زمانه همیشه ترا بنده باد
به گیتی سراسر چو تو شاه نیست
ز تو بگذری در جهان راه نیست»
اُ زان جای گه باز گشتند شاد
بسی از جهاندار کردند یاد
چُنین نیز یَک سال گردان سپهر
همی گشت بی رنج، با داد و مهر
فرستاده آمد ز نزدیک شاه
به نزدِ سیاوَش یَکی نیکخواه
که پرسد ترا نام ور شهریار
همی گوید:« ای مهترِ نام دار
بُوَد کَت ز من دل بگیرد همی
اُ زین به نشستت پذیرد همی
دور نیست که از من دل گیر شده باشی، برای این که از من دل گیر نباشی سرزمین های دیگری از سرزمین های زیر فرمان خود را بتو می بخشم.
کشور سیاوَش
از ایدر ترا دادهام تا به چین
یَکی گَرد برگِرد و بنگر زمین
دور همۀ سرزمین های زیر فرمان من بگرد و زمینی در خور فرمان روایی خود برگزین
به شهری که آرام و رای آیدت
همان آرزوها بجای آیَدَت
به شادی بباش و به نیکی بمان
ز خوبی مپرداز دل یَک زمان
از این جا تا مرز چین هر بخشی که می پسندی را برای خود برگزین و شهری و مانشگاهی همیشگی برای خود بساز. در پَساپشت این سخن، دو انگیزه پیداست: نُخُست اینکه مهری پدرانه به سیاوَش دارد و می کوشد تا جایی که در توان دارد در شادونیدن سیاوَش بکوشد، دیگر این که ته نشین سخنان پیشگویان هنوز مانند خاری جانش را می آزارد و نگران است که مبادا روزی سیاوَش از او سر بپیچَد و در برابرش بالا برافرازد، از این رو، می خواهد با این گونه داد و دهش های شاهانه از هرگونه دشمنی آیندۀ سیاوش با خود جلو گیرد.
سیاوَش ز گفتار او گشت شاد
بزد نای و کوس و بُنِه برنهاد
«بُنِه بر نهادن»: ساز و برگ زندگی و خواربار را بار کردن.
سپاه و زِراد و نگین و کلاه
ببُردند زینگونه با او به راه
«زِراد» جنگ ابزار .
فــــــــــــــــراوان کـــــــــــــــــــــژاوه بیاراستند
پسِ پرده خوبان بپیراستند
فریگیس را در کژاوه نشاند
بُنه برنهاد و سپه را براند
ازو بازنگسست پیران گُرد
لُگام با لُگام سیاوَش سپرد
«باز نگسست »: جدا نشد
به شادی برفتند سوی خُتَن
همه نام داران شدند انجُمَن
«خُتَن» نام سرزمینی است در ترکستان خاوری، در گذشته یکی از کلان شهرها در راه ابریشم بود. امروزه بیشینۀ مردم آن سرزمین از تُرک تباران ایغور هستند و به ایغوری سخن میگویند.
در روزگار فرمان روایی افراسیاب، بیشینۀ مردم خُتَن ایرانی تبار بودند و به زبان خُتَنی سخن می گفتند. زبان خُتَنی با زبان های سُغدی و خوارزمی نزدیکی بسیار داشت. این زبان تا سدۀ یازدهم زنده بود و سرانجام جای خود را به تُرکی باستان سپرد.
که پیرانِ سالار، از آن شهر بود
که از بدگمانیش بیبهر بود
همی بود یَک ماه مهمان اوی
بدان سر، چُنین بود پَیمان اوی
ز خوردن نیاسود یَک روز شاه
گهی رود و مَی، گاه نخچیرگاه
سر ماه برخاست آوای کوس
بدان گه که خیزد خروش خروس
بیامد سوی پادشاهی خویش
سپاه از پسِ پُشت و پیران ز پیش
«پادشاهی خویش» : فرمانرو خویش
بدان مرز و بوم اندر آگه شدند
بزرگان به نزد شهنشه شُدند
به کام دل از جای برخاستند
جهانی به آیین بیاراستند
«به کام دل»: به خواست خود، آن گونه که خود می پسندیدند، نه در زیر فشار از بالا ، بزرگان آن سرزمین همین که آگه شدند که سیاوَش همراه با پیران و سپاهیان خود به سرزمین آن ها نزدیک می شود همگی شادمانه به پیش باز آمدند.
از آن پادشاهی خروشی بخاست
که گفتی زمین گشت با چرخ راست
شور و شادمانی آن چنان همگان را فراگرفت که انگاری زمین سر به آسمان سایید
ز بس غُلغُل و نالهٔ کرنای
تو گفتی بجُنبَد همی دل ز جای
به جایی رَسیدند کاباد بود
یَکی خوب فرخنده بُنیاد بود
به یَک سوش دریا و یَک سوی کوه
به یَک سوی نخچیر گشته گروه
هوا خوش گوار و زمین خوب رنگ
ز دیبَه زَمینَش چو پشتِ پلنگ
«دیبه» یا «دیبا» همان پارچۀ ابریشمی است. در اینجا نماد سبزه و چمن زار پُر گل است.
«چو پشت پلنگ: گُل گُل، دارای خال های بسیار، گُل های رنگارنگ بر گسترۀ سبزه زار زمین را به زیبایی پوست پلنگ رنگ آمیزی کرده بودند.
درختان بسیار و آبِِ روان
همی شد دلِ سال خورده جوان
سیاوَش به پیران، زبان برگشاد
که: «اینت» بَر و بوم فَرّخ نهاد
«اینَت» یا «اینت»: شگفت انگیز، شایان آفرین گویی، به به
بسازَم من ایدر یَکی خوب جای
که باشد به شادی مرا دل گُشای
بـــــــــــر آرَم یَکی شارسانِ فراخ
بدو اندرون باغ و ایوان و کاخ
نشستنگهی برفـــــــــرازم به ماه
چُنان چون بُوَد، در خور تاج و گاه
ساختن و بالاندن و آراستن جهان، از بایسته ترین فروزه های فرهنگ ایرانشهری، و بایسته ترین خویشکاری آدمی، به ویژه شهریاران است. در وندیداد خواندیم که اَهورَه مزدا به جمشید گفت: بیا دین گذار من در جهان باش، و جمشید گفت من برای دین گذاری آفریده نشده ام و نمی خواهم دین گذار تو باشم، اَهورَه مزدا گفت، بسیار خوب، پس بیا جهان مرا بگستران، بیا جهان مرا ببالان، و جمشید گفت، آری این کار من است، من جهان تو را ببالانم، من جهان تو را بگسترانم، در شهریاری من نه باد سرد باشد نه باد گرم، نه پیری و نه مرگ... در این جا سیاوَش همان راه جمشید و آیین شهریاری ایران را پیش گرفته و به پیران می گوید:
بسازَم من ایدر یکی خوب جای
که باشد به شادی مرا دل گشای
بـــــــــــــر آرَم یَکی شارسانِ فراخ
بدو اندرون باغ و ایوان و کاخ
نشستنگهی برفرازم به ماه
چنان چون بود در خور تاج و گاه
بدو گفت پیران که:« ای نیک رای
بدان رو ، کَت اندیشه آید به جای
آنچه را که در اندیشه داری به کردار درآور، همان کُن که می پسندی.
چو فرمان دهی، من بر آن سان که خواست
برآرَم یَکی جای تا ماه راست
نخواهم که باشد مرا بوم و گنج
زمان و زمین از تو دارم سپنج»
«سپنچ» خانه و مانشگاه و زیستگاه ناپایدار و چند گاهه است، ولی در این جا به چَم سپرده و سپردگانی یا وامی است، سیاوش به پیران می گوید هرچه را دارم از منش والای تو دارم
یَکی شهر سازم بدین جای، من
که خیره بمانَد از آن انجمن
سیاوَش فروماند و پیران به جای
بدان بومِ فَرخُندۀ دل گُشای
گنگ دژ
کنون برگشایم درِ داستان
سُخن های شایستۀ باستان
یَکی داستان گویمَت بس شگفت
که اندیشه از وی توان بر گرفت
«اندیشه بر گرفتن» گواژ آموختن است، داستان آموزنده یی که بتوانی از آن بیاموزی و آموخته های خود را در زندگی به کار بندی.
ز گَنگِ سیاوَخش گویم سُخَن
اُ زان شهر و آن داستانِ کُهن
برو آفرین کاو جهان آفرید
ابا آشکار و نهان آفرید
خداوندِ دارندۀ هست و نیست
همه چیز جُفتَست و ایزد یَکی است
چو گیتی تُهی ماند از راستان
تو ایدر به بودن مزن داستان
روی سخن فردوسی در این جا با خود و با کسانی مانند من و شماست، می گوید: در روزگاری که جهان از داشتن بزرگانی مانند رُستم و زال و کاوۀ آهنگر و فریدون و جمشید و سیاوَش و کی خسرو تهی است، از
کدامین ارزش، سخن می توان گفت، کدامین داستان می توان پرداخت، آیا گوشی برای شنیدن این گونه داستان ها هست؟
کُجا آن سر و تاجِ شاهنشهان؟
کُجا آن دل آور گرامی مهان؟
کُجا آن بزرگان با تاج و تخت؟
کُجا آن نیاکان پیروز بخت؟
کُجا آن هُشیوار دانندگان؟
همان رنج بردار خوانندگان؟
کُجا آن بتان پُر از ناز و شرم؟
سُخن گفتن خوب و آوای نــــــــــــرم!
کُجا آن که بر کوه بودش کنام؟
بریده ز آرام و از کام و نام؟
کُجا آن که سودی سرش را به ابر؟
کُجا آن که بودی شکارش هُژَبر!
همه خاک دارند بالین و خِشت
خُنُک آن که جز تخم نیکی نکِشت
ز خاکیم و باید شُدَن سوی خاک
همه جای ترس است و تیمار و باک
تو رفتی و گیتی بمانَد دراز
کُجا آشکارا بدانیش راز؟
چو شد سال بر شست و شش چاره جوی
ز بیشی و از رنج برتاب روی
تو چَنگِ فزونی زدی در جهان
گذشتند از تو بسی هم رَهان
در فراز و فرود این گذرگاه ناپایدار، باد خزان، چراغ زندگانی بسیاری از یاران تو را خموشید.
نباشی برین نیز هم داستان
یَکی بشنو از نامۀ باستان
چو زان نام داران جهان شد تَهی
تو تاج فزونی چرا بر نهی؟
از ایشان جهان یک سرآباد بود
بدان گه که اندر جهان داد بود
چه برداشتند از جهانِ فراخ؟
از آن گنج و ایوان و آن تاج و کاخ
کنون بشنو از گَنگ دژ داستان
بدین داستان باش هم داستان
«هم داستان» : همراه
چو گَنگ دژ، در جهان جای نیست
بر آن سان زمینی دل آرای نیست
که آن را سیاوَش برآورده بود
بسی اندر او رنج ها برده بود
در اینجا نشانه های گیتاشناسی گنگ دژ را نشان می دهد:
به یک ماه زان روی دریای چین
که بینام بود آن زمان این زمین
دریای چین بخشی از پهناب بزرگ [اقیانوس کبیر] از ژاپن تا پایانۀ جنوبی جزیره مانند مالی است که جزیره فرمز یا تایوان آن را به دو بخشِ دریای چین خاوری و دریای چین جنوبی از هم جدا می کند. با نشانی هایی که فردوسی از گنگ دژ به ما می دهد از دریای چین تا سرزمین گنگ دژ که سیاوش ساخت، با اسپ و شُتُر یک ماه راه است، می توان گفت پیرامون هزار کیلومتر .
بیابان بیاید، چو دریا گذشت
ببینی یکی پَهن بیآب، دَشت
همان گونه که از دریا گذشتیم باید از یک بیابان بی آب و گیاه نیز بگذریم تا برسیم به شهر و آبادی...
چو زین بگذری، بینی آباد شهر
کزان شهرها بر توان داشت بهر
هنوز به گنگ دژ نرسیده ایم، این شهرِ آباد بر سر راه گنگ دژ است نه خود گنگ دژ ، از این شهر که
بگذری:
اُ زان پس یَکی کوه بینی بلند
که بالای آن برتر از چون و چند
بلندای این کوه در اندازه نمی گنجد ، کوهی است بسیار بالا بلند و سر به فلک کشیده...
مر این کوه را گنگ دژ در میان
بدان کَت ز دانش نیاید زیان
«گنگ دژ» در دل این کوه جای دارد، چرا؟ برای این که از گزند دشمنان در پناه باشد و دست تاراج گران و فزون خواهان به دامنش نرسد.
چو فرسنگ سد گِرد بر گِردِ کوه
ز بالای او چشم گردد ستوه
گِرداگِرد این کوه را باید با سدها فرستگ اندازه گرفت، و بلندایش چنان است که چشم توان دیدنش را ندارد.
ز هر سو که پویی برو راه نیست
همه گِرد بر گِرد او بر، یَکی ست
بدین گونه سی و دو فرسنگ تنگ
از این روی و آن روی دیوار سنگ
دیواری ساخته شده از سنگ های بزرگ به درازای سی و دو فرسنگ گِرداگِرد این شهر کشیده شده است
بر این چند فرسنگ اگر پَنج مرد
بباشد به ره، از پی ی کارکرد
تنها اگر پنج مرد رزمنده بر سر این دیوار دراز دامن پاسبانی دهند:
نبیند بر ایشان گذر سد هَزار
زره دار و برگستوان وار سوار
«برگستوان وار سوار» : سواران زره پوش
کز این بگذری شهر بینی فراخ
همه گلشن و باغ و ایوان و کاخ
همه شهر گرمابه و رود و جوی
به هر برزنی رامش و رنگ و بوی
در این جا ناگزیر یک بار دیگر باید بهره برداری از گرمابه در ایرانِ باستان را با سامه های بهداشتی در اروپای سده های میانی برابر بگذاریم تا جای گاه والای ایرانیان در پیش برد آیین های شهرگانی را بهتر بشناسیم.
به یاد داریم که زمانی بسیار پیش تر از سیاوش، در روزگار جمشید ، سُخَن از گرمابه در میان بود:
به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد
نخست از بَرَش هندسی کار کرد
چو گرمابه و کاخهای بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
بیشینۀ مردم اروپا تا همین چند سد سال پیش از داشتن گرمابه و آب ریزگاه بی بهره بودند، مردم در بسیاری از شهرهای اروپا با فریاد، به ره گذران هُشدار می دادند که می خواهند پساب و سرگین خود را از پنجرۀ خانۀ به بیرون بریزند، در بسیاری از کاخ های بزرگ اروپا که در سده های میانی ساخته شده و زیستگاه بزرگان و فرمان روایان اروپایی بوده اند از گرمابه نشانی نیست.
بیماری پُر مرگ که «طاعون سیاه» نام گرفت، ویران گر ترین و کُشنده ترین بیماری همه گیر بود که در میان سال های 1347 تا 1352 زایشی، کران تا کران اروپا را در نوردید. شمار کُشته شدگان این بیماری به دُرُستی شناخته شده نیست، ولی برآوردها نشان می دهند که نزدیک به 60 در سد مردم اروپا (نزدیک به دویست میلیون تن) از مردم آن گُسترۀ فراخ دامن در پی این بیماری از میان رفتند. اگر چه دامنۀ آن به ایران هم رسید و شمار بسیار بزرگی از مردم ایران را هم کُشت، ولی خاستگاه آن ایران نبود، این مرگ سیاه از راه کاروان های بازرگانی به ایران و دیگر سرزمین های آسیای میانی رسید. هنگامی تازیان مسلمان به ایران رسیدند، در
برخی از شهرها که رودها فراوان بودند کتاب خانه های ایران را به آب افکندند و در شهرهایی که رودهای فراوان نبود همۀ کتاب خانه ها و نوشته های ایرانیان را در آتشگاه گرمابه ها ریختند و از میان بردند!..
اینجا در روزگار سیاوش :
همه شهر گرمابه و رود و جوی
به هر برزنی رامِِش و رنگ و بوی
همه کوه، نخچیر و آهو به دشت
چو این شهر بینی نشاید گذشت
ره گذری که گذارش به این شهر بیافتد توان گذشتن از آن را نخواهد داشت.
تذروان و تاووس و کَبکِ دری
بیابی چو از کوه ها بگذری
نه گرماش گرم و نه سرماش سرد
همه جای شادی و آرام و خَورد
نبینی بدان شهر بیمار کَس
یَکی بوستان از بهشتَ ست و بس
همه آب ها روشن و خوش گوار
همیشه بروبوم او چون بهار
درازی و پهناش سی بارسی
بُوَد گر بپیمایدَش پارسی
«پارسی» : ایرانی. از این سخن چنین بر می آید که شیوۀ راه پیمایی ایرانیان با دیگران هم سان نبوده است
یک و نیم فرسنگ بالای کوه
که از رفتنش مرد گردد ستوه
اُ زان روی، هامونی آید پدید
کزان خوب تر جای گه کس ندید
برفتَ ش سیاوَخش و آن را بدید
مر آن را ز توران زمین برگُزید
تن خویش را نام بردار کرد
فزونی ز یَک نیزه دیوار کرد
ز سنگ و زگچ ساخته، رُخام
اُ زان گوهری کَش ندانیم نام
«رُخام»: همان سنگ مرمراست، و گوهر در اینجا گونه یی مادۀ کانی است که فردوسی می گوید نمی دانم نامش چیست!
ز سد رَش فزون ست بالای اوی
همان سی و پنج ست پهنای اوی
«رَش»: بازو، یگان اندازه گیری هم هست، برخی از واژه نامه های کُهن آن را از سر انگشتان تا آرنج دانسته اند و برخی دیگر بازۀ دو دست هنگامی که از هم بگشایند.
نیاید بدو مَنجَنیک و نه تیر
بباید ترا دیدنش ناگُزیر
«منجنیک» پارسی و نام یک دستگاه سنگ افکن است. پیشینیان آن را بجای توپ بکار می بردند، تازی گویان آن را به ریخت منجنیق در آوردند و با ق تازی نوشتند.
بلندا و ستبرای این دژ و بارو چنان بود که شهر را از گزند سنگ های پرتاب شده از منجنیک هم دور می داشت.
که آن را کسی تا نبیند به چَشم
تو گویی ز گوینده آید به خَشم
فردوسی نگران است که خوانندگانش، بلندا و ستبرای این دژ و بارو را آن چنان که او گزارش می کند نباورند و از گزافه گویی های او به خَشم آیند، آرزو می کند که ای کاش مردم این دیوار را از نزدیک می دیدند تا سخن آن بزرگوار را بباورند!..
ز تیغَش دو فرسنگ تا بومِ خاک
همه گِرد بر گِردِخاکش مَغاک
«تیغ»: سرکوه یا چکاد... «مغاک»: گودال.
نبیند زَمین دیده بر تیغ کوه
هم از بر شدن مُرغ گردد ستوه
بیننده یی که پای بر زمین دارد ، توان دیدن ستیغ این کوهِ سر بر آسمان کشیده را نخواهد داشت، شاهین بلندپرواز نیز اگر بخواهد بر چکاد آن فراز آید، باید رنج بسیار بر خود هموار بدارد!..
بسی رنج بُرد اندر آن جای گاه
ز بهر بزرکی و تخت و کلاه
در اینجا به سیاوش نگاه می کند نه به یک بینندۀ خیالی یا یک مرغ بلند پرواز، این سیاوش است که در راستای نوسازی و به سازی جهان که گرانیگاه و جان مایۀ فرهنگ ایرانشهری است رنج بسیار برد در آن جای گاه و چنان شهری شگفت انگیز بساخت
به پا کرد جایی چُنان دل گُشای
یکی شارسان اندر آن خوب جای
«شارسان» کوتاه شدۀ همان شهرستان است، کوشک و سازه یی هم که بر چهار سویش بوستان و گلستان باشد را شارسان گویند.
بدو کاخ و میدان و ایوان بساخت
درختان بسیارَش اندر نشاخت
بسازید جایی چنان چون بهشت
گل و سُنبل و نرگس و لاله کِشت
چو هر چَش ببایست بر ساختند
چه آباد کاخی بر افراختند
چُنان بُد که روزی سیاوَخشِ راد
خود و گَرد پیران ویسه نژاد
ویسه نام پدر پیران است که از فرماندهان بلندپایه در سپاه افراسیاب بود.« ویسه نژاد»: فرزند ویسه یا از تخمه و تبار ویسه.
برفتند و دیدند جایی چُنان
که از دیدنش پیر، گشتی جوان
خوش و خُرّم و خوب و آراسته
به هر جای گنجی پُر از خواسته
«خواسته»: دارایی
پسندیده بُد جای شاهنشهان
ز کاخ بزرگان و جای مهان
گفتگوی سیاوش و پیران
از آن جای خُرّم چو گشتند باز
سیاوَش همی بود با دل به راز
از اختر شناسان بپرسید شاه
که ایدر یَکی ساختم جای گاه
«ایدر»: این جا. سیاوَش پس از پایان کار شهرسازی از اختر شناسان که در آن روزگار کارشان سکه بود می پرسد:
از او فرّ و بختم به سامان بُوَد
اُ یا دل ز کرده پشیمان شود؟
این شهری که من ساختم آیا مایه شادمانی و به روزگاری من خواهد بود و یا مایه تیره بختی و سیه روزگاری من.
بگفتند یَک سر به شاهِ زمین
که بس نیست فرخنده بُنیاد این
«یک سر» : همگی، همه یک سدا گفتند که هیچ نشان از فرخندگی در این سامان نمی بینیم.
از اختر شناسان بشُد پُر ز خَشم
دلش گشت پُر درد و پُر آب چَشم