«شدن» در اینجا : رفتن، به تندرستی رفتن و با پیروزی و فرهی باز آمدن...
اُ زان جای گه کوس بر پیل بست
به گُردان بفرمود و خود برنشست
«کوس» دارای چم های گوناگون است:
نخست فروکوفتن.
دوم: زور دادن کسی به جلو.
سوم: جایی که دو کس با هم پیشتازی کنند.
چهارم: آسیبی که از دوش به دوش یا پهلو به پهلوی یک دیگر زدن پدید آید، مانند تنه زدن. کوفتن تن بر تن دیگری.
پنچم: تبیره یا دُهُل که در میدان رزم برای بر انگیختن شور رزم آوری در دل رزمندگان خودی، و هراس افکندن در دل دشمنان کوبند.
کوس بربستن: سوار کردن تبیرۀ بزرگ بر فیل وآماده شدن برای جنگ.
دو دیده پُر از آب کاووس شاه
همی بود یک روز با او به راه
جدایی سیاوَش بر کاووس بسیار سخت می نماید، در دلش آشوبی برپاست، از این که این نو رسیدۀ پاک دل، که به گفتۀ خودش: « هنوز بوی شیر آیدش از دهان» را، به نبرد با دیوزاد اهرمن خویی مانند افراسیاب می فرستد، در ژرفای دل هراسان است، با سَهش های پدرانه، یک روز از بام تا شام دوشادوش او می رود، شاید می داند که این واپسین دیدار است، شاید با این راه یک روزه با سیاوَش رفتن می خواهد رنگ و رُخسار سیاوَش را در روان خود بنگارد!..
از یَک سو شادمان است که یک هماورد جوان مانند سیاوش را از میدان مهر ورزی و دل دادگی، و از دام تبه کاری های سودابه دور کرده و بی هماورد مانده است!.. از سوی دیگر سَهش های پدرانه مانند اَژدَهای هفت سر بر دلش چنگ انداخته اند!..
این دُرُست است که سیاوَش، پهلوانی است سرو بالا و شیر افکن، و پرورش یافته در دبستان رستم، ولی این هم دُرسُت است که هنوز بوی شیرآیدش از دهان!..
آموختن شیوه های رزم در دبستان جهان پهلوان چیزی است، و کار آزمودگی و پختگی در میدان رزم چیز دیگر. سیاوَش تا کنون در میدان رزم نبوده است، آن هم در رَزم با سپه سالاری به زشت خویی و نا مردمی افراسیاب!..
کاووس خوب می داند که افراسیاب رزم آوری است کار آزموده، و در ترفندگری و نیرنگ بازی بی همتا، پُر پیداست که جوانِ پاک سرشت و کار نازموده یی مانند سیاوش از پس چنین اَژدَهای پر فسون بر نخواهد آمد.
آری، سیاوش دلیر است، این را کاووس هم به خوبی می داند، گذشتن دلیرانۀ او از آتش سوزان را به چشم خود دیده است، ولی در میدان کار زار این تنها دلیری نیست که مایۀ پیروزی می شود. کارمایه های دیگری
مانند کارآزمودگی، خویشتن داری، دشمن فریبی، و جنگ را با سنجیدگی آغازیدن و پی گرفتن باید تا سرنوشت جنگ را به سود میهن زمینه سازی کنند. پس چرا باید فرماندهی سپاهیان ایران، در جنگ با دشمنی به دیو خویی و کار آزمودگی افراسیاب را به سیاوش جوان و خام سپُرد؟ هر چند که رُستَم رایزن باشد و رخش را کنار توسنِ سیاوش بتازاند!.. چرا فرماندهی را به خود رُستَم نمی سپارد؟
این نابخردی کاووس است که سیاوَش را به کشتارگاه می فرستد و زمینه ساز داستان تلخی می شود که از داستان مرگ سهراب اندوه بار تر است.
آیا بخت دیدن دوبارۀ فرزند را خواهد داشت؟ آیا با دست خود، نو جوان کار نازمودۀ خود را به کام مرگ نمی فرستد؟ آیا آغوش گرم سودابه ارزش آن دارد که فرزندی به خورشید گونگی سیاوش را در آتش هوس های دبنگانۀ خود بسوزاند؟!.
با چنین اندیشه های آزار دهنده از بام تا شام دوشادوش پسر برفت.
سرانجام مر یکدگر را کنار
گرفتند هر دو چو ابر بهار
ز دیده همی خون فرو ریختند
به زاری خروشی برانگیختند
گواهی همی داد دل در شُدن
که دیدار، از آن پس نخواهد بُدن
هردو می دانند که این واپسین دیدار است!..
به راستی چه می توان به این پدر گفت؟ چه می توان به این شهریار گفت؟
آیا هر کسی برازندۀ جایگاه شهریاری است؟.. آیا سلطان محمود غزنوی، یا دیگر آدم کُشان تبه کار مانند شاه اسماعیل یکم و آقا محمدخان قاجار، و فرومایگانی مانند شاه سلطان حسین صفوی را می توان شهریار نامید؟!.
شهریار کسی است که با همۀ دانش و توانش خود به یاری مردم شتابَد و خار رنج از پای مردم خود بیرون کَشد، ولی کسی که فرزندی مانند سیاوَش را در زیر پای هوس های اهریمنی خود سر می بُرد، پُر پیداست که با مردم بی نوا که ماییم چه خواهد کرد!..
کاووس آگاهانه دل به این جدایی داده است، بودن سیاوَش در تخت گاه، راه بندی است میان او و سودابه. پس دور شدن سیاوَش، روزنه یی از آرامش و خوش کامگی پیش روی او می گشاید!.. این چند رج را یک بار دیگر با هم نگاه کنیم:
سرانجام مر یک دگر را کنار
گرفتند هر دو چو ابر بهار
ز دیده همی خون فرو ریختند
به زاری خروشی برانگیختند
گواهی همی داد دل در شُدَن
که دیدار، از آن پس نخواهد بُدن
سر انجام، کاووس باز می گردد و سیاوَش و رُستَم به سوی زابلستان می تازند!..
چُنین است کردار گردنده دَهر
گهی نوش بار آورد گاه زَهر
سوی گاه بنهاد کاووس روی
سیاوَخش با لشکر جنگجوی
سپه را سوی زاوَلستان کَشید
ابا پیل تن سوی دستان کشید
«دستان» برنام زال، پدر رستم است.
همی بود یک چند با رود و مَی
به نزدیکِ دستانِ فرخنده پَی
گهی با تهمتن بُدی می بدست
گهی با زَوارَه گزیدی نشست
«زَوارَه» نام برادر رستم است.
گهی شاد بر تخت دستان بُدی
گهی در شکار نیستان بُدی
چو یک ماه بگذشت لشکر بِراند
گو پیل تن رفت و دستان بماند
ز زاوُل هم از کاوُل و هندوان
سپاهی برفتند با پهلُوان
ز هر سو که بُد نامور مه تری
بخواند و بیامد به دشتِ هری
«هری» همان هرات است، شهری است بزرگ از شهرهای پیشین ایران در خراسانِ بزرگ بر دامنۀ یک کوه بالا بلند، و برخوردار از رودهای فراخ بستر و پُر آب. بنیادگذاری شهر هرات را، در برخی از نوشته های کُهن، درروزگار فرمان روایی خاندان بهمن پسر اسفندیار، و در برخی دیگر، در زمان پادشاهی فریدون دانسته اند.
در روزگار هخامنشیان، خراسان بزرگ یا آریانا که هرات بخشی از آن شمرده می شد در گسترۀ فرمان روایی هخامنشیان بود.
در روزگار صفویان «هرات» کلان شهر، و کانون خراسان شمرده می شد. شاه عباس بزرگ در این شهر زاده شد و تا پیش از رسیدن به پادشاهی در هرات بزرگ شد و بالید.
در یورش چنگیزخان مغول و تیمور گورکانی، هرات یک سره ویران شد، چُنانچه گفته شده است در پی پدافند دلیرانۀ مردم هرات و رزم آشتی ناپذیر آنها با یورش گران بیابانی، در سراسر آن سرزمین فرهنگ خیز تنها شانزده تن زنده ماندند، ولی پس از فروکشِ کُشتار و ویرانی مغول، در میان چهار شهر خراسان بزرگ، هرات از سه بخش دیگر: مرو، بلخ و نیشابور پیشی گرفت.
همین جا شایان یاد آوری است که «افغانستان» یک نام ساختگی است که انگلیسیها در آغاز برای سرزمین
های پشتون نشین و سپس تر برای بخش خاوری خراسان ساختند. این سرزمین در زمانی بیش از یک سده در چشم سیاست مداران انگلیس، کلان ترین سپر پاس داری از هندوستان به شمار می رفت. پس از پیمان نامۀ ننگین ترکمن چای که روسیه با ساخت و پاخت های پنهانی با دولت بهره کش انگلیس، بخش هایی از کافکاز در شمال رود ارس که امروزه با نام جمهوری آذربایجان - جمهوری ارمنستان - جمهوری گرجستان - و داغستان شناخته میشوند را، از پیکر ایران جدا کرد.
نگرانی دولت انگلستان و کمپانی هند شرقی از گسترش رخنۀ روسها در دربار ایران، و گمان چشم داشت به دارایی آنها در هند، روز به روز فزونی می گرفت. پس از پایان تنش میان روسیه و ایران و بسته شدن «پیمان نامۀ ننگین گلستان» در روز بیست و پنجم اکتبر سال 1813 به ویژه پس از بسته شدن «پیمان نامۀ ننگین تر ترکمانچای» در بیست و یکم فوریه 1828 رخنۀ دولت روسیه در ایران بیش از پیش فزونی گرفت و نگاه زمام داران ایران به گونۀ بسیار روشن به سوی هرات کشیده شد. چیرگی ایران بر افغانستان از دید دولتمردان انگلیس که بر هند فرمان می راندند بسیار هراس انگیز می نمود، چرا که نیروی فرمانروایی بر سرزمین های خاوری ایران، به آسانی می توانست با درنوردیدن رشته کوه های هندوکُش، به جنوب کندهار و یا جنوب کشمیر دسترسی داشته باشد و خواب از چشم دولت انگلیس برباید. از این رو، به هر بهایی که بود می بایست افغانستان را از دسترس ایران دور می داشتند!..
رهبران روسیه با دو انگیزه خواهان چیرگی دولت ایران بر سرزمین های خاوری بودند، نُخُست این که دولت ایران در برابر سرزمین هایی که در شمال و باختر از دست داده بود، بر بخش های خاوری ایران چیره می گشت و آبروی از دست رفته را تا اندازه یی باز می یافت، و دوم این که با همکاری دولت ایران، راه بندی در برابر بهره کشی های انگلستان در هند پدید می آورد!..
با چنین آماجی بود که دولت روسیه، سیاست برانگیختن ایران به پیش روی به سوی خاور را پشتیبانی می کرد. لندن از برنامه های محمد شاهِ قاجار که پیوندهای کارسازی با روسیه بر پا کرده بود خرسند نبود، به ویژه که بیم آن داشت که محمد شاه از یارمندی های دولت روسیه برای ریشه کن ساختن رخنۀ انگلستان در افغانستان برخوردار گردد. در سال های آغازین پادشاهی محمد شاه قاجار، سپاهیان ایران در باز پس گیری هرات که فرمان روای آن با پشتیبانی انگیسی ها یک دولت جداسر پدید آورده بود کوشیدند، ولی کاری از پیش نبردند، چرا که ارتش انگلستان در جزیرۀ خارک نیرو پیاده کرد و به دولت ایران اولتیماتوم داد که چنانچه در بازپس گیری هرات پای بوَرزَد، به ایران لشکر خواهد کشید، بدین گونه در پی بازی گری های دیوخویانۀ دولتِ فرون خواه انگلیس که در همیشۀ تاریخ از بزرگ ترین دشمنان میهن ما بوده است در سال ۱۸۵۷ زایشی هراتِ زیبا برای همیشه از پیکر ایران جدا شد.
بر می گردیم به شاهنامه:
ز زاوُل هم از کاوَل و هندوان
سپاهی برفتند با پهلُوان
ز هر سو که بُد نامور مه تری
بخواند و بیامَد به دشت هری
از ایشان فراوان پیاده ببُرد
به ره، زنگهٔ شاوران را سپرد
فرماندهی پیادگان را به زنگۀ شاوران سپرد
سوی تالغان آمد و مرو رود
سپهرش همی داد گفتی درود
اُ زان پس بیامد به نزدیک بلخ
نیازُرد کس را به گفتار تلخ
رزمندگان زیر دست را با سخنان ناروا نیازُرد و سخن جز به نرمی ودل جویی نگفت، این شیوۀ درست رهبری در فرهنگ ایرانشهری است، چه در میدان رزم، چه در دیگر کارهای کشورداری.
اُ زان سوی گرسیوز و بارمان
کشیدند لشکر چو بادِ دمان
«گرسیوز» برادر بدگوهر افراسیاب، و «بارمان» یکی از پهلوانان بزرگ نام در سپاه توران است.
سِپِهرَم پس و بارمان پیش رو
بشد آگهی بدیشان ز سالارِ نو
سِپِهرَم نیز یکی دیگر از پهلوانان توران از خاندان افراسیاب است
که آمد ز ایران سپاهی گران
همه نام داران و گُندآوران
نَوَندی بر افگند هنگام خواب
سپهبَد به نزدیک افراسیاب
«نوند»: اسپ تیزو رو که بیش تر پیک های ویژه از آن ها بهره می بردند .
که آمد ز ایران سپاهی گران
سپهبَد سیاوَخش و با وی سران
سپه کش چو رُستَم، گُوِ پیلتن
به یَک دست شمشیر و خِفتان به تن
تو لشکر بیارای و چندین مپای
که از باد، آتش بجُنبَد ز جای
گرسیوز در پیامی به افراسیاب آگهی می دهد که سپاه ایران به فرماندهی سیاوَش و سپاه کشی رستم به نبرد تورانیان آمده اند تا سرزمین هایی که ما از آن ها گرفته ایم را باز پس گیرند .
برانگیخت بر سان آتش هَیون
بر آن سان سخن داشت از رهنُمون
«هَیون» شتر و اسپ یا هر جاندار بزرگ پیکر را گویند، در اینجا آماج از هیون همان اسپ است.
در برخی از نسخه ها بجای هیون، نوند آورده اند که آن هم دُرُست است، نوند اسپ تیز رواست
سیاوَش بدان جای گه هم نماند
سوی بلخ چون باد لشکر براند
چو تنگ اندر آمد ز ایران سپاه
به پاسخ نشایست کردن نگاه
نگه کرد گرسیوز جنگجوی
جز از جنگ جُستن ندید ایچ روی
چو ایران سپاه اندر آمد به تنگ
به دروازهٔ بلخ برخاست جنگ
دو جنگ گران کرده شد در سه روز
چهارُم سیاوَخش لشکر فزود
پیاده فرستاد بر هر دری
به بلخ اندر آمد گران لشکری
گریزان سِپِهرَم بدان روی آب
بشد با سپه نزد افراسیاب
اسپهبدان توران، نمی توانند چشم به راه فرمان افراسیاب بمانند، ناگزیر در برابر سپاه ایران می ایستند...
سیاوَش، آن بخش از سپاه توران که گستاخانه به این سوی مرز آمده بودند را در هم می شکند و گزارش نخستین پیروزی خود را در نامه یی به درگاه کیکاووس می فرستد و پروانه می خواهد که به آن سوی مرز براند:
نامۀ سیاش به کاووس
سیاوَخش در بلخ شد با سپاه
یَکی نامه فرمود نزدیک شاه
نُخُست آفرین کرد بر دادگر
کز اوی ست نیرو و فَرّ و هُنر
خداوندِ خورشید و گردنده ماه
فرازندهٔ تاج و تخت و کلاه
«فرازنده»: بالا برنده. فرا برنده . برتری دهنده
کسی را که خواهد برآرَد بلند
دگر را کُنَد سوک وار و نَژند
چرا، نه به فرمان او در، نه چون
خِرَد کرد باید بدین رَهنُمون
از آن دادگر کاو جهان آفرید
ابا آشکارا، نهان آفرید
همه آفرین باد بر شهریار
همه نیکویی باد فرجام کار
به بلخ آمدم شاد و پیروز بخت
به فَّر جهان دار ِ باتاج و تخت
سه روز اندرین جنگ شد روزگار
چهارُم ببخشود پروردگار
سِپَهرَم به تَرمَد شد و بارمان
به کردار ناوَک بجَست از کمان
«ترمَد» از شهرهای بزرگ در سوی راست آمودریا یا رود جیحون است.
«ناوک»: پیکان.
کنون تا به آمو سپاه مَنَست
جهان زیر فَرِّ کلاه منست
«آمو» یا «آمودریا» همان رود جیحون است، و این که می گوید جهان زیر فَرّ کلاه من است بدین چَم است که تا این جا، کارها برابر خواست و آهنگ من پیش رفته و چیرگیِ همه سویه از آن من است .
به سُغد است با لشکر، افراسیاب
سپاه و سپهبَد بر این روی آب
گر ایدونک فرمان دهد شهریار
سپه بگذرانم کنم کارزار
«سُغد» نام یکی از تبارهای ایرانی در آسیای میانه بود که در میان دو رود آمودریا و سیر دریا یک شهرگانی بزرگ پدید آوردند، مرزهای این سرزمین، امروزه در کشورهای تاجیکستان، خاور ازبکستان، باختر قرقیزستان و جنوب قزاقستان شناخته می شوند. ایرانیان باستان سُغد را پس از ایران ویج دومین سرزمین باشکوهی می دانستند که اَهورَه مزدا آفریده بود. از زمان روی کار آمدن کورش بزرگ این سرزمین بخشی از فرمانرو ایران شمرده شد... در سنگ نبشته های هخامنشی از سُغد با نام هشتمین سرزمین یاد شده است. امروزه سُغد برابر با استان های سمرکند و بخارا در ازبکستان، و استان سُغد در تاجیکستان است. سمرکند را هم سمرقند نگویید و ننویسید ، این نام پارسی است نباید با قاف تازی گفته یا نوشته شود... زبان سُغدی یکی از زبان های ایران خاوری بود و مانند یک زبان میانجی در آسیای میانه و راه ابریشم میان ایرانیان و چینیان بکار می رفت. امروزه این زبان کاربُردی ندارد.
چو نامه، بَرِ شاه ایران رسید
سر تاج و تختش به کیوان رسید
به یزدان پناهید از او جُست بَخت
بدان، تا به بار آید آن نو درخت
به شادی یَکی نامه پاسخ نوشت
چو روشن بهار و چو خُرم بهشت
که از آفرینندهٔ هور و ماه
جهان دار و بخشندهٔ تاج و گاه
ترا جاودان شادمان باد دل
ز درد و ز غم گشته آزاد دل
همیشه به پیروزی و فَرّهی
کلاه بـــــــــــــــــزرگی و تاج مِهی
سپه بُردی و جنگ را خواستی
که بودت سر بخت و هم راستی
همی از لبَت شیر بوید هنوز
که زد بر کمان تو از جنگ توز
«توز» پوست درخت خندگ است که برای سخت شدن به کمان و زین می پیچند. می خواهد بگوید: با آنکه هنوز دهانت بوی شیر می دهد و به مردی و رسایی نرسیده یی ولی کمان تو برای جنگیدن به پوست درخت توز آراسته شد تا دشمن از میهن دور بداری
همیشه هنرمند بادا تَنَت
رسیده به کام دل روشَنَت
شاید این سخن برای برخی از خوانندگان جوان شگفت انگیز باشد که یعنی چه؟: همیشه هنرمند بادا تنت؟
یک سردار رزم آور سپاه را با هنر چکار؟ واژۀ هُنر در شاهنامه بیش از 350 بار و با نزدیک به هشتاد چَم گوناگون، در روی کرد با پهلوانان- شهزادگان- شهریاران- فرماندهان سپاه- زنان- رامش گران- رای زنان – موبدان و فرستادگان کشورها به کار رفته است.
اگر روی سخن با شهریار است، آماج از هُنر، همان آیین شهریاری و کشورداری است، اگر روی سخن با پهلوان یا سپه سالار است، آماج از هُنر، برخورداری از کاردانی و رزم آوری و سپاه کشی است، اگر روی سخن با شهزادگان است، آماج از هُنر بزرگواری، بزرگ منشی، نرم خویی، نیک منشی، نیک رفتاری، گشاده دستی و داد و دهش است، اگر روی سخن با زنان است، آماج از هنر، به منشی. بزرگواری، ترازمنشی و مهربانی است. اگر روی سخن با رامش گران است، آماج از هنر درست همان است که امروزه برای خُنیاگران و رامش گران به کار می بریم. این نکته را نیز همین جا باید افزود که در داستان بهرام گور در پاسخ به فغفور چین می گوید:
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندارند کرگ ژیان را به کس
این بند دست آویزی شده است در دست کمونیست های پشت به میهن کرده و دیگر دشمنان ایران که بر شاهنامه بتازند و فردوسی بزرگوار را یک ناسیونالیست فاشیست، و یک ملی گرای نژادپرست بنامد!..
بهرام گور به گونۀ ناشناس به هندوستان میرود و در ریختار یک پیک، نامهیی را نزد شَنگُل فرمان روای آنجا میبرد.
شنگل دل باختۀ توان مندیهای بهرام میشود، او را برادر خود میخواند و از او میخواهد که در هندوستان بماند و کرگدن درشت اندام و هراس آوری که روزگار بر مردمِ هند سیاه کرده بود را، از پای درآورد.
بهرام به همراه تنی چند از سپاهیانِ همراهش به پیکار با کرگدن می رود و او را از پای در می آورد و سرش را نزد شنگُل می فرستد. شَنگل که نمیدانست این پهلوان همان بهرام گور پادشاه ایران است، از بازگشت بهرام به ایران نگران است که مبادا پادشاه ایران را از سُستی و به هم ریختگی سپاه هند بیاگاهاند، پس او را به
پیکار با اَژدَها می فرستد تا شاید در نبرد با اژدها کُشته شود، بهرام اَژدَها را نیز می کشد و سرش را نزد شنگل می فرستد، شنگل برای جلوگیری از بازگشت بهرام به ایران، به او پیشنهاد می کند که یکی از دخترانش را به همسری برگزیند و در هند بماند. بهرام که از ترفند شنگل آگاه است یکی از سه دختر شنگل بنام سپینود را به همسری بر می گزیند.
در این هنگام، به فغفورِ چین آگاهی می رسد که پهلوانی دلیر از ایران به هند رفته و در آنجا هنرهای شگفت انگیز از خود نشان داده است، فغفور چین در چشم و هم چشمی با هند و از بیم نزدیکی دو کشور ایران و هند، نامه یی به فرستادۀ پارسی یا همان بهرام گور در هند می نویسد و او را به چین فرا می خواند. بهرام که خود را با نام «برزو» و پیک بهرام گور به شنگل پادشاه هند شناسانده است، با خواندن نامۀ فغفور چین برآشفته می شود که چرا فغفور چین در این نامه خود را «شاه جهان و تاج مهان» نامیده است. پس در پاسخ فغفور می نویسد:
تو به ناروا خود را شاهنشاه خواندهیی، شاهنشاه کسی جز بهرام گور نیست و آنچه را که من در هندوستان کردهام از کُشتن کرگ و اَژدَها، همه از نیک اختری شاه بهرام بوده است و این را بدان که من و یارانم در هنرهای رزمی و شکار برتریم چنان که کرگ ژیان[کرگ= کرگدن] را نیز کس ندانیم و درشمار نیاوریم.
اگر من دختر از شاه هند گرفتم در پاداش دلیر مردی من بوده است که شاه هند مرا شایسته پیوند با خویش دیده است. بدان که مرا به مال و خواسته تو نیازی نیست که بهرامشاه با بخشندگیهایش مرا بینیاز کرده و من همواره از او سپاسگزارم
دگر آنک گفتی که من کردهام
به هندوستان رنجها بردهام
همان اختر شاه بهرام بود
که با فرّ و اورند و با نام بود
ندانی که ایران نشست مَنَست
جهان سر به سر زیر دستِ مَنَست
هنر نیز ز ایرانیان است و بس
ندارند کرگ ژیان را به کس
همه یک دلانند یـزدان شناس
بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس
به روشنی پیداست که در اینجا، آماج از «هنر» بالاترین گامۀ توانمندی بهرامگور و یارانش در رزمآوری و شکارگری در ستیز با اژدها و کرگدن است. آماج از واژه «ایرانیان» نیز در اینجا خود بهرام گور و یارانش در آن پیکار هستند که هراسی از کرگ ژیان به دل راه ندادند و او را در شمار نیاوردند. واژۀ بس نیز همان «بسیار» است، پس چَم دیگر این سخن می شود هنر نزد ایرانیان هست و بسیار ، در خود این «بسیار» هم سد سینه سخن هست، هنر نزد ایرانیان از دیر زمان هست، مگر جز این است؟ مگر این ایرانیان نبودند که نخستین بار آهن را آب کردند؟ اره و تبر و تیشه و گاو آهن ساختند؟ خانه ساختند، گرمابه ساختند، کاخ های بلند ساختند، پنج گونه پزشکی پیشه کردند، دریانوردی و هوانوردی کردند، و ژرف بین ترین گاهشمار
جهان را پدید آوردند، و بسیار هنرهای دیگر، مگر این ها همه هنرهای ایرانیان نبود؟!.
بر گردیم به داستان سیاوش:
همیشه هنرمند بادا تَنت
رسیده به کام آنم دل روشنت
از آن پس که پیروز گشتی به جنگ
به کار اندرون کرد باید درنگ
نباید پراگنده کردن سپاه
بپَیمای راه و بیارای گاه
که آن تُرک، بدپیشه و ریمَن است
که هم با نژادست و اهریمن است
از آن جا که افراسیاب در اینجا تُرک نامیده می شود، ناگزیر باید نگاهی به این لغزشِ بزرگ تاریخی داشته باشیم.
توران: در اوستا «تورَ» به چَم دلیر و پهلوان، نام سرزمینی است فراتر از آمودریا یا رود جیحون در شمال خاوری ایران. و تورانیان در اوستا «تویریَه»، نام مردمی است که در آن سرزمین می زیسته اند. جای هیچ چون و چرا برای هیچ پژوهش گری نیست که تورانیان با ایرانیان بُنیاد یگانه و خویشاوندی تباری و نژادی داشته اند.
نام بسیاری از فرمان روایان و نام داران آن سرزمین مانند: افراسياب، اغریرس، گرسیوز، پسران خاندان ویسه، ارجاسپ و بسیاری دیگران، و نام تبارها و خاندان های آن، مانند: دانو، خیون، فریان، ویسه... و نیز جاها و کوه ها و رودهای آن سرزمین در بخش های گوناگون اوستا سخن به میان آمده است. در اوستا سخن از تبارهای «اَیریَه، تویریَه و سَعِی ریمَ» ( ایرانی، تورانی، و سلمی) در میان است که در شاهنامه به ریخت ایرج و تور و سلم در آمده واز سوی پدر، هر یک به فرمانروایی این سه سرزمین ایران و توران و اروپا گمارده می شوند.
سعی ریمَ، در پهلوی به ریخت سرم در آمده و در پارسی سلم شده است. برابر داده های زبانشناسی، «س»
در واژۀ سلم می تواند جای خود را به «ه» بسپارد همان گونه که خروس می تواند خروه، و آماس می تواند آماه بشود... سلم ریختار دگرگون شدۀ هروم یا همین روم است که در پارسی دری و در ایران برای سراسر اروپا بکار می رفته است.
درگیری ها و جنگ های خونین و دیر پا میان ایرانیان و تورانیان که بخش بزرگی از رزم نامۀ ایرانیان را در بر گرفته، ریشه در کشمکش های روزگار کُهنِ پیشا تاریخ و نخستین چرخۀ زیست این تبارها دارد .
در اوستا بسیاری از تورانیان، دیوپرست و «دُژ دین» و گنه کار و تبه کار و ویران گر و اهریمنی خوانده شده اند ولی گه گاه به نام و ستایش برخی از نام داران یا خاندان های آن مرز و بوم نیز بر می خوریم که «اَشَوَن» و «پارسا» خوانده شده و به آنان درود فرستاده شده است، از آن میان در فروردین یشت که فَرَوَشی های مردان و زنان اَشَوَن توران در کنار فَرَوَشی های دیگر تبارها ستوده می شوند. هم چنین از نامدارانی مانند