چو خورشید تابنده برخواندَم
من با تکیه بر آزمون دیرینه و شناختی که از این شهریار تیره دل دارم همۀ آنچه را که بایسته بود با تو در میان گذاشتم و راستی ها را به روشنی روز پیش تو باز گشودم، اکنون خود دانی!..
به ایران پدر را بیانداختی
به توران همی شارسان ساختی
چُنین دل بدادی به گفتار اوی
بگشتی همی گِرد تیمار اوی
«تیمار» : غم خواری، در غم کسی انباز شدن. تو پُشت به پدر کردی، سرزمین پدری ات را وانهادی و در این جا مانش گُزیدی، در این سرزمین شهری با شکوه برای خود ساختی و چُنان فریب سخنان فریبندۀ او را خوردی که غم گُسار او شدی!..
درختی بُد این خود نشانده به دست
که بُد برگ او زهر و بارش کَبَست
همی گفت و مُژگان پُر از آب کرد
پُر افسون دل و لب پر از باد سرد
سیاوش نگه کرد خیره بر اوی
ز دیده نهاده به رُخ بَر، دو جوی
به یاد آمدَش روزگار گـــــــــــــــــــــــــزند
کزو بگسلد مهرِ چرخِ بلند
به روز جوانی سرآیدش کار
بسی بر نیاید بر او روزگار
دلش گشت پُر درد و رُخ ساره زرد
پُر از غم دل و لب پر از بادِ سرد
بدو گفت: «هر چون که می بنگرم
به بادافرَهِ بد نه اندَر خورَم
«پادافره» از واژگان پارسی و به چَم کیفر و سزاست... پاک دلانه به گرسیوز می گوید هر چه به کرد کار خود می نگرم خود را شایستۀ چُنین سرنوشت بد فرجام و چُنین پادافره نمی بینم
به گفتار و کردار بر پیش و پس
ز من هیچ ناخوب نشنید کس
چو گُستاخ شد دست با گنج اوی
بپیچید همانا تن از رنج اوی
اگر چه بد آید همی بَر سَرَم
هم از رای و فرمان او نگذرم
این سُخن سیاوش جان مایۀ داستان زندگی این جوان مرد تک دانه است، می گوید هر بدی که بر من روا دارد، من سر از فرمان او نخواهم تافت و پَیمانی که با او بسته ام را به هیچ روی نخواهم شکست. این آن گوهر گران بهایی است که در همبودگاه ما ایرانیان گُم شده و باید دوباره آن را بدست آوریم و گردن آویز
خود کنیم. اگر کاخ سر به آسمان کشیدۀ فرهنگ ایران را ساخته شده از سنگ های گران بها مانند: مهر گستری، شادی پراکنی، دادگری، کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشۀ نیک، جوانمردی، رادی ، جوان زنی، مهمان نوازی، نوشوندگی و نوسازی و دیگر فروزه هایی از این دست بدانیم، آن ملاتی که این سنگ های پر فروغ را به هم چسبانده واین کاخ ورجاوند بُنیاد فرهنگ ایران را فراز آفریده است همان فروزۀ پَیمان داری است، اگر این ملات، این شیرۀ چسبندگی سنگ ها از میان برود همۀ این کاخ در هم فرو خواهد ریخت، و سیاوَش این را بخوبی می داند، از این روست که می گوید:
اگرچه بد آیَد همی بَر سَرَم
هم از رای و فرمان او نگذرم
نکته این نیست که من به دست افراسیاب کُشته بشوم یا نشوم، سی سال یا چهل سال دیگر زنده بودن یا نبودن... نکته این است که من برابر آن چه که از رُستم آموخته ام، پَیمانی را که بسته ام هرگز و به هیچ بهایی نخواهم شکست... این بزرگ ترین و بایسته ترین خویشکاری من است، چرا که انجام خویشکاری پَیمانی است با جهان، با خود، و با خدا. آدمی تنها از راه خویشکاری است که می تواند در جهانِ هستی به فروهر خود بپیوندد، تنها از راه خویشکاری است که می تواند از نیک بد گیتی بگذرد و با گوهر هستی بخش خدا یگانه و این همان شود.
در مهر یشت که زیباترین بخش از گرامی نامه اوستاست می خوانیم:
« اگر خانه خدا، یا ده خدا، یا شهربان، یا شهریار، پیمان شکن باشد، مهر خشمگین و آزرده ، خانه و ده و شهر و کشور و بزرگان خانواده و سرانِ روستا و سروران شهر و شهریار کشور را تباه کند...
سیاوَش مرد جنگ است، ولی نه مرد جنگی بی فرهنگ، او خود آیینۀ تمام نمای فرهنگ ایران است، چُنین مردی نمی تواند سر از خویشکاری بر تابد و پَیمان بشکند. او می داند که پَیمان شکنان مایۀ ویرانی، و دروغ گویان مایۀ تباهی کشورند، بازتاب جهان بینی سیاوَش را در گرامی اوستا به روشنی می توان دید، آنجا که اهوره مزدا به زرتشت می گوید:
« ای سِپیتمان! مبادا که پَیمان بشکنی، نه آن پیمان که با یک ناراستاکار بسته یی و نه آن پیمان که با یک اَشَوَن بسته یی، چه پیمان با هر دو دُرُست است، خواه دُروند، خواه اَشَوَن».
او با افراسیابِ بد کُنِش و ناراستکار پَیمان آشتی بست، سد تن از خویشاوندان نزدیک افراسیاب را پایندان این پَیمان گرفت، و سپس در پی پَیمان دیگری همۀ گروگان ها را به خانواده های خود باز گرداند، اکنون چگونه می تواند به دستاویز ناراستکاری های افراسیاب پَیمان بسته شده را بشکند و کاری وارون آن اَشا کند... از دید سیاوش، جنگ برای کوتاه کردن دست دشمنان است، نه برای فزون خواستن و خون ریختن و نغمۀ شادمانی را از روی زمین برداشتن.
بیابم کنون با تو من بیسپاه
ببینم که از چیست آزار شاه
بدو گفت گرسیوز:« ای نامجوی
ترا آمدن پیش او نیست روی
«نیست روی»: بایسته نیست، به گفتۀ تازی گویان، مصلحت نیست!..
به پای اندر آتش نباید شدن
نه بر موج دریا دل آسان بُدن
همی خیره بر بَد شتاب آوری
همی بخت خندان به خواب آوری
چرا بی هوده در رسیدن به بخت بدهنجارِ خود شتاب می ورزی و بخت خندان را از خود می رانی...
همانا ترا من بَسَم پایمرد
بر آتش مگر بر زَنَم آبِ سرد
«پایمرد» : میانجی- خواهش گر- یاری رسان -دست گیر- یار و یاور... با این چرب زبانی می کوشد سیاوش را از رفتن به پیشگاه افراسیاب باز دارد تا به افراسیاب بگوید دیدی دُرُست می گفتم!.. دیدی او فرمان تو را پشیزی بها نداد و نیامد!..
یَکی پاسخ نامه باید نوشت
پدیدار کردن همه خوب و زشت
ز کین ار ببینم سر او تهی
درخشان شود روزگار بهی
سواری فرستَم به نزدیک تو
درخشان کنم رای تاریک تو
امیدَستم از کردگار جهان
شناسندهٔ آشکار و نهان
که او باز گردد سوی راستی
شود دور، از کژی و کاستی
این یکی از تلخ ترین ریشخندهای روزگار است که ضحاک از داد سخن می گوید و گرسیوز از کژی و کاستی!.. در داستان ضحاک، هنگامی که هراس از فریدون بر جان آن پتیاره افتاد بزرگان کشور را فراخواند و گفت:
یکی دفتر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد به داد اندرون کاستی
نکتۀ دیگری در سخن گرسیوز هست، که ما را به یاد شیوۀ سخن گویی آخوندهای دیو سرشت می اندازد:
امیدَستم از کردگار جهان
شناسندهٔ آشکار و نهان
آخوند ها نیز همۀ اندیشه های پست و جهان ویرانگر خود را در پوشۀ دین و نام الله انجام می دهند!..
اُ گر بینم اندر سَرَش هیچ تاب
هیونی فرستم هم اندر شتاب
تو زان سان که باید به زودی بساز
مَکُن کار بر خویشتن بَر، دراز
اگر توانستم او را بر سر مهر بیاورم پَیامی از راه پیک به سوی تو خواهم فرستاد تا ساز و برگ ره سپاری فراهم کنی و خود را به دربار برسانی!..
نه دور است از ایدر به هر کشوری
به هر نام داری و هر مه تری
سد و بیست فرسنگ ز ایدر به چین
همان سیسد و سی به ایران زمین
از این سو همه دوست دار تواند
پرستنده و غم گسار تواند
اُ زان سو پدر آرزومند تُست
سپه بنده و شهر پیوند تُست
به هر سو یَکی نامهیی کن دراز
بسیچیده باش و درنگی مساز
ببیند هنر مغز شویی اهریمن را، کارهای ساده را سخت و کارهای سخت را آسان نشان می دهد!.. می گوید
تا چین راه درازی نیست ، تنها 120 فرسنگ راه است، و تا ایران 330 فرسنگ، خاقان چین و سران سپاه او همگی هوادار و غم گسار تو اند، و از آن سوی هم، پدر آرزومند دیدار تُست، پس کار دشواری نیست، تو هرچه زودتر پیک های تُند رو به هر دو سوی بفرست و درخواست یاری کن تا سپاهی بفرستند و ترا در جنگ با افراسیاب پشتیبانی کنند!..
به هر سو یَکی نامهیی کن دراز
بسیچیده باش و درنگی مساز
و نکته اینجاست که:
سیاوش به گفتار او بگرُوید
چُنان جان بیدار او بغنُوید
«بغنوید»: خوابید، به خواب فرو رفت!..
این سخن فردوسی نشان می دهد، در جایی که سُخَن از شایست و ناشایست، و خرد و داد در میان باشد، دوست و دشمن را در یک ترازو باید به سنجه گذاشت، دوست را همان گونه باید به داوری نشست که دشمن را. در این جا فردوسی بی کم ترین دل سوزی، سیاوَش را برای به خواب رفتگی و نابخردی اش می نکوهد!..
این پهلوان بالا بلند، این گرامی ترین و درخشان ترین چهره در شاهنامه، چرا باید گوشی باشد برای دهان
یاوه پرداز گرسیوز، چرا نباید از راه خِرَد و داد، سره از ناسره بشناسد و این گونه نا بخردانه سرنوشت خود و سرنوشت مردمان دو سرزمین ایران و توران که خویشان یک دیگرند را در آتش نابخردی ها و خواب رفتگی های خود بسوزاند، ما مردم دانش نیاموخته، و دور از آیین پهلوانی را شاید بتوان برای این گونه خواب رفتگی ها بخشید، مردم دانش نیاموخته یی که به آسانی فریب حزب توده و خمینی و رادیو بی بی سی لندن و شرکت های بزرگ نفتی را خوردیم و بدست خود آتش به خرمن هستی خود زدیم... ولی سیاوَشِ پهلوان و دانش آموخته در دبستان رستم را با کدامین برهان خرد پذیر می توان بخشید؟!.
بدو گفت:« از آن در که رانی سَخُن
ز گُفتار و رایت نگردم ز بُن
این پاسخ دُرُست همانند و هم جنس همان پاسخ است که ضحاک در آغازِ کار به ابلیس داد و روزگار خود و روزگار مردم ایران را تیره و تار کرد!..
تو خواهش گری کن مرا زو بخواه
همی راستی جوی و بنمای راه
به راستی شگفت انگیز است، کسی که با آن همه هوشمندی و خردورزی توانست زیباترین وشگفت انگیزترین شهر جهان را بسازد، کسی که در پاس داشت پَیمان تا پای جان پایداری می کند، می میرد ولی پَیمان نمی شکند، چگونه است که در این جا چهرۀ زشت اهریمن را در پس پردۀ اشک گرسیوز نمی بیند؟ پس کار برد خِرَد چه شد؟ چرا :
سیاوَش به گفتار او بگروید
چُنان جان بیدار او بغنوید
این غُنودن، و به خواب اندر شدن درجایی که بیش از همیشه باید بیدار بود، از کجا سرچشمه می گیرد؟..
مگر رستم به او نیاموخته بود که:
خرد رهنُمای و خرد دلگشای
خِرَد دست گیرد به هر دو سرای
از او شادمانی و زو مردمی است
از اویت فزونی و زویت کمی است
خِرَد را کنی بر دل آموزگار
بکوشی که نَفریبدَت روزگار
نکوتر هُنر مَرد را بِخرَدی است
که کار جهان و رَه ایزدی است
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کرده خویش ریش
هُشیوار دیوانه خواند وُرا
همان خویش بیگانه داند وُرا
از اویی به هر دو سرای ارجمند
گُسسته خِرَد پای دارد به بند
خِرَد چَشم جان است چون بنگری
تو بی چشم شادان جهان نسپَری
همیشه خِرَد را تو دستور دار
بدو جانت از ناسزا دور دار
ز شمشیرِ دیوان خِرَد جوشَن است
دل و جان دانا بدو روشن است
چو خواهی ستایش پسِ مرگ تو
خِرَد باید ای نام ور برگِ تو
هر پژوهشگر فرهنگ ایران، سیاوَش را برای پاکی نهاد، برای اندیشه و گفتار و کردار نیک، و برای پایداری در پَیمان می ستاید، ولی برای سادگی در برابر فریب اهریمن نمی تواند بستاید، چرا بی کمترین دو دلی:
به گفتار او بگروید
چنان جان بیدار او بغنوید
چرا به همین سادگی شانه هایش را بوسه گاه اهریمن ساخت؟!..
نامۀ سیاوَش به افراسیاب
دبیر پژوهنده را پیش خواند
سُخَن های آگنده را برفشاند
پژوهنده در اینجا خِرَدمَند و دانا و زیرک است، نه یک نویسندۀ ساده که هرچه را بگویند بنویسد، او می داند اندیشه را چه گون زبانی کند و چگونه بنویسد.
«سخن های آگنده را بر فشاند»»: آنچه را که در اندیشه داشت زبانی کرد، بر زبان آورد.
بفرمود از وی به افراسیاب
یَکی نامه روشن چو دُرّ خوشاب
نُخُست آفریننده را یاد کرد
که او بنده را از غم آزاد کرد
بنده در اینجا به چَم گماشته و اسیر و زرخرید نیست، به چَم کسی است که در بند است، نامه را با یاد و نام خداوندی می آغازد که به نیروی جان و خرد، آدمی را از بند نادانی رهایی بخشید و در بند اندیشه و گفتار و کردار نیک گرفتار ساخت، یک آدم دانش آموخته و خردمند هرگز خواهان رهایی از چنین بندی نیست، درست به همان گونه که هیچ دلداده یی خواهان رهایی از بند دل دادگی نیست!..
از آن پس خِرَد را ستایش گرفت
اَبَر شاه توران نیایش گرفت
که:« ای شاه پیروز و به روزگار
زمانه مبادا ز تو یادگار
مرا خواستی شاد گشتم بدان
که بادا نشست تو با موبدان
همواره هم نشین بزرگان و دانشوران باشی و هم نشین آخوند و مداح و روزضه خوان نباشی!..
اُ دیگر فریگیس را خواستی
به مهر و به دل بندی آراستی
فریگیس نالنده بود این زمان
به لب ناچران و به تن ناچمان
«نالنده»: بیمار
« به لب ناچران »: لب به خوراک نازده
«ناچمان»: از جای خود تکان نخورده.
بخُفت و مرا پیش بالین ببَست
میان دو گیتیش بینم نشست
«مرا پیش بالین ببست»: مرا واداشته تا شبانه روز در کنارش باشم.
«میان دو گیتیش بینم نشست»: او را میان مرگ و زندگی می بینم .
مرا دل پر از رای و دیدار تُست
روانم فروزان ز گفتار تُست
در برخی از نسخه ها این سخن را چنین آورده اند:
دو کشور پر از رنج و آزار تُست
نا درستی این سخن از راه دور پیداست، این که در این نوشتار گهگاه نسخه ها به هم سنجی گذاشته می شوند برای این است که جوانان دانش پژوه نسخه های گوناگون را بنگرند و به یک نسخه بسنده نکنند، تنها با هم سنجی نسخه های گوناگون است که که توان شیوۀ سخن پردازی فردوسی و سره را از ناسره را باز شناخت. در همین راستاست که در تارنمای دانشگاه کورش هشت نسخۀ بسیار گران ارج در کنار هم و رج به رج به هم سنجی گذاشته می شوند تا جویندگان دانش بتوانند با شیوۀ سخن پردازی فردوسی آشنا شوند و درست از نا درست باز شناسند.
ز نالنده گی چون سبُک تر شود
به پای تنِ شاه، کشور شود
بهانه مرا نیز آزارِ اوست
نهانَم پُر از درد و تیمار اوست
همین که بیماری فرنگیس رو به بهبود گذاشت به دیدار پادشاه خواهم شتافت. هر دو واژۀ نالنده گی و آزار در دو رج بالا واژگان دیگری هستند برای بیماری.
چو نامه به مُهر اندر آمد، بداد
به زودی به گرسیوز بدنژاد
دلاور سه اسپِ تکاور بخواست
همی تاخت یک سر شب و روز راست
«اسپ تکاور»: اسپ تند رو، اسپ تیز رفتار
به سه روزه پَیمود راهِ دراز
چُنان سخت راهی نِشیب و فراز
شتاب گرسیوز برای پتیارگی و جهان سوزی شایان ژرف نگری است!.. چنان سخت راهی که دست کم می بایست در یک هفته می پیمود را در سه شبانه روز پَیمود تا هرچه زودتر آتش به خرمن هستی مردمان بیاندازد و جهان شاد و روشن اهورایی را به تباهی و سیاهی بکشاند.
چهارُم بیامد به درگاهِ شاه
زبان پُر دروغ و روان پُر گناه
فراوان بپرسیدش افراسیاب
چو دیدش پر از رنج و سر، پُر شتاب
چرا باشتاب آمدی؟ گفت شاه
چه گونه سپردی چنین دور راه؟
بدو گفت: «چون تیره شد روزگار
درنگی شدن پس نیاید به کار
سیاوش نکرد ایچ بر من نگاه
پذیره نیامد مرا خود به راه
بیاد داریم که خودش پیشاپیش پیام فرستاد و از سیاوَش خواست که آیین پیشباز بجا نیاورد، اکنون همین را دستاویز زشتکاری های خود کرده و می گوید سیاوش مرا ارج بایسته ننهاد و آیین پیشباز بجای نیاورد!..
سُخُن نیز نشنید و نامه نخواند
مرا پیش تختش به زانو نشاند
ز ایران بدو نامه پیوسته شد
به ما بَر، درِ شهرِ او بسته شد
در برخی از نسخه ها چُنین آورده اند:
به مادر همی مهر او بسته شد!..
سیاوَش مادر ندارد تا مهرش بدو بسته شود!.. اگر آماج از «مادر» میهن باشد، آنگاه از نسخه نویس باید پرسید: مهر میهن کی از دل سیاوَش گسیخته شده بود که اکنون دو باره بسته شد؟
گرسیوز به دروغ می گوید: از ایران پیوسته نامه بدو می رسد و سیاوش را در دشمنی با ما توانِ بیشتری می بخشد
سپاهی ز روم و سپاهی ز چین
همی هر زمان برخروشد زمین
افزون بر رهنمودهای پیگیر از ایران، سپاهیان بسیار از روم و از چین به سوی او روان اند تا بر توان رزمی او بیافزایند و بر توران بتازند.
تو در کار او گر درنگ آوری
مگر باد، زان پس به چنگ آوری
اگر دیر گیری تو، جنگ آورد
دو کشور به مردی به چنگ آورد
اُ گر سوی ایران براند سپاه
که یارَد شدن پیش او کینهخواه
ترا کردم آگه ز کردار اوی
نباید که پیچی تو از کار اوی»
این گونه سخنانِ فریبنده را با این چرب زبانی به کسی می گوید که سرشت نابخرد او را خوب می شناسد.
آمدن افراسیاب به جنگ سیاوَش
چو بشنید افراسیاب این سُخَن
برو تازه شد روزگار کُهَن
«برو تازه شد روزگار کهن»: جنگ های پایان ناپذیر میان ایران و توران را به یاد آورد و زبانه های آتش خشم و کینۀ خود را دوباره پر وبال بخشید!..
دلش گشت پُرآتش و سر ز باد
به گرسیوز از خشم پاسخ نداد
«سر پُر از باد شدن»: بار دیگر خود را برتر از همگان پنداشتن و کسی را در شمار آدم نیاوردن!..
بفرمود تا برکشیدند نای
همان سنج و شیپور و هندی درای
نای همان نی بزرگ یا شیپور است. سَنج دو چنبر برنجین است که برای برآودن سدا بر هم می کوبند. و درای زنگ بزرگ است، این هر سه که در کار خُنیاگری بکار می روند در میدان جنگ هم در بر انگیختن شور رزم آوری از جایگاه بسیار ویژه یی برخوردارند.
پُر از خَشم و کینه سپه را بخواند
بیانداخت آن نامه را و نخواند
این همان افراسیابِ تبه کاری است که می شناختیم، فرمانروایی سیه دل از جنس سید علی خامنه یی....
سپه سالاری خونریز و آشتی ناپذیر و نابخرد که جان و جهان نزد او کم ترین بهایی ندارند!.. جنگ آوری است زندگی سوز، از جنس سران سپاه انقلاب ننگین دامن اسلامی که جز کُشتن و سوختن و خون ریختن، هنری ندارند!.. شتابنده در کارها و بیگانه با خرد!..
به گفتار گرسیوزِ بَد کُنِشت
به نوّی درختی ز کینه بکِشت
در این جا درون آشفته، و دوگانگی منش و رفتار افراسیاب را به خوبی می توان دید: هیچ یک از رفتارهای خردمندانه یا دیو خویانه، در نهاد پيچيدۀ افراسیاب سرشتی نیستند. دو تن از نزدیکان او، یکی پیران و دیگری گرسیوز در هنگامه های گوناگون راهنمایان اندیشه و گفتار و کردار او هستند. یکی نیکی و دیگری بدی را به او می نمایاند. از این دیدگاه می توان گفت که پیران «خـرد ناپيوسـته»، و گرسيوز «دُژ خرد ناپيوسته» افراسیاب است. به سخن دیگر، درون خسته و نا آرام افراسیاب، آوردگاه نبرد سپنتا مینو و انگره مینوست!..
در بررسی داستان ضحاک، بارها همسرشتی و این همانی ضحاک و خمینی و خامنه یی نشان داده شد، در این جا نمی توان افراسیاب را با خامنه یی برابر شمرد ، چرا که خامنه یی تنها سرشت و رخسارۀ گرسیوز بد نهاد را دارد بی کمترین نشان از اندیشه وگفتار و کردار پیران، اگر بخواهیم خامنه یی را با یکی از بازیگران این
داستان برابر و این همان بشماریم تنها با گرسیوز این همان خواهیم دید نه با افراسیاب...
برگردیم به شاهنامه و ببینیم که سیاوَش با این همه زشت کاری های گرسیوز چه کرد:
بدان گه که گرسیوز پُر فریب
گران کرد بر زین فراز و نشیب
همین که گرسیوز بر زین اسپ فراز آمد و خود را آمادۀ رفتن بساخت...
سیاووش به پرده در آمد به درد
به تن لرز لرزان و رُخ ساره زرد
فریگیس گفت: ای گُو شیر چنگ
چه بودت که دیگر شدُستی به رنگ؟
چُنین داد پاسخ که:« ای خوب روی
به توران سپه شد، مرا آب روی
«شد مرا آب روی»:آبرویم برفت، ارج و والامندیم نزد افراسیاب بر باد شد
ندانم که پاسخ چه رانم همی
در این کار خیره بمانم همی
اگر راست، گفتار گرسیوزست
ز پرگار، کانون مرا بر سرست»
واژۀ «پرگار» در ادبسار پارسی با چَم های گوناگون بکار رفته است، گاه همان ابزار هنداچه گری[مهندسی] است که برای کشیدن پَرهون یا چنبر به کار می رود مانند:
جهان جوی پرگار بگرفت زود
اُ زان گرز پیکر بدیشان نمود
با پرگار پیکر گاو را بر زمین نگارید، یک کار هندسی انجام داد...
گاه نماد فلک و چرخ گاه گیتی است، مانند:
همی نام باید که ماند نه ننگ
بدین کانون ماه و پرگار تنگ
گاه برای آشیانه به کار رفته است، گاه برای باشندگان گیتی ، گاه برای گردن بند، گاه برای سامان و هنجار چیزی، برای نمونه می گویند این چیز از پرگار افتاده است ، مانند ساعتی که درست کار نمی کند..گاه نماد مردم و ساز و برگ زندگی است، مانند:
همه پرگار من بجای خود است
دلم است آن که گمشده ز میان
گاه تنها بجای چنبر و پَرهون بکار می رود، و گاه آماج از پرگار فریب و نیرنگ افسون و چاره جویی و راه و شیوه بکار رفته است مانند این سرودۀ حافظ:
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری؟
در این جا که سیاوش به فرنگیس می گوید:
اگر راست، گفتار گرسیوزست
ز پرگار، کانون مرا بر سرَست
آماج همان ابزار هندسی است، کانون پرگار تیل بسیار کوچک به اندازه سر سوزنی است ولی گِرداگِرد چنبری که شاخۀ دیگر پرگار می تواند بنگارد، از پندار بیرون است، سیاوش می گوید: بهرۀ من در این چنبر بزرگ هستی، از آن سرسوزن که نوک پرگار بر آن می نشیند هم کمتر است
فرنگیس بگرفت گیسو به دست
گل ارغوان را به فندُغ بخست
فندُغ پارسی است، نباید آن را با قاف تازی نوشت. در این جا آماج از فندُغ: سرانگشتان است. گل ارغوان، رُخ سار گل رنگ فرنگیس، و بِخَست: زخم زد، با سر انگشتان رُخ سار گل رنگ خود را به خون نشاند.
پر از خون شد آن سُنبل مُشکبوی
پُر از آب چشم و پر از گَرد روی
همی اشک بارید بر کوه سیم
دو لاله ز خوشاب کرده دو نیم
«کوه سیم»: اندامِ زیبا، و بالای بلند و سیم گون فرنگیس است، دو لاله: لب های سرخ و بوسه خواه او... و خوشاب دندان های مروارید گون. هنگامی که دهان گشود، خوشاب دندان های مروارید گون او لب های سرخش را از هم جدا کرد، به دو نیم کرد!..
همی کند موی و همی ریخت آب
ز گفتار و کردار افراسیاب
بدو گفت کای شاه گردن فراز
چه سازی کنون زود بگشای راز
پدر خود دلی دارد از تو به درد
از ایران نیاری سخن یاد کرد
«نیاری»: نتوانی، در پیشگاه او نمی توانی نام ایران بر زبان رانی.
سوی روم ره با درنگ آیدت
نپویی سوی چین که ننگ آیدت
در برخی از نسخه ها: بجای ننگ آیدَت نوشته اند تنگ آیدَت. برای پناه بردن به اروپا باید بسیار بدرنگی و بیاندیشی، چرا که اروپایی ها از همان آغاز تا به امروز بدخواه مردم ایران بوده اند، نیای بزرگ ایرانیان که ایرج بود در پی زشتکاری های نیای بزرگ اروپاییان که سلم بود به زشت ترین چهره کُشته شد. سوی چین هم نمی توانی بروی چرا که چین باژ گزار افراسیاب است ، از سوی دیگر پناه بردن شاهزادۀ ایرانی به چین مایۀ ننگ تو و خاندان تو خواهد بود.
ز گیتی کرا گیری اکنون پناه؟
پناهَت خداوند خورشید و ماه
ستم باد بر جان او ماه و سال
کجا بر تن تو شود بدسگال