خِرَدمَند پاسخ چُنین داد باز
که از تو مبادا جهان بینیاز
نیاز من از خواهش خویش نیست
کس از مِه ترانِ تو درویش نیست
مرا خواسته، هست و گنج و سپاه
به بخت تو، هم تیغ و هم تاج و گاه
ز بهر سیاوش پَیامی دراز
رَسانَم به گوش سپهبَد به راز
مرا گفت با شاه ترکان بگوی
که من شاد دل گشتم و نام جوی
بپروردیم چون پدر در کنار
همه شادی آورد بختم به بار
کنون هم چُنین کدخدایی بساز
به نیک و بد از تو نی اَم بینیاز
پس پردهٔ تو یَکی دخترست
که ایوان و تَخت مرا درخورست
فرنگیس خواند ورا مادرش
شوم شاد اگر باشم اندر خورش»
بدین شیوه فرنگیس را از افراسیاب برای سیاوش خواستگاری می کُنَد، ولی پاسخ افراسیاب وارون آن چیزی
است که پیران می پنداشت:
پراندیشه شد، جانِ افراسیاب
چُنین گفت با دیده کرده پُر آب
که: «من رانده ام پیش از این داستان
نبودی بر این گفته هم داستان
من این نکته را پیشاپیش به تو گفته بودم ولی تو با من همراه و هم اندیش نبودی!..
چُنین گفت با من یَکی هوشمند
که جانش خِرَد بود و رایش بلند
که ای دایهٔ بچهٔ شیر نَر
چه رنجی که جان هم نیاری به بر
یک مَرد خِردمند به من گفته بود که چرا این چُنین در دایگی یک بچۀ شیر نر می کوشی و خود را گرفتار رنج و سختی می کنی!..
بکوشی و او را کنی پُر هُنر
تو بی بَر شوی چون وی آید به بَر
تو در پرورش این بچۀ شیر نر، می کوشی، ولی هنگامی که درخت او به بار نشست، درختِ بَخت تو خواهد خُشکید و بَر و بار از دست خواهد داد، همۀ رنج هایی که برای توران کشیده یی بر باد خواهند رفت.
نُخُستین که آیدش نیروی جنگ
همان پروراننده آرَد به چنگ
اُ دیگر که از پیشِ گُندآوران
ز کار ستاره شُمَر بخردان
شمارِ ستاره به پیش پدر
از این رانده بودند سر تا به سر
«رانده بودند»: پیش تر گفته بودند، گزارش کرده بودند.
که از تخمۀ تور و از کی کُباد
یَکی شاه سر بَر زند پُر ز داد
خودش را از تُخمه تور و سیاوش را از تخمۀ کی گُباد پدر کی کاووس و پدر بزرگ سیاوش می داند.
مرا با نبیره شگفتی بسی
نُمودی همی کار دیده کسی
نبیره در این جا همان نوه است، می گوید، به من گفته بودند که از تبار من و از تبار کی کُباد[از دختر من فرنگیس و از سیاوش نوۀ کی کُباد] فرزندی زاده خواهد شد که:
سر و گنج و تَخت و سپاه مـــــــــرا
همان کشور و بوم و گاهِ مــــــــــــرا
شود از نبیره ســـــــــــــــــراســــــــــــــر تباه
ز دستش نیابم به گیتی پناه
بگیرد همه سر به سر کشوَرَم
ز کارَش بد آید همی بــــــَـر سَرَم
کنون باوَرَم شد که او این بگفت
که گردون گردان چه دارد نهفت
از این دو نـــــــــــــــــــــــژاده یکی شهریار
بیاید بگیرد جهان در کنار
«از این دو »: از سیاوش و فرنگیس فرزندی زاده خواهد شد و به پادشاهی خواهد رسید و روزگار مرا، و سپاه و سرزمین مرا تباه خواهد کرد:
به توران نمانَد بَر و بوم و رُست
کلاه من اندازد از کین نُخُست
«رُست»: زمین - سر زمین – کِشت زار.
چرا کِشت باید درختی به دست
که برگش بُوَد زهر و بارش کَبَست
«کَبَست» میوه یی است به ریخت دستنبو و بسیار تلخ
ز کاووس وز تخم افراسیاب
چو آتش بُوَد تیز با موج آب
ندانــــــــــــــــــــــــــم به ایران گراید به مهر
اُ گر سوی توران کند پاک چهر
چرا بر گمان زهر باید چَشید
دُم مار خیره نباید گِزید
بدارَمش چندان که ایدر بُوَد
مرا او به جای برادر بُوَد
چو ایدر کند سوی ایران گذر
به خوبی بیارایم او را به بـــــــــــــــر
فرستم به نیکی به نــــــــــــــــــزد پدر
چُنان چون پسندد همی دادگر
تا زمانی که مهمان ماست، او را پدر وار گرامی خواهم داشت، هرگاه آب ها از آسیاب افتاد و خواست به
کشور خود باز گردد او را با به ترین گرامی داشت روانه خواهم کرد.
بدو گفت پیران که: «ای شهریار
دِلَت را بدین کار رَنجِه مدار
به گفتِ ستارهشُمَر مَگرو ایچ
خردگیر و کار سیاوَش بسیچ
کسی کز نــــــــــــــــــــــــژاد سیاوش بُوَد
خِرَدمَند و بیدار و خامُش بُوَد
گوشی برای دهان یاوه پرداز پیش گویان و ستاره شناسان مباش، خرد پیشه کن، راه دُرُست برگزین و در فراهم کردن زناشویی سیاوش با دخترت فرنگیس بکوش.
از این دو نـــــــــــــــــــــــــــــــژاده یَکی تاج وَر
بیاید بر آرَد به خورشید سَر
«نژاده» بزرگ زاده . گوهری . اصیل
به ایران و توران بُوَد شهریار
دو کشور برآساید از کارزار
ز تُخم فریدون و از کی کُباد
فروزنده تر زین نباشد نژاد
اُ گر خود جزین راز دارد سپهر
نیافزایدش هم به اندیشه مهر
در برخی از نسخه ها بجای «نیافزایدش» - « بیافزادیدش» آورده اند : که دُرُست نمی نماید، چرا که می گوید اگر خواست سپهر جز این است که من می گویم، تو با اندیشه نمی توانی آن را دگرگون سازی، پس به راهی برو که خِرَد پیش پای ما می گذارد!..
بخواهد بُدن بیگمان بودنی
نکاهَد به پرهیز افــــــــــــــــــــزودنی
آن چه باید بشود خواهد شد بی آن که ما توان پدید آوردن کم ترین دگرگونی در آن را داشته باشیم.
این سخن بر آمده از یک جهان بینی و هستی شناسی کُهن ایرانی بنام «زُروان» است که نشانه هایی از آن را در شاهنامه هم می بینیم.
در اوستای نو بجای زروان همواره از ایزدی به نام «زمان» سخن به میان آمده است. در یکی از نامه های پهلوی بنام «مَینُو خِرَد» در بارۀ زروان گفته شده است که: «... همۀ کارهای جهان وابسته به اراده و خواست اوست که دوره فرمان روایی اش بی کرانه بوده و ایستا برگوهر خود است!.»
باز می گوید: «... هیچ نیرویی را در کار سرنوشت کارساز نمی توان دانست، سرنوشت گریز ناپذیر است، هنگامی که فرا رسد دانا و توانا در کار خود درمانده می شود و چه بسا نادان و نا توان که کار خود را به خوبی به پیش برد. هنگامی که سرنوشت فرا رَسد، خرد و اندیشه را توان چاره جویی نیست، و آن چه باید به فرجام می رسد.» .
گرایش به سوی اندیشه های زروانی یا «جبری گری» بی گمان در پی یورش اسکندر و شکست ایرانیان از سپاهیان آهن پوش اسکندر آغاز شد و سپس تر در در روزگار اشکانی و ساسانی، جایی برای خود در میان ایرانیان دست و پا کرد و بنام یک آیین جداسر شناخته گردید. در روزگاران پسا اسلام آیین هایی مانند «دهریه» که روزگار و زمان را گوهرِ نخستین و آفریدگار هستی می دانستند از باورهای زروانی بار برداشتند و خود زروانی ها نیز دهریه نام گرفتند.
قدریه ، دهریه ، و جبریه سه گروه از گروه های اسلامی هستند که از این آیین ایرانی بار بر داشتند.
از برخی از نوشته های اسلامی دانسته می شود که این آیین در عربستان پیشا اسلام نیز جایگاه ویژه یی برای خود داشته است چنان چه در آیۀ بیست و سوم سورۀ الجاثیه آمده است :
« کافران گفتند زندگی ما جز همین نشئه دنیا نیست، مرگ و زندگی طبیعی است و جز دهر کسی ما را نمی میراند و حشر و نشر و قیامتی نیست.»
در « مجمع البحرین » می گوید:
« در خبر است که جمعی در زمان حضرت رسالت از پریشانی وقت شکایت کردند واز شدت زمانه و مشقت ایام گله نمودند و در اثنای شکوه و گله زمانه را بَد گفتند و دُشنام دادند که بدا روزگارا که ما در وی گرفتاریم، حضرت رسالت ایشان را منع فرمود و نهی کرد و فرمود: ( دهر را بد نگویید، زیرا که دهر خداست!) . ( مجمع البحرین زیر واژۀ دهر، برگرفته از فرهنگ نام های اوستا پوشنۀ دوم – رویه 640 )
در این جا پیران به افراسیاب می گوید:
بخواهد بُدن بیگمان بودنی
نکاهَد به پرهیز افــــــــــــــــــــزودنی
آن چه باید بشود خواهد شد بی آن که تو توان پدید آوَردَن کم ترین دگرگونی در آن داشته باشی!..
سرانجام افراسیاب را به پیوند زناشویی میان سیاوَش و فرنگیس دل گرم می کند، و در دنبالۀ سخن می گوید:
نگه کن که این کار، فرّخ بُوَد
ز بختِ آن چه پُرسی تو پاسخ بُوَد»
به پیران چُنین گفت پس شهریار
که: «رای تو بر بد نیاید به کار
به فرمان و رای تو کردم سَخُن
تو شو هرچه باید به خوبی بکُن»
دو تا گشت پیران و بُردَش نماز
بسی آفرین کرد و برگشت باز
«دو تا گشت»:کرنش کرد
«بُرَدش نماز» او را ستود، و درود و آفرین گفت.
به نزد سیاوش خُرامیـــــــــــــــــــــــد زود
برو بر، شُمرد آن کِجا رفته بود
«بَروبَر شُمرد»: به او گزارش کرد
نشستند شادان همه شب به هم
به باده بشُستَند جان را ز غَم
زناشویی فرنگیس و سیاوَش
چو خورشید از چرخ گردنده، سر
برآوَرد بر سان زَرّین سِپَر
سپه دار پیران، میان را بِبَست
یَکی بارهٔ تیز رو برنشست
به کاخ سیاوَخش بنهاد روی
بسی آفرین کرد بر فَرّ اوی
چُنین گفت: «کامروز برساز کار
به مهمانی ی دختر شهریار
چو فرمان دهی من سزاوار اوی
میان را ببندم پیِ کار اوی»
سیاوَخش را دل پُر آزرم شد
ز پیران، رُخانَش پُر از شَرم شد
که دامادِ او بود بر دخترش
همی بود چون جان و دل در بَرَش
بدو گفت: «رو هرچه باید بساز
تو دانی که از تو مرا نیست راز»
پیران نه تنها یک پهلوان رزم آور و یک فرمانده بسیار شایستۀ سپاه و از نام دارترین رَزم آوران توران زمین است ، مردی است جهان دیده، پُر خِرَد، آشتی جوی، بیزار از جنگ و خون ریزی های بی هوده و آزُردن
جان، با چُنین خوی و مَنِش است که اگرچه دختر دل بندش جریره همسر سیاوش است، ولی می کوشد که فرنگیس دختر افراسیاب را هم به همسری سیاوش در آوَرَد تا راه هرگونه برخورد های خانمان سوز میان ایران و توران را ببندد و آشتی و آرامش میان دو خاندان بزرگِ ایران و توران را فراهم بیاورد.
چو بشنید پیران سوی خانه رفت
دل و جان ببست اندر آن کار تَفت
درِ خانۀ جامۀ نا بُـــــــــــــــــــرید
به گلشهر بسپرد پیران کلید
«خانۀ جامۀ نا برید»: انبار پارچه های نا بُریده و دوخته ناشدۀ گران بها.
که او بود مَه بانوی پهلوان
ستوده زنی بود روشن روان
در این جا نکته بسیار ارزشمند ولی ناگفته هست، گلشهر همسر پیران، مادر جریره نمی بایست تن به چُنین کاری می سپرد، نمی بایست با همسرش همراهی می کرد، کدام مادر می تواند به دست خود برای دخترش هوو بیاوَرَد، و برای هووی دخترش ساز و برگ زندگی فراهم سازد؟ آن هم دختری برتر از دختر خود را، ولی گلشهر تنها مادر جریره نیست، گلشهر بانویی است بسیار خِرَدمَند و کار آزموده، این نازنین بانو خود را مادر همۀ جوانانی می داند که بی هوده در میدان های جنگ به دست خویشاوندان نزدیک خود که ایرانیان و تورانیان اند کشته می شوند، اگر بشود با زناشویی سیاوَش، پسر پادشاه ایران با فرنگیس، دختر پادشاه توران، آشتی همیشگی میان این دو خاندان را استوار کرد... اگر بتوان از آن همه خون ریزی های دبنگانه و بی هوده به بهای هوو آوردن برای دختر خود جلو گرفت، باید دلیرانه به این کار تن داد ، باید پیش گام شد. این گرامی مادر که نام بسیار زیبایی هم به او داده اند در این دَم تنها در اندیشۀ خود و دختر خود نیست، در اندیشه هزاران مادر دیگر است که با این کار، آن ها را از نشستن در سوگ پسران خود که در میدان های جنگ کشته خواهند شد رهانیده است.
که او بود مه بانوی پهلوان
ستوده زنی بود روشن روان
به یاد داشته باشیم که فردوسی بی هوده زبان به ستایش کسی نمی گشاید، آن هم به این شایستگی و برازندگی!..
به گنج اندرون آن چه بُد نام دار
گُزیدند زَربفتِ چینی هـــــــــزار
زبرجد، تَبَگ ها و پیروزه جام
پُر از نافهٔ مُشک و داربوی خام
«تَبَگ» همان است که ما امروزه از روی بی انگاری «طبق» می گوییم، و بدتر این که با طای دسته دار و با ق تازی هم می نویسیم. بُن این واژه «تبوک» است . فردوسی آن را به ریخت تَبَک آورده که درست است و طبق نادرست.
دو افسر پر از گوهر شاه وار
دو یاره، یَکی توغ و دو گوشوار
«یاره»: دستنبد یا گردن بند.
ز گُستردنی ها شُتُروار شَست
ز زَربفت پوشیدنی ها سه دست
«گُستردنی»: غالی و گلیم و زیر اندازهای گران بهای دیگر
همه پیکرش سرخ کرده به زَرّ
برو بافته چند گونه گُهر
جامه های زربَفت که نخش و نگارهایی با زر سرخ بر زمینۀ زرین آن ها دوخته اند.. من این گونه جامه های بسیار گران بها را در یک جشن اروسی در هند بر تن بسیاری از بانوان هندی دیدم.
ز سیمین و زرّین شُتُربار سی
تَبَگ ها و از جامهٔ پارسی
یَکی تختِ زَرّین و کُرسی چهار
سه پا پوش زرّین زبرجد نگار
پرستنده سی سد به زرّین کلاه
ز خویشان نزدیک، سد نیکخواه
«پرستنده»: زاور ، پیشکار، خدمت کار
پرستار با جام زَرّین دویست
تو گفتی به ایوان درون جای نیست
همی سد تبگ مُشک و سد زرپران
همی رفت گُلشهر با خواهران
«زرپران»: زفران
به زرین کژاوه، و دیبای چند
برفتند با خواسته خَند خَند
در برخی از نسخه ها آورده اند:
به زرین عَماری به دیبا جُلَیل
برفتند با خواسته خَیل خَیل
«عَماری» در زبان تازی همان کژاوه است.
«جُلَیل»: جُل کوچک.
«دیبا جُلَیل»: روپوش کژاوه و تخت روان از پارچۀ ابریشمی است. با این داده ها ببینید با ما و با شاهنامۀ گران ارج ما چه کرده اند: کژاوۀ پارسی را برداشته و بجایش عَماری تازی گذاشته اند، برخی دیگر کژاوه را به شیوۀ تازی گویان کجاوه گفته اند!..
واژه نازیبای جُلَیل را در پارۀ یکم این رج جا داده اند تا بجای «خند خند» پارسی «خَیل خَیل» تازی را بر زبان ایرانیان روان بگردانند و همۀ ارزش های فرهنگ ایرانشهری را رنگ و بوی تازی دهند!..
بیاورد بانو سراسر به کار
ز دینار با خویشتن سد هزار
به نزد فرنگیس بُردند چیز
زبان ها پُر از آفـــــــــــــــــرین بود نیز
زمین را ببوسید گلشهر و گفت
که: «خورشید را گشته ناهید جُفت
خُجسته بر و بوم پیوستگی
به آهستگی هم به شایستگی
در پشتیبانی از پیوند زناشویی سیاوش و فرنگیس، سیاوش را «خورشید» و «فرنگیس» را ناهید می نامد!..
ناهید درخشانترین اختر است که شباهنگام در آسمانِ زمین دیده میشود. اروپایی ها آن را «ونوس» که نام ایزد بانوی زیبایی و دل دادگی است نام داده اند. گلشهر هوی دخترش را در درخشندگی و تابندگی و زیبایی با ناهید برابر می شمارد!..
«خُجَسته بر و بوم پیوستگی»: فرخنده باد پیوند مهر و دوستی میان دو سرزمین ایران و توران.
« به آهستگی»: با خُجستگی و فرهمندی!..
«به شایستگی»: آن گونه که در خور و برازندۀ هر دو ملت بزرگ ایران و توران است.
اُ زان روی، پیران و افراسیاب
ز بهر سیاوَش همه پُر شتاب
بدادند دختر به آیین خویش
چُنان چون بُوَد در خور دین و کیش
در اینجا هم می بینیم که دین و کیش هر دو اروس و داماد یکی است، هر دو به اَهورَه مزدا «خداوند جان و خرد»، به «ایزد مهر»، به «ایزدبانو اَرِدویسورآناهیتا» و دیگر ایزدان در یک دستگاه یزدان شناسی باور دارند، این دو گروه را نمی توان از هم جدا شمرد، همان گونه که امروزه مردم افغانستان و تاجیکستان را نمی توان از مردم ایران جدا کرد، آن چه مایۀ جدایی است مرزهای سیاسی است نه مرز بندی های فرهنگی و مردمی!..
به پیوستگی بَر، گوا ساختند
چو زین کار و پَیمان بپرداختند»
پَیامی فرستاد پیران چو دود
به گلشهر، تا زی فرنگیس زود
شود تا رَسانَد سوی شاه زاد
بگفت آن زمان با فرنگیس شاد
بباید هم امشب شدن نَزدِ شاه
بیاراستن گاهِ او را به ماه
پیران در پیامی از همسر خود گلشهر می خواهد هرچه زودتر خود را به فرنگیس برساند و از او بخواهد که همین امشب به خواب گاه سیاوش رود و سراچۀ او را با فروغ خود روشنایی بخشد و بیاراید!..
همی گفت و زود بیاراستند
سر مُشک، بَر گل بپیراستند
بیامد فریگیس چون ماهِ نو
به نزدیک آن تاج وَر شاهِ نو
فریگیس و شه زاده با یَک دگر
نشستند و بودند چون ماه و خَور
خور و ماه با هم چو پیوسته شد
دل هر دو بر یَک دگر بسته شد
سیاوَش چو روی فرنگیس بدید
سراپای آن ماه چون بنگرید
به بالا چو سرو و رُخی هم چو ماه
فرو هِشته در بر دو زلفِ سیاه
دو چشمش ستاره به گاهِ پگاه
در برخی از نسخه ها از آن میان نسخه یی که به کوشش دکتر سید محمد دبیر سیاقی ویراستاری شد، این رج را چنین آورده اند:
دو رخساره زیباش همچون قمر
دو چشمش ستاره به وقت سحر
در یک رج سه واژۀ تازی: قمر- وقت - و سحر... این را برابر بگذارید با آنچه که فردوسی گفته است:
دو رُخ ساره زیباش مانندِ ماه
دو چشمش ستاره به گاهِ پگاه
دهان و لبش بود گوهر فشان
سُخن گفتنش بود گوهر نشان
در نسخۀ ویراستاری شدۀ دکتر دبیر سیاقی آمده است:
دهانی پر از دُر، لبی چون عقیق
تو گفتی ورا زُهره آمد رفیق
باز هم سه واژۀ تازی عقیق، زهره، رفیق در یک رج
فرشته به خوی و چو اَنبَر به بوی
به دل مهربان و به جان مهر جوی
نبود اندرو نیز یک چیزِ زشت
تو گفتی مگر هور بود از بهشت
سیاوَش چو خورشید و او ماه بود
خور و ماه با هم چه دل خواه بود
ببودند با یَکدگر شادمان
فزودی همی هر زمان مِهرشان
به یک هفته مرغان و ماهی نخفت
نیامد سر یَک تن اندر نهفت
زمین باغ گشت از کران تا کران
ز شادی و آواز رامش گران
بر این کار یَک هفته بگذشت نیز
سپهبَد بیاراست بسیار چیز
ز اسپان تازی و از گوسپند
هم از جوشن و خُود و گُرز و کمَند
ز دینار و از بدره های دِرَم
ز پوشیدنی ها و از بیش و کم
اُ زان مرز تا پیش دریای چین
همه نام بُردند شهر و زمین
به فرسنگ سد بود بالای اوی
نَشایست پَیمود پهنای اوی
«بالای اوی» : درازای این کاروان پیشکشی ها
نبشتند فرمان بر پرنیان
همه پادشاهی به رَسمِ کیان
به کاخ سیاوَش فرستاد شاه
ابا تختِ زرّین و زرّین کلاه
اُ زان پس بیاراست ایوان سور
هر آن کس که رفتی ز نزدیک و دور
«سور»: مهمانی
مَی و خوان و خوالی گران یافتی
بخوردی و چندان که بر تافتی
«چندان که بر تافتی»: هر اندازه که توان داشتند خوردند و نوشیدند
بِبُردی و رفتی سوی خان خویش
بُدی شاد یک چند مهمانِ خویش
درِ بسته زندان ها بر گشاد
از او شادمان بخت و او نیز شاد
آیین آزاد کردن زندانیان در چنین آیین هایی هنوز هم در بسیاری از سرزمین ها هم چنان برجاست
به هَشتُم بیامد سیاوَش پگاه
اَبا گُرد پیران، به نزدیک شاه
به دستوریِ باز گشتن به کاخ
برفتند یَک سر به کاخ فراخ
گرفتند هر دو بر او آفرین
که: «ای مهربان شهریار زمین
تَنَت تا جهان است پاینده باد