنایی با خط و کتابت بسیار نادر بود و پیداست که چنین قومی تا چه حد می توانست به کتاب و کتاب خانه علاقه داشته باشد. تمام شواهد نشان می دهند که عرب از کتاب هایی نظیر آنچه امروز از ادَبِ پهلوی باقی مانده است فایده یی نمی بُرده است. در این صورت جای شک نیست که در آن گونه کتاب ها به دیدۀ حُرمَت و تکریم نمی دیده است... باری از همه قرائن پیداست که در حمله عرب بسیاری از کتاب های ایرانیان از میان رفته
است.» ( عبدالحسین زرین کوب – دو قرن سکوت رویه های 113 تا 115)
کار فروپویی و فروتر نشینی ما ایرانیان اندک اندک به جایی رسید که در پی فراگفتِ دُزدانِ بیابانی، باوَرمان شد، که پدرِ ما، آن شهریار بزرگ، مرد بی دانش و ستم پیشه یی بوده که جز ویران سازی جهان کاری نمی کرده است!.. اگر این دزدان بیابانی به یاری ما نمی آمدند و ما را از دست آن پادشاه ستم پیشه رهایی نمی بخشیدند، ما رو به تباهی ونا بودی می رفتیم!..
علی شریعتی در رویه ها ی 417 و 434 نوشتار شرم آوری زیر نام « علی و حیات بارورش پس از مرگ» نوشت: « وجود فساد و تبعیض های طبقاتی در جامعه و نفرت مردم از رژیم ساسانی و روحانیون زرتشتی باعث شد تا ایرانیان اسلام را با آغوش باز بپذیرند!.. به طوری که ایرانی بعد از برخورد با اسلام اولیه احساس کرد که دین اسلام همان گمشده یی است که به دنبالش می گشته است، برای همین مذهب خودش را ول کرد، ملیت خودش را ول کرد، سُنت های خودش را ول کرد، و به طرف اسلام شتافت...».
عزیز الله عطاردی در نوشتار ایران ستیزانه یی زیر نام«خدمات ايرانيان به اسلام از كی شروع شد» نوشت:
« علاقۀ ايرانيان به دين مقدس اسلام از همان آغاز ظهور اين دين مقدس شروع شد. قبل از اين كه شريعت مقدس اسلام توسط مجاهدين مسلمان به اين سرزمين بيايد، ايرانيان مقيم يمن به آیين اسلام گرويدند و با ميل و رغبت به احكام قرآن تسليم شدند و از جان و دل در ترو يج شريعت اسلام كوشش نمودند و حتی در راه اسلام و مبارزه با معاندين نبی اكرم جان سپردند...».
در دسامبر سال 2000 و ژانویۀ سال 2001 رادیو فرانسه در دو برنامۀ پیاپی با دو تن از استادان ایران ستیز ایرانی به نام های «دکتر معزی» و «دکتر دباشی» در بارۀ چگونگی اسلام پذیری ایرانیان به گفتگو نشست، چکیده سخنان این دو استاد پُشت به میهن کردۀ دشمنیار این بود که: « تازیان در پذیراندن اسلام به ایرانیان هرگز دست به شمشیر نبردند و کتاب خانه یی را به آتش نکشیدند !.»
« همکار او دکتر محمد علی معزی» در همان برنامه گفت: «.. مسلمان شدن ایرانیان چندان از روی ترس و اجبار نبود. ایرانیان با میل باطنی خود به (معنویت اسلام!.. ) صادقانه روی آوردند، گروهی هم برای این که جزیه ندهند مسلمان شدند!..».
دکتر دباشی در گفتگوی دیگری که در شب هشتم بهمن ماه 1379 کوچی برابر با بیست و هفتم ژانویه 2001 زایشی، از رادیو فرانسه پخش گردید گفت: « ... امکان نداشته است که اعراب حتی یک برگ کاغذ را از بین برده باشند تا چه رسد به کتاب ؟!. و ادامه دادند : این کار بسیار بیهوده ای است که بجای واژه های عربی کلمات فارسی می گذارند.. آتش زدن کتابخانۀ اسکندریه هم حرف چرتی است!.».
آیت الله مرتضی مطهری در نبیگی زیر نام « خدمات متقابل اسلام و ایران» می نویسد: «... اكنون می
خواهيم ببينيم آيا اسلام در ايران پذيرش ملی داشته است يا خير؟ به عبارت ديگر آيا پيشرفت
اسلام در ايران به خاطر محتوای عالی و انسانی و جهانی آن بوده است!.. و ايرانيان آن را انتخاب
كردهاند، يا همان طور كه برخی اظهار میدارند آيين مزبور را بر خلاف تمايلات مردم ايران به آنان تحميل كردهاند؟ در اواخر دوره خلافت ابی بكر و تمام دوران خلافت عمر در اثر جنگ هايی كه ميان دولت ايران و مسلمانان پديد آمد تقريبا تمام مملكت ايران به دست مسلمانان افتاد ومليون ها نفر ايرانی كه در اين سرزمين به سر می بردند از نزديك با مسلمانان تماس گرفتند و گروه گروه دين اسلام را پذيرفتند.. اسلام برای ایران و ایرانی در حکم غذای مطبوعی بود که به حلق گرسنه ای فرو رود یا آب گوارایی که بکام تشنه ای ریخته شود..». .
در بارۀ زبان های ایرانی هم در همان جا نوشت:
« همه سخنان پیرامون کتاب سوزی ها و کوشش تازیان برای اینکه مردم ایران زبان خود را ترک کنند وهم و خیال و غرض و مرض است!.. زیبایی و جاذبه لفظی و معنوی قران و تعلیمات جهان وطنی آن دست به دست هم داد که همه مسلمانان این تحفه آسمانی!.. را با این همه لطف، از آن خود بدانند و مجذوب زبان قران گردند و زبان اصلی خویش را به طاق فراموشی بسپارند!.. منحصر به ایرانیان نبود که زبان قدیم خویش را پس از آشنایی با نغمه آسمانی قران فراموش کردند، همه ملل گرونده به اسلام چنین شدند!.. مگر کسی ایرانیان را مجبور کرده بود که به زبان عربی شاهکار خلق کنند؟!. آیا این عیب است بر ایرانیان که پس از آشنایی با زبانی که اعجاز الهی را در آن یافتند و آن را متعلق به هیچ قومی نمی دانستند و آن را زبان یک کتاب می دانستند به آن گرویدند و آن را تقویت کردند و پس از دو سه قرن از آمیختن لغات و معانی آن با زبان قدیم ایرانی، زبان شیرین و لطیف امروز فارسی را ساختند؟ .» .
زنده یاد علی دشتی در بخش پایانی «بیست و سال» با اندوه بسیار به فرومایگی برخی از ایرانیان اشاره کرده و می نویسد:
« ... برخی از ایرانیان در مقام نزدیک شُدَنِ به قوم فاتح بر آمدند و از در اطاعت و خدمت وارد شدند، هوش و فکر و معلومات خود را در اختیار ارباب جدید خود گذاشتند، زبان آن ها را آموختند و آداب آن ها را فرا گرفتند، لغات قوم فاتح را تدوین و صرف نحو آن را دُرُست کردند و برای این که فاتحان آنان را به بازی بگیرند از هیچ گونه اظهار انقیاد و فروتنی خود داری نکردند. در مسلمانی از خود عرب ها پیشی گرفتند و حتی در مقام تحقیر دین و عادات گذشتۀ خود بر آمدند و به همان نسبت در بالا بردن شأن عرب ها و بزرگان عرب تلاش کردند و اصل شَرَف و جوان مردی و مایۀ سیادت و بزرگواری را همه در عرب یافتند، هر شعر بدوی و هر مثل جاهلانه و هر جملۀ بی سر و ته اعراب جاهلیت نمونه حِکمَت و چکیدۀ معرفت و اصل زندگانی شناخته گردید!.. به این که مولای فلان قبیله و کاسه لیس سفره فلان امیر باشند اکتفا کردند. افتخار می کردند که عرب دخترشان را بگیرد و مباهات می کردند که نام عربی بر خود بگذارند! . فکر و معرفت آنان در فقه و حدیث و کلام و ادب عرب به کار افتاد و هفتاد در سد معارف اسلامی را ببار آورد. در بادی امر از ترس مسلمان شدند ولی پس از دو سه نسل در مسلمانی از خودِ عرب ها نیز پیشی گرفتند!.. برای این که حاکم و امیر شوند نخست بندۀ فرمان بردار امرای عرب شدند تا از آن خوان یغما نصیبی ببرند، ولی رفته رفته امر برخود آنها نیز مُشتَبه شد به
طوری که در قرن سوم و چهارم، ایرانی دیگر خود را صفر، و حجاز را منشاء تمام انعام خداوندی تصور می کرد . (علی دشتی – بیست و سه سال – رویه 335)
در گیرودار این گونه خود زنی های بد سرانجامِ ایرانیان از یک سو، تاخت و تاز تُرکان غزنوی و فرمان روایی ایران ستیزانۀ خلفای عرب از سوی دیگر که همۀ ارزش های فرهنگ ایرانشهری رو به فراموشی و نابودی می رفت، بزرگ مردی فرزانه به نام فردوسی بزرگ، از سرزمین فرهنگ خیز خراسان به پاخاست و با زبان شیرین و شکرین پارسی زبان و فرهنگ، و شناسۀ ایرانی را جانی دو باره بخشید.
شاهنامۀ فردوسی چراغ پر فروغی است فرا راه ما ایرانیان تا در این بیابان تاریک و بی آب و گیاهِ گم گشتگی راه خانۀ پدر را پیدا کنیم و با شناخت بیخ و بُن فرهنگ ایران یک بار دیگر خود را به این گونه ارزش های
شادی بخش و پیش برندۀ جهان بیاراییم.
نگاهی به زندگی نامۀ فردوسی
ای کاش می توانستیم این گرامی ترن مرد در ادبسار پارسی را «پردیسی» بنامیم، نه فردوسی، ولی چه می شود کرد که این نام جا افتاده و نمی توان دگرگونش کرد.
در بارۀ زندگی فردوسی آگاهی بسنده در دست نیست، گِرداگِردِ او نیز مانند هر یک از دیگر بزرگان سرزمین ما افسانه های بسیار در هم تنیده اند، تنها بُن مایۀ شایان پذیرش، خود شاهنامه است که از لابلای آن می توان به گوشه هایی از زندگی این مردِ بزرگ پی برد.
آنچه که دانسته می شود این است که فردوسی پیرامون سال های ۳۲۹ تا ۳۳۰ کوچی (۹۴۱ تا ۹۴۲ زایشی) در بخش تابران توس خراسان چَشم به جهان گشود، خانواده اش از بزرگ زادگان و دهگان بودند، بیش از دو سوم زندگانی خود را در آسایش و دارندگی و کدیوری گذراند، ولی پرداختن به شاهنامه و بریدن از همۀ دیگر کارهایی که برای گذران زندگی بایسته بود، اندک اندک توان مالی او رو به کاستی گذاشت و در روزگار کُهن سالگی دچار فشار و تنگ دستی بسیار آزار دهنده شد. در سرآغاز داستان رستم و اسفندیار به سادگی از این روزگار تنگ دستی و بی بهرگی از زندگی یاد می کند:
کنون خورد باید مَی خوشگُوار
که مَی بویِ مُشک آید از جوی بار
هوا پُر خروش و زمین پُر ز جوش
خُنُک آن که دل، شاد دارد به نوش
دِرَم دارد و نان و جامِ نَبید
سر گوسپندی توانَد برید
مرا نیست، فرخ مَر آن را که هست
ببخشایْ بر مردم تنگ دست
پسری داشت که در سی و هفت سالگی زمانی که فردوسی 67 ساله بود چشم از جهان فرو بست، و پدر را در غمی جان کاه فرو نشاند. در پادشاهی خسروپرویز می گوید :
مرا سال بگذشت بر شست و پنج
نه نيكو بُوَد گر بیازم به گنج
مگر بهـــــــره بر گيرم از پند خويش
بر انديشم از مرگ فرزندِ خويش
مرا بود پَستا، برفت آن جوان
ز دَردَش منم چون تنی بى روان
«پَستا»: نوبت
شتابــــــــــــــــم همى تا مگر يابمَش
چو يابم،به پيغارِه بشتابمش
«پیغارِه»: سرزنش
كه پَستا مـــــــــــــــــــرا بود، بى كامِ من
چرا رفتى و بردى آرام من؟
ز بدها تو بودى مرا دست گير
چرا چاره جُستى ز همراهِ پير؟
مگـــــــــــر همرَهان جوان يافتى
كه از پيش من تيز بشتافتى؟
جوان را چو شد سال بر سى و هفت
نه بر آرزو يافت گيتى، برَفت
همى بود همواره با من دُرُشت
برآشفت و يَك باره بنمود پُشت
بِرَفت و غَم و رنجَش ايدر بماند
دل و ديدۀ من به خون درنشاند
كنون او سوى روشنايى رَسيد
پدر را همى جاى خواهد گزيد
بر آمد چنين روزگار دراز
كزان هم رهان كس نگشتند باز
همانا مرا چَشم دارد همى
ز دير آمدن خَشم دارد همى
وِ را سال سى بُد، مرا شست و هفت
نپرسيد ازين پير و تنها برفت
وى اندر شتاب و من اندر دِرَنگ
ز كردارها تا چه آيَد به چَنگ
روان تو دارنده روشن كُناد
خِرَد پيش جان تو جوشن كُناد
همى خواهم از كردگار جهان
ز روزى دهِ آشكار و نهان
كه يك سر ببخشد گناه وِرا
درخشان كند تيره ماه وِرا
دختری داشت که شوربختانه آگاهی بسنده از او فرا دست ما نیست، همین اندازه می دانیم که پس از درگذشت پدر، با همۀ تنگ دستی، با بزرگ منشی ویژه یی که از پدر به یادگار داشت، پاداش محمود غزنوی برای سرودن شاهنامه را نپذیرفت.
همسر بسیار گرانمایه یی داشت که در پیش گفتار بیژن و منیژه با مهر و گرامی داشت بسیار از او یاد می کند:
شبی چون شبه روی شُسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
«شَبَه»: سنگی است سیاه و درخشان و در نرمی و سبکی همچو کهربا
دگـــــرگونه آرایشی کــــــرد ماه
بسیچ گُذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای دِرَنگ
میان کرده باریک و دل کرده تَنگ
ز تاجَش سه بهره شده لاژوَرد
سپُرده هوا را به زَنگار و گَرد
«لاژورد»: سنگی کبود رنگی است که سوده آن در نگارگری و گاه در پزشکی بکار می رود.
سپاه شب تیره بر دَشت و راغ
یَکی فَرش گسترده از پَرّ زاغ
نمودم ز هر سو به چشم اَهرمَن
چو مار سیه باز کرده دَهَن
چو پولاد زنگار خورده سِپِهر
تو گفتی به قیر اندر اندود چهر
هر آن گه که برزد یَکی بادِ سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگِشت گرد
« اَنگِشت»: زغال
چُنان گَشت باغ و لبِ جویبار
کِجا موج خیزد ز دریای قار
«کِجا»: که
فرو ماند گردون گَردان به جای
شُده سُست خورشید را دست و پای
سپهر اندر آن چادر قیرگون
تو گفتی شُدَستی به خواب اندرون
جهان را دل از خویشتن پُر هراس
درای برکشیده نگهبان پاس
«درای» زنگی که بر گردن شتر بندند
نه آوای مُرغ و نه هَرّای دَد
زمانه زبان بسته از نیک و بَد
«هَرّا»: آوای هراس انگیز مانند غرش ددان
نبُد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان شب دیریاز
بدان تنگی اندر بجَستم ز جای
یَکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیامد بُت مهربانَم به باغ
مرا گفت شَمعَت چه باید همی
شب تیره خوابَت بباید همی
بدو گفتم ای بُت نیم مَرد خواب
یَکی شمع پیش آر چون آفتاب
بنِه پیشَم و بَزم را ساز کن
به چنگ آر چنگ و مَی آغاز کن
برفت آن بُت مهربانم ز باغ
بیاورد رَخشَنده شمع و چراغ
مَی آورد و نار و تُرنج و بهی
زدوده یَکی جام شاهنشهی
مرا گفت برخیز و دل شاددار
روان را ز درد و غم آزاد دار
نگر تا که دل را نداری تباه
ز اندیشه و داد فریاد خواه
جهان چون گذاری همی بگذرد
خِرَدمَند مَرُدم چرا غَم خورَد
گهی مَی گسارید و گه چَنگ ساخت
تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
«هاروت»: در افسانه های اسلامی نام یکی از آن دو فرشته یی است که در چاه بابل سرازیرآویخته و به رنج همیشگی گرفتارند. اگر کسی بر سر آن چاه به درخواست جادو رود او را جادو بیاموزند. فرزانگانی که با فرهنگ ایران آشنایی دارند می دانند که «هاروت» تازی شدۀ «هوروتات» یکی از امشاسپندان در دستگاه یزدان شناسی ایرانی است که سپس تر «خرداد » گفته شد.
دلَم بر همه کام پیروز کرد
که بر من شب تیره نوروز کرد
بدان سرو بُن گفتم ای ماه روی
یکی داستان امشبم بازگوی
که دل گیرد از مهر او فَرّ و مهر
بدو اندرون خیره مانَد سپهر
مرا مهربان یار بشنو چه گفت
از آن پس که با کام گشتیم جفت
بپیمای مَی تا یَکی داستان
بگویَمْت از گفتهٔ باستان
پُر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از دَرِ مرد فرهنگ و سنگ
« از دَرِ»: سزاوار. شایسته . درخور
«سنگ»: ارزش
بگفتم بیار ای بُت خوب چهر
بخوان داستان و بیافزای مهر
ز نیک و بَدِ چرخِ ناسازگار
که آرَد به مَردُم ز هرگونه کار
نگر تا نداری دل خویش تنگ
بتابی ازو چند جویی درنگ
نداند کسی راه و سامان اوی
نه پیدا بُوَد درد و دَرمان اوی
پس آن گه بگفت ار ز من بشنوی
به شعر آری از دفتر پهلوی
هَمَت گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای جفت نیکیشناس
آغاز کار سرایش شاهنامه را پس از درگذشت دقیقی پیرامون سال های ۳۷۰ تا ۳۷۱ کوچی ( ۹۸۰ تا ۹۸۱ زایشی) دانسته اند، در این هنگام فردوسی سی ساله بوده است.
اگر زایش فردوسی را در سیسد و بیست و نُه کوچی [۹۴۰ زایشی] بگیریم، چون فروپاشی سامانیان سیسد و هشتاد و نُه کوچی (۹۹۸ زایشی) بوده، ۶۰ سال از زندگانی فردوسی در روزگار سامانی گذشته و این بهترین دوران زندگانی اوست، جوان و تن دُرُست و توانمند و آسوده و دوست کام، در این دوران فرهنگ ایران و زبان پارسی رو به بالیدن گرفته بود، روا داری و آسان گیری بیش تری بر گسترۀ ایرانشهر دیده می شد و اندیشه ها آسان تر دَم بر می آوردند، دوستان هم اندیش گرداگردش را گرفته و «بت مهربانش» در کنار او بود، همواره با دریغ و درد از آن روزگاران خوش یاد می کند:
دریغ آن گُل و مُشک و خوشاب سی
همان تیـــــــــغ بُرندۀ پارسی
ولی پس از شست سالگی سیاهی موی رُخسار و سر، رو به سپیدی می گذارند و بالای بلندش خمیده می شود، توانمندی های تنی و مالی را از دست می دهد و دچار سُستی و نا توانی می گردد:
چو آمد به نزدیک سر تیغ شست
مده مَی که از سال شد مرد مَست
به جای لُگام، چوبدستم داد سال
پراکنده شد مال و برگشت هال
همان دیده بان بر سر کوه سار
نبیند همی لشکر شهریار
همان گوش از آوای او گشت سیر
هم آواز بلبل هم آوای شیر
یگانه آرزویش این است که نامور نامه اش را به فرجام رساند:
همی خواهم از روشن کردگار
که چندان زمان یابم از روزگار
کزین نامور نامۀ باستان
بمانــــم به گیتی یَکی داستان
که هر کس که اندر سُخَن داد، داد
ز من جز به نیکی نگیرند یاد
پایان کار شاهنامه
«ششم روز» از هفته در چاشتگاه
شده پنج و ده روز، از آن شهر و ماه
«شهر»: ماه
که تازیش خواند محرم به نام
در آذار افتاد مــــاه حــَــــــــــــــــــــــــــرام
«آذار» نخستین ماه بهاری در گاهشمار سریانی بهار سریانی
«مه بهمن» و «آسمان روز» بود
که کِلکَم بدین نامه پیروز بود
«کِلک»: خامه. قلم
ز تاریخ دهگان بگویمت نیز
اندیشه جان را بشویمت نیز
اگر سال هم آرزو آمدست