را می بینیم که دلیرانه در برابر ستم پیشه ترین مرد روزگار، که پدر خودِ اوست ایستاده و زبان به نکوهش او گشوده است:
مکُن بیگنه بر تن من ستم
که گیتی سپنج است پُر باد و دَم
این نکته شایان درنگیدن است، می گوید مکن بی گنه بر تن من ستم، انگاری که تنِ پاکیزۀ سیاوش، تن پاکیزۀ خود اوست، انگاری که فرنگیس و سیاوش یک تن و یک روان اند و میان شان کمترین جدایی نیست!..
یَکی را به چاه افکَنَد با کلاه
یکی بی کُله بر نشیند به گاه
«کُله»: در اینجا تاج پادشاهی است، می گوید: دست زور آور روزگار بسیاری از تاج داران را بر زمین می زند و فرو دستان را بر جای آن ها فراز می نشاند، همان گونه که شاه سلطان حسین صفویِ تاج دار را بر زمین کوبید و نادرشاه بی تاج و تخت را بر جای او نشاند!.. همان گونه که احمد شاه قاجار ، هفتمین پادشاه از خاندانِ ایران سوز قاجار را بر زمین کوبید و رضا شاه بی تاج و تخت را بر جای او نشاند!..
سرانجام هر دو به خاک اندرند
ز اختر به چَنگِ مغاک اندَرَند
به گفتار گرسیوز بد گمان
درفشی مکن خویشتن در جهان
«درفشی مکن»: نام خودت را به بدی بر زبان ها میافکن، خودت را بدنام و بد آوازه مگردان
که تا زنده یی بر تو نفرین بُوَد
چو مُردی همان دوزخ آیین بُوَد
شنیدی که از آفریدون گُرد
همان از منوچهر، شاه بزرگ
چه آمد به سلم و به تور سُتُرگ
«سترگ»: بزرگ، نیرومند.، پُر توان
از یاد نبریم که فریدون نیای بزرگ ایرانیان و تورانیان است ، سلم و تور برادر کوچتر خود را کشتند و منوچهر که از نوادگان ایرج بود کین ایرج، از سلم و تو گرفت و هر دو را کشت ، تور نیای بزرگ همین افراسیاب است، و فرنگیس جوان تاریخ و سرگذشت نیاکان خود را به خوبی می داند و با چنین دانشی زبان به نکوهش پدر گشوده است.
کنون زنده بر گاه کاووس شاه
چو دستان و چون رستمِ کینه خواه
چو گودرز، کز گُرز او روز جنگ
بدرّد دل شیر و چرم پلنگ
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
که نندیشد از گُرز گُنداوران
همان گیو گودرز، کو روز کین
به جُنبِش در آید ز سهمش زمین
«سهم»: در اینجا ترس، بیم و هراس است.
همان توس و گستهم و گرگین شیر
چو خُراد بُرزین ، گُرد دلیر
چو رُهام و چون اَشکَشِ تیز چنگ
چو شیدوشِ گُرد، آن دلاور نهنگ
شگفتا که این نازنین بانوی تورانی و اروس هور چهر ما ایرانیان، نه تنها همۀ پهلوانان ایران را می شناسد، ونکه با شیوۀ رزم آوری آنها نیز آشنایی همه سویه دارد
درختی نشانی همی بر زمین
کِجا برگِ خون آوَرَد، بار کین
به کین سیاوَش همی جوشد آب
کند چرخ، نَفرین به افراسیاب
ستمگر شدی بر تن خویش تن
بسی یادَت آید ز گفتارِ من
نه اندر شکاری که گور افگنی
دگر آهوان را به شور افگنی
به شکارگاه نیامده یی که گور شکار کنی، اینجا شکارگاه نیست، اینجا میدان سرنوشت است ، تو بدست خود در کار تباه کردن زندگی خود و مردم خود هستی!..
همی شهریاری رُبایی ز گاه
که نفرین کند بر تو خورشید و ماه
مده شهر توران به خیره به باد
مبادا که پند من آیدت یاد»
بگفت این و روی سیاوش بدید
دو رخ را بکند و فغان برکشید
که:« شاها، دلیرا، گُوا، سَروَرا،
سرافراز شیرا و گندآورا ،
بنگرید رفتار این بانوی جوان را با پدر خویش که شاه توران زمین است و با همسر خود که با تنی آغشته به خون در آستانۀ مرگ است:
به ایران، بَر و بوم بگذاشتی
سپَه دار را باب پنداشتی
کنون دست بسته پیاده کَشان
کُجا افسر و گاهِ گردن گشان؟
کُجا آن همه، پَیمان و سوگند شاه
که لرزنده شد مِهر و کیوان و ماه
کُجا شاه کاووس و گردن کشان
که بینند این دَم ترا، زین نشان
کُجا گیو و توس و کُجا پیلتن
فرامرز و دستان و آن انجمن
از این بَد به ایران رَسَد آگهی
بـــــــــــــــــر آشوبَد آن روزگار بهی
ز گرسیوز آمد ترا بَد به روی
که نفرین بر او و دَمور و گَروی
گرسیوز عموی او و دمور و گَروی دو تن از پهلوانان نام دار توران زمین اند، ولی فرنگیس ، آزاده زنِ خردمندی است که خویش و بیگانه را در ترازوی داد به همسنجی می گذارد، آنرا که شایان ستایش است با برنام هایی مانند : شاها، دلیرا، گُوا، سرورا، سرافراز شیرا و گندآورا ، نام می برد ، و آنرا که بد سرشت و تبه کار و ناسزاوار است، اگر چه عموی او باشد را به باد نفرین و دُشنام می گیرد
هر آن کس که یازد به بد، بر تو دست
بریده سرش باد و افکنده پست
جهان دار، این بر تو آسان کناد
دل دشمنانت هراسان کناد
مرا کاشکی دیده گشتی تباه
ندیدی بدین سان کَشانَت به راه
مرا از پدر این کجا بُد امید؟
که پَردَختِه مانَد کنارَم ز شید»
«پردخته ماند کنارم ز شید»: روشنایی شادی بخش و زندگی گستر خورشید از کنار من روی بتابد.. من از کجا می دانستم که پدر با من چنین خواهد کرد.
چو گفتار فرزند بشنید شاه
جهان گشت در پیش چشمش سیاه
دلِ شاهِ توران بدو بر، بسوخت
همی خیره چَشمِ خِرَد را بدوخت
بدو گفت: «برگرد و ایدر مپای
چه دانی کزین بد مرا چیست رای»
به کاخِ بلندش یَکی خانه بود
فرنگیس زان خانه بیگانه بود
بفرمود تا روزبانان کَشان
مر او را کشیدند چون بی هُشان
در آن تیرگیش اندر انداختند
درِ خانه را بند بـــــــــــــــــــــــر ساختند
بفرمود تا سیاووش را
چُنان شاه بیدار و خاموش را
که این را به جایی بَریدَش که کَس
نیابد چو گوید که فریاد رس
کُشته شدن سیاوَش
نگه کرد گرسیوز اندر گَروی
گَروی ستم گر بپیچید روی
بیامد به پیش سیاوَش رسید
جوان مردی و شَرم شُد نا پدید
جوان مردی و شرم دو گوهر همزادند، و گرسیوز و رزمندگان زیر فرمانش بی بهره از هر دو فروزۀ جوان مردی و شرم!..
بزد دست و ریشِ شهنشه گرفت
به خواری کشیدش به خاک، ای شِگِفت
سیاوش بنالید بر کردگار
که ای برتر از گَردشِ روزگار
یَکی شاخ پیدا کن از تخم من
چو خورشید تابنده بر انجمن
«یکی شاخ پیدا کن از تخم من»: فرزندی از خاندان من پدید آور که خورشید وار بر دو ملت ایران و توران بدرخشد و داد ستم دیدگان از ستم گران سیه دل بستاند.
که خواهد از این دشمنان کین من
کند در جهان تازه آیین من
«آیین من»: آیین جوان مردی و رادی، آیین پیمان داری و مهر گستری، آیین نوسازی و پیش برد جهان به سوی بهترین ارزش ها
هُنرها و مردی بجای آوَرَد
جهان را سراسر به پای آورد
«به پای آورد»: بپیماید، در یک جا نماند، جهان گستر شود
همی شد پسِ پُشت او پیلسم
دو دیده پُر از خون و دل پُر ز غم
سیاوش بدو گفت: «پدرود باش
جهان تار و، تو جاودان پود باش
در پهنۀ روزگار به خوبی نام ور و پُر آوازه باشی، نامَت همیشه به نیکویی بُرده شود، فردوسی بارها این دو واژۀ تار و پود را برای چنین پیوندهایی بکار برده است
درودی ز من سوی پیران رسان
بگویش که گیتی دگر شد به سان
همۀ ارزش های نیک و بد دگرگونه شدند، شایست در جای ناشایست و ناشایست در جای شایست نشست.
به پیران نه زین گونه بودم اُمید
همی پند او باد شد، من جو بید
مرا گفته بود که با سَد هزار
زره دار و برگستوان ور سوار
«برگستوان ور سوار»: جنگاور سوار بر اسپ با پوشش زرهی
چو برگردَدَت روز، یار تو ام
به گاه چَرا ، مَرغ زار تو اَم
کنون پیش گرسیوز ایدر دمان
پیاده چُنین خوار و تیره روان
نبینم همی یار با من کسی
که بخروشَدی زار، بر من بسی
چو از شهر و لشکر اندر گذشت
کَشانَش ببردند بسته به دشت
ز گرسیوز آن خنجر آب گون
گروی زره بستُد از بهرِ خون
پیاده همی برد مویش کشان
چو آمد بدان جای گاهِ نشان
که آن روز افکنده بودند تیر
سیاوخش و گرسیوز شیر گیر
این نشانه همان است که در یک بازی دوستانه در میدان بازیِ چوگان گذاشته شد و در آن سیاوَش هنرنمایی کرد و گَروی زره همان است که در یک بازی دوستانه سیاوش او را از اسپ برگرفت و همانند مرغی او را در زیر بغل نزد گرسیوز برد.
چو پیش نشانه فراز آمد اوی
گَروی زره آن بَدِ زشت خوی
بیافکند پیل ژیان را به خاک
نه شرم آمدش زان سپهبَد نه باک
یَکی تَشتِ بنهاد زرین، گروی
بپیچید چون گوسپندانش روی
جدا کرد از سرو سیمین سَرَش
همی رفت در تَشت، خون از بَرَش
کِجا آن که فرموده بُد تَشتِ خون
گروی زره بُرد و کردش نگون
برای اینکه خونش بر زمین نریزد تا مبادا گیاهی از خون او بروید
گیاهی بر آمد همان گه ز خون
بدان جا که تَشت شد سرنگون
به یک دم گیاهی از آن خون برُست
جز ایزد که داند که آن چون برُست؟
ایرانیان از دیرباز به این گونه شگفت کاری های سپهر باور داشته اند، ما را نشاید که امروزه نیاکان فرمندمان را به داوری بنشینیم که چرا به این گونه فرجودها باور داشته اند، چه بسا که باورداشت به همین گونه فرجودها آن ها را در برابر پیش آمدهای بدهنجار و گذرگاه های سخت گذر یاری رسانده است، کار ما خرده گیری از اندیشه و گفتار و کردار نیاکان نیست ، کار ما آموختن از کردارهای پیش برنده و یا لغزش های زیانبار آنهاست ، فردوسی خود یکی از همین باورمندان به فرجودهای سپهری است، و در همین جا باورداشت
خود را به ما نشان می دهد:
گیا را دَهَم من کنونَت نشان
که خوانی همی خونِ اِسیاووشان
خونِ اَسیاووشان یا سیاوشان نام درختی است بالا بلند و تنهی آن استوانهیی مانند تنهی نخل. برگهای آن دُم برگ دار، و برگچههای فراوان و نوکتیز. این درخت را از این رو خون سیاوشان نام داده اند که شیرۀ سرخ رنگی از آن می تراود و در کار داروسازی به کار می رود ، شگفت این که این درخت هرگز در ایران دیده نشده است، بیش تر در آبخوست های یمن می روید.
چو از سرو بُن دور گشت آفتاب
سر شهریار اندر آمد به خواب
چه خوابی که چندین زمان بر گذشت
نه جُنبید هرگز، نه بیدار گشت
بدین گونه چراغ زندگانی این بالا بلند ترین و بهمنش ترین پهلوان ایرانی خاموش شد.
در این هنگام:
یَکی باد، با تیره گردی سیاه
برآمد که پوشید خورشید و ماه
کسی یَک دگر را ندیدند روی
گرفتند نفرین همه بر گَروی
در این جا فردوسی بزرگ، اندوهگین وپریشان از پایان زندگی گرامی ترین پهلوان خود،، آنچنان به درد آمده که زبان به گله گزاری از می گُشاید و با ما به درد دل می نشیند:
چو از شاه شد تَختِ شاهی تهی
نه خورشید بادا نه سرو سهی
چپ و راست هر سو بتابم همی
سر و پای گیتی نیابم همی
یَکی بد کند نیک پیش آیَدَش
جهان بنده و بختِ خویش آیَدَش
یَکی جز به نیکی جهان نسپَرد
همی از نژندی فــــــــــــــــرو پَژمُرَد
مدار ایچ تیمار با او به هم
به گیتی مکُن جان و دل را دُژَم
که نا پایدار است و ناسازگار
چُنین بود تا بود این روزگار
یَکی دان ازو هر چه آید همی
چو جاوید با تو نپاید همی
ز کاخ سیاوش برآمد خروش
جهانی ز گرسیوز آمد به جوش
ز سر ماهرویان موی کردند باز
بُرید و میان را به گیسو ببست
به ناخن گل ارغوان را بِخَست
«بخست»: زخم زد، زخمی کرد.
در جنبش زن زندگی آزادی در سال 1401 کوچی، بسیاری از زنان ایرانی بخشی از گیسوان خود را می بریدند، این گیس بُری، از این پهلوان زن تورانی، و نازنین اروس ایران در جهان به یادگار ماند، با چند دگرگونگی در برونمایه و درونمایه. در جُنبِش زن زندگی آزادی، زنان دستۀ کوچکی از موهای خود را می بریدند، ولی فرنگیس یا فریگیس موهای بسیار بلندی داشت، این بلندی مو در هر دو ریختار از نام او پیداست، فرنگیس گیسوان خود را از بیخ برید و از آن موهای پُر پُشت خود ریسمانی بساخت و بجای آن زُنار ابریشمی که نشان شکوه و بزرگی بود، بر کمر ببست. به یاد داریم که در این زمان آبستن بود و کیخسرو را در زهدان خود می پروراند، پس کمر باریکی نداشت، ولی موهایش آن چنان بلند بودند که دور تا دور کمرش را فرا گرفتند. این گیسو بر کمر بستن، نشان دهندۀ آهنگ استوار او برای رزمی آشتی نا پذیر با پدر و عموی زشتکار خود و رزمندگان
سپاه توران بود:
به آواز بر جان افراسیاب
همی کرد نفرین، همیریخت آب
خروشش به گوش سپهبَد رسید
چو آن ناله و زار نفرین شَنید
به گرسیوز بدنشان شاه گفت
که او را برون آورید از نهفت
ز پرده به گیسو بَریدَش کشان
بَرِ روزبانان مردم کُشان
بگو تا بگیرند موی سرش
بدرند بر تن همه جامه اش
زنندش بسی چوب تا تخم کین
بریزد برین بوم توران زمین
نخواهم ز بیخ سیاوش درخت
نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
هنوز نمی داند که فرنگیس خودش موهای بلندش را از بیخ بریده و آمادۀ کین ستانی است، می فرماید او را به گیسوان بگیرند، کَشان کَشان بر زمین بکشندَش و آن چنان به تازیانه بندند تا بچه اش را بیاندازد، افراسیاب به راستی از کی خسروِ زاده نشده می ترسد ، چرا که شک ندارد فرزندی که از سیاوش زاده شود کین پدر را از او خواهد ستاند.
همه نامداران آن انجمن
گرفتند نفرین برو تن به تن
که از شاه و دستور و از لشکری
بر آن گونه نشیند کس داوری
نیکی و بدی در همه جا به هم آمیخته است، چُنین نیست که هر که در ایران زاده شد خوب، و هرکه در توران یا دیگر سرزمین ها زاده شد بد است، این نگاه فرهنگ ایران است به مردم، در این جا می بینیم که بسیاری از سپاهیان توران، پادشاه خود را به پاس این ناچوانمردی و زشت کاری به باد نفرین می گیرند و از نا بکاری های او به دادار پناه می برند!.. درست همان گونه که امروز فغان مردم ایران از بی داد فرمان روایان ستم پیشه و نابخرد کران تا کران جهان را فرا گرفته است !..
بیامد پُر از خون دو رُخ پیلسم
روان پُر ز داغ و رُخان پر ز نَم
به نزدیک لَهّاک و فرشیدوَرد
سراسر سخن ها همه یاد کرد
که دوزخ به از بوم افراسیاب
نشاید بدین کشور آرام و خواب
«پیلسم» یکی از بزرگ پهلوانان توران زمین، و برادر پیرانِ ویسه است، شاهنامه او را از نژاد کیان شمرده است... لَهّاک و فرشیدورد هم پسران ویسه و برادارن پیران و پیلسم هستند، پیلسم با شتاب خود را به برادران خود لهاک و فرشیدور می رساند و می گوید:
بتازیم و نزدیک پیران شویم
به تیمار و درد اسیرانِ شویم
سه اسپ گران مایه کردند زین
همی بر نوشتند گفتی زمین
«برنوشتند زمین»: زمین را درنوردیدن
چُنان بُد که رای ی خدای بزرگ
که از راه ، پیران بر آمد ستُرگ
که بشنیده بُد آن که افراسیاب،
به جنگ سیاوَخش دارد شتاب
براند اسپ تازی و پیلِ دَمان
همی تاخت غُرّان چو شیر ژیان
بدان، تا رَسَد او بَرِ شهریار
بدان، تا بگرداند این روزگار
به پیران رسیدند هر سه سوار
رُخان پر ز خون هم چو ابر بهار
برو بر، شمردند یک سر سَخُن
که:« بخت از بدی ها چه افگند بُن
یَکی زاریی خاست کاندر جهان
نبیند کسی از کِهان و مِهان
سیاوَخش را دست بسته چو سنگ
فگنده به گردنش بر، پالهنگ
پیاده همی تاخت او را گَروی
سرش پُر زخاک و پر از آب روی
تنِ پیل وارش بر آن خاکِ گرم
فگندند و شُستند از دیده شرم
یَکی تشت بنهاد پیشش گروی
بپیچید چون گوسپدانش، روی
برید آن سر تاج دارش ز تن
فگندش چو سرو سَهی بر چَمَن
همه شهر پُر زاری و ناله گشت
به چَشم اندرون آب چون ژاله گشت
فردوسی یک بار دیگر نا هم سانی میان افراسیاب، و مردم توران زمین را فرا دید ما می گذارد:
ستم گاره چوپان به دشتِ غلو
همانا نبرد بدان سان گلو
چُنان کاو سر شاه ایران برید
کسی آن ندید و نه هرگز شنید»
چو پیران به گفتار بنهاد گوش
ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش
همه جامه ها بَر بَرَش کرد چاک
همی کند موی و همی ریخت خاک
همی رفت از دیده اش آبِ زرد
به سوک سیاوَش بسی ناله کرد
همی گفت زار:« ای سزاوار تاج
که چون تو نبیند دگر تختِ عاج
بدو گفت لهّاک:« بشتاب زود
که دردی بدین درد و سختی فزود
فرنگیس رانیز خواهند کشت
مکن هیچگونه برین کار پُشت
که افراسیاب آن اَ بی مغز سر
فریگیس را کرده بر ره گذر
« اَ » در زبان های باستانی ایران مانند: فُرس هخامنشی، اوستایی، پهلوی، زند و پازند، نشان (نایی) است مانند: اَمُرداد: نامیرنده. جاودان - اَپرِنایو Aperenayo: نا بُرنا. پیر. فرسوده - اَمَهرَکَ Amaharka: بی مرگ. نامیرنده - اَکرانه Akarana: بی کرانه. بی پایان - اَپیشه Apisha : بی کار - آگاثا Agathaa : نا آگاه. نادان... فردوسی در این بند، نشان نایی را برای نشان دادن نا بخردی و بی مغزی افراسیاب دو بار به کار بُرده است « اَ » و «بی» .
فگنده فریگیس را هم ز تخت
تن اش بود لرزان به سان درخت
به خواری ببردند مویش کشان
بَرِ روزبانان مردُم کُشان
همی رای دارد به کردن تباه
تو باید که جویی از این جای گاه»
رهانیدن پیران فرنگیس را
چو بشنید پیران چُنین گفت و گوی،
خروشان و جوشان برآمد به کوی
ز آخور بیاورد پس پهلُوان
ده اسپ، سوار آزموده، جوان
خود و گرد رویین و فرشیدورد
برآورد از آن راه ناگاه گرد
به دو روز و دو شب به درگه رَسید
درِ نام ور پرجفا پیشه دید
فریگیس را دید چون بی هُشان
گرفته وِرا روزبانان کَشان
به چنگال هر یَک یَکی تیغ تیز
ز درگاه برخاسته رستخیز
«رستخیز» در این جا آشوب، هنگامه و آشفتگی است.
همه دل پُر از درد و دیده پُر آب
زبان پُر زنفرینِ افراسیاب
بگفتند هرکس همی با دگر
زن و مرد و کودک، به درگاه بر
که این سخت کاری است با ترس و بیم
فرنگیس را گر زند بر دو نیم
ز تُندی شود پادشاهی تباه
مر او را نخواند کسی نیز شاه