«بد سگال»: بد اندیش، بد خواه. فرنگیس خوب می داند که در زیر آسمان، کسی جز پدرِ ستم پیشه و عموی دیو زاد او بدسگال نیست، همه دوست دار سیاوَش اند جز این دو دیو جان ستیز.
سیاوَش بدو گفت :« کای ماه روی
بدین گونه مخروش و مخراش روی
به دادار کُن پُشت و اندُه مدار
گذر نیست از رای ی پروردگار»
بدو گفت:« گرسیوز نیک خواه
به مژده بیاید ز نزدیک شاه
کِجا او ببخشود و دل نرم کرد
سر کینۀ خود پُر آزرم کرد»
بگفت این و زی دادگر کرد پُشت
دلش تیره از روزگار دُرُشت
خواب دیدن سیاوَش
سه روز اندرین کار بگریست زار
از آن نا روا گَردِش روزگار
چهارم شب اندر بر ماه روی
به خواب اندرون بود دیهیم جوی
بلرزید و از خواب خیره بجَست
خروشی بر آورد چون پیل مَست
همی داشت اندر بَرَش خوب چهر
بدو گفت شاها چه بودت به مهر
خروشید و آتش بر افروختند
بَرَش داربوی و اَنبَر همی سوختند
بپرسید از او دُختِ افراسیاب
که:« فرزانه شاها چه دیدی به خواب؟»
سیاوَش بدو گفت: «کز خواب من
لبت هیچ مگشای بر انجمن
چُنان دیدم ای سرو سیمین به خواب
که بودی یَکی بی کران رود آب
یکی کوه آتش به دیگر کران
گرفته لبِ آب، جوشن وران
به یَک سو شدی آتش تیز، گِرد
بر افروختی زو سیاوَخش گِرد
به یک دست آتش به یَک دست آب
به پیش اندرون پیل و افراسیاب
بدیدی مرا، روی کردی دُژَم
دَمیدی بر آن آتش تیز دَم
چو گرسیوز آن آتش افروختی
از افروختن مَر مرا سوختی»
فریگیس گفت:« این جز از نیکویی
نباشد یک امشب مگر بغنوی
به گرسیوز آید همه بخت شوم
شود کُشته بر دست سالار روم
کنون شادمان باش و اندُه مخَور
که جز نیکویی خود نباشد دگر»
سیاوَش سپه را سراسر بخواند
به درگاه و ایوانِ شان بر نشاند
بسیجیده بنشست خنجر به چنگ
سواری فرستاد بر سوی کنگ
دو بهره چو از تیره شب در گذشت
سوار نگهبان بیامد ز دشت
که:« افراسیاب و فراوان سپاه
پدید آمد از دور تازان به راه
ز نزدیک گرسیوز آمد نوَند
که بر چارۀ جان میان را ببند
نیامد ز گفتار من هیچ سود
ندیدم از آتش به جز تیره دود
نگر تا چه باید کنون ساختن
سپه را کُجا باید انداختن
سیاوش ندانست بازار اوی
همی راست پنداشت گفتار اوی
فرنگیس گفت:« ای خِرَدمَند شاه
مکن هیچ گونه به ما در، نگاه
«به ما در» : به من و فرزندی که در زهدان دارم
یَکی بارهٔ گامزن برنشین
میاب ایچ رامش به توران زمین
ترا زنده خواهم که مانی به جای
سر خویشتن گیر و ایدر مپای»
سیاوَش بدو گفت: «کان خواب من
بجای آمد و تیره شد آبِ من
مــــــــــــــــــــــرا زندگانی ســــــــــــــــــر آید همی
غــــــــــــــــــم روز تلخ، اندر آمـــــــــــــــد همی
چُنین است کردار چرخ بلند
گهی شاد دارد گهی مُستمَند
اندرز سیاوش به فرنگیس
گر ایوان من سر به کیوان کَشید
همان زهر مرگم بباید چَشید
اگر سال گردد هزار و دویست
به جز خاک تیره مرا جای نیست
یَکی سینۀ شیر باشدش جای
یَکی کرکس و دیگری را همای
ز شب روشنایی نجوید کَسی
کِجا بهره دارد ز دانش بسی
ترا پنج ماهَست ز آبستنی
از این نام ور بچۀ رُستنی
درخت گُزین تو بار آورد
یکی نام ور شهریار آورد
سرافراز کی خسروش نام کن
به غم خوردن او، دل آرام کن
ز خورشید تابنده تا تیره خاک
گذر نیست از رای یزدان پاک
ز پَرّ پَشِه تا پی ی ژَنده پیل
همان چشمۀ آب و دریای نیل
نهانی مرا خاک توران بُوَد
که گوید که خاکم به ایران بود؟
ای کاش در ایران می مُردم... ای کاش پیکرم با خاک ایران می آمیخت، دریغا که چنین نخواهد شد... دریغا و دردا که بیرون از خاک خوب میهنم به خاک فرو خواهم رفت...
چُنین گردد این گنبد تیزرو
ســـــــــــــــــرای کهن را نخوانند نو
از این پس به فرمان افراسیاب
مرا بختِ خُرم در آید به خواب
ببُرند، بَر بی گنه این سَرَم
به خون جگر بر نهند افسرم
در برخی از نسخه ها، نسخه نویس شیعه مذهب که کم ترین آشنایی با فرهنگ ایرانِ پیشا اسلام ندارد، بر پایه آیین ننگین شیعه گری، چنین آورده است:
نه تابوت یابم نه گور و کفن
نه بر من بگرید کسی ز انجمن
این گونه نالیدن و زاریدن، شیوۀ آخوندهای پوسیده مغز، و نوحه خوان های گندیده دهان است، نه آیین پهلوانان ایرانزمین، آنچه که سیاوَش در پیش بینی آینده خود به همسر دلبندش می گوید چنین است:
بمانم چون بیگانگان روی خاک
سرم گشته از تن به شمشیر چاک
به خواری ترا روزبانان شاه
سر و تن برهنه بَرَندَت به راه
واژۀ روزبان در شاهنامه به چِم های گوناگون به کار رفته است.
گاه به چِم: درگاه نشین- دربان. گاه به چَم زندان بان - گاه به چَم دُژخیم و آدم کُش. در این جا همان دُژخیمان و آدم کُشان است . در روزگاران کهن هر یک از فرمانروایان بزرگ مانند افراسیاب و کی کاووس و سلطان محمود غزنوی تا ناصرالدین شاه قاجار تنی چند از این روزبانان را در دستگاه فرمان روایی خود داشتند، تا هرگاه بایسته می شد، جان کسان را بگیرند. در بسیاری از سرزمین های عربی هم چُنین بود، و هنوز هم چُنین است، ولی از زمان روی کار آمدن حکومت ننگین دامن اسلامی در ایران، به ویژه از زمان روی کار آمدن جانور روان پلیدی پلیدی بنام سید علی خامنه یی، شمار روزبانان از سدها هزارتن هم فزونی گرفتته است، این همان روزبانان اند که فرزندان خوب ما را در خیابان ها و زندان ها می کشند یا بردار می کشند!..
نکتۀ دیگری هم در سخن سیاوَش هست که نمی توان از کنار آن به سادگی گذشت.
آنجا که می گوید:
روزبانان شاه سر و تن برهنه برندت به راه
در روزگاران کهن، در بسیاری از شهرگانی های بزرگ و بسیاری دیگر از سرزمین ها هنگامی که در میدان رزم پیروز می شدند، زنان سرزمین شکست خورده را برای خوار داشت مردانشان برهنه و دست بسته به همبودگاه های همگانی می بردند. اگر سری به دیرین کده های اروپا مانند دیرین کدۀ لندن و لوور در پاریس بزنید، سنگ نگاره های بسیار خواهید دید که گروهی از جنگاورانِ زره پوش، شمار بزرگی از زنان را برهنه کرده و زنجیر وار به هم بسته و در خیابان ها و بازارهای شهر می کَشند تا مردان آن سرزمین را خوار بشمارند، تورانیان نیز چنین می کردند و سیاوَش این را می داند، خوشا که ایرانیان هرگز این کار را نکرده اند، شما در هیچ یک از سنگ نگاره های تخت جمشید یا سنگ نگاره های بجا مانده از روزگاران کُهن چُنین چیزی نخواهید دید، و این باید مایۀ نازش و بالِش و سربلندی ما ایرانیان باشد که نیاکان گران ارج ما هرگز چُنین ننگی را بر خود هموار نساخته و مایۀ ننگ و شرم فرزندان برومند ایران را فراهم نیاورده اند، در بسیاری از دوره ها پادشاهان بدکاره داشته ایم ولی فرهنگ ورجاوند بُنیاد ایران هرگز پروانۀ این گونه کارهای شرم آور به هیچ پادشاه ستم باره یا فرمانروای نابخرد نداده است، با چُنین نگاهی است که من فرهنگ ایران را درخشان ترین فرهنگ در میان فرهنگ های جهان می دانم ، ما نه برده داری کرده ایم، نه زنان دشمنان را پس از پیروزی بر آن ها برهنه به خیابانها برده ایم... شما فرزندان خوب ایران باید به نیاکان فرمند خود ببالید و فرهنگ ورجاوند بنیاد نیکان تان را مایه نازش و سربلندی خود بدانید.
سیاوش به فرنگیس می گوید، آنچه پیش خواهد آمد چُنین است : من به دست آدم کشان پدَرَت کشته خواهم شد، ترا نیز اگر چه دختر دلبند او هستی، به گناه این که همسر من بوده و مهر مرا در دل داشته یی، سرا پا برهنه در خیابان ها خواهند کشید تا مایه ننگ جاودانۀ من شود...
بیاید سپهدار، پیران به در
به خواهش بخواهد ترا از پدر
«به در»: به درگاه . به دربار
نکرده گناهی به جان زینهار
به ایوانِ خویشش بَرَد خوار و زار
پیران، پهلوان نیک سرت و خِرَدمَند، نزد افراسیاب خواهد رفت و ترا از بند او زهایی خواهد بخشید و به خانۀ پر مهر خود خواهد برد.
نهی اندر ایوانِ پیران تو بار
به فــــــــــــــــرمان دادار پروردگار
تو در خانۀ پیران بار بر زمین خواهی گذاشت و کی خسرو را به جهان خواهی آورد
بر آید بر این روزگاری دراز
که خسرو شود بر جهان سرفراز
از ایران بیاید یَکی چارهگر
به فرمان دادار بسته کمر
بُود نام آن گُرد پُر مایه گیو
به توران نبینی چو او نیز نیو
«نیو»: پهلوان، دلیر، یل ، رزم آور، جوانمرد
از ایدر ترا با پسر در نهان
سوی رود آمو برد در نهان
«از ایدر »: از این جا
نشانند بر تختِ شاهی وِرا
به فرمان بُوَد مرغ و ماهی ورا
سخن از کی خسرو، زادۀ سیاوش در میان است، اوست که به زودی فرمان روای بخش بزرگی از جهان خواهد شد و کین پدر و مادر از دژخیمان خون آشام خواهد ستاند. در این جا نکته یی هست که می تواند پرسشی در ذهن پرسش گر جوان ایرانی پدید آورد، پرسش این است که سیاوَش این همه را از کجا می دانست؟ مگر او فال بین بود؟!. پاسخ بسیار روشن است، سیاوَش برخورد ایرانیان با این گونه رُخداد ها را می داند، او به خوبی می داند که: ایرانیان به هیچ روی از خون چُنین شاه زادۀ نیک منش نخواهند گذشت و خانه و خانمان دشمن را تباه خواهند کرد. دیگر این که فرزند سیاوش از تخمۀ پادشاهی است، مگر می شود که ایرانیان چنین سرمایه یی را در سرزمین دشمن بگذارند و از آن چشم پوشند؟
چو تاج بزرگی به چنگ آیَدَش
به کین، دست یازد،که ننگ آیَدَش
چو گردد زمین سبز و کُه لاله پوش
زمانه ز کی خسرو آید به جوش
از ایران یکی لشکر آید به کین
پُر آشوب گردد سراسر زمین
برین گونه خواهد گذشتن سپهر
نخواهد شُدَن رام با کس به مهر
بسا لشکرا کز پَی کینِ من
«آیین من»: برابر آیین ایرانیان
ز گیتی سراسر بر آید خروش
زمانه ز کی خسرو برآید به جوش
بسا سرخ و زرد و سیاه و بنفش
کز ایران به توران ببینی درفش
در شاهنامه درفش ها با نگاره های نخش بسته بر آنها، كـاربردهای گوناگون و بسیار گسترده دارنـد. بسیاری از ستایش های دل انگیز رزمی از همین رنگ ها و نگاره ها مایه می گیرند.
درفش هایی که در شاهنامه دیده می شوند را در دو گروه می توان دسته بندی کرد: درفش اهوراییِ کیانی برای ایرانیان، و درفش اهریمنی برای انیران، چنانچه درفش زییای کاویان به رنگ های سرخ و زرد و بنفش، با آویزه های سیمین، همواره پیشاپیش سپاه ایران برافراشته می شد: بنفش نماد کیهان بود، و نشان جنگاوری و دلیری، و نبرد سرسختانه با دشمنان میهن، و فَرّ و شکوه ایرانی...این ها همه در بنفش دیده می شدند
سرخ، نشان سرخی در دو کرانۀ آسمان به هنگام برآمدن و فرو نشستن خورشید بود، و همچنین نماد دانش بزرگ و خرد هستی بخش که در خود هستی رخ نشان می دهد...
زرد، نماد خورشیدِ جهانتاب بود، و نشانه یی از درخشش ایزدان، و نماد راستی و پاکی و نیک خواهی، و فر و شکوه و بزرگی... رشته های سیمین در درفش کاویان نماد ماه بودند...
در گامه های پایین تر، هریک از پهلوانان درفش ویژۀ خود را داشتند، برای نمونه: بزرگ خاندان گودرزیان درفشی شیر پیکر به رنگ سرخ داشت، در این جا باز هم سرخ نماد همان سرخی در دو کرانۀ آسمان، و نشان خرد خداوندی بود نه نماد خون و خون ریختن، و شیر نماد دلیری و رادمردی و رزم آوری و والامنشی...
ولی هریک از فرزندان و نوادگان گودرز درفشی به رنگ و نگار دیگری داشتند...
درفش کی کاووس پادشاه ایران، آراسته به هفت رنگ بود:
زرد: نمادخورشید، و نشان راستی و پاکی و فر و شکوه و بزرگی بود.
آبی: نماد آسمان.. نارنجی: نماد ستارۀ بهرام یا مریخ...
سرخ: نماد ستارۀ تیر یا عُطارِد و سرخی آسمان در پگاه و شامگاه در دو کرانۀ آسمان و نشان خرد هستی بخش
بنفش: نماد کیهان و ستارۀ هرمُز یا مشتری...
سبز: نماد گویالۀ ناهید یا زهره و نشان سبزه بر روی زمین...
نیلگون: نماد گویالۀ کیوان یا زُحل و رویهمرفته نماد چهره فلکی خرس بزرگ در آسمان...
نگارۀ خورشید از دیر زمان نزد ایرانیان از چنان ارزش والایی برخوردار بود که ایزد مهر را در بالاترین پایگاه در دستگاه یزدان شناسی ایرانی می بینیم .
نگارۀ خورشید بر روی درفشِ پادشاهان ایران نشان شهریاری و شکوهمندی بود..
ایرانیان هرگز درفش سیاه نداشته اند، چرا که سیاهی را نشان اهریمن می دانستند. سیاهی در جنبش سیاه جامگان و درفش آنها ریشه در اندیشه های اسلامی داشت نه در هستی شناسی ایرانی... درفش سیاه و هراس انگیز تورانیان نماد جهان تاریک و هراس انگیز اهریمن بود .
برگردیم به شاهنامه:
ز گیتی سراسر بر آید خروش
زمانه ز کی خسرو برآید به جوش
بسا سرخ و زرد و سیاه و بنفش
کز ایران به توران ببینی درفش
پَیِ رَخشِ رُستُم زمین بسپَرد
به توران کسی را به کس نشمرد
به کین من امروز تا رستخیز
نبینی جز از گُرز و شمشیر تیز»
اُ زان پس سیاوَخش آزاده مرد
رُخان را به سوی فرنگیس کرد
وِرا کرد پدرود و با او بگفت
که:« من رفتنی گشتم ای نیک جُفت
برین گفته ها بَر، تو دل سَختَه کُن
دل از ناز و از تخت پردخته کن»
«سَختَه»: سنجیده . به وزن در آمده. سنجیده
«دل سخته کن»: دل از سَهِش ها و آرزوهای بیهوده تهی بگردان و سنجیده بیاندیش.
«دل از ناز و از تخت پردخته کن»: آن زندگانی باشکوه و پُر از ناز و رامش که تا کنون داشتی را فراموش کن، از این پس جز رنج و سیه روزگاری بهرۀ دیگری از روزگار نخواهی داشت، پس خود را برای چنین آیندۀ بد هنجار آماده بساز.
خروشی بر آورد و دل پُر ز درد
برون رفت از ایوان دو رُخساره زرد
جهانا ندانم چرا پروری
چو پروردۀ خویش را بشکری
«شکردن»: شکار کردن . شکستن آدمی یا هر زیستمندی را
فریگیس رُخ خسته، و کنده موی
روان کرده بر رُخ ز دو دیده جوی
سیاوش چو با جفت، غم ها بگفت
خروشان بدو اندر آویخت جُفت
رُخَش پُر ز خونِ دل و دیده گشت
سوی آخُور تازی اسپان گذشت
بیاورد شبرنگ بهزاد را
که دریافتی روز کین، باد را
اسپی که در میدان نبرد، باد سان بر زمین می گذرد و بر دشمنان می تازد.
خروشان سرش را به بر در گرفت
لُگام و فسارش ز سر برگرفت
به گوش اَندَرَش گفت رازی دراز
که بیدار دل باش و با کس مساز
چو کی خسرو آید به کین خواستن
لُگامش تـــــــــــــــــــــرا باید آراستن
از آخُور ببُر دل به یک باره گی
که او را تو باشی به کین، باره گی
«باره گی»: اسپ،
سیاهی در نام سیاوَش، و شبرنگی در نام این اسپ، نشان گونه یی پیوند تنی و سرشتی میان سیاوش و شبرنگ است... بیاد داریم هنگامی که سیاوش از میان دو کوه آتش می گذشت، سوار بر همین شبرنگ بود، اکنون، سیاوش امید بریده از زندگی، به نزدیک ترین یار خود که همین شبرنگ بهزاد است می رود و از او می خواهد که پس از من به کسی سواری مده، در آخور هم نمان، برو به هر جا که می توانی از چشم دوست و دشمن دور بمانی ، تا زمانی که پسرم کی خسرو آمادۀ کارزار شود آنگاه باید او را بیابی و همان گونه که در میدان رزم همراه من بودی یار و یاور کی خسرو باشی و بمانی.
وِرا باره گی باش و گیتی بکوب
ز دشمن به سُمَ ات زمین را بروب»
دگر باره گان را همه کرد پی
به شمشیر بُبرید برسان نی
به گنج اندر آگند چیزی که بود
ز ایوان و گلشن بر آورد دود
ز دیبا و دینار و دُر و گهر
ز تاج و ز تیغ و کلاه و کمر
همۀ اسپان خود را پی برید، خانه و کاخ و ایوان و گنج و همۀ آنچه که با رنج بسیار ساخته و فراز آفریده بود را به آتش کشید تا هیچ چیز به دست افراسیاب و سپاهیان او نیافتد..
گرفتار شدن سیاوَش
چو این کرده شد ساز رفتن گرفت
ز بختِ بدِ خویش مانده شِگِفت
خود و سرکشان سوی ایران کشید
رُخ از خونِ دیده، شده ناپدید
یکی اسپ آسوده را بَر نشست
رُخ از خون دیده شده چون کَبَست
این که بر یک اسپ آسوده و آرام می نشیند، نشان می دهد که به هیچ روی آمادۀ کارزار نیست، می رود تنها برای اینکه رفته باشد! به هیچ روی سر جنگیدن ندارد، چرا که هنوز هم خود را در بند همان پیمان می بیند که با افراسیاب بست و گروگان ها را به او بازگرداند و گفت من به هیچ روی با تو نخواهم جنگید..
چو یَک نیم فرسنگ بُبرید راه
رسید اندرو شاه توران سپاه
سپه دید با گُرز و تیغ و زره
سیاوَش زده بر زره بر، گره
به دل گفت، گرسیوز این راست گُفت
چُنین راستی را نباید نهُفت
پس از پیمودن نیم فرسنگ راه، به سپاه افراسیاب نزدیک می شود، افراسیاب با دیدن رزم آوران ایران آراسته به گرز و تیغ و زره، دل استوار می شود که گزارش گرسیوز در همۀ زمینه ها درست بوده است
سیاوَش بترسید از جانِ خویش
چو سالار توران رَسیدَش به پیش
سیاوَش بترسید از بیم شاه
گرفتند ترکان همه کوه و راه
همی بنگرید این بدان، آن بدین
که کینه نبُدشان به دل پیش از این
رده بر کشیدند ایرانیان
ببستند خون ریختن را میان
همه با سیاوش گرفتند جنگ
ندیدند جای شکیب و درنگ
ز بیم سیاوَش سوارانِ جنگ
گرفتند آرام و هوش و درنگ
چو زان گونه دیدند ایرانیان
بگفتند: «کای شهریار جهان
چرا خیره باید که ما را کُشند؟
چو کُشتند، بر روی هامون کَشند
بمان تا از ایرانیان دست بُرد
ببینند و مشمُر تو این کار خُرد
سیاوش چنین گفت: «کاین رای نیست
همان جنگ را مایه و جای نیست
به گوهر، بر آن روز ننگ آورم
که پیشکش بر شاه، جنگ آورم
«گوهر» در این جا تبار ، خاندان و تخمه است. می گوید، من هرگز این ننگ بر خود هموار نخواهم ساخت که در این نبرد بیهوده، بر پادشاه توران پیش دستی کنم، مرا با او سر جنگ نیست، مگر نه این که پیمان بسته ام که با او نخواهم جنگید؟ اکنون چگونه می توانم بر روی او جنگ ابزار کَشم؟.
مرا چرخ گردان اگر بی گناه
بدست بدان کرد خواهد تباه
به مردی مرا روز آهنگ نیست
که با کردگار جهان جنگ نیست
«آهنگ»: در این جا خواست و اراده است.
چه گفت آن خردمندِ بسیار هوش
که:« با اختر بد، به مردی مکوش
چُنین گفت زان پس به افراسیاب
که ای پرهنر شاه با جاه و آب
چرا جنگ جوی آمدی با سپاه؟
چرا کُشت خواهی مرا بیگناه؟
سپاه دو کشور پُر از کین کنی
زَمان و زَمین پُر ز نفرین کنی»
چُنین گفت گرسیوز کم خرد:
«ز تو این سُخَن ها کِی اندر خورد
گر ایدر چُنین بیگناه آمدی
چـــــــــــــــــرا با زره نزدِ شاه آمدی
پذیره شدن زین نشان، راه نیست
کمان و زره در خور شاه نیست»
ببینید منش زشت و تباه این دیو زاد خامنه یی سرشت را...
چگونه در یک بازی فریب کارانه سیاوَش را به دام مرگ کشاند و این جا چهره پوش از چهره زشت خود برمی دارد!.. ما این گونه سخنان فریب کارانه را بارها و بارها از زبان خمینی و خامنه یی و دیگر سران اهرمن سرشت حکومت ننگین دامن اسلامی شنیده ایم، برای ما مردم ایران نه گرسیوز چهره نوینی است ، نه ضحاک، نه افراسیاب و نه اکوان دیو و نه دیگر دیوان شاهنامه، ما همۀ این فرومایگان دیو سرشت را به فراوانی در روزگار خود در ایران دیده ایم و مزۀ تلخ و مرگبار آنچه که در کوله بار خود داشتند را چشیده ایم، از این روست که شاهنامه را یک گزارش تاریخی نمی دانیم، شاهنامه را گزارشی فراخ دامن از کارنامۀ دیروز و امروز و فردای خود می دانیم.
سیاوَش بدانست کان کار اوست
بر آشُفتنِ شاه بازار اوست
از آن پس که بشنید از آن زشت خوی
بدو گفت: «کای نا کسِ ِ زشت خوی
به گفتار تو خیره گشتم ز راه
تو گفتی که آزرده گشتست شاه