در آینده از هر دو سوی ایران و توران رُخ نشان خواهند داد به گردن من خواهد بود، خون همۀ جوانانی که کُشته خواهند شد بر دستان من خواهد نشست، این من بودم که سیاوَش را به ماندگاری در توران برانگیختم.
نکردم همی یاد گفتارِ شاه
چُنین گفت با من همی گاه گاه
پیش از سیاوش، افراسیاب نیز از زبان اختر شناسان چُنین سخنانی با من گفته بود، چرا من چنین کردم؟!.
کنون چون شَنیدم دُرُست ست آن
به جز راست با من نگفت ست آن
اُ زان پس چنین گفت با دل به مهر
که از جُنبِش و راز گردان سپهر
که این رازها بر دلِ وی گُشاد
همانا که ایرانَ ش آمد به یاد
ز کاووس و از تخت شاهنشهی
به یاد آمدَش روزگار بهی
همۀ ما آدم ها هنگامی که گرفتار چُنین توفان درون می شویم، نا خودآگاه راه گریز می جوییم، می خواهیم به هر دستاویز که شده از آن سیاهی هراس انگیز که موریانه وار روان مان را می جَوَد بگریزیم، پیران هم با همۀ بزرگ واری و والایی، آدمی است مانند ما و جویندۀ راه گریز از این کابوس هراس انگیز. در چُنین راستایی است که به دل داری خود می کوشد که: جای نگرانی نیست، بی گُمان سیاوَش دلش برای پدر و سر زمین پدری و یادمان های روزگار کودکی تنگ شده و دنبال بهانه می گردد!..
دلِ خویش از این گفته خُرسَند کرد
نه آهنگ رای ی خِرَدمَند کرد
بجای جستجوی راهی خِرَدمندانه برای برون رفت از این آیندۀ پر آشوب و ویران گر، با همین اندیشه های نادُرُست دل خوش می شود. در این جا یک بار دیگر به یک روان شناس پُر دانش نیازمندیم تا چیستی و چگونگی این تنش روانی پیران و افراسیاب و سیاوش را برای ما گزارش کند.
همه راه از اینگونه بُد گفت و گوی
دل از بودنی ها پُر از جُست و جوی
«بودنی ها»: آنچه سرنوشت برای ما در زهدان خود دارد.
چو از پُشت اسپان فرود آمدند
ز گفتار، یک باره دَم بر زدند
یَکی خوان زرّین بیاراستند
مَی و رود و رامِش گران خواستند
نامۀ افراسیاب به پیران
ببودند از این گونه یک هفته شاد
ز شاهان گیتی گرفتند یاد
این نکته شایان ژرف نگری بسیار، و نشان دهندۀ آن است که ایرانیان در هر پایگاهی که بودند گرایش بسیار به شناخت تاریخ و کارنامۀ نیاکان خود داشتند.
امروزه اگر این گرایش در میان ایرانیان، به ویژه در میان جوانان دیده نمی شود، انگیزۀ آن را باید در کارنامۀ نه چندان درخشان هزار و چهارسد سالۀ این سرزمینِ اهورایی جُستجو کرد.
جوان امروز ایرانی، در سیاه چال هزار توی اسلام و مسلمانی، و در سایه سار ننگین هزار و چهارسد سال فرمان روایی تازیان و سپس تُرکان باید در پی کدام گوهر گران بها بگردد تا آن را با سربلندی گردن آویز خود کند و به آن ببالد؟!.
بی راه نیست که می بینیم جوانان امروز بجز کوروش و داریوش، و سازندگان تخت جمشید، و تنی چند از شاهان اشکانی و ساسانی مانند انوشیروان دادگر و شاپور یکم و دوم، دل بستگی چندانی به بررسی کارنامۀ نیاکان نشان نمی دهند!..
در تاریکی پُر هراس و گاه پُر از شَرمِ دردناک هزار و چهارسد سال گذشته، چهره های درخشان و روشنی بخش مانند یعقوب لیث صفار ، بابک خرمدین، نادرشاه افشار ، رضا شاه بزرگ رُخ نشان داده اند، ولی بودن این تک دانه ها در کارنامۀ هزار و چهارسد سال بردگی و بندگی تازیان بیابان گرد بی فرهنگ، نمی تواند روشنی بخش دل جوان امروزی باشد و او را دل بستۀ تاریخ نیاکان کند!..
در پی یورش تازیان مسلمان و به خاک افتادن درفش کاویان بر زمین، انگاری که دفتر سربلندی و نازِش ایرانیان هم بسته شد. جوان امروز ایرانی به کدام بخش از تاریخ هزار و چهار سد سالۀ خود باید بنازد؟
به این که گروهی عربِ دیو سار آمدند، در سرزمین اهورایی اش آسیاب های خون به راه انداختند، با خون نیاکانش آسیاب ها گرداندند و گندم آرد کردند و هر بار چندین هزار تن از آن زشت خو اَهرمَن چهرگان را
نان خوراندند؟
« قتیبة بن مسلم باهلی، سردار معروف حجاج که چندین هزار از ایرانیان را در خراسان و ماوراءالنهر کُشتار کرد و در یکی از این جنگ ها به سبب سوگندی که خورده بود این قدر از ایرانیان کُشت که به تمام معنی کلمه از خون آنها آسیاب روان گردانید و گندم آرد کرد و از آن آرد نان پخت و تناول نمود، و زن ها و دخترهای ایرانیان را در حضور آن ها به لشکر عرب قسمت کرد..»
( مرتضی راوندی- تاریخ اجتماعی ایران)
به این بنازد که دیوان آمدند، پدران فرهنگ آفرین اش را کُشتند، به مادران و خواهرانش دست یازی کردند، پسر بچه های ایرانی را اخته کردند و در بازارهای برده فروشی بنام «غلام بچه» برای کام جویی های جنسی فروختند؟!.
«... فاتحان ایرانیان را پی گرفتند ، کُشتار بی شمار و تاراج گیری به اندازه یی بود که تنها سی سد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند. شست هزار تن از آنان به همراه نُه سد بار شُتُری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند، با زنان ایرانی به نوبت هم خوابه شدند و فرزندان پدر ناشناختۀ بسیار بر جای نهادند !.. هنگامی که این خبر به گوش عُمَر رسید دست ها را به هم کوفت و گفت از این بچه های پدر ناشناخته به الله پناه می برم...»
( عبدالحسین زرین کوب- دو قرن سکوت)
«پسر بچه های ایرانی را آلت مردی شان را می بریدند و آنان را به حاجیان مکه می فروختند...»
(مکتوبات میرزا فتحعلی آخوند زاده - رویه های 73 تا 75 )
«... بر مبلغ مالیات سالیانه در سیستان دو هزار غلام نا بالغ و دختر نیز افزودند ..»
(ابن اثیر - رویه 50 از پوشینه سوم تاریخ کامل اسلام و ایران )
به این بنازد که گنجینه یی گران ارج و بی همتا از نیاکانِ پیشا اسلام در گنجینۀ ادبسار خود دارد؟!.
« ... آنچه از تامل در تاریخ بر می آید این است که عربان هم از آغاز حال، شاید برای آن که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند و آن را چون حربۀ تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند، در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه های رایج در ایران را از میان ببرند . آخر این بیم هم بود که همین زبان ها خلقی را بر آن ها بشوراند و مُلک و حکومت را در بلاد دور افتاده ایران به خطر اندازد . به همین سبب هر جا که در شهرهای ایران به خط و زبان و کتاب و کتابخانه بر خوردند با آنها سخت به مخالفت بر خاستند، نوشته اند که وقتی قُتَیبه بن مُسلم، سردار حجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ در امان نمی گذاشت و هیربدان قوم را یک سر هلاک نمود و کتاب هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که مردم رفته رفته اُمی ماندند و از خط و کتاب بی بهره گشتند و اخبار آنها فراموش شد و از میان برفت .
( دو قرن سکوت – رویه 115- عبدالحسین زرین کوب)
«... بدین گونه شک نیست که در هجوم تازیان، بسیاری از کتاب ها و کتاب خانه های ایران دستخوش آسیب فنا گشته است!. این دعوی را از تاریخ ها می توان حُجَت آورد و قرائن بسیار نیز از خارج آن را تایید می کنند . با این همه بعضی از اهل تحقیق در این باب تردید دارند!.. این تردید چه لازم است؟ برای عرب که جز با کلام الله هیچ سخن را قدر نمی دانست!.. کتاب هایی که از آنِ ایرانیان بود و البته نزد وی دست کم مایه ضلال بود چه فایده داشت که به حفظ آنها عنایت کند؟!. در آیین مسلمانان آن روزگار آشنایی با خط و کتابت بسیار نادر بود و پیداست که چنین قومی تا چه حد می توانست به کتاب و کتاب خانه علاقه داشته باشد . تمام شواهد نشان می دهند که عرب از کتاب هایی نظیر آنچه امروز از ادب پهلوی باقی مانده است فایده یی نمی بُرده است . در این صورت جای شک نیست که در آن گونه کتابها به دیده حُرمَت و تکریم نمی دیده است!.. نام بسیاری از کتاب های عهد ساسانی در کتاب ها مانده است که نام و نشانی از آن ها باقی نیست. حتی ترجمه های آنها نیز که در اوایل عهد عباسی شده است از میان رفته است . پیداست که محیط مسلمانی برای وجود و بقای چنین کتاب ها مناسب نبوده است و سبب نابودی آن کتابها نیز همین است . (عبدالحسین زرین کوب- همان)
«... وقتی سعد ابی وقاص بر مدائن دست یافت در آنجا کتاب های بسیار دید . نامه به عمر ابن خطاب نوشت و در باب این کتاب ها دستوری خواست. عمر در پاسخ نوشت که آن همه را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتاب ها راهنُمایی است، الله برای ما قران را فرستاده است که از آنها راه نُماینده تر است و اگر در آن کتاب ها جز مایه گمراهی نیست، الله ما را از شر آنها در امان داشته است!.. از این سبب آن همه کتاب ها را در آب یا در آتش افکندند و از میان بردند»
( ابن خلدون - مقدمه چاپ مصر رویه 285 )
به این بنازد که به گفتۀ علی دشتی:
«... برخی از ایرانیان در مقام نزدیک شدن به قوم فاتح بر آمدند و از در اطاعت و خدمت وارد شدند، هوش و فکر و معلومات خود را در اختیار ارباب جدید خود گذاشتند، زبان آن ها را آموختند و آداب آن ها را فرا گرفتند ، لغات قوم فاتح را تدوین و صرف نحو آن را درست کردند و برای این که فاتحان آنان را ببازی بگیرند از هیچ گونه اظهار انقیاد و فروتنی خود داری نکردند. در مسلمانی از خود عرب ها پیشی گرفتند و حتی در مقام تحقیر دین و عادات گذشتۀ خود بر آمدند و به همان نسبت در بالا بردن شأن عرب ها و بزرگان عرب تلاش کردند و اصل شرف و جوان مردی و مایۀ سیادت و بزرگواری را همه در عرب یافتند، هر شعر بدوی و هر مثل جاهلانه و هر جملۀ بی سر و ته اعراب جاهلیت نمونه حکمت و چکیدۀ معرفت و اصل زندگانی شناخته گردید. به این که مولای فلان قبیله و کاسه لیس سفره فلان امیر باشند اکتفا کردند . افتخار می کردند که عرب دخترشان را بگیرد و مباهات می کردند که نام عربی بر خود بگذارند! . فکر و معرفت آنان در فقه و حدیث و کلام و ادب عرب بکار افتاد و هفتاد در سد معارف اسلامی را ببار آورد .
در بادی امر از ترس مسلمان شدند ولی پس از دو سه نسل در مسلمانی از عرب ها نیز جلو افتادند.
برای تقرُب به دستگاه حاکمه بنای چاپلوسی و مداهنه را گذاشتند به حدی که وزیر بی نظیر آنها در آیینه نگاه نمی کرد که مبادا صورت یک عجمی را در آینه ببیند!.. برای این که حاکم و امیر شوند نخست بندۀ فرمان بردار امرای عرب شدند تا از آن خوان یغما نصیبی ببرند ولی رفته رفته امر برخود آن ها نیز مُشتَبه شد به طوری که در قرن سوم و چهارم، ایرانی دیگر خود را صفر، و حجاز را منشاء تمام انعام خداوندی تصور می کرد . (بیست و سه سال – رویه 335)
سپس تر ترکان غزنوی آمدند، آن چه را که از آبرو و والامندی ایرانی بر جای مانده بود را یک جا در گذرگاه
بادهای توفنده گذاشتند!..
«... بگرفتند و غارت کردند، بسیار غنائم و برده گرفتند، همی کندند و همی سوختند و مال این ولایت به تاراج بردند، لشکر اسلام اندر افتادند و کُشتنی کردند هرچه منکر تر، مالی عظیم حاصل کردند... قریب صد هزار برده از پسرکان و دخترکان فایدت یافتند... چندان خون بریختند که نهر از حکم طهارت بیرون شد و مَشارب آن بر هر شارب حرام گشت...» (گردیزی رویه های 68-69)
در پی آنها مغول ها آمدند... هنوز خون ایرانی بر این خاک خوب نخشکیده بود که شاه اسماعیل یکم با به خر کشیدن زنان و دختران و تن آمیزی گروهی با پسران جوان ایرانی در برابر پدر مادران شان، آیین ننگین و شرم آور شیعه گری را بر مردم ایران چیره گرداند!..
« قزلباشان همۀ علما، فقیهان، مُدَرسان، پیش نمازان، مؤذنان، قاضیان، و کتاب داران را گرفتند تا آنها را توبه دهند و ناگزیر کنند که از ابوبکر و عُمَر و عایشه تبرا جُسته به آنها دشنام دهند، و چون هیچ مسلمانی از ترس کیفر اخروی حاضر به چنین کاری نمی شد، لامحاله سرنوشت همه شوم بود!.. بسیاری کُشته شدند، خانه هاشان به آتش کشیده شد، زن و فرزندشان دستگیر شده مورد تجاوزهای وحشیانه قرار گرفتند، و به گفتۀ امیر محمود خواندمیر: (مملکت آذربایجان از لوث وجود بسیاری از جهال متعصب پاک شد!). ( امیر حسین خنجی -عالم آرای عباسی)
«..دسته جات مسلح قزلباشان تاتار با دشنه و تبر در کوچه های شهرِ تبریز به راه افتاده شعار می دادند و از مردم می خواستند که از خانه هایشان بیرون آمده و تبرا کنند. اهل هر خانه یی که خارج نمی شدند و با شعارهای قزلباشان هم نوایی نمی کردند، مورد غضب واقع می شدند و نابود می گشتند. تجاوز جنسی به دختران و پسران در تبریز و دریدن شکم زنان باردار و به آتش کشیدنِ اجساد کُشتگان یک امر تکراری بود که در همۀ ساعات شبانه روز در هر کوی و برزن در برابر دیدگان اتفاق می افتاد. چنان هراسی بر مردم شهر تبریز مستولی گشته بود که نمونه اش را در تاریخ ایران بیاد نداشت.
در این میان دسته جات بزه کاران شهری نیز به قزلباشان پیوستند تا از آب گل آلودی که پدید آمده بود ماهی بگیرند و از این رهگذر به نوایی برسند، یا عقده های بزه کارانۀ خودشان را بگشایند.
این بزه کاران چون می دیدند که قزلباشان از هر که تبرا کند و مردم را به تبرا کردن وادارد خوششان می آید، خودشان دسته جات تَبَرایی تشکیل دادند و تبرها و دشنه هایی در دست گرفته در کوچه ها به راه افتادند تا به بهانه ی قرار دادن اجبار مردم به تبرا کردن از سُنی ها و در آمدن به «مذهب شیعه» به جان و مال و ناموس مردم دست درازی کنند، و اموال مردم فلک زده را تاراج کنند و زنان و دختران مردم را مورد تجاوز قرار دهند. این ها از دید قزلباشان « گروه های خود جوش تبرایی» به شمار می رفتند که برای نشر مذهب شیعه در شهرها سر برآورده بودند و با تبرهایشان تبلیغ می کردند. کافی بود که این دسته جات بزه کار، در خانه یی زن یا دختر زیبایی را سراغ داشته باشند، یا گمان وجود ثروتی در خانه یی ببرند، تا آن خانه را به بهانۀ کافر بودن و سنی بودن مورد حمله قرار دهند و با جان و مال مردم آن خانه هر چه خواهند بکنند. یکی از بازرگانان اروپایی که در آن زمان با هدف خریدای اموال تاراجی قزلباشان در تبریز بوده، در یادداشتش نوشته که زنان آبستن را از خانه ها بیرون کشیده شکم شان را می دریدند و جنین هایشان را می کشتند (سفرنامه های ونیزیان در ایران ، برگردان منوچهر امیری).
یکی دیگر از اینها نوشته است که تنها در خلال چند روز بیست هزار تن از مردم تبریز کشتار شدند.(همان)
یکی دیگر در یادداشتش متذکر شده که آنچه «شاه اسماعیل» با بی رحمی در تبریز کرد در جهان بی سابقه است، و شاید بتوان فقط نرون را با او مقایسه کرد. (همان).
فجایع تبریز چنان تکان دهنده بود که در مدت کوتاهی خبرش به اروپا رسید، و یک وقایع نگار اروپایی در وقایع زمستان 880خ چنین نوشت: گزارشی به تاریخ دسامبر 1501 در بارۀ پیغمبر جدید(یعنی شاه اسماعیل) از قول مسافرینی که تازه از ایران برگشته اند داده شده که در بارۀ صوفی چهارده ساله و ادعای پیغمبری و خدایی او و چهل خلیفه اش که اعمال مذهبی را از طرف او انجام می دهند بحث می کند.
(پارسا دوست:702)
قزلباشان در مدت کوتاهی همۀ بناهای دینی و مذهبی تبریز اعم از مساجد و مدارس را منهدم ساختند یا بخش هایی از آن ها را که نشانگر تعلق به اهل سُنّت بود از بین بردند. بخش های هنری مسجد جامع عظیم تبریز که به مسجد کبود شهرت داشت و از شاهکارهای هنر معماری ایران به شمار می رفت را تخریب کرده صحن و شبستانش را به طویلۀ اسب و اَستَر مبدل ساختند. آنچه مقابر و گنبد و بارگاه در تبریز بود را به کلی مُنهَدم ساخته با خاک یک سان کردند، و حتی استخوان های کسانی که نام اولیا بر خود داشتند، چون که سُنی بودند، از گورها بیرون آورده پراکندند تا آثارشان از بین برود. بسیاری از اجساد چنین شخصیت هایی را به آتش کشیدند و خاکسترش را در کوچه ها پراکندند تا پایمال رهگذران گردد، و به عقیدۀ آنها قصاص خون های به ناحق ریخته شده اهل بیت پیامبر در کوفه و کربلا و جاهای دیگر گرفته شود.
بعد از تبریز نوبت به دیگر شهرهای آذربایجان رسید. انهدام مدارس و مساجد و گنبد ها و مقابر آبادی های آذربایجان به مدت یک سال به طور پیگیر و خستگی ناپذیری ادامه یافت. آنها با شهر اردبیل- که شهر «شیخ صفی» بود و تمام مردمش سُنی بودند نیز همان کردند که با تبریز کرده بودند. در اردبیل فقها و مدرسان و مؤذنان و ائمه مساجد را گرفته به فجیع ترین نحوی به قتل رساندند، و خانه هایشان را تاراج کرده زنان و دختران و پسرانشان را مورد تجاوزهای شنیع جنسی قرار دادند. «شاه اسماعیل» مردم شهر اردبیل را مجبور کرد که هر کدام پُشته یی هیزم در سرای خودشان گرد آورند. آنگاه دسته جات قزلباشان در کوچه های شهر به راه افتادند. اهل هر خانه یی که برای هم سدا شدن با شعارهای قزلباشان از خانه بیرون نمی آمدند، خانه شان توسط قزلباشان به آتش کشیده می شد، و اهل خانه در آن آتش سوزانده می شدند. ( عالم آرای صفوی رویه 54).
آذربایجان در خلال یک سال از رجال دین و ادب و فرهنگ پاک سازی شد. هرکس از این گونه شخصیت ها موفق نشد از منطقه بگریزد شکار قزلباشان شد و برای زنده ماندن ناچار گردید که مذهب خود را رها کرده خودش را پیرو مذهب شیعه اعلام دارد، به ابوبکر و عمر و عثمان دشنام دهد و لعنت بفرستد و زن و فرزندانش را از تجاوز مصون دارد. ( حبیب السیر:468)
« تبریز و اردبیل دیگر شهرهای آذربایجان – چنان که از گزارش های مورخان وابسته به دربار «شاه اسماعیل» و «شاه تَهماسب» بر می آید، در سال اول حاکمیت قزلباشان به شهرهای مرگ و خاکستر و فقر و فحشا تبدیل شدند و قزلباشانِ تاتار که از برون از مرزهای ایران وارد آذربایجان شده بودند و هیچ گرایشی به ایران و ایرانی نداشتند به هیچ گونه اصول اخلاقی و انسانی به جز غارتگری و کُشتار و تجاوز پای بند نبودند. در تجاوزهای ناموسی که بدست قزلباشان انجام می گرفت بیشتر افرادی که
مورد هدف آنها قرار داشتند پسران جوان آذربایجان بودند. لواط یک رسم پسندیده نزد قزلباشان محسوب می شد. «شاه اسماعیل» چنان که مداحانش نوشته اند، از لواط گران چیره دست بود که چنان نیرویی به او عطا شده بود که در یک روز قادر بود بیست پسر جوان را مورد تجاوز جنسی قرار بدهد و باز هم اشتهایش فروکش نکند. یکی از بازرگانان ونیزی در بارۀ چیره دستی شاه اسماعیل در عمل لواط، راجع به یک مورد که خودش شاهد آن بوده نوشته است: او دستور داد دوازده تن از زیباترین جوانان شهر را به کاخ هشت بهشت بردند. او با آنها عمل شنیع لواط انجام داد، و سپس آنها را به همین نیت به امرای خود سپرد.
قزلباشان زنان و دختران را اسیر کرده مجبور به خود فروشی می کردند، آنها حتی پسران را نیز به چنین کاری وا می داشتند. زنان و دختران و پسران را در اماکن مخصوصی نگاه داشته بودند و بر آنان مقرر کرده بودند که روزانه مبلغ معینی در آمد داشته باشند و اگر درآمدشان به حد مقرر نمی رسید آنها را زیر شدیدترین شکنجه ها قرار می دادند تا به همان گونه که به آنها دستور داده شده بود عمل کنند. اگر پسر یا دختری حاضر به خود فروشی نمی شد او را بر دیوار یا کُندۀ درختی میخ کوب می کردند و زنده زنده پوستش را می کندند یا سرش را در دیگ جوشاب می گرفتند و آهسته آهسته می کُشتند. این شکنجه های وحشتناک که در برابر دیدگان دیگران انجام می شد، سبب می گردید که دیگران فکر سرپیچی از فرمان های قزلباشان که فرمان «ولی مطلق» و فرمان الله و پیامبر و علی شمرده می شدرا به ذهن خود راه ندهند.
«شاه اسماعیل» علاوه بر آن که بچه باز ( لواطگر ) قهاری بود، از همان سنین کودکی از می گساران قهار نیز به شمار می رفت. غیاث الدین خواندمیر که از مداحان شاه اسماعیل صفوی است، بزم های عیاشی و می گساری شاه اسماعیل را چنین می ستاید: اقدح رقیق عقیق وش( جام های درخشندۀ سرخ گون) چون جام زرین آفتاب در بزم فلک، آغاز گردش کرده جام های شراب رقیقِِ بی غَش بسان ساغر سیمین هلال در دست ساقیان سیم اندام (دختران پسران اسیر شدۀ تبریز) در گردش بود.
( حبیب السیر:3/505)
عموم قزلباشان چُنان که گفته شد، عناصر سرگردان طوایف تاتار آناتولی بودند که ابتدا به شیخ بدرالدین و سپس به شیخ جُنید پیوستند و سرانجام به امید غارتگری به دور «شاه اسماعیل» گرد آمدند. آن ها هیچ گاه در ایران نزیسته بودند و با فرهنگ و دین و تمدن ایران کمترین آشنایی نداشتند. در عرف آنها، که از سُنن قبیله یی شان گرفته شده بود، هرکس از آنها نبود بیگانه و دشمن شمرده می شد. آنها با این دیدگاه به ایرانیان به دیدۀ دشمنِ در خور نابودی می نگریستند. آنها بنا بر بینش قبیله یی شان، مردم ایران را به «خودی» و «غیر خودی» تقسیم کرده بودند [ درست همان کاری که دستگاه ننگین و شرم آور ولایت فقیه در حکومت اسلامی با مردم ایران کرد!.) هر کس شیعۀ صفوی می شد را «خودی» و هر کس سُنی می ماند را «غیر خودی» می شمردند، و پیش خودشان فکر می کردند که هر که «غیر خودی» است دشمن است و دشمن را باید کُشت و اموالش را تصاحب کرد . آن ها هنگامی که بر آذربایجان و خیرات آن دست یافتند با بی رحمی و قساوتی که به هیچ وجه به وصف نتوان آورد
دست تعدی و ستم گری گشودند و به ویران کردن شهرها و انهدام عناصر مادی تمدن ایرانی پرداختند، بدون آن که هیچ ترحمی در اعماق خودشان احساس کنند.
در تاریخ خاورمیانه از دوران اسکندر تا آن زمان، هیچ قومی به وحشیگری و دَد منشی قزلباشان شیعه مذهب دیده نشده بود. انسان باید نوشته های مداحان شاه اسماعیل و قزلباشان را بخواند تا دریابد که آنها چه موجودات دیو صفت و تمدن ستیزی بوده اند. تصورش را بکنیم که دسته یی از تبر به دستان قزلباش به خانۀ یکی از بزرگان تبریز یا اردبیل ریخته اند، صاحب خانه و زن و فرزندانش را دستگیر کرده به خیابان آورده اند، زن و دخترانش را در برابر دیدگان مردم فلک زدۀ شهر برهنه کرده اند، خرمنی آتش افروخته اند، چند تا خر نر و ماده را حاضر آورده و زن و دختر برهنه را بر پشت خران ماده بسته اند و آنوقت مرد بیچاره را در چنین حالتی تهدید می کنند که یا الله زود باش به ابوبکر و عمر و عایشه لعنت کن و تبرا بجوی وگر نه هم اکنون زن و دخترت را به خر خواهیم کشید و همۀ شما را زنده زنده در این خرمن آتش خواهیم سوزان!.. و تصورش را بکنیم که آن ها در برابر لابه ها و التماس های عاجزانۀ آن مردِ بیچاره و ضجه های زن و دختران برهنه اش، کودک کم سال او را زنده زنده به میان خرمن آتش پرتاب می کنند، و پدر و مادر و خواهر، در درماندگی کامل، شاهد زوزه های کودکشانند که در آتش ذغال می شود. آخر مگر یک انسان چقدر طاقت و تحمل دارد که دین و عقیده اش را برای خودش نگاه دارد؟ چنین ضربتی کافی است که یک انسان را هر قدر هم بُردبار باشد، به جنون و عصیان بکشاند، و در آن حالت فریاد بر آورد که نه به ابوبکر و عمر و عایشه، بلکه به خدا و پیامبر هم هر چه بخواهید خواهم گفت ( آیت الله های روزگارما، در راستای همین شیعه گستری، افزون بر همۀ این گونه پتیارگی ها، میلیاردها دلار پول مردم ایران را در برون از مرزهای میهن برباد دادند تا پیروان مذهب سنی را به پیروی از مذهبِ خرد سوز شیعه وابدارند).
قزلباشان با چنین رفتارهایی ، کسانی که در آذربایجان مانده و پای گریز نداشتند را به جمعی از بیماران روانی مبدل ساختند که شدیداً عصبی مزاج شده بودند، از همه کس و همه چیز گریزان بودند، در گوشه های انزوا به حالت تحیر و گریه و تفکر و خموشی روزگار را سپری می کردند و منتظر مرگ خود بودند. در این عالم درماندگی و نومیدی و سرخوردگی و خموشی مطلق ، هیچ مرجعی وجود نداشت که از مردم ستمدیدۀ ایران حمایت کند. جان و مال وناموس مردم بازیچۀ دست بزه کارانِ «خودجوش شهری» و دسته جات تبر به دست «تبرایی» شده بودند. تصورش را بکنیم که یک تاجر بازار تبریز که مغازه و انبار خانه اش به غارت رفته خانه نشین شده است، ناگاه ببیند که یک دسته از این « تبراییان تبر به دست» به خانه اش بریزند، او را گرفته ببندند، زن و دختر جوانش را در برابرش برهنه کنند و آنها را بر سر دست ها بنشانند و از مردِ هستی باخته بخواهند هر چه در خانه اش پنهان کرده است را بیاورد و به آن ها تحویل دهد. نیز تصورش را بکنیم که زن و مردی دختر و پسر جوان و زیبارو دارند، و روزی چنین دسته یی از اوباشان شهری سر برسند، دختر و پسرشان را بازداشت کرده با خود ببرند، در حالی که پدر و مادر فلک زده نیک می دانند که آن ها را برای چه کاری می برند. یا تصورش را بکنیم پیرمرد دانشمند و محترمی که از سرِ خشم و عصبانیت و حَمیت به قزلباشان پرخاش کرده است، آنها از او به خشم آمده اند، ویرا گرفته عریان کرده در سر چار کوچه و جلو چشم همگان چند تن از قزلباشان پر زور به او تجاوز جنسی
کنند، آنگاه به تنش شیره مالیده ویرا در قفس آهنین بند کرده اند و مُشتی مورچه در قفس رها ساخته اند، و این قفس را همچون فانوسی بر سر میله یی در میدان شهر آویخته اند، تا آن بیچاره در زیر شدیدترین شکنجه ها بمیرد، و مردمی که بنا به ضرورتی از آنجا عبور می کنند، روزها و شبهای متوالی شاهد ناله های جان خراش اویند و شکنجه روحی می شوند. یا تصورش را بکنیم که دانشوری را قزلباشان گرفته برهنه کرده به میدان شهر آورده، آتشی افرخته اند، و سیخی زیر پوست کمر این مرد فرو برده از پشت گردنش بیرون آورده او را مثل لاشۀ آهو بر روی آتش داشته اند تا اندک اندک بریان شود، آنگاه قزلباشان به دستور شاه اسماعیل از گوشت کباب شدۀ این مرد تغذیه کنند.
یا تصورش را بکنیم که آن ها یکی از بزرگان تبریز یا اردبیل را که نخواسته از مذهب شیعه پیروی کند گرفته کف دست ها و پاهایش را بر کُندۀ درختی میخ کوب کرده اند و در این حال زنده زنده ، پوستش را مثل گوسفند بر می کشند. در نوشته های مداحان فتوحات قزلباشان به اندازه یی از این موارد ذکر شده که خواندن آنها موی را بر اندام هر انسان نیک سرشت راست می کند و اعماق قلب آدم را چنگ می زند و جگرش را به حال ایرانیانی که در دست چنین دَدمنش های درنده خویی اسیر بوده اند کباب می کند. ( امیرحسین خُنجی، صفویه، پوشنه سوم)
در پی خاندان آخوند پرور و شیعه گستر صفوی، خاندان دیگری از همین دین و مذهب بنام قاجار بر سر کار آمد. بنیاد گذار این خاندان ایران سوز، «آغا محمد خان» یک مسلمان خُشک مغز و ستیهنده، و مانند همۀ دیگر دین باورانِ خُشک مغز، دیو سرشت و اهرمن خو بود به گونه یی که در گرماگرم کُشتن و سوختن و تباه کردن روزگار مردم، از نماز و روزه و بجای آوردن آیین های دین باز نمی ایستاد. این دیو خوی اهرمن سرشت، پس از کُشتاری دَد منشانه در آذربایجان، شهر سراب را ویران، و همۀ آنچه را که برجای مانده بود را به کام آتش فرو برد. در کرمان ده ها هزار تن از مردم بی گناه را کُشت و فرمان داد چشمان همۀ مردان را کندند و پیش پای او انداختند. ( سر پرسی سایکس شمار چشم های کنده شده را هفتاد هزار جفت نوشته است) و به سپاهیان خود فرمان داد تا به همۀ زنان و دختران کرمان دستیازی کنند و کودکانشان را بکشند یا به بردگی گیرند و همه دار و ندار مردم را بچاپند.
در خراسان، «شاهرخ» پسر پیر و نابینای «نادرشاه» و خانواده اش را در زیر شکنجه های دَد منشانه کُشت و داراییشان را به تاراج بُرد. در قفقاز فرمان داد کلیساها را ویران و همۀ مردم شهر را بکشند.
در تفلیس فرمان داد که چشمان مردم را از چشم خانه بکنند و به زنان و دختران شان دستیازی کنند، و تا جایی که در توان دارند بکُشند و بسوزند و بچاپند و نغمه شادمانی را از آن سرزمینِ زیبا براندازند، در آن یورش ناجوان مردانه شمار بزرگی از مسیحیان را در رود (کوروش) خفه کردند... پنج هزار تن از مردم گرجستان را به اسیری بردند و شهر را یک سره به آتش کشیدند.
پس از درگذشت آقامحمدخان، برادر زاده اش «فتحعلی شاه» برجای او نشست و تا سال 1213 (2393
شاهنشاهی برابر 1834 زایشی) نزدیک به سی و هفت سال بر ایران فرمان راند.
در شهریورماه سال 1181 [سپتامبر 1802] هنگامی که این پتیارۀ ایران سوز سرگرم سربریدن و کور کردن و به دار کشیدن بازماندگان خاندان «نادرشاه افشار»بود، روس ها به سرزمین های ایرانی یورش آوردند و گُرجستان و گنجه و ارمنستان را گرفتند. در فروردین ماه سال 1198 ( آوریل 1819 ) برابر پیمان نامه یی، اداره کردن شاخاب پارس به دولت انگلیس واگذار شد.
پس از شکست از روسیۀ تزاری، برابر پیمان نامۀ ترکمان چای، خانات ایروان و نخجوان از پیکر ایران بریده و به دولت روسیه داده شد.
در پی شکست شرم آور دیگری از روس ها، «فتحعلیشاه قاجار» ناگزیر از پذیرش پیمان نامۀ دیگری بنام گلستان شد و سرزمین های قره باغ – گنجه – شکی – شروان – قویا – دربند – باکو- داغستان- استانهای خاوری گرجستان نیز به روس ها بخشید.
چهارمین پادشاه ایران سوز قاجار بنام ناصرالدین شاه در شهریورماه 1227 بر تخت نشست. پس از کشته شدن میرزا تقی خان امیرکبیر، زیر فشارهای مرگ بار دولت بهره کش انگلیس «هرات» نیز برای همیشه از دامن ایران جدا شد.
در سال 1277 سراسر کشور با نایابی و کمبود خوراک روبرو گردید و سایۀ مرگ سراسر کشور را فراگرفت. شورش ها و نا آرامی های پیاپی از تهران و تبریز آغاز گشت و به زودی در کران تا کران ایران دامن گسترانید. سپاهیان روس به خاک ایران در آمدند و بی هیچ راه بندی تاختند و چاپیدند و به هرچه خواستند دست یازیدند. دکانداران دین با تعزیه و سوگواری و خرافه پروری ته ماندۀ بهروزگاری مردم را روفتند و جز غم و اندوه و سیه روزگاری چیزی برای مردم ایران بر جای نگذاشتند. فرازی از یادداشت های حاج سیاح پس از بازگشت از اروپا به ایران، سامه های بد هنجار روزگار ناصرالدین شاهی را فرا دید ما می گذارد:
«... جماعت عمامه بسرها همه جا را پُر کرده و همه مقامات را صاحب شده اند، کسی نمی داند کدامیک از آنها فهم و سواد دارد و کدامیک ندارد! همه نام آیت الله و حُجت الاسلام و شیخ و ملا دارند! و کارشان این است که به اسم شریعت هر چه می خواهند بکنند و جلو هر چه را نمی خواهند بگیرند!. مومن می سازند، تکفیر می کنند، معامله ی بهشت و جهنم می کنند، کسی جرات ندارد بگوید آقا دروغ می گوید! زیرا بیرق وا شریعتا بلند می شود، به آنها ایراد می گیری، می گویند ایراد به مجتهد جایز نیست! تکذیب می کنی مثل این است که خدا و پیغمبر را تکذیب کرده یی، به هیچ آخوند گردن کلفتی نمی توان گفت که مجتهد نیست یا که عادل نیست! زیرا جمعی قلچماق پشت سرش دارد که هر چه بگوید می کنند... و اما مردم: گرد اندوه بر روی همه نشسته است، رنگ ها زرد، بدنها لاغر، لباسها کثیف، لب ها آویخته، چشم ها بر زمین، گویا خرمی و نشاط از این مملکت رخت بربسته و بجز نوحه و زاری چیزی بر جای نمانده است، آنچه باقی مانده است زیارت رفتن و نعش کشیدن و نماز جماعت خواندن است...».
این روند سیه روزگاری مردم ایران هم چنان دُنباله دارد تا می رسیم به روزگار «احمد شاه»، واپسین شاه از خاندان قاجار که به ناصرالمک گفته بود: اگر در سویس کلم فروشی کنم بهتر است تا در چنین مملکتی پادشاه باشم.
پس از گذر از این همه سیاهی و تباهی تا آمدیم در چرخۀ کوتاه شاهان پهلوی چشم بگشاییم و سری در
میان ملت های سربلند جهان بر افرازیم، دو نیروی اهریمنی سرخ وسیاه دست به دست هم دادند و بُنیاد شاد زیوی و به روزگاری ما مردم ایران را بر انداختند و یک بار دیگر ضحاک ماردوش را بر سرنوشت ما چیره گرداندند. با این داده های در می یابیم که دستگاه ضحاکی دست کم چهار بار بر ایرانشهر چیره گشته است:
نخستین بار در روزگار جمشید:
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
ســـــــــــــــــراســــــــــــــــــر زمانه بدو گشت باز
بــــــــــــــــــــر آمـــــــــــــــــد بر این روزگاری دراز