چُنان رُست باید که گردون بکِشت
با این سخنان که نشان از هراس مرگ بار او می دهند تن به سرنوشت می سپارد و خنده دار تر این که خدا شناس هم می شود!.. که باید به گونه یی رویید و بالید که او کِشته است، بدین گونه می خواهد هم خود را آرامی بخشد و هم گناه زشتکاری های خود را به گردن سپهر و روزگار و سرنوشت بیاندازد!..
آشتی خواستن افراسیاب
چو بگذشت نیمی ز گَردان سپهر
درخشنده خورشید بنمود چهر
این هنر نگارگری فردوسی در نشان دادن شب و روز، ویژه خود اوست، ببینید به چه زیبایی گردش شبانه روز را نشان می دهد:
چو بگذشت نیمی ز گَردان سپهر
درخشنده خورشید بنمود چهر
بزرگان به درگاه شاه آمدند
پرستنده و با کلاه آمدند
«پرستنده»: پیشکار، زاوَر[خدمتکار]
«با کلاه»: دارندۀ جایگاه مهی، این پیشکاران همگی از بزرگان خاندان بودند.
یَکی انجمن ساخت از بخردان
هُشیوار و کار آزموده رَدان
بدیشان چُنین گفت: «کز روزگار
نبینم همی بَر، جز از کارزار
تا کنون از روزگار هیچ بهره یی جز کارزار درمیدان نبرد نبرده ام!..
بسی نام داران که بَر دستِ من
تَبَه شد به جنگ اندر آن انجمن
بَسا شارسان گشت بیمارسان
بَسا بوستان نیز شد خارسان
«شارسان»: شهر و آبادی
بسی راغ کان رزم گاه مَنَ ست
به هر سو نشان سپاه مَنَ ست
ز بی دادی ی پادشاهِ جهان
همه نیکویی ها شود در نهان
نزاید به هنگام، در دشت گور
شود بچۀ باز را دیده کور
بِبُرَد ز پستان نخچیر شیر
شود آب در چشمۀ خویش غیر
شود در جهان چشمۀ آب خُشک
ندارد به نافه درون بوی مُشک
ز کژی گریزان شود راستی
پدید آید از هر سویی کاستی
این سخنان اندیشه انگیز و گُهربار که فردوسی از زبان افراسیاب به ما می گوید، اندرزهای بسیار گرانمایه هستند برای همیشۀ تاریخ: اگر پادشاه یا فرمان روا از جنس سید علی خامنه یی به جای داد، بی داد و ستم باره گی پیش گرد، جانوران در دشت توان زایش از دست می دهند، بچۀ باز با چشمان نابینا از تخم بیرون شود!.. شیر در پستان همۀ مادران می خُشکد، آبِ پاکِ چشمه ساران غیر گون می شود یا مانند دریاچه ها و تالاب ها و رودها و چشمه ساران ایران می خشکند، مُشک، بوی خوش خود را از دست می دهد، راستان از کشور می گریزند، به گفتۀ سیاوش کسرایی:
باغ های آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گرم روی آزادگان در بند،
روسپی نا مرمان در کار!..
مرا سیر شد دل ز جنگ و بدی
همی جُست خواهم ره ایزدی
کنون دانش و داد آوریـــــــــــــــــــــم
به جای غم و رنج، ناز آوریــــــــــــم
پس از سال ها آدم کُشی و تبه کاری، اکنون که گزند روزگار را فرا روی خود می بیند، بیزار از جنگ و بدی به یادِ کردار نیک و ره ایزدی می افتد!.. پس از ده ها سال بی دادگری و ستَم بارگی می خواهد ره دانش و داد پیش گیرد، و به جای بار سنگین غم و رنج و اندوه و نومیدی که بر خویش و بیگانه چیره گردانده، اکنون که شکست و مرگِ دردناک را پیش روی خود می بیند، خامنه یی وار نرمش قهرمانانه!.. نشان می دهد و می خواهد زندگی مردم را سرشار از ناز و دارندگی کند!..
بر آساید از ما زمانی جهان
نباید که مرگ آید از ناگهان
دو بهر از جهان زیر پای منَ ست
به ایران و توران سرای منَ ست
نگه کن که چندین ز گُندآوران
بیارند هـــــــــــــر سال باژ گران
گر ایدون که باشید هم داستان
فرستم به رُستَم یَکی داستان
در آشتی با سیاوَخش نیز
بکوبم فرستم ز هر گونه چیز»
سران یَک به یَک پاسخ آراستند
همه خوبی و راستی خواستند
که: «تو شهریاری و ما چون رهی
بر آن دل نهاده که فرمان دهی
همه بازگشتند سر پُر ز داد
نیامد کسی را غَم و رنج یاد
به گرسیوز آن گه چنین گفت شاه
که: «بپسیج کار و بپَیمای راه
به زودی بساز و به ره بَر، مایست
ز لشگر گُزین کن سواری دویست
به نزد سیاوَش بر، این خواسته
ز هر چیز گنجی بیاراسته
«خواسته»: دارایی. زر و سیم.
ز اسپانِ تازی به زرّین ستام
ز شمشیر هندی به زرّین نیام
«ستام»: لگام و زین اسب و آرایه های دیگری که بر اسپ بندند
یَکی تاجِ پُـــــــر گوهـــــــــــــرِ شاه وار
ز گستردنی سد شُتُروار، بار
«گستردنی»: غالی و دیگر زیر انداز های گران بها
رهی و کنیزک به بَر هم دویست
بگویش که با تو مــــــرا جنگ نیست
«رهی»: پیشکار. فرمان بردار. زاوَر
بِپُرسش فراوان و او را بگوی
که ما سوی ایران نکردیم روی
ز چین تا لب رود آمو مراست
به سُغدیم و این پادشاهی جداست
من بر سرزمین خود که از چین تا کرانۀ آمودریا دامن گسترانیده است بسنده می کنم، و به آن سوی آمودریا که خاک ایران است کاری نخواهم داشت.
همانَ ست کز تور و سلم دلیر
زِبَر شد جهان آن کِجا بود زیر
ز ایرج که بر بیگنه کُشته شد
ز مغز دلیران خِرَد گشته شد
افراسیاب که خود از نوادگان تور، پسر نابخرد و زیاده خواه فریدون است، می گوید: خرد از مغز سلم و تور، گسیخته شد و ناروا دست به خون برادر آلودند و ایرج بی گنه را کُشتند، از آن زمان تا کنون نه شما از دست
ما آسایش داشته اید و نه ما از دست شما. شنیدن این سخن از دهان افراسیاب نه تنها بسیار شگفت انگیز، ونکه نشانۀ بسیار روشن از هراس جان کاهی است که بر جانش چیره گشته، چرا که ایرج نماد ایران، و می توان گفت نیای بزرگ سیاوَش است. و تور که ایرج را کشت نماد توران و نیای بزرگ افراسیاب ، این گونه دل سوزاندن برای ایرج، و نکوهیدن تور، و او را خِرَد باخته نامیدن، نشان دل جویی افراسیاب از سیاوَش است، می کوشد به هر بهایی که شده دست زور آور مرگ را از خود بدوراَند!..
ز توران به ایران جدایی نبود
که با جنگ و کین آشنایی نبود
این سخن یک بار دیگر آن چه را که پیش تر در بارۀ نژاد تورانیان گفتم پشتیبانی می کند که تورانیان تُرک نیستند، تورانیان و ایرانیان از یک تبار، و هر دو از تخمۀ فریدون اند
ز توران به ایران جدایی نبود
که با جنگ و کین آشنایی نبود
ز یزدان بران گونه دارَم اُمید
که آید درود و خُرام و نُوید
بَر انگیخت از شهر ایران تـــــــــــــرا
کند مهربان با دلیران تــــــــــــــــرا
به بخت تو آرام گیرد جهان
شود جنگ و ناخوبی اندر نهان
چو گرسیوز آید به نزدیک تو
بیاراید آن رای باریک تو
چُنان چون به درگاه فریدونِ گُرد
که گیتی به بخشش به گُردان سپرد
«بخشش» در این جا همان بخش کردن است، می گوید فریدون سرزمین های زیر فرمان خود را میان سلم و تور و ایرج بخش کرد .
ببخشیم و آن رای باز آوریم
ز جنگ و ز کین پای باز آوریم
پس ما نیز همان بخشش فریدون میان پسران را می پذیریم و به مرزهای خود بسنده می کنیم و زمین های شما را به شما باز می گردانیم.
تو شاهی و با شاه ایران بگوی
مگر نرم گردد سر جنگ جوی
سخن های نیکو گوی با پیلتن
به چربی بسی داستان ها بزن
به گرسیوز می گوید از همین مایه سخنان به رُستَم بگو و از او نیز دل جویی کن!..
بر این هم نشان نزدِ رستم به نام
پرستنده و اسپ و زرّین ستام
به نزدیک او هم چُنان خواسته
ببر تا شود کار آراسته
جز از تخت زرّین که او شاه نیست
تنِ پهلوان از درِ گاه نیست
همین گونه ارمغان ها به پیشگاه رُستَم ببر بجز تخت شاهی که تخت شاهی برازندۀ پهلوان نیست، این را دُرُست می گوید، کار پهلوان پاس داری از مرزهای میهن و ارزش های میهنی است، نه کشورداری و شهریاری.
گرسیوز نزد سیاوش
بیاورد گرسیوز آن خواسته
که روی زمین زان شد آراسته
دَمان تا لبِ رودِ آمو رَسید
ز گُردان فرستادهیی برگُزید
بدان، تا رسانَد به شاه آگهی
که گرسیوز آمد ابا فَرّهی
به کشتی به یک روزه بگذاشت آب
بیامد سوی بلخ هم پُر شتاب
با این گزارش می توان پهنای آمودریا را دست کم در آن روزگار سنجید، راه یک روزه با کشتی به نیروی باد و نیروی پارو زنان.
فرستاده آمد به نزدیک شاه
بگفتش که: «گرسیوز آمد ز راه»
سیاوَش، گُو پیلتن را بخواند
اُ زین داستان چند گونه براند
چو گوسیوز آمد به درگاه شاه
بفرمود تا بَرگشادند راه
سیاووش ورا دید بر پای خاست
بخندید و بسیار پوزش بخواست
ببوسید گرسیوز از دور خاک
رُخَش پُر ز شَرم و دلش پُر ز باک
سیاوَخش بنشاندش زیر تخت
از افراسیابش بپرسید سخت
نکته های بسیار آموزنده در این سخن هست، گرسیوز، برادر و فرستادۀ افراسیاب را به گرمی می پذیرد ولی
او را در کنار خود یا در کنار رستم و دیگر بزرگان ایران نمی نشاند، در پایین دست می نشاند، دیگر این که جویای چگونگی افراسیاب می شود، این دُرُست است که برای جنگ و خون ریختن آمده ایم، ولی این هم دُرُست است که ادب ایرانی را در هیچ سامه یی از یاد نمی بریم، این رفتار سیاوش را با رفتار سرداران سپاه انقلاب ننگین دامن و بچه کش اسلامی به سنجه بگذارید تا بدانید از چه فرازی به چه فرودی در افتاده ایم!..
چو بنشست گرسیوز و شاه نو
بدید آن سر و افسر و گاه نو
به رُستَم چنین گفت: «کافراسیاب
چو آگه شد از تو بشد با شتاب
یَکی یادگاری به نزدیک شاه
فرستاد با من کنون در به راه»
بفرمود تا پرده برداشتند
به پیش سیاوَخش بگذاشتند
ز دروازهٔ شهر تا بارگاه
دِرَم بود و اسپ و رهی و سپاه
کس اندازه نشناخت آن را که چند
ز دینار و ز تاج و تخت بلند
فراوان همه با کلاه و کمر
پرستنده با یاره و توغ زر
«یاره»: گردن بند یا دست بند، چَم های دیگری هم دارد مانند باج سالانه- تاب و پایداری، ولی در اینجا همان گردن بند و دست بند زرّین و آراسته به گوهرهای گران بهاست
پَسند آمدش سخت بگشاد روی
نگه کرد و بشنید گفتار اوی
تَهَمتَن بدو گفت یک هفته شاد
بباشیم تا پاسخ آریم یاد
سیاوَش و رُستَم هر دو از آشتی جویی افراسیاب بَد گمانند و می پندارند نیشی درنوش پنهان است، از این روی رُستَم پیشنهاد می کند که گفتگو را کنار بگذاریم، یک هفته از هر دو سو به بزم بنشینیم، سپس خواهیم دید که چه باید کرد!..آن چه که از این سخن دانسته می شود این است که «بزم» نزد ایرانیان، به ویژه نزد پهلوانان ایران، تنها خوش باشی و خوش نوشی نیست، زمانی است برای اندیشیدن و یافتن بهترین راهِ برون رفت از یک دام چاله، یا گذر از یک راه بند سخت گذر!.. رزم و بزم در شاهنامۀ فردوسی آن چنان در هم و بر هم اند که انگاری رزم شان همان بزم شان و بزم شان همان رزم شان است!..
بدین خواهش اندیشه باید بَسی
همان نیز پُرسیدن از هر کسی
چو بشنید گرسیوزِ پیش بین
زمین را ببوسید و کرد آفرین
سیاوش به آیین جوان مردانِ ایرانی، گرسیوز را با بهترین گرامیداشت پذیره می شود و زمینۀ آرامش و رامش او را فراهم می آورد:
یَکی خانه او را بیاراستند
به دیبا و خوالی گران خواستند
نشستند بیدار هر دو به هم
سِگالش گرفتند بر بیش و کم
«سگالش»: همپرسگی - رایزنی - چاره جویی
از آن کار شد پیلتن بدگُمان
کزان گونه گرسیوز آمد دَمان
نگهبان به هر سو برون تاختند
چُنان چون ببایست برساختند
سیاوَش ز رستم بپرسید و گفت
که این راز بیرون کشیم از نهفت
که این آشتی جُستن از بهر چیست؟
نگه کن که تریاک این زهر چیست؟
«تریاک این زهر» چاره این کار چیست؟ در برابر این آشتی جویی افراسیاب چه باید کرد؟
ز پیوستهٔ خون به نزدیک اوی
ببین تا کدامند سد نام جوی
گروگان فرستد به نزدیک ما
کند روشن این رایِ تاریک ما
سیاوَش به رستم می گوید تو سال ها با افرسیاب در نبرد بوده یی، کرانه های پیدا و ناپیدای بینِش و مَنِش و کُنِش او را به خوبی می شناسی، پس باید بدانی که چه کاسه یی در زیر نیم کاسه دارد؟ چرا بجای هماوردی با ما، درخواست آشتی می کند؟!. خردمندانه ترین راه این است که تو سد تن از خویشاوندان نزدیک افراسیاب را که می شناسی بر گزین تا نزد ما گروگان بگذارد.
نبینی که از ما غمی شد ز بیم
همی کوس کوبد به زیر گلیم
«کوس کوبیدن به زیر گلیم» زبانزدی است که به هنگام پنهان کردن چیزی که بَر همگان آشکار است گفته می شود.
چو این کرده باشیم نزدیک شاه
فرستاده باید یَکی نیکخواه
بَرَد زین سخن نزد او آگهی
مگر مغز او آید از کین تهی»
چنین گفت رستم که:« این است رای
جز این روی پَیمان نیاید بجای
سد تن از خویشاوندن نزدیک افراسیاب را به گروگان نزد کی کاووس بفرستیم تا دل آسوده گردد که از این پس با تورانیان در جنگ نخواهیم بود، تورانیان هرگز به خاک ایران دست یازی نخواهند کرد...
رُستم این رای خردمندانۀ سیاوَش را می پسندد و او را در بستن این پَیمان پشتیبانی می کند.
پَیمان سیاوش با افراسیاب
به شب گیر گرسیوز آمد به در
به سر بر، کلاه و ببسته کمر
بیامد به پیش سیاوَش، زمین
ببوسید و بر شاه کرد آفرین
سیاوَش بدو گفت چون بود دوش
ز لشکر گهِ گَشن و چندین خروش
اُ زان پس چنین گفت: «کز کار تو
پُر اندیشه بودم ز گفتار تو
کنون رای ی هر دو بدان شد دُرُست
که از کین همی دل بخواهیم شُست
تو پاسخ فرستی به افراسیاب
که از کین تَهی کن سر اندر شتاب
کسی کاو ببیند سرانجام بَد
ز کردار بَد، بازگشتن سِزَد
چو گنجی بُوَد پُر زرّ و خواسته
فردوسی در جای جای شاهنامه و به دستاویزهای گوناگون در ستایش خرد می کوشد، این نمونه یی از
این گونه ستایش های خرد است:
دلی کز خرد گردد آراسته
چو گنجی بُوَد پُر زرّ و خواسته
اگر زیر نوش اندرون، زهر نیست
دلَت را ز رنج و زیان بهر نیست
ز گُردان که رُستَم بداند همی،
کِجا نام شان بر تو خواند همی
«کِجا»: که
چو پَیمان همی داشت خواهی دُرُست
تنی سد که پیوستۀ خون تُست
بَر من فرستی به رسم نوا
که باشد به گفتار تو بر، گوا
«نوا» چم های بسیار گوناگون دارد، مانند: آواز، آهنگ، تَرَنُم... دستان، دستگاه... سرود.. ملودی، خُنیا...
نغمه، دارایی، توانمندی مالی، ساز و برگ زندگی، توشه، خوراک، گذرانِ زندگی، نواده، نوه، و سرانجام
گروگان... در اینجا آماج از نوا همان گروگان است
اُ دیگر ز ایران زمین هرچه هست،
که آن شهرها را تو داری به دست،
بپردازی و خود به توران شوی
زمانی ز جنگ و ز کین بغنوی
«بپردازی»: تهی کنی، سرزمین ها و شهرهایی را که از ایران گرفته یی همه را تهی کنی و به مرزهای خود باز گردی.
نباشد جز از راستی در میان
نباید بُدن چون پلنگِ ژیان
فرستَم یَکی نامه نزدیک شاه
مگر به آشتی باز خوانَد سپاه
افراسیاب اگر آشتی پذیر است، باید همۀ شهرهای ایران که فرا چنگ خود گرفته است را رها کند، در آن سوی مرز آمودریا بماند، و برای استواری این پَیمان، سد تن از خویشاوندان نزدیک خود را به آیین گروگان به درگاه سیاوش بفرستد تا پایَندان این پَیمان باشند. ناگفته پیداست که گروگان ها در ایران زندگانی شاهانه خواهند داشت، ولی هرگاه افراسیاب به سرزمین های ایرانی بتازد، مانند این خواهد بود که به دست خود خون گروگان ها را بر زمین ریخته است!.. از آنچه که میان سیاوش و گرسیوز می گذرد در می یابیم که گفتگو برای پایان بخشیدن به جنگ و جلوگیری از خون ریزی بیش تر( شما بخوانید مذاکره) پیشینه یی بسیار دراز دارد.
فرستاد گرسیوز اندر زمان
فرستادهیی را چو بادِ دمان
بدو گفت: «خیره مَنه سر به خواب
برو تازیان نزد افراسیاب
بگویش که من تیز بشتافتم
کنون هرچه جُستم همه یافتم
گروگان همی خواهد از شهریار
چو خواهی که بر گردد از کارزار
فرستاده آمد بدادَش پیام
ز شاه و ز گرسیوزِ نیکنام
چو گفتِ فرستاده بشنید شاه،
فراوان بپیچید و گم کرد راه
به دل گفت: «سد تن ز خویشان من
گزیده فِرِستَم بدان انجمن
شکست اندر آید بدین بارگاه
نماند بر من کسی نیکخواه
اُ گر گویم از من گروگان مجوی
دروغ آیدش سر به سر گفت و گوی
فرستاد باید بَرِ او نوا
اگـــــــــــــــــــــر بی گروگان ندارد روا
مگر کاین زیان ها ز من بگذرد
خِرَدمَند باشم، بِه از بی خِرَد»
افراسیاب بی درنگ این پیشنهاد را می پذیرد و یک سد تن از خویشاوندان نزدیک خود را بدان گونه که رستم نام برده بود به آیین گروگان به درگاه سیاوش می فرستَد، بدین گونه پَیمان آشتی میان سیاوَش و افراسیاب بسته می شود.
بر آن سان که رُستَم همی نام بُرد
ز خویشان نزدیک سد بر شمُرد
بَرِ شاه ایران فرستادِشان
بسی بخشش و نیکویی دادشان
بفرمود تا کوس با کرّ نای
زدند و فروهِشت پردهسرای
بخارا و سُغد و سمرکند و چاچ
سپنجاب و آن کشور و تخت عاج
«چاچ» شهری است باستانی در ترکستان نزدیک تاشکند، کلان شهر جمهوری ازبکستان.
«سپنجاب» نام استانی است در ترکستان، این نام در برخی از نوشتارهای کهن به ریخت سپیچاب و سیران هم آمده است.
تهی کرد و شد با سپه سوی گَنگ
بهانه نَجُست و فریب و درنگ
«گنگ» نام شهر بسیار خرمی است در ترکستان
چو از رفتنش رُستَم آگاه شد
روانش ز اندیشه کوتاه شد