«خیره گشتم ز راه»: سرگشته شدم، گمراه شدم
هزاران سرِ مردم بی گناه
بدین گفت تو گشت خواهد تباه
تو زین کرده فرجام، کیفر بری
ز تخمی کِجا کشته یی بدروی
اُ زان پس چنین گفت: «کای شهریار
به تیزی مدار آتش اندر کنار
نه بازی ست این خون من ریختن
ابا بی گناهان بر آویختن
به گفتار گرسیوز بَد نژاد
مده شهر توران و خود را به باد
نگه کرد گرسیوز رنگ کار
ز گفتِ سیاوَخش، با شهریار
«رنگ کار»: فریب کار، فریبنده. خمینی سرشت.
بر آشفت و گفت: ای سپَهبَد چه بود
به دشمن چه بایدت گفت و شنود؟
چه نیازی است که تو با دشمن به گفت و شنود بنشینی
چو گفتار گرسیوز، افراسیاب
شنید و برآمد بلند آفتاب
به لشکر بفرمود تا تیغ تیز
کشند و خروشند چون رستخیز
جهان پر خروش و هوا پر ز گرد
یکی با نَبرد و یکی بی نَبرد
یکی آماده نبرد و خون ریختن، که افراسیاب است ، دیگری سیاوش که خواهانِ دوستی و آشتی و مهر گُستری است
سیاوخش از بهر پَیمان که بست
سوی تیغ ونیزه نیازید دست
فردوسی می خواهد یک بار دیگر پَیمان سیاوَش با افراسیاب را به یاد ما بیاورد و بر این نکته که یکی از بنیادی ترین فروزه های فرهنگ ایرانشهری است پای فِشارَد. این رفتارِ سیاوَش ، در راستای همان پیمان است، ولی آیا می توان آن را رفتاری پسندیده، و برازندۀ پهلوان شمرد؟ پاسخ این پُرسش را باید در خود این داستان یافت!.. اگر سیاوَش جز این می کرد و پیمان بسته شده را می شکست، آیا هنوزهم می توانستیم او را برجسته ترین پهلوان ایرانی و خورشید گونه ترین مرد شاهنامه بشناسیم؟ دامنۀ این چستار بسیار فراخ دامن است و پرسش ها در این زمینه بسیار..
نفرمود کَس را ز یاران خویش
که آرَد یَکی پای در جنگ، پیش
ببینید، این سروآزادۀ ایرانزمین را... این با شکوه ترین و پاکیزه ترین پهلوان شاهنامه، بی آنکه به چند و چون کارها بیاندیشد، با آهنگی بند گُسل، از شب، خواهان روشنایی است!..
در جستجوی نابوده ها و نا شُدنی ها چندان می تازد تا بیافتد، و دریغا و دردا که در برابر مرگ رفتاری نا پهلوان دارد، از دانش و بینش و منش نیک بهرۀ بسیار دارد و بی هودگی کارها را به روشنی می بیند و سرانجام ترس از مرگ در جانش خانه می کند. و این مرگی ناتوان است که شاید بر هر بینوایی فرود آید!.. در این هنگام پهلوانی است شیر چنگ، ولی لرز لرزان و زرد رُخسار، بخت خود را دوست نمی دارد ولی می پذیرد، میان آروزی او و آهنگ جهان، یک دوگانگی سخت و شکافنده هست، او می خواهد زنده بماند ولی چرخ یا کردگار می خواهد تباهش کند!.. این نکته را خودش هم پیشتر گفته بود:
مرا چرخ گردان اگر بی گناه
بدست بدان کرد خواهد تباه
به مردی کنون زورو آهنگ نیست
که با کردگار جهان جنگ نیست
این اندیشه، رنگ و رُخسار جهان بنیی مهری یا زرتشتی و رُستم سرشتی ندارد، بیش تر رنگ و رُخسار آیین زروانی دارد ، سیاوش در پایان زندگی یک زُروانی است، نه یک مهری، و این وارون آموزه های رستم است، رستم نه زرتشتی بود و نه باوَرمَند به اندیشه های زُروانی، رُستم مهری بود، و جانمایۀ آیین مهری ایستادگی، پایداری، و رزم آشتی ناپذیر با زشتی ها و کژی ها و ناراستی هاست، رُستَم چُنان در راستای آیین مهر پای می فشارد که اسفندیار زرتشتی هم که به کژ راهه رفته بود را می کُشَد!..
بایسته ترین خویشکاری رُستَم پاسداری از جان و از تاج و تخت اسقندیار، شاهزادۀ ایران بود، ولی رستم در کشتن این شاهزادۀ که به کژ راهه رفته، دچار کمترین دو دلی نمی شود تا آنجا که از جان خود، و از این جهان و آن جهان خود و از پایندگی تبار و خاندان خود هم چشم می پوشد و در کشتن اسفندیار دچار کمترین دو دلی نمی شود:
چنین گفت سیمرغ کز راه مهر
بگویم کنون با تو راز سپهر
که هرکس که او خون یل اسفندیار
بریزد، ورا بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد، ز رنج
رهایی نیابد، نماندش گنج...
این همه را سیمرغ به رستم گفت، ولی رستم گوشی برای دهان سیمرغ نداشت و خواست و آهنگ سرنوشت را پشیزی بها نداد، او آمده بود تا جهان را از بدی ها بشوید و اهریمن را تا واپسین سنگرهایش پس براند. این پیمانی بود با خود و با هستی و هستی بخش.
ولی سیاوش چنین خویشکاری بزرگ در خود نمی دید، سیاوَش گر چه پرورش یافته در دبستان رستم ، ولی آن چنان پاکیزه و درخشان بود که توان دیدن سیاهی ها را نداشت، همان گونه که فریب و نیرنگ را در پسا پُشت سخنان گرسیوز ندید و خود را دچار چنین دام مرگبار کرد.
سیاوش از کسانی است که توانایی شان پس از مرگ آزاد می شود، و افراسیاب، بی آن که بخواهد، ندانسته
او را آزاد کرد... به سخن دیگر، در اینجا، بدی کارساز نیکی می شود و بی آنکه بخواهد گیتی را به سوی رستگاری می راند!..
بینش زُروانی سیاوش در اینجا سر چشمۀ ناکامی های اوست، هنگامی که شب فرا می رسد، در جستجوی روشنایی نیست، ولی هنگامی که روز فراز آمد نیز می پندارد که تاریکی برای همیشه از میان رفته است،..
او بر این باور است که:
هر آنجا که روشن بُوَد راستی
فــــــــــــــــروغ دروغ آوَرَد کاستی
نُمایم دِلَم را بر افراسیاب
درخشان تر از بَر سپهر، آفتاب...
او ساده دلانه می پندارد همین که خورشید راستی درخشیدن گرفت، چراغ دروغ به خودی خود خاموش می شود.. ولی گردش روزگار نشان داد که این پنداری بود تباه، چراغ دروغ هرگز خاموش نمی شود، در هستی شناسی ایرانی، دروغ بزرگترین و تباه کننده ترین دیوی است که اهریمن آفرید، دروغ در گوهر و سرشت خود ستیزه کار و بسیار نیرنگ باز است... نگاه کنید به کرد و کار و گفتار فرمانرویان در حکومت دوزخی اسلام در ایران... سیاوش با همۀ دانایی و توانمندی که دارد، از پیچ و خم هزار توی اهریمن نا آگاه است، شاید برای اینکه رستم را در کنار خود ندارد!..
او گرفتار نیک سرشتی و پاک دلی های خود است، انگاری که روشنایی ناب است، هرجا که او هست ، تاریکی نیست، از این روست که تنها روشنایی خود را می بیند، از نیروهای تاریک آگاهی دارد ولی بازی های آن را نمی شناند، با آن دانش دور نگر، آینده را می بیند، ولی بند و بست ها و زمینه سازی های گرسیوز را در زیر دست و پای خود نمی بیند، چشمان او بینای کرانه های دور و نا بینای کوره راه های نزدیک اند!..
بد اندیش افراسیابِ دُژَم
همی کرد بر شاه ایران سِتَم
همی گفت: « یک سر به خنجر دهید
بر این دشت، کشتی به خون، بر نهید
«به خنجر دهید»: به خنجر بزنید، همانند تازیان مسلمان، و سرداران حکومت ننگین دامن اسلامی آن چُنان خون بریزید که بتوان کشتی بر دریای خون افکند، همان گونه که سپاهیان اسلام به فرمان ابوبکر و عمر و علی و حسن و حسین و دیگر سرانِ دوزخ نشینِ سپاه اسلام، آسیاب های خون در ایران به راه انداختند، همان گونه که دُژخیمان و روزبانان دستگاه دوزخی جمهوری ننگین دامن اسلامی در دو شب هجدهم و نوزدهم دی ماه 1304 کوچی به فرمان دیومقدس [سید علی خامنه یی] ده ها هزار تن از جوانان خوب ایران به خاک و خون کشیده شدند.
از ایران سپه بود مردی هزار
همه نامدار از در کارزار
« از در کارزار»: برازنده و شایسته، و آمادۀ رزم
همه کُشته گشتند بر دشت کین
ز خونشان همی لاله گون شد زمین
چو رزم یلان سخت پیوسته شد
سیاوش به جنگ اندرون خسته شد
«خسته شد»: زخم برداشت، زخمی شد
به تیر و به نیزه بشد خسته شاه،
نگون اندر آمد ز پُشت سپاه
همی گشت بر خاکِ تیره چو مَست
گَروی زِره دست او را ببست
«گروی زره» نام یکی از جنگاوران توران و از خویشان نزدیک افراسیاب و همان است که در کشتی سیاوش او را از زین برداشت و مانند مرغی در زیر بغل گذاشت و نزد گرسیوز آورد :
سیاوَش گرفتش دوال کمر
نیودش ز بازوی فرخ، هُنر
به بندِ میانِ گُرویِ زره
فرو بُـــــــــرد چنگال و برزد گره
ز زین برگرفتش به میدان فگند
نیازش نیامد به گُرز و کمند
این نا پهلوان اکنون زمان یافته است تا کینۀ آن شکست شرم آور را از سیاوش بستاند.
نهادند بر گردنش پالهنگ،
دو دست از پسِ پُشت بسته چو سنگ
«پالهنگ»: ریسمانی که بر گوشۀ لُگام بندند و اسب را بدان کشند
روان خون بر آن چهرۀ ارغوان
چنان روز، نادیده چشم جوان
همی تاختندَش پیاده کَشان
چُنان روزبانان مردم کُشان
برفتند سوی سیاوَخش گِرد
پسِ پشت و پیش سپه بود گِرد
گردادگرد او را سپاه افراسیاب فراگرفت
چنین گفت سالار توران سپاه:
«کز ایدر به یک سو کَشیدش ز راه
کُنیدش به خنجر سر از تن جدا
به شخی که هرگز نروید گیا
«شخ »: زمین سخت و ناهموار. زمین بی آب و گیاه. می گوید بر چنین زمین بی بر و بار خونش را بریزید و سر از پیکرش جدا کنید تا هرگز گیاهی از جای آن خون نروید و نشانی از سیاوش بر جای نماند
بریزید خونش بر آن گرم خاک
ممانید دیر و مدارید باک»
چُنین گفت با شاه یک سر سپاه
کزو، شهریارا چه دیدی گناه؟
چه کردست با تو، نگویی همی؟
که بر خون او، دست شویی همی؟
چرا کُشت خواهی کسی را که تاج
بگرید برو زار، هم تخت عاج
سری را کِجا تاج باشد کلاه
نشاید برید ای خردمند شاه
به هنگام شادی درختی مکار
که زهر آورد، بار او روزگار
همی بود گرسیوز بدنشان
ز بی هودگی، یار مردم کُشان
که خون سیاوَش بریزد، ز درد
کزو داشت در دل به روز نبرد
گرسیوز در پی کین ستانی از آن روزی است که سیاوش در یک بازی دوستانه، گرسیوز و پهلوانان او را در چوگان، و در اسپ سواری و کُشتی شکست داد.
ز پیران گُوی بود کهتر به سال
برادر بُد او را و فرخ هَمَال
کِجا پیلسم بود نام جوان
گُوی پرهنر بود و روشن روان
این پیلسم برادر کوچک تر پیران، در رفتار و کردار همانندی بسیار با خود پیران دارد، اگر چه پهلوانی دلیر و جنگاور ، ولی شکیبنده و خردمند است.
چُنین گفت مر شاه را پیلسم
که:« این شاخ را بار، دَردَست و غم
که بیخ اش ز خون و ز کین کاشتی
سر شاخ از این کین بر افراشتی
ز دانا شَنیدم یَکی داستان
خِرَد شد بران نیز هم داستان
که آهسته دل کِی پشیمان شود؟
هم آشفته را هوش، درمان شود
«آهسته دل»: شکیبنده، کسی که در انجام کارهای سترگ می درنگد، شتاب نمی ورزد.
«آشفته»: در اینجا به چَم خشمگین و پرخاشگر است.
شتاب و بَدی کار اهریمن است
پشیمانی و رنجِ جان و تن است
سری را که باشی بدو پادشا
به تیزی بریدن نباشد روا
«پادشاه بودن»:چیره بودن بر کارها و رخدادها. سوار بر کار بودن، می گوید ، اگر خرد بر توپادشاهی می
کند، نباید در انجام کارهای سترگ شتاب ورزی
مکن شهریارا، تو تیزی مکن
که تیزی پشیمانی آرد به بُن
«تیزی مکن»: در بدی شتاب نورز، شکیبایی پیشه کن .
«به بن» : در سرانجام ، در پایان
ببندش، همی دار تا روزگار
برین مر ترا باشد آموزگار
او را در بند نگه دار تا روزگار، و رخدادهای پیش رو راه درست را به تو بنماید.
چو باد خرد بردلت بر وزد
از آن پس ورا سربریدن سزد
اگر در آرامش، هنگامی که خرد بر تو پیره گشت باز هم رای کشتن او داشته باشی، آن گاه بکش ، نه اکنون که خشم و کینه راه خرد، و اندیشۀ نیک را بر تو بسته است.
مفرمای اکنون و تیزی مکُن
که تیزی پشیمانی آرد به بُن
سری را کِجا تاج باشد کلاه
نشاید بُرید ای خردمند شاه
سر پادشاهان نباید برید، این نه آیین جوانمردی و کشورداری است
چه بُرّی همی تو سر بیگناه
که کاووس و رستم بود کینه خواه
پدر شاه و رستَمش پرورده است
به نیکی مر او را بر آورده است
ببینیم پاداشِ این زشت کار
بپیچی به فرجام از این روزگار
ببینید فرجام بینی این پهلوانِ خردمندِ توران زمین را، و ببینید دادگری فردوسی را، هر کردار ستوده از هر کس که باشد را می ستاید، اگر چه دشمن باشد، و هر کردار نسنجیده و ناستوده را می نکوهد، اگر چه پهلوان و یا پادشاه ایران باشد
بیاد آور آن تیغ الماس گون
کز آن تیغ گردد جهان پُر ز خون
آماج از تیغ الماس گون، شمشیر رستم است که بی گمان به کین خواهی سیاوَش خواهد آمد.
اُ زان نام داران ایران گروه
که از خشم شان گشت گیتی ستوه
فریبرزِ کاووسِ درنده شیر
که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر
فریبرز نام پسر کاووس و برادر ناتنی سیاَوَش است، آرِش نام او، شکوه و بزرگی است
چو گودرز و گرگین و برزین و توس
ببندند بر کوههٔ پیل، کوس
چو پیل دمنده گُوِ پیلتن
که خوارَست بر چشم او انجمن
آماج از گُو پیلتن، باز هم رستم است، و انجمن: همبودگاه پهلوانان
چو بهرام و چون زنگۀ شاوران
چو گُستَهم و گُژدَهمِ گُندآوران
«گُنداوران»: دلیران، جوانمردان، دلیران، رزم آوران. پهلوانان
زواره فرامرز و دستان سام،
همه تیغ ها بر کشند از نیام،
دلیران و شیران کاووس شاه
همه پهلوانان با فرّ و جاه
بدین کین بندند یَک سر کمر،
در و دشت گردد پُر از نیزه ور
نه من پای دارم نه مانند من
نه گُردی ز گُردان این انجمن
«پای داشتن»: تاب و توان داشتن. نیروی پایداری داشتن
همانا که پیران، بیاید پگاه
ازو بشنُوَد داستان نیز شاه
اندکی شکیبایی پیشه کن تا پیران خردمند برسد و راه درست را پیش پای تو بگذارد
مگر خود نیازَت نباشد بدین،
میافشان به گیتی چنین تخم کین،
مفرمای کردن بدین بر، شتاب،
که توران شود سر به سر زین به آب»
سپهبد ز گفتار او نرم شد
ولی خود، برادرش بی شرم شد
بدو گفت گرسیوز: « ای هوشمند
بگفت جوان تو هوا را مبند
«هوا» را در اینجا دو گونه می توان گزارش کرد: یکی آن که به سخنان این جوان ناپخته، و سرد و گرم روزگار ناچشیده، راه زندگی کردن و دم کشیدن را بر خود مبند، چون اگر سیاوش را زنده بگذاری او راه دم کشیدن را بر تو خواهد بست... دوم اینکه با زنده نگهداشتن سیاوش : خواست و آرزو و امید و کام خود را بر باد مده!..
مشو سُست و بر دار دشمن زجای
خود از پیلسم هیچ مشنو تو رای
از ایرانیان دشت، پر کرگس است
گر از کین بترسی ترا این بس است
تو تا همین دم، تن به گناهی نا بخشودنی سپرده و همۀ همراهان سیاوَش، که از فرزندان نیک سرشت ایران بودند را کشته و خوراک کرکس ها کرده یی، با زنده نگهداشتن سیاوَش چیزی از بار گناه تو کاسته نخواهد شد!..
سیاوش چو بخروشد از روم و چین
پُر از گُرز و شمشیر بینی زمین
همین بد که کردی ترا خود نه بس
که خیره همی بشنُوی پَندِ کَس؟
سپَردی دُم مار و، خَستی سَرَش
به دیبا بپوشید خواهی بَرَش؟
«سِپَردی»: لگد کوب کردی.
«خستی سرش»: بر سرش زخم زدی، اکنون می خواهی تن آلوده به خونش را با ابریشم بپوشانی؟ کار از کار گذشته است ، چاره یی نیست جز این که کارش را بسازی!..
گر ایدونک او را به جان زینهار
دهی، من نباشم بر شهریار
اگر تو او را زنده نگهداری و پناهش دهی من نزد تو نخواهم ماند و از این سرزمین خواهم رفت!..
رَوَم، گوشه یی گیرم اندر جهان
مگر خود به زودی سرآید زمان
می روم هرجا که اینجا نیست تا هرچه زودتر دفتر زندگانیم بسته شود
برفتند پیچان دمور و گروی
بَرِ شاهِ توران نهادند روی
که: «چندین ز خون سیاوَش مپیچ
که آرام، خوار آید اندر بسیچ
«آرام» در اینجا به چَم درنگیدن. دیر کردن. به هنگام نجنبیدن.. و «خوار»: زشت. نا پسند. دور از خرد.. و «بسیچ»: آمادگی، آراستگی.
این دو ناجوانمرد، دمور و گَروی را در بازی چوگان و کُشتی با سیاوش به یاد داریم که چگونه آن ها را از زین برگرفت و مانند مرغی زیر بغل گذاشت و زیر پای گرسیوز افکند، اکنون در پی کین خواهی از آن شکست
شرم آور، خواهان کشته شدن سیاوشند، می گویند: اگر در کشتن سیاوش بدرنگی، پاداشی جز بدی نخواهی
داشت!..
به گفتار گرسیوز رهنمای
برآرای و بردار دشمن ز جای
زدی دام و دشمن گرفتی بدوی
بکُش تیز و خیره مَبَر آبِ روی
سزا نیست این را که داری به دست
دل بدسگالان بباید شکست
«به دست داشتن»: دست نگه داشتن. نکشتن. از میان نبردن
سپاهی بدین گونه کردی تباه
نگر تا چگونه بُوَد با تو شاه
اگر کس نیازردیت از نُخُست
به آب، این گنه را توانست شُست
کنون آن به آید، که اندر جهان
نباشد پدید آشکار و نهان»
بدیشان چنین پاسخ آورد شاه
«کزو من به دیده ندیدم گناه
و لی چون به گفت ستاره شُمَر
به فرجام از او سختی آید به سر
ار ایدون که خونش بریزم به کین
یَکی گرد خیزد به توران زمین
که خورشید از آن گَرد تیره شود
هُشیوار از آن روز خیره شود
«خیره»: در اینجا به چَم سرگردان و پریشان آمده است.
به توران گزندِ مرا آمدست
غم و رنج و بندِ مرا آمدَست
رها کردنش بتر از کشتنست
همان کشتنش رنج و درد مَنَست
خردمند و هم مردم بدگمان
نداند کسی راز چرخ روان
زاری کردن فرنگیس نزد افراسیاب
فرنگیس بشنید رُخ را بِخَست
میان را به زُنار خونین ببست
«زُنار» در ادبسار پارسی به چم های گوناگون بکار رفته است، نخست: ریسمانی به ستبری انگشت و بافته شده با تارهای ابریشمی که بزرگان بر کمر می بستند.
دوم: بندی که زرتشتیان با هفتاد و دو تار نخ، تابیده شده از پشم هفتاد و دو گوسپندِ سپید به نشان هفتاد و دو فرگردِ یسنا، و در شش رشته، به نشان شش گهنبار یا شش گامۀ آفرینش، و هر رشته با دوازده نخ به نشان دوازده ماه، می بافند و همه روزه سه بار، بامداد و نیمرز و شام گاه به نشان اندیشه و گفتار و کردار نیک، دور کمر می بندند.
سوم: خطی که از می سرخ بر پیاله برجای می مانَد
چهارم: بند سیاه رنگی که کشیشیان و دین کاران مسیحی بر کمر بندند.
در اینجا آماج از زُنار ، همان بند ابریشمی است که بزرگان بر کمر می بستند، در اینجا، آن بند ابریشمی که نشان بزرگی بود بر کمر فرنگیس آغشته به خون است .
پیاده بیامد به نزدیک شاه
به خون، رنگ داده، رُخان هم چو ماه
به پیش پدر شد پُر از درد و باک
خروشان به سر بَر همی ریخت خاک
بدو گفت:« کای پُرهُنر شهریار
چرا کرد خواهی مرا خاک سار
دل ات را چرا بستی اندر فریب
همی از بلندی نبینی نشیب
سر تاج داری مَبُر بیگناه
که نپسندد این داور هور و ماه
داور هور و ماه در اینجا برنامی است برای خداوند جان و خرد، آن که سامان و هنجار هستی را پدید آورد، و چرخۀ هستی را بر بنیاد این سامان پی گذاشت.
سیاوَش که بگذاشت ایران زمین
همی از جهان بر تو کرد آفرین
بیازرد از بهر تو، شاه را
چُنان افسر و، تخت و ، آن گاه را
بیامد ترا کرد پُشت و پناه
کنون زو چه دیدی که بُردت ز راه؟
سر تاج داران نبُرد کسی
که با تاج بَر تخت مانَد بسی
مَکُن بیگُنه بر تن من سِتَم
که گیتی سپنج است پُر باد و دم
«سپنج»: ناپایدار، گذرا، ناماندگار.
«پُر باد و دم»: خودستایی، گزافه گویی، هرزه درایی، از روی نابخردی و خود بزرگ بینی.
ببینید این بانوی جوان با چه دلیری و با چه بزرگ منشی در برابر ستمباره ترین مرد در روزگار خود ایستاده و با زبان تُند و تیز و درازَش او را می نکوهد، نکتۀ بسیار نازکی در اینجا هست... از پیوند زال ایرانی و رودابۀ کابلی، رستم زاده می شود، رودابه اگر چه از نوادگان ضحاک است، ولی کم ترین نشان از ضحاک در او نیست، او یکی از گران مایه ترین بانوان شاهنامه است. خود سیاوش اگر چه از سوی پدر ایرانی است، ولی از سوی مادر، تبارش به همین گرسیوز دیو خو می رسد، مادر سیاوش اگر چه از خویشان نزدیک گرسیوز بود ولی کُنِش و مَنِش او کم ترین همانندی با گرسیوز پتیاره نداشت. فرنگیس، این نازنین اروس ایران، اگر چه دختر افراسیاب است، ولی برازنده ترین زن بود در میان زنان برای به جهان آوردن کی خسرو ، هیچ زنی را شایسته تر از فرنگیس برای هستی بخشیدن به کی خسرو نمی شناسیم، این پاسخی است به آن دسته از پُشت به میهن کرده های دبنگ که شاهنامۀ فردوسی را مانیفست شونیسم می دانند!.. در این جا فرنگیس