اغریرس و یوایشت به نیکی و ستایش یاد می شود تا آنجا که اغریرس برادر نیک سرشتِ افراسیاب در شمار ورجاوندان و جاودانگان در دین مزدا پرستی در آمده است.
تُرک خوانده شدن تورانیان و ترکستان نامیده شدن سرزمین توران که در بُن مایه های پارسی و عربی راه
یافته بر آیند یک لغزش بزرگ تاریخی است که در پی کوچ تُرک تبارهای آسیای میانه به سرزمین باستانی توران از روزگار اشکانیان به این سو پیش آمده است. شوربختانه دنبالۀ این لغزش تا به شاهنامه نیز فرا رسیده است. زیاده گویی نخواهد بود اگر بگوییم فردوسی با تُرک نامیدن تورانیان خواسته است ترکان غزنوی که بر نیابوم اهورایی او چیره گشته بودند را خوار بشمارد!..
با این نگاه، اگر چه تورانیان در شاهنامه تُرک گفته شده اند ولی ما باید بدانیم که تورانیان ترک نیستند و از تبار و خاندان ایرانی اند.
که آن تُرک، بدپیشه و ریمَن است
که هم با نژادست و اهریمن است
همان با کلاه است و با دستگاه
هم او سر بَر آرَد به خورشید و ماه
گر ایدونک زین روی آمو کَشَد
همی دامن خویش در خون کَشَد
به جنگ تو آید خود افراسیاب
اگر در رزم آوری شتاب کنی، و بر سرزمینی که میهن اوست یورش ببری، ترا در هم خواهد شکست، ولی اگر شکیبایی پیشه کنی او خود به نبرد تو خواهد آمد و هنگامی که از آن سوی آمو دریا که سرزمین زیر فرمان اوست، به این سوی آمودریا که خاک ایران زمین است، سپاه کَشَد، به دست خود دامن خود را به خون خواهد کشید.
در روزگار نو جوانی من داستان نویس بسیار خوش پردازی بنام محمد حجازی بود که داستان های بسیار شیرین می نوشت، در یکی از نوشتارهای خود، به چگونگی نبرد گاوها در یکی از روستاهای دماوند پرداخته بود. در این روستا گاوهای رزمنده را بر فراز تپه یی به نبرد با یگدگر وا می داشتند، یکی از گاوها با اینکه پیکری نیرومند تر از دیگر گاوها نداشت، همۀ دیگر گاوهای رزمنده را از میدان به در می کرد، محمد حجازی که چندی مهمان آن روستا بود، کنجکاو می شود تا انگیزۀ پیروزی این گاو را بداند، بزودی در می یابد که دارندۀ این گاو، ده روز جلوتر از روز نبرد، گاو خود را در جایی که مبارزه انجام خواهد گرفت می بندد و خوارک و نوشاک او را در همان جا به او می دهد. در روز مبارزه، این گاو که تنها ده شبانه روز در آن جای گاه زیسته بود، آن میدان و آن زمین را «میهن» و زیستگاه خود می دانست و با نیرویی بسیار برتر بر هماورد خود که هیچ دلبستگی ویژه به آن زمین نداشت چیره می گردید!..
کی کاووس هم این سَهش زیستمندان، از آن میان مردمان را می داند، از این روست که سیاوش را اندرز می دهد:
مکن هیچ بر جنگ جُستن شتاب
به جنگ تو آید خود افراسیاب
گر ایدون که زین روی آمو کَشَد
همی دامن خویش در خون کَشَد
نهاد از بَرِ نامه بَر، مُهر خویش
همان گه فرستاده را خواند پیش
بدو داد و فرمود تا گشت باز
همی تاخت اندر نشیب و فراز
فرستاده نزدِ سیاوَش رسید
چو آن نامهٔ شاه ایران بدید
زمین را ببوسید و دل شاد کرد
ز بند غمان پس دل آزاد کرد
نپیچید دل را ز پَیمان اوی
نگه داشت بیدار فرمان اوی
سیاوَش، فرمانِ خردمندانۀ پدر را به کار می بندد و در این سوی مرز چشم به راه افراسیاب می ماند. گرسیوز برادر افراسیاب که از برابر سپاهیان ایران گریخته بود، شکست سپاه خود و پیروزی چشم گیر سپاه ایران به فرماندهی سیاوَش جوان بر افراسیاب را گزارش می کند، افراسیاب برای سرپوش گذاشتن بر شکست پهلوانان تورانی از یک نوجوان ایرانی ، فرمان آذین بندی و بزم آرایی در کران تا کران کشور می دهد، ولی شباهنگام با خروشی سهمگین از خواب می پرد!..
اُ زان سو چو گرسیوز شوخ مرد
بیامد بَرِ شاه توران چو گَرد
«شوخ»: چرکین- بدسرشت
بگفت آن سُخن های ناپاک و تلخ
که: «آمد سپهبَد سیاوَش به بلخ
سپه کِش چو رُستَم، سپه بی کران
بسی نام داران و جنگ آوران
به هر یک ز ما بود پنجاه بیش
سرافراز و با گرزهٔ گاومیش!..
این گرزۀ گاومیش همان گرز فریدون و یا ساخته شده با همان ایدۀ فریدونی است.
پیاده به کردار آتش بُدند
سِپَر دار با تیر و ترکش بُدند
نپَرَید به کردار ایشان همای
یکی را سر اندر نیاید به جای
گرسیوز سخن یاوه نمی گوید، دوست و دشمن، از نویسندگان یونانی تا نویسندگان و کارنامه نویسان رومی و ایرانی هر یک به گونه یی، از تیز رفتاری ایرانیان در میدان های جنگ، و جهِش و جُنبشِ تُند و تیز آن ها
گزارش های بس فراخدامن نوشته اند، یکی از شیوه های رزمی سبک زینه در روزگار اشکانی جنگ و گریز بود که پیشینه یی به درازای تاریخ ایران دارد.
هنگامی که دشمن فشار را بر آنان بیش تر می کرد، در شاخه های جدا جدا هر یک به سویی می گریختند و بدین شیوه بر گسترۀ میدان جنگ می افزودند، این گریز ساختگی دشمن را می فریفت و به پیگرد آن ها بر می انگیخت، سپاه دشمن آرایش بایستۀ خود را از دست می داد و پراکنده می شد، سوارکاران اشکانی در این هنگام از پس شانۀ خود دشمن را زیر تیربار می گرفتند و با یک یورش ناگهانی او را از پای در می آوردند!..
یکی دیگر از انگیزه های پیروزی ایرانیان این بود که بُرد کمان های ایرانی بسیار بیش تر از برد کمان دیگران بود، از این رو در آن هنگامۀ گریز، تیر دشمنان به آنها نمی رسید ولی تیر آنها به دشمن می رسید، این برتری، هراسی مرگ بار در دل دشمنان پدید می آورد و پیشاپیش مایۀ سُستی و ناتوانی آنها می شد.
اسپ هایی که ایرانیان برای رزم پرورش میدادند از بهترین اسپ های زمان خود و مایۀ رشک دیگران بودند. این اسپ ها به گونه یی پرورش می یافتند که بتوانند بی کم ترین سُستی، ساز و برگ سنگین رزمندگان را جابجا کنند.
در برخی از نسخه بجای:
نپرد به کردار ایشان همای
یکی را سر اندر نیاید به جای
آورده اند:
نپرید بر گرد ایشان عقاب
اگر این رج را درست بدانیم، سخن از بیخ و بن دگرگون می شود: نپرید بر گرد ایشان عقاب، بدین چَم است که هیچ رزمنده یی از آن ها کشته نشد و بر زمین نیافتاد تا پرندگان گوشت خوار بر گرد پیکرش بگردند.
یکی را سر اندر نیامد به خواب: کسی از آن ها کشته نشد و به خواب همیشگی فرو نرفت... این نشان برتری سپاه ایران و شکست و فروپاشی سپاه توران است.
سه روز و سه شب بود هم زین نشان
غمی شد سر و اسپِ گردن کشان
اُ زیشان کسی را که خواب آمدی
ز جنگِ دلیران شتاب آمدی
بخفتی و آسوده برخاستی
ز نو باز جنگی بیاراستی
رزمندگان ایرانی می توانستند آسوده بخوابند تا نیروی از دست رفته را باز یابند و دوباره به آوردگاه بشتابند، این خود نشان دیگری از آرامش روانی رزمندگان ایرانی در آوردگاه با دشمنان میهن است، این چنین آرامش روانی در میدان رزم، افراسیاب را دچار خشمی خونین درفش می سازد!.
بر آشفت چون آتش، افراسیاب
بپیچید از جایِ آرام و خواب
به گرسیوز اندر چُنان بنگرید
که گفتی میانش بخواهد برید
یَکی بانگ برزد براندَش ز پیش
توانا نبود او بر آن خشم خویش
بفرمود کز نام داران هزار
بخوانند و از بـــــــــــــزم سازند کار
سراسر همه دشت آذین نهند
به سُغد اندر، آرایش چین نهند
می خواهد با آراستن بزم در کشور، و آذین بندی در بازارها، از سنگینی بار نگرانی تورانیان از پی آیند این لشکر کشی ایرانیان بکاهد . اگر نیک بنگریم جمهوری اسلامی نیز هر گاه گرفتار تنگنا می شود، هواداران خرد باختۀ خود را به خیابان ها می آورد تا سرپوشی بر نا توانی های خود بگذارد!..
بدین سان به شادی گذر کرد روز
چو از چَشم شد مهر گیتی فروز
به خواب و به آسایش آمد شتاب
اُ زان پس بر آسود برجای خواب
خواب دیدن افراسیاب
چو یک بهره بگذشت از تیره شب
چُنان چون کسی کاو بلرزد ز تَب
خروشی برآمد ز افراسیاب
بلرزید بر جایِ آرام و خواب
فگند از سرِ تخت، خود را به خاک
بر آمد زجان ش، آتشِ سهمناک
پرستندگان تیز بر خاستند
به هر سو یکی غُلغُل آراستند
«غُلغُل»: بانگ و فریاد - شور و شتاب.
سروسدای بسیار در میان پیشکاران و نگهبانان شاه در همه جا برخاست. پرستندگان آسیمه سر خود را به خواب گاه افراسیاب می رسانند، گرسیوز [برادر افراسیاب] نیز که از پریشانی شباهنگام افراسیاب آگاهی یافته است خود را به خواب گاه شاه می رساند و انگیزۀ این خروش هراس انگیز را از او جویا می شود:
چو آمد به گرسیوز این آگهی
که شد تیره آیین شاهنشهی
چرا تیره شد آیین شاهنشهی؟!.. برای این که آیین شاهنشهی نه این است که شهریار شباهنگام این گونه آسیمه سر از خواب بجهد و دیوانه وار از ترس خروش برکَشد!..
به تیزی بیامد به نزدیک شاه
ورا دید خُفته بر آن خاکِ راه
این گونه به خواری خفتن بر خاکِ راه، نشان دیگری از تباهی آیین شاهنشهی، و فروپاشی شکوه و بزرگی و فرمانروایی پادشاه است!..
به بَر، در گرفتش بپرسید از اوی
که: «این داستان با برادر بگوی
در آیین شاهنشهی، هیچ کس آن پایگاه ندارد که شاهنشاه را در آغوش گیرد، این شاهنشاه است که زیر دستان را می نوازد و اگر بخواهد می تواند کسی را در بر گیرد، در این جا ، این که گرسیوز ، افراسیاب را در بر می گیرد، نشان درماندگی و فروماندگی و بیچارگی افراسیاب است که هر برنامی را سزاوار است جز شاهنشاه...
پس ازچندی که اندک آرامشی دست می دهد، لرزان همانند بید:
چُنین داد پاسخ که: «پُرسش مکُن
مگوی این زمان هیچ با من سَخُن
بمان، تا خرد بازیابم یَکی
به بَر گیر و سَختَم بدار اندکی
نه تنها از پایگاه والای شاهنشهی فرو غلتیده، ونکه چُنان در هم شکسته و پریشان روزگار و خرد گم کرده است، که از کسی که کوتاه زمانی پیش از این او را با خشم و خواری از پیشگاه خود رانده بود به زاری می خواهد که کودک وار در آغوشش گیرد و بر سینه بفشاردش تا شاید بتواند تکه پاره های خرد و روان از هم پاشیدۀ خود را باز جوید!..
چُنین خواب هراسناکی را در داستان ضحاک هم به یاد داریم که چهل سال پیش از تباه شدن روزگار ضحاک به دست فریدون، بر او چیره گشت، از آن جا که این گونه خواب ها در شاهنامه از ارزش بسیار زیادی برخوردارند آن خواب را یک بار دیگر درهمین جا با هم نگاه کنیم و نکته های همانند را بسنجیم:
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سر بَرش یزدان چه راند
در ایوان شاهی شبی دیر یاز
به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مِه تر یکی که تر اندر میان
به بالای سرو و به فرّ کیان
کمر بستن و رفتن شاه وار
به چنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
زدی بر سرش گرزۀ گاو رنگ
یَکایَک همان گُرد که تر به سال
کشیدی ز سر تا به پایش دوال
بدان زه دو دستش ببستی چو سَنگ
نهادی به گردن بَرَش پالهنگ
بدان خواری و زاری و گُرم و درد
پراگنده بر تارکش خاک و گرد
همی تاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
بپیچید ضحاک بی دادگر
بدرّیدش از هول گفتی جگر
یَکی بانگ بَر زد به خواب اندرون
که لرزان شد آن خانهٔ سدستون
بجَستند خورشید رویان ز جای
از آن غُلغُل نام ور کدخدای
از آن خواب هراسناک ضحاک زمان بسیار زیادی گذشته است، ولی سامان و هنجار آفرینش دگرگون نشده است!.. ما، هم در روزگار ضحاک در گیر نبرد کیهانی نیک و بد بودیم و هم در روزگار کیکاووس و افراسیاب، که اگر چه رو در روی هم، ولی دو روی یک سکه اند در برابر سیاوَش... آن که خواب می آفریند و در خواب به بدکاران هُشدار می دهد ، همان است که در روزگار ضحاک بود، در روزگار افراسیاب هم بود، جای هیچ شک برجای نمی ماند که امروز هم بارها به خواب سید علی ضحاک سرشتِ افراسیاب تبار آمده و او را از انجام این همه زشتکاری و پتیارگی زنهار داده است، ولی چه می شود کرد که دیو زادگان اهرمن خو یی مانند خامنه یی، گوشی برای دهان پاکان نیستند!..
افراسیاب:
زمانی برآمد چو آمد به هوش
جهان دید با ناله و با خروش
به دستان چراغی برآمد به تخت
همی بود لرزان چو شاخ درخت
بپرسید گرسیوز نام جوی
که: «بگشای لب، این شگفتی بگوی
چنین گفت پُرمایه افراسیاب:
که« هرگز کسی این نبیند به خواب
چُنان چون شب تیره من دیدهاَم
ز پیر و جوان نیز نشنیدهام
بیابان پُر از مار دیدم به خواب
زمین پُر ز گَرد، آسمان پر عقاب
آسمان پرعقاب نشان پیکرهای بی جان بسیار بر زمین افتاده در میدان جنگ است!.
زمین خشک شَخَی که گفتی سِپِهر
بدو تا جهان بود ننمود چهر
«شخ»: کوه. در این خوابِ هراسناک، زمینِ زیر پای خود را چنان کوه خُشکِ بی بهره از گیاه می بیند که انگاری از آغاز آفرینش تا کنون باران بر او نباریده باشد!..
سراپردهٔ من زده بر کران
به گِردَش سپاهی ز گُندآوران
یَکی باد برخاستی پُر ز گَرد
درفش مرا سر نگون سار کرد
در آن روزگار، هر رزمنده یا هر سردار سپاه درفشی ویژه خود داشت، درفش افراسیاب سیاه رنگ بود که با سیاهی بینش و مَنِش و اندیشه او همخوانی و هم آوایی داشت:
درفشش سیاه است و خفتان سیاه
از آهنش ساعد و ز آهن کلاه
درفش محمد هم سیاه بود، یک تکه پارچۀ سیاه بدون هیچ نخش و نگار . این سیاهی در بسیاری از درفش های وابسته به جُنبش های اسلامی مانند داعش، در راستای همین جهان بینی اند!..
برفتی ز هر سو یَکی رود خون
سراپرده و خَرگهَم شد نگون
اُ زین لشکر من فزون از شمار
بریده سران و تن افگنده خوار
سپاهی از ایران چو بادِ دمان
چه نیزه به دست و چه تیر و کمان
همه نیزه هاشان سر آورده بار
اُ زان هر سواری سری در کنار
بَرِ تختِ من تاختندی سوار
سیه پوش و نیزهوران سد هزار
برانگیختندی ز جای نشست
همی تاختندی مرا بسته دست
نگه کردمی نیک هر سو بسی
ز پیوسته پیشم نبودی کسی
«پیوسته»: خویشاوند.
مرا پیش کاووس بُردی دَمان
یَکی بادسر نام وَر پهلوان
«باد سر»: گردن کش
یَکی تخت بودی سَرَش نزدِ ماه
نشسته برو پورِ کاووس شاه
جوانی دو رُخساره مانندِ ماه
نشسته بُدی نزد کاووس شاه
دو هفت ش نبودی وِرا سال بیش
چو دیدی مرا بسته در پیش خویش
دمیدی به کردار غُرنده میغ
میانم بدو نیم کردی به تیغ
خروشیدمی من فراوان ز درد
مرا ناله و درد بیدار کرد
بدو گفت گرسیوز: «این خواب شاه
نباشد به جز کامهٔ نیک خواه
همی کام دل باشد و تاج و تخت
نگون گشته بر بدسِگالِ تو بَخت
گزارندهٔ خواب باید کسی
کزین دانش اندازه دارد بسی
بخوانیم بیدار دل موبَدان
ز اخترشناسان و از بخردان
کسانی کزین دانش آگه بُدند
پراگنده یا بَر در شه بُدند
شدند انجمن بَر درِ شهریار
بدان، تا چرا کردشان خواستار
بخواند و سزاوار بنشاند پیش
سُخَن راند با هر یک از کمّ و بیش
چُنین گفت با نام ور موبَدان
کهای پاکدل نیکپی بخردان
که: «این خواب و گفتار من در جهان
کسی نشنُوَد آشکار و نهان
یکی را نمانم سر و تن به هم
اُ گر زین سخن بر لب آرَند دَم»
ببخشیدشان بی کران زرّ و سیم
بدان، تا نباشد کسی زو به بیم
اُ زان پس بگفت آن چه در خواب دید
چو موبَد ز شاه این سُخَن ها شَنید
این کاری است که هنوز هم خامنه یی ضحاک سرشتِ افراسیاب تبار، هر شب و هر بامداد می کند، هر شب از این خواب های هراس انگیز می بیند، پایمردان دیو را پیش پاهای خون آلود خود می نشاند، هراس در دلشان می افگند که راز او با مردم در میان نگذارند و در برابر این رازداری دست شان را در دزدی و چپاول
دارایی و دست رنج مردم ایران باز می گذارد تا هر چه می خواهند بدزدند و ببرند و کشور را در ژرفای سیه روزگاری فرو بنشانند!..
افراسیاب زر و سیم بسیار به خواب گزاران دربار می بخشد تا خواب او را گزارش کنند، با این همه هیچ یک از خواب گزاران را یارای لب گشودن نیست!.. سر انجام یکی از آن ها ترسان و لرزان پا پیش می نهد:
بترسید و ز شاه زنهار خواست
که: «این خواب را کی توان گفت راست
مگر شاه با بنده پَیمان کند
زبان را به پاسخ گروگان کند
کزین در سخن هرچ داریم یاد
گشاییم بر شاه و یابیم داد
به زنهار دادن، زبان داد شاه
کز آن بد، ازیشان نبیند گناه
«زبان داد» همان است که ما امروزه به شیوۀ تازی گویان می گوییم «قول داد» . چه شایسته خواهد بود که جوانان و نو جوانان ایرانی شیوۀ سخن گفتن به زبان پارسی را از پیر شهنامه گوی توس بیاموزند.
خواب گزار از افراسیاب زنهار می خواهد که با شنیدن سخنان او خشم نگیرد و جانش را نیازارد!..
زبان آوری بود بسیار مغز
کِجا برگشادی سُخَن های نغز
«زبان آور»: شیوا سخن . توانا در سخنوری
چنین گفت: «کای پادشاه جهان
کُنَم آشکارا به تو بَر، نهان
به بیدرای اکنون سپاهی گران
از ایران بیاید دل آور سران
یَکی شاه زاده به پیش اندرون
جهان دیده با وی بسی رهنمون
که بر اخترش بَر، کسی نیست شاه
کُند بوم و بر را به ما بَر، تباه
اگر با سیاوَش کند شاه، جنگ
چو دیبَه شود روی گیتی به رنگ
«دیبَه» پارچه ابریشمی سرخ رنگ
ز ترکان نماند کسی را به گاه
غمی گردد از جنگِ او پادشاه
اُ گر او شود کُشته بر دست شاه
به توران نماند سر و تاج و گاه
سراسر پر آشوب گردد زمین
ز بهر سیاوَش به جنگ و به کین
بدان گاه یاد آیَدَت راستی
که ویران شود کشور از کاستی
جهان دار اگر مرغ گردد به پَرّ
برین چرخ گردون نیابد گذر
بر این سان گذر کرد خواهد سپهر
گهی پُر ز خشم و گهی پر ز مهر»
غمی شد چو بشنید افراسیاب
نکرد ایچ بر جنگ جُستن شتاب
افراسیاب در می یابد که اگر به نبرد با این شاه زادۀ جوان که هنوز بوی شیر آیدش از دهان، بر خیزد، سر وتاج و تختِ خود بر باد می دهد!..
به گرسیوز آن رازها برگشاد
نهفته سُخَن ها همی کرد یاد
که: «گر من به جنگ سیاوَش سپاه
نرانم، نیاید کسی کینه خواه
نه او کُشته آید به جنگ و نه من
بر آساید از درد و شور انجمن
نه کاووس خواهد ز من نیز کین
نه آشوب گیرد سراسر زمین
به جای جهان جُستن و کارزار
مبادَم به جز آشتی، هیچ کار
فرستم به نزدیک او سیم و زر
همان تاج و تخت و فراوان گُهر
سِپارَم به ایرانیان سر به سر
نباشد بر این بوم ما را گذر
منوچهر، گیتی نبخشید راست
همان بهرۀ خویشتن کم بخواست
زمینی که بخشیده بودم ز پیش
از آن نیز کوته کنم دست خویش
مگر کین بلاها زمن بگذرد
که ترســـــــــــــــم روانـــــــــــــم فرو پَژمُرَد
نه تنها شهرها و روستاها و زمین هایی را که از ایرانیان گرفته ایم به سیاوش پس خواهم داد، ونکه سیم و زر بسیار هم به او خواهم بخشید تا دست از جنگ بردارد!.
چو چَشم زمانه بدوزم به گنج
سِزَد گر سِپهرَم ندارد به رنج
نخواهم زمانه جز آن کاو بِهِشت