نشانه های بسیار فراوان از این گونه باورها که ریشه در آن روزگاران کهن دارند را هنوز هم به روشنی و فراوانی در همبودگاه ایرانیان در همه جا می بینیم.
لُگام تگاور، همی داشت نرم
همی ریخت از دیدگان آبِ گرم
«تکاور»: اسپ تیز رو. «لُگام تکاور همی داشت نرم» نشان می دهد که در زیر بارسنگین اندیشه های نومیدانۀ خود شتابی برای رفتن و رسیدن ندارد، می رفت بی آن که به دُرُستی بداند کجا می رود و چرا می رود، می رفت تنها برای این که رفته باشد، شاید برای این که از خود برون رود، یا شاید از بخت بدهنجار خود بیرون رود!.. سرانجام می رسد به نزد پیران که اکنون او را چون پدر گرامی می دارد و به آغوشش پناه می برد!..
بدو گفت پیران که: «ای شهریار
چه بودَت که گشتی چُنین سوک وار؟
چُنین داد پاسخ که: «چرخ بلند
دِلَم کرد پُر درد و جانَم نَژَند
«نژند»: غمگین- اندوهگین- پریشان.
که هر چند گِرد آوَرَم خواسته
همان کاخ و هم گنج آراسته
به فرجام یَک سر به دشمن رَسَد
سپهرم همی زیر پَی بسپَرد
«سپهر»گواژ از روزگار یا سرنوشت است، «زیر پی»: زیر پا ، «بسپَرد»: لگد مال کند.
بر این باورم که این همه دارایی که گرد آورده و این همه کاخ و کوشک و باغ و بوستان و شهرستان که فراز آفریدم همگی بهرۀ دشمن خواهند شد و آن چه برای من برجای خواهد ماند لگد مال شدن زیر پای روزگار بدفرجام است .
که چون گنگ دژ در جهان جای نیست
چون او شارسانی دل آرای نیست
مــــــــــــــــــرا فرّ نیکی دهش یار بود
خِرَدمَندی و بختِ بیدار بود
از این سان یَکی شارسان ساختم
سرش را به پروین بر افراختم
تا اینجا فَرّه ایزدی و خِردمَندی و بخت بیدار همراه من بود که توانستم در چُنین جایی چُنین شهری فراز آورم. «سرش را به پروین بر افراختم»: ساختمان ها و سازه های آن چُنان بالا بلند آفریدم که سرشان به آسمان می ساید . «پروین» نام شش ستاره است که مانند خوشۀ انگور در یک دگر خزیده اند، تازی گویان آن را ثریا گویند.
کنون اندر این هم به کار آوَرَم
بر او بر، فراوان نگار آوَرَم
هنوز هم کار ساختن و پیش بردن و افزودن بر شکوه و زیبایی آن به فرجام نرسیده است. «بر او بر، فراوان نگار آورم»: بر در و دیوار آن نخش و نگار های زیبا و خیال انگیز پدید خواهم آورد.
چو خُرّم شود جای آراسته،
پدید آید از هر سویی خواسته،
نباشد مرا شاد بودن بسی
نشیند بر این جای دیگر کسی
نه من شاد باشم نه فرزند من
نه پُرمایه گُردی ز پیوند من
نباشد مرا زندگانی دراز
ز کاخ و ز ایوان شَوَم بینیاز
شود تختِ من تخت افراسیاب
کند بیگنه، مرگ بر من شتاب
چُنین است رای سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند»
این یکی از نکته های بسیار اندیشه انگیز در شاهنامۀ فردوسی است، با این سخن که فردوسی از زبان سیاوَش به پیران می گوید چه باید کرد؟ آیا می توان با داده های کیهان شناسی امروز، جهان بینی نیاکان را به داوری نشست؟ آیا تنها نیاکان ایرانی ما دربند این گونه باورها بودند؟ آیا می توان این گونه باورها را از بیخ و بُن
یاوه شمُرد؟ آیا می توان پاسخی در خور پذیرش برای این گونه پرسش ها پیدا کرد؟
بدو گفت پیران که: «ای سرفراز
مکن خیره اندیشهٔ دل دراز
«خیره» : بی هوده.
«مکن اندیشۀ دل دراز»: نگرانی و تشویش بی هوده به خود راه مده.
که افراسیاب از بلا پُشت تُست
به شاهی نگین اندر انگشت تُست
مرا نیز تا جان بُوَد در تَنَـــــــــــــــــــــــــم
بکوشم که پَیمان تو نشکنـــــــــــــــم
نمانـــــــــــــــــــم که بادی به تو بگذرد
اُ گر موی بر تو هوا بشمرد»
سیاوَش بدو گفت: «کای نیک نام
نبینم جز از نیک نامیت کام
همه راز من آشکارای تُست
که بیدار دل باشی و تَن دُرست
من آگاهی از فَرّ یــــــــــــــــــــــــزدان دهم
هم از راز چـــــــــــــــــــــــــرخ بلند آگهم
بگویم ترا بودنی ها دُرُست
ز ایوان و کاخ اندر آیم نُخُست
بدان، تا نگویی چو بینی جهان
که این بر سیاوَش چرا بُد نهان
تو ای گُردِ پیرانِ بسیار هوش
بدین گفته ها، پهن بگشای گوش
فراوان بدین نگذرد روزگار
که بر دست بیدار دل شهریار
شوم زار من کُشته بَر، بیگناه
کسی دیگر آید بر این تاج و گاه
تو پَیمان همی داری و رایِ راست
ولی خود فلک را جز اینَ ست خواست
ز گفتار بدخواه و از بختِ بد
چُنین بیگنه بر سَرَم بد رَسَد
به ایران رَسَد زود این گفت و گوی
کَس آید به توران بدین جُست و جوی
بر آشوبد ایران و توران به هم
ز کینه شود زندگانی دُژَم
پُر از رنج گردد سراسر زمین
دو کشور شود پُر ز شمشیر و کین
آیا به راستی می توان این سخنان که سیاوَش از زبان اخترشناسان می گوید را بی هوده و یاوه شمرد؟
آیا این گونه سخنان اندیشه انگیز را باید یک سره دور بریزیم و همه را بی هوده بشماریم؟ یا جا دارد که جوانان دانش پژوه ما، این گونه سخنان را زمینۀ یک رشته پژوهش های فراخ دامن بسازند.
بسی سُرخ و زرد و سیاه و بنفش
کز ایران و توران ببینی درفش
این نکته نیز شایان درنگیدن است، رنگ های سرخ و زرد و بنفش همان رنگ های درفش کاویان اند، نکته این که هر دو سوی رزم که فرزندان کاوۀ آهنگر و فریدون فرخ اند درفش کاویان را پیشاپیش سپاهِ خود بر می افرازند!.. سرخ، نشان سرخی آسمان پیش از برآمدن خورشید و پیش از فرو نشست آن در دو کرانۀ آسمان است، در آیین مهری، سرخی آسمان در پگاه را مهر،بان خورآیی، و سرخی آسمان به هنگام فرو نشست آفتاب را مهر،بان خوربری می گفتند و آن را نشان خِرَد خداوندی و سامان و هنجار آفرینش می دانستند...
بنفش در هستی شناسی ایرانی نماد کیهان، و زرد نماد خورشید است...
درفش کاویان چهار آویزه به رنگ های سرخ و زرد و بنفش و سیمین دارد، رنگ سیمین نماد ماه است، می بینیم که هر چهار رنگ درفش کاویان برآمده از آیین مهری است.
نکتۀ دیگر این که در آن روزگار هر پهلوانی درفش ویژۀ خود را داشت، برخی از پهلوانان درفش سیاه داشتند که می توان به گونه یی آن را نشان هراس آوری به شمار آورد.
بسی پَروه و بُــــــــــــــــردنِ خواسته
پـــــــــــــــــراگندنِ گنجِ آراسته
«پَروه» : چپاول، هر آن چیزی که در تاخت و تاراج و جنگ و شبیخون از دشمن بدست آرند.
بسا کشورا کان به پای ستور
بکوبند و گردد به جوی، آب شور
در خون خواهی من بسیاری از سرزمین ها، در زیر سُم ستوران کوبیده خواهند شد.
«گردد به جوی، آب شور» را دو گونه می توان گزارش کرد، نخست این که بگوییم در جوی ها بجای آب، خون روان خواهد بود، دوم این که شوربختی و تلخ کامی بر جای شیرینی زندگی خواهد نشست.
از ایران و توران برآید خروش
جهانی ز خون من آید به جوش
سیاوَش جای گاه والای خود در دل ایرانیان را بخوبی می شناسد، به ویژه مهر پدرانۀ رستم به خود را. می داند که اگر خونش به دست تورانیان بر زمین ریخته شود، رُستم، و دیگر پهلوانان ایران، نغمۀ شادمانی را از سرزمین توران برخواهند چید و همۀ مادران توران زمین را در سوگ فرزندان شان خواهند نشاند و بسا مادران ایرانی که در سوگ فرزندان، خاک بر سر خود خواهند افشاند.
جهان دار بر چرخ، چونین نوشت
به فرمان او بر دهد هرچه کِشت
«بَر»: میوه
«جهاندار» آفریدگار. میوۀ این بخت بدهنجار جز آن نخواهد بود که خواست و آهنگ سپهر است!..
سِپَه دار تُرکان ز کردار خویش
پشیمان شود هم ز گفتار خویش
پشیمانی آن گه نداردش سود
که بر خیزد از بوم آباد دود
در خون خواهی من همه چیز به آتش کشیده خواهد شد، هیچ نشانی از شهری گری و آبادی در این سرزمین بر جای نخواهد ماند!..
در این جا یک پرسش آزار دهنده، جان خواننده را می آزارد!..
این پرسش که: سیاوش اگر می تواند آیندۀ تلخ و خون بار خود را به این روشنی ببینید، چرا در پیش گیری از آن کاری نمی کند؟
کم ترین کاری که می تواند انجام دهد این است که دست همسرانش را بگیرد و به میهن خود باز گردد، گیرم که در کشور خود با نکوهش و بی مهری پدر روبرو خواهد گشت، آیا بهتر از این نیست که بماند، و برابر پیش بینی روشن خود، به دست افراسیاب کُشته شود، و ایرانیان به خون خواهی او بپاخیزند، خاک هر دو کشور را به خون جوانان خود بیالایند و شور زندگی و نغمۀ شادمانی را از هر دو سرزمین بردارند؟
چرا سیاوش به این آسانی تن به سرنوشت و خواست سپهر می سپارد؟
چرا حافظ وار نمی گوید:
اگر تقدیربه کام ما نمی گردد، وگر این آسمان از هم نمی پاشد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم،
به شادی گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم...
پذیرش این سرنوشت بدفرجام برای چیست؟
اگر در برابر سرنوشت این گونه باید سپر افکندن و سر به سازش دادن، پس خویشکاری پهلوان چیست؟
این نگرش سیاوَش به هستی و هستی بخش، کم ترین سازگاری با بینش و آموزه های اشو زرتشت ورجاوند ندارد، آن چه که با درخشش بسیار در آموزه های زرتشت دیده می شود از بیخ و بن وارون این سخنانی است که فردوسی از زبان سیاوَش می گوید، از دیدگاه زرتشت، خویشکاری آدمی، تازه گردانیدن جهان است، نه زانوی غم در بغل گرفتن و در برابر سرنوشت سپر افکندن:
ای مزدا اهورا ،
باشد که از آن تو باشیم،
و از کسانی باشیم که جهان را تازه می گردانند،
زمانی که خِرَد دست خوش سُستی و نا استواری است ،
راستی به یاری ما آید.
ای مزدا،
هنگامی که در آغاز ،
با اندیشۀ خویش برای ما ،
تن و خرد و وجدان آفریدی،
و به تن ما جان دمیدی،
و به ما، توانایی گفتار و کردار بخشیدی،
خواستی که ما باور و سرنوشت خود را به دل خواه برگزینیم...
سرچشمۀ این جهان بینی سیاوَش را در کدامین کرانه از جهان بینی ایرانی باید جستجو کرد، بی گمان در اندیشه های زرتشت نیست، در آیین مهری هم نیست که آیین رزم با بدی ها و ناهنجاری هاست، بی گمان در
باورهای ژرف و ریشه دار فردوسی هم نیست، اگر بود شاهنامۀ خود را با نام خداوند جان و خرد نمی آغازید، این چگونه خداوندی است که هم جان را گرامی می دارد و هم ناب خِرَد، و خِرَد ناب است، ولی از روی نادانی و خنگی و دبنگی، جهانی می آفریند ستَم کار، ناپایدار، گذرنده، گیج و دبنگ و نادان و ستم پیشه!.. چگونه است که آفریدگار، دانا و توانا و دادگر و نیک سرشت است، ولی آفریدۀ او که همین چرخ و فلک و روزگار است: ستم پیشه و ناپایدار و خون ریز و نا توان و گیج و نادان و دبنگ!..
یک بار دیگر نگاهی داشته باشیم به گلایه های دردمندانۀ فردوسی از سپهر یا سرنوشت در بخش پادشاهی اسکندر:
الا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مُستمَند
چو بودم جوان، در بَرَم داشتی
به پیری، چرا خوار بگذاشتی؟
همی زرد گردد گل کامگار
زردی رخسارش را می گوید و گونه های گل گونش در روزگار جوانی را
همی پرنیان گردد از رنج، خار
نرمی پوست بی چین چروک جوانی را که در روزگار پیری سخت و زبر و خار گونه می شود
دو تا گشت آن سرو نازان به باغ
بالای بلندش که همانند کمان خمیده است!..
همان تیره گشت آن گرامی چراغ
پر از برف شد کوهسار سیاه
موهای سیاهِ جوانی که در پیری مانند چکاد دماوند سپید شده اند!..
همی لشکر از شاه بیند گناه
به کردار مادر بُدی تاکنون
همی ریخت باید ز رنج تو خون
وفا و خِرَد نیست نزدیک تو
پر از رَنجَم از رای تاریک تو
مرا کاچ هرگز نپروردیی
چو پرورده بودی، نیازردیی
این چه بازی شرم آوری است که فرزندان بسیار می زایی، ولی فرزندان برای رامش و شادی نمی زایی، برای بخت بد هنجار می زایی؟..
هر آن گه که زین تیرگی بگذرم
بگویم جفای تو با داوَرَم
همین که از گیروداری این هستی ناپایدار رهایی یابم، سد سینه گلایه از تو نزد خداوند خواهم برد!..
بنالم ز تو ، پیش یزدانِ پاک
خروشان به سَر بَر، پراگنده خاک
ولی پاسخ سپهر که آن هم از زبان فردوسی است بسیار اندیشه انگیز است :
چُنین داد پاسخ، سپهر بلند
که ای مرد گویندهٔ بیگزند
چرا بینی از من همی نیک و بد
چُنین ناله، از دانشی کی سزد
تو از من به هر بارهیی برتری
روان را به دانش همی پروری
تو از دانش و بینش و مَنِش نیک بهرۀ بسیار داری، ولی من از بیخ و بُن از این گونه داشته ها بی بهره ام!. من نابخرد و بی دانشم، پس منِ بی بهره از دانش، چگونه می توانم بر تو که برخوردار از گنج دانشی فرمان برانم؟!.
بدین هرچ گفتی، مرا راه نیست
خور و ماه، زین دانش آگاه نیست
خور و خواب و رای و نشست ترا
به نیک و به بد، راه و دست ترا
از آن خواه راهَت، که راه آفرید
شب و روز و خورشید و ماه آفرید
در یک سو آفرینندهیی است دانا، توانا و دادگر، و در سوی دیگر: سپهرِ نابخرد و نا هُشیار ولی چیره بر هم کرانه های هستی!.. چیرگی همه سویۀ یک ناهُشیار توانمند، بر هُشیاری ناتوان (که آدمی است).
سرچشمۀ این جهان بینی و هستی شناسی را در کجا باید جستجو کرد؟ در چه زمانی و در کدامین بخش از ایران، سپهر و زمانه سرشت بی دادگری به خود گرفتند؟ اگر خداوندِ جان و خِرَد دادگر است، پس چگونه است که چرخِ نا بِخرَدِ ستم پیشه، وارون خواست و آهنگ آفریدگار بر بی داد میچرخد؟
فردوسی، پاسخی در برابر پرسش های خود نمی یابد، و سر انجام با درماندگی بسیار در همین داستان سیاوش می گوید:
چپ و راست هر سو بتابم همی
سروپای گیتی نیابــــــــــــــــــــــم همی
یکی بد کند نیک پیش آیدش
جهان بنده و بَخت، خویش آیدَش
یکی جز به نیکی جهان نسپَرد
همی از نژندی فروپژمُرَد
این چگونه جهان، چگونه هنجار، و چگونه دادی است که رمها به دست شغادها، سیاوَشها به دست گرسیوزها، ایرج ها به دست برادران کُشته می شوند؟ و بس بسیارانی از بی دادگران که در ناز و خرمی روزگار به پیری می رسانند و در ناز و آرامش و فراوانی می میرند؟..
می دانیم که پس از یورش اسکندر، و شکست ایرانیان، اندیشه های زُروانی در میان توده های مردم ریشه دواندند. فرازی از ته نشین این سرنوشت باوری را از نوشتاری بنام «مینو خرد» پیش تر هم دیدیم که در بارۀ چیرگی زُروان «یا زمان» می گوید:
«... همۀ کارهای جهان وابسته به خواست و آهنگ اوست که دورۀ فرمان روایی اش بی کرانه بوده و ایستا بر گوهر خود است، هیچ نیرویی را در کار سرنوشت، کارساز نمی توان دانست، سرنوشت گریز ناپذیر است، هنگامی که فرا رسد دانا و توانا در کار خود درمانده می شود و چه بسا نادان و ناتوان که کار خود را به خوبی به پیش برد، هنگامی که سرنوشت فرا رسد، خرد و اندیشه را توان چاره جویی نیست، و آنچه باید به فرجام می رسد...» .
مولوی بلخی در سرودۀ بسیار زیبا، نادانی خود از راز وارگی های سپهر را نشان می دهد :
من این ایوان نه تو را نمیدانم نمیدانم
من این نقاش جادو را نمیدانم نمیدانم
مرا گوید مَرو هر سو تو اِستادی بیا این سو
که من آن سوی بیسو را نمیدانم نمیدانم
همیگیرد گریبانم همیدارد پریشانم
من این خوش خوی بدخو را نمیدانم نمیدانم
مرا جان طرب پیشهست که بیمُطرب نیارامد
من این جان طرب جو را نمیدانم نمیدانم
یَکی شیری همیبینم جهان پیشش گلۀ آهو
که من این شیر و آهو را نمیدانم نمیدانم
مرا سیلاب بربوده، مرا جویای جو کرده
که این سیلاب و این جو را نمیدانم نمیدانم
چو طفلی گم شُدَستم من میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را نمیدانم نمیدانم
مرا گوید یکی مشفق بَدَت گویند بدگویان
نکوگو را و بدگو را نمیدانم نمیدانم
زمین چون زن فلک چو شو خورند فرزند چون گربه
من این زن را و این شو را نمیدانم نمیدانم
مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید
که غمزۀ چشم و ابرو را نمیدانم نمیدانم
منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویش
اگر چه اصل این بو را نمیدانم نمیدانم
جهان گر رو تُرُش دارد چو مه در روی من خندد
که من جز میر مَه رو را نمیدانم نمیدانم
ز دست و بازوی قدرت به هر دم تیر می پرد
که من آن دست و بازو را نمیدانم نمیدانم
در آن مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمد
من این گندیده تزغو را نمیدانم نمیدانم
دکان نانبا دیدم که قُرصش قُرص ماه آمد
من این نان و ترازو را نمیدانم نمیدانم
چو مردان صف شکستم من به طفلی بازرستم من
که این لالای لولو را نمیدانم نمیدانم
تو گویی شش جهت منگر به سوی بیسوی بَرپَر
بیا این سو ، من آن سو را نمیدانم نمیدانم
خَمُش کن چند می گویی، چه قیل و قال می جویی
که قیل و قال و قالو را نمیدانم نمیدانم
به دستم یرلغی آمد از آن قان همه قانان
که من با چو و با تو را نمیدانم نمیدانم
دوایی دارم آخر من ز جالینوس پنهانی
= که من این درد پهلو را نمیدانم نمیدانم
مرا دردی است و دارویی که جالینوس می گوید
که من این درد و دارو را نمیدانم نمیدانم
برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف و گیسو را
که جز آن جعد و گیسو را نمیدانم نمیدانم
برو ای روز گل چهره که خورشیدَت چه گلگون است
که من جز نور یاهو را نمیدانم نمیدانم
برو ای باغ با نقلت برو ای شیره با شیرت
که جز آن نقل و طزغو را نمیدانم نمیدانم
اگر سد منجنیق آید ز برج آسمان بر من
بجز آن برج و بارو را نمیدانم نمیدانم
چه رومی چهرگان دارم چه ترکان نهان دارم
چه عیب است ار هلاوو را نمیدانم نمیدانم
هلاوو را بپرس آخر از آن تُرکان حیران کن
کز آن حیرت هلا او را نمیدانم نمیدانم
دلم چون تیر می پَرد کمان تن همیغُرّد
اگر آن دست و بازو را نمیدانم نمیدانم
رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی را
من آن تُرکم که هندو را نمیدانم نمیدانم
بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من
که با تو سنگ و لولو را نمیدانم نمیدانم
این گونه ندانستن ها از سخن پرداز خوش پردازی مانند مولوی پذیرفتنی و شایستۀ ارج گذاری است،
ولی با فردوسی چه کنیم که ستایش خِرَد در کران تا کران گرامی نامه اش موج می زند.
و با بهین ترین مرد رزم نامۀ او که سیاوَش است چه کنیم که بدین زاری در برابر سپهر سپر افکنده است؟
پُرسش ها در این زمینه بسیار است و دانسته ها اندک، این خویشکاری جوانان دانش پژوه و برومَند ایران است که با بیل و کلنگ دانش، این زمینه های ناشناخته را بکاوند، امروز نه زمین آن زمین روزگار سیاوَش و نه خورشید آن خورشید، و نه آدمی همان آدم است که در روزگار رُستَم و سیاوَش و افراسیاب بود، جهان جهان دیگری است و با ارزش های دیگر، و یک پُرسش بزرگ پیش روی ما، پرسش این که: آیا با ارزش ها و دانسته های جهان امروز می توان اندیشه و گفتار و کردار نیاکان را به داوری نشست؟ به گفتۀ مولوی:
من نمی دانم، نمی دانم!..
برگردیم به شاهنامه و گفت و گوی سیاوَش با پیران را پی بگیریم، به پیران گفت:
از ایران و توران برآید خروش
جهانی ز خون من آید به جوش
جهان دار بَر چَرخ، چونین نوشت
به فرمان او، بر دهد هرچه کِشت
سپه دار تُرکان ز کردار خویش
پشیمان شود هم ز گفتار خویش
پشیمانی آن گه نداردش سود
که برخیزد از بوم آباد دود
از ایران و توران بر آید خروش
جهانی ز خون من آید به جوش
بیا تا به شادی خوریم و دهیم
چو گاه گذشتن بُوَد، بگذریم
چه بندی دل اندر سرای سپنج؟
چه نازی به گنج و چه نالی ز رنج؟
کزان گنج، دیگر کسی برخورد
جهان دار، دشمن چرا پَروَرَد
چو بشنید پیرانِ بسیار هوش
به دل گفت با درد و رنج و خروش
که گر این سخن راست گوید همی
اُ زین نیز کژی نجوید همی،
من او را کَشیدم به توران زمین
پراگندم اندر جهان تُخم کین
پیران، این مرد بزرگوار و خِرَدمَند، با شنیدن این سخنان سیاوش و یادآوری سخنان افراسیاب، دچار هراسی استخوان سوز می شود که اگر این گفته ها و این پیش بینی ها دُرُست باشند، گناه همۀ زشت کاری هایی که