«کمان به زه بر»: کمان آمادۀ تیر اندازی را به باوز فکند
فرود آمد و شاه بر پای خاست
هُنر گفت بَر گوهرت بَر، گواست
«گوهرت»: تبارت، تخمه ات. افراسیاب، پاک دلانه در برابر سیاوش جوان به پا می خیزد و با چنین واژگانی دل نشین او را می ستاید.
اُ زان جای گه سوی کاخِ بلند
برفتند شادان دل و اَرجمَند
نشستند و خوانِ مَی آراستند
سزاوار ، رامش گران خواستند
می یی چند خوردند و گشتند شاد
به نام سیاوَش گرفتند یاد
به خوان بر، یکی بخشش آراست، شاه
ز اسپ و سِتام و ز تخت و کلاه
همان پوشش از جامهٔ نابرید
که اندر جهان پیش از آن کس ندید
«جامۀ نا برید»: پارچه بریده ناشده، دوخته ناشده
ز دینار وز بدره های دِرَم
ز یاغوت و پیروزه و بیش و کم
پرستار بسیار بودش به نام
یَکی پُر ز یاغوتِ رَخشَندِه جام
بفرمود تا خواسته بشمُرند
همه سوی کاخِ سیاوَش برند
«بشمُرند»: همه را بنویسند و پهرست برداری کنند
ز هر کِش به توران زمین خویش بود
وِرا مهربانی بدو بیش بود
بگفتش یَکایَک همه خواسته
بیارند و خوان های آراسته
از خویشاوندان نزدیک خود به ویژه آن هایی که فرزندان شان را به آیین گروگان به دست سیاوش سپرده بودند و سیاوش همه را از یک مرگ دردناک رهایی بخشیده بود، خواست تا بهترین های خود را به آیین پیشکشی به پیشگاه سیاوش برند.
چُنین گفت آن گه به لکشر همه
که باشند او را همه چون رَمِه
آنگاه به همۀ سپاهیان توران می فرمایدکه از این پس همگی باید گوش به فرمان سیاوَش باشید و فرمان اورا بجای آورید. افراسیاب آن چنان دل باختۀ سیاوَش است که می خواهد شبانه روزِ خود را در کنار او بگذراند.
از سیاوش می خواهد که با هم به شکار روند و روز را در شکارگاه با هم بگذرانند، این نشان می دهد که افراسیاب، هم نشینی و هم گویی با سیاوَش را از هم نشینی و هم گویی با خویشان و پهلوانان خود خوش تر می دارد، ای کاش یک روانشناس پُر دانش در میان خوانندگان این دفتر باشد تا به ما بگوید: چه می شود، که دشمن بد کاره یی مانند افراسیاب که بر برادر تنی خود بنام اغریرث که پهلوانی بسیار نیک سرشت و جوانمرد بود مهر نیاورد و دیو خویانه او را بدست خود کُشت، به فرزند بزرگترین دشمن خود که کیکاوس است این گونه مهر می ورزد. سرچشمۀ این همه مهر و بزرگواری و جوانمردی کجاست؟.. آیا می توان گفت که در درون هر آدم، (از نیک و بد) چنین گنجینه یی از مهر و دوستی و جوان مردی و جوان زنی، و نیک مَنِشی نهفته است که می توان به خواست خود به آن دست یافت؟ همان گونه که با کار و کوشش در پرتو خرد و اندیۀ نیک می توان به آب های زیر زمین رسید و زندگی خود و شهر و روستا را سامانی شایسته تر بخشید؟...
نخچیر کردن سیاوش با افراسیاب
بدان شاه زاده چُنین گفت شاه
که: «یک روز با من به نخچیرگاه
بیا تا که دل شاد و خرم کنیم
روان را به نخچیر بیغم کُنیم
بدو گفت: «هرگه که رای آیدَت
بر آن سو که دل رهنُمای آیدت»
برفتند روزی به نخچیرگاه
همی رفت با یوز و با باز شاه
سپاهی ز هرگونه با او برفت
از ایران و توران به نخچیر تَفت
سیاوَش به دشت اندرون گور دید
چو باد از میانِ سپه بردَمید
سَبُک شد لُگام و گران شد رکیب
همی تاخت اندر فراز و نَشیب
سبک شد لگام و گران شد رکیب: دهانۀ اسپ را رها کرد تا تُند تر بتازد و خود بر پشت اسپ استوار تر جاگرفت و پاها را با توان بیش تر بر لُگام فِشُرد. این گونه هنرنمایی در سخن پردازی نشان دهندۀ آن است که فردوسی خود همۀ زیر و بم رزم و بزم و شکار را می داند و خود همه را آزموده است.
یکی را به شمشیر زد بر دو نیم
دو دستش ترازو شد و گور سیم
این سخن به اندازۀ یی زیباست که نمی توان به آسانی از کنارش گذشت، می گوید: همان گونه که در وزن کردن سکه های سیمین، می توان دو بخش برابر در دو کفۀ ترازو جا داد، سیاوَش با شمشیر چنان گور را از میان به دو نیم کرد که هر دو نیمۀ پیکر او به یک اندازه بودند!.
یکی را به شمشیر زد بر دو نیم
دو دستش ترازو شد و گور سیم
به یک جو ز دیگر گران تر نبود
نگه کرد آن لشکر و شاه زود
بگفتند یک سر همه انجمن
که: « اینَت سرافراز و شمشیر زن»
«اینَت»: شگفتا، آفرین، درود بر تو، به به، زهی...
به آواز گفتند یک با دگر
که: «ما را بَد آمد از ایران به سر
نبرده سران اندر آمد به ننگ
سزد گر بسازیم با شاه جنگ»
سپاهیان و رزم آوران توران با این که نمی توانند از ستایش سیاوش خودداری کنند ولی، تاب دیدن این همه برتری را نیز ندارند، دیو رشک روان شان را به آشوب کشیده است!..
سیاوَش همیدون به نخچیر گور
همی تاخت و افگند در دشت شور
ولی سیاوش بی نگر به زبانه های سرکش رشک و آز که در دل سپاهیان توران زبانه می کشد هم چُنان در دشت می تازد و شور در دل همگان می آفریند
به غار و به کوه و به هامون بتاخت
به شمشیر و تیر و به نیزه بساخت
به هر جای بَر، یَکی توده کرد
سپه را ز نخچیر آسوده کرد
در هر کناری از شکارگاه، توده یی از پیکر نخچیران بساخت و سپاهیان را از رنج دویدن در پی شکار رهانید!..
اُ زان جای گه سوی ایوان شاه
همه شاد دل برگرفتند راه
سپهبَد چه شادان بُدی، چه دُژَم
بجز با سیاوش نبودی به هم
ز جهن و ز گرسیوز و هرکه بود
به کس راز نگشاد و شادان نبود
«جهن» پسر افراسیاب و برادر شیده است.
مگر با سیاوش بُدی روز و شب
از او برگشادی به خنده دو لب
برین گونه یَک سال بگذاشتند
غم و شادمانی بهم داشتند
پیوند زناشویی سیاوش با جریره
سیاوش، یکی روز و پیران به هم
نشستند و گفتند بر بیش و کم
بدو گفت پیران: «کزین بوم و بَر
چنانی که باشد کسی برگذر
تو انگاری که نمی توانی به این سرزمین دل ببندی و توران زمین را خانۀ خود بدانی، رفتارت ره گذران ناپایدار را ماند، نباید چنین باشی:
بدین مهربانی که بر تُست، شاه
به نام تو خُسپد به آرام گاه
آرام گاه: سراچۀ خواب
چُنان دان که خرم بهارَش تویی
نگارَش تویی، غم گُسارَش تویی
بزرگی و، فرزندِ کاووس شاه
سر از بس هنرها، کشیده به ماه
پدر پیر گشت و تو بُرنا دلی
نگر تا ز تاج کیی نگسلی
به ایران و توران تویی شهریار
ز شاهان یَکی پُر هُنر یادگار
چرا می گوید به ایران و توران تویی شهریار؟ برای این که کاووس پیر شده و روزهای زیادی پیش رو ندارد، خواه نا خواه تخت و تاج پادشاهی ایران زمین را برای تنها فرزند برازندۀ خود که سیاوش است بر جای خواهد گذاشت، از این سو افراسیاب هم چنان دل باختۀ سیاوَش است که جز او کسی را سزاوار پادشاهی توران زمین نمی داند، افراسیاب هم پیر شده و زمان درازی برجای نخواهد ماند، پس تاج و تخت پادشاهیِ هر دو کشور به سیاوَش خواهد رسید. این هم یک نشان دیگر از این که ایرانیان و تورانیان از یک تبارند.
نبینمَت پیوستۀ خون کسی
کِجا داردی مهر بر تو بسی
در این جا خویشاوند خونی نداری تا به او دل ببندی و پای بند او شوی
ز توران سزاوار و انباز تو
نیابـــــــــــــــم کسی نیز دَم ساز تو
برادر نداری نه خواهر نه زن
چو شاخِ گلی بر کنارِ چَمَن
یَکی زن نگه کن سزاوار خویش
از ایران بِنِه درد و تیمار خویش
همۀ درد و اندوهی که از ایران داری را زمین بگذار و آسوده دل باش و همسری شایستۀ خود از میان دوشیزگان توران زمین برگزین.
پس از مرگِ کاووس، ایران تراست
همان تاج و تختِ دلیران تراست
پس پردهٔ شهریار جهان
سه ماهست با زیور اندر نهان
که گر ماه را دیده بودی به راه
از ایشان نه برداشتی دیده، ماه
سه اندر شبستانِ گرسیوَزند
که از مام وز باب با پَروَزند
نبیرۀ فریدون و فرزند شاه
که هم تاج دارند و هم جای گاه
برای این که زین پس تورانیان را تُرک نشماریم، سخن روشن تر از این نمی شود، پیران ، سردار بزرگ توران،
دختران افراسیاب و دختران گرسیوز را نبیرۀ فریدون می شناساند، از این سو خود سیاوَش هم نبیرۀ فریدون است، پس هر دو از یَک تبار و از یَک خاندان و یَک تخمه اند نه از دو نژاد ستیهنده با یکدگر، اگر ستیزی در میان است بر سر زمین های بهتر و شیوۀ زیست و آیین های شهرگانی است. پیران نشانی سه تن از دختران افراسیاب و سه تن از دختران گرسیوز را به سیاوش می دهد و هریک را زیباتر از دیگری می شمارد و سیاوش را به گزینش یکی از این شاهدخت های نازنین بر می انگیزد.
که پیوستۀ شاه گردی به خون
پس پردهٔ من چهارند خُرد
چو باید ترا بنده باید شمُرد
من خود نیز چهار دختر زیبا دارم که سن و سال کمتری دارند
ازیشان جریره ست مه تر به سال
که از خوب رویان ندارد هَمال
اگر رای باشد ترا بنده یی است
به پیش تو اندر پرستنده یی است
سیاوَش بدو گفت:« دارم سپاس
مرا هم چو فرزند خود می شناس
ز خوبان جریره مرا در خورَست
که پیوندم از خانِ تو بِه تَر است
«خان» در این جا به چَم خانه. خاندان و تباراست
مرا او بُوَد نازش جان و تن
نخواهم جزو کس از این انجمن
«نازش»: سربلندی
سپاسی نهادی زین همی بر سَرَم
که تا زندهام سر بدان بسپَرم»
پس آن گاه پیران ز نزدیک اوی
سوی خانهٔ خویش بنهاد روی
چو پیران ز پیش سیاوَش برفت
به نزدیک گلشهر تازید تَفت
«گلشهر» نام همسر پیران است، این هم نشان دیگری از هم تباری ایران و توران
بپرسید گلشهر:« کای نام جوی
چرایی تو شادان بدین سان بگوی؟»
بدو گفت پیران که:« ای نیک زن
شُدَستم سر افراز بر انجمن
چگونه نباشیم امروز شاد
که داماد ما شد، نبیرۀ کُباد»
بدو گفت: «کار جریره بساز
به فَرَ سیاوخش گردن فراز»
«کار جریره بساز »: او را به شایستکی بیارای و آماده رفتن به خانۀ شوی کن
بیاورد گلشهر، دخترش را
نهادش همان بر سر افسرش را
به دیبا و دینار و زرّ و دِرَم
به بوی و به رنگ و به هر بیش و کم
بیاراست او را چو خرّم بهار
فرستاد در شب، برِ شهریار
مراو را بپیوست با شاه نو
نشاند از بر گاه، چون ماه نو
ندانست کس، گنجِ او را شمار
همان تخت زرّینِ گوهر نگار
سیاوَش چو روی جریره بدید،
خوش آمدش خندید و شادی گُزید
همی بود با او شب و روز شاد
نیامد ز کاووس، بر دلش یاد
برین نیز چندی بگردید چرخ
سیاوخش را بُد ز نیکی ش بَرخ
«برخ»: بهره... سیاوش از نیکی های درون و برون جریره و فروزه های پیدا و ناپیدای او بهره های بسیار برد
ورا هر زمان پیش افراسیاب
فزون تر بُدی ارزش و جاه و آب
« آب» ارجمندی . گران مایگی.
گفتگو در بارۀ فرنگیس
یَکی روز پیرانِ پرهیزگار
سیاوخش را گفت:«کای شهریار
تو دانی که سالار توران سپاه
ز اوج فلک برفــــــــــــــــرازد کلاه
آماج از سالار توران سپاه همان افراسیاب است، می گوید تو می دانی که افراسیاب با داشتن فرزندی مانند تو خود را در بالاترین گامۀ خوشبختی می بیند.
«ز اوج فلک برفرازد کلاه» از داشتن فرزندی مانند تو آن چنان شادمان است که خود را بر فراز آسمان می بیند
شب و روز، روشن روانش تویی
دل و جان و هوش و توانش تویی
چو با او تو پیوستهٔ خون شوی
از این پایه هر دم به افزون شوی
اگر چند فرزند من خویش تُست
مرا غم ز بهر کم و بیش تُست
اگر چه دختر من همسر توست، ولی من در اندیشه آینده تو و خوشبختی هر دو کشور ایران و تورانم، می خواهم راهی برگزینم که از این پس هرگز میان دو کشور ایران و توران جنگی در نگیرد و خونی بر زمین ریخته نشود.
در این جا فردوسیِ بزرگ، ما را با بینش و منش و اندیشه و کردار پیشینیان آشنا می سازد. این مرد بزرگ، پیران، که نام دارترین پهلوان، و پس از افراسیاب، بلند پایگاه ترین مرد توران زمین است، پیش از آن که در اندیشۀ خوشبختنی و به روزگاری دخترش باشد، در اندیشه خوش بختی و به روزگاری مردم دو سرزمین ایران و توران است، این بزرگ ترین آموزه یی است که پیشینیان ما برای سیاست پیشگان روزگار ما به یادگار گذاشته اند.
نگاهی به پیرامون خود بیاندازیم و از خود بپرسیم: کدام یک از کُنش گران سیاسی امروز ما آماده اند که بهروزگاری مردم ایران را بر ایده های سیاسی خود برتری دهند؟ کدام یک آماده اند که برای خوشبختی و بهروزگاری مردم ایران از سود زود گذر خود چشم بپوشند؟.
آیا پیروان مذهب ایران سوز شیعه، این اندازه بهمنشی دارند که در راه آسایش و بهزیوی مردم، پیروان ابوبکر و عمر و عثمان و عایشه را، در همۀ میدان های زندگی با خود برابر بشمارند؟
آیا کمونیست های پُشت به میهن و ارزش های مردمی کرده، کم ترین بویی از این فرهنگ جوانمردی و جوانزنی برده اند که در راه سربلندی کشور وشاد زیوی مردمِ سرزمین خود، از ایده های پست و ایران بر باده
ده خود دست بردارند؟ به راستی کدام یک از کُنِش گران سیاسی ما از چنین فرهنگ والایی برخوردارند؟. با دلیری می توان گفت: هیچ کدام!.. چُنین است که می گوییم شاهنامه «شاهِ نامه های جهان» است، چرا که تنها از راه این گرامی نامه است که با بینش و منش والای پیشینیان مان آشنا می شویم و به ایرانی بودن خود می بالیم.
اگر چه جریره ست پیراسته
از این انجمن مر ترا خواسته
ولی چون ترا آن سزاوارتر
که از دامن شاه جویی گُهر
شایسته تر آن است که تو از دختران افراسیاب یکی را به همسری برگزینی
فریگیس بهتر ز خوبان اوی
نبینی به گیتی چنان موی و روی
نام دختر افراسیاب که به زودی همسر سیاوش، و نازنین اروس ایران خواهد شد، گاه فرنگیس و گاه فریگیس آمده و هر دو گویش درست و مانند خودش زیباست.
به بالا ز سرو سهی برترست
ز مُشک سیه، بر سرش افسرست
رُخَش را توان کرد نسبت به ماه
اگر ماه دارد دو زلف سیاه!..
هنرها و دانش ز دیدار بیش
خِرَد را پرستار دارد به پیش
راستینگی سخن پیران، در ستایش از فرنگیس را در آینده خواهیم دید.
از افراسیاب ار بخواهی رواست
چُنان بُت به کشمیر و کابل کُجاست
کشمیر و کابل در این جا نمادی از سراسر جهان اند، می گوید در کران تا کران جهان دختری به زیبایی و نیک سرشتی و خردمندی فرنگیس نخواهی یافت.
شوَد شاهِ پُرمایه پیوند تو
درخشان شود فَرّ و اورندِ تو
«اورند» همان «اورنگ» و فر و شکوه است، اگر فرنگیس را به همسری برگزینی، فرّ و شکوه و بزرگی تو در کران تا کران جهان تابیدن خواهد گرفت...
چو فرمان دهی، من بگویم بدوی
بجویم بدین، نزد او آب روی
سیاوَش به پیران نگه کرد و گفت
که: «فرمان یزدان نشاید نهُفت
اگر آسمانی چُنین است رای
کَسی را به راز فلک نیست پای
دَمَم با جریره که بُد دسترَس
بِه آید، نخواهم جز او هیچ کس
«دَمَم»: نفسم با جزیره خوش تر خواهد بود تا با دیگر دختران افراسیاب. اگر فرمان سرنوشت این است، تو خود آن چه که به سود هر دو کشور ایران و توران می دانی را به فرجام رسان.
نه در بَندِ گاهم نه در بَندِ جاه
نه خورشید خواهم نه روشن کلاه
بسازیم با هم به نیک و به بَد
نخواهم جز او گر به من بد رَسَد
بدو گفت پیران که: «من کار اوی
بسازم، تو بگذار و تیمار اوی
من او را بدین کار خستو کنم
به فرمانِ او رُخ بدین سو کنم
«خستو»: اعتراف کننده، کسی که به انجام کاری اعتراف می کند، ولی در اینجا به چَم سازگاری و همراهی است، می گوید من او را با انجام این زناشویی همراه و شادمان خواهم ساخت.
درین ست ناکام بِهبودِ تو
زیان مَنَست این، ولی سود تو
سیاوَخش گفت:«ای خِرَدمَندِ پیر
اگر بود خواهد سُخن ناگزیر
تو دانی چُنان کن که کام تو است
چو گردونِ گردنده رام تو است
اگر من به ایران نخواهم رَسید
نخواهم همی روی کاووس دید،
چو دستان که پروردگار مَنَست،
تهمتن که خُرّم بهار مَنَست
«دستان»: برنام رستم است
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
جز این نام داران و گُندآوران
چو از روی ایشان بباید بُرید،
به توران همی جای باید گُزید،
پدر باش و این کدخدایی بساز
مگو این سُخن با زمین جز به راز
«کدخدایی »: بزرگی . مه تری
اگر بخت باشد مرا نیک خواه
همانا دهد ره به پیوند شاه
همی گفت و مژگان پر از آب کرد
همی بر کشید از جگر باد سرد
«باد سرد»: آه کشیدن، سیاوش می داند که ازین پس هرگز پدر و سرزمین پدری را نخواهد دید. آموزگار بزرگ خود، رُستَم دستان را نخواهد دید، یاران دل بندش مانند بهرام و زنگۀ شاورادن را نخواهد دید وناگزیر است به سرنوشت خود تن دهد و برای همیشه در سرزمین توران مانش گزیند!..
بدو گفت پیران که:« با روزگار
بسازد خـــــــــــــــــــــــــرد یافته مـــــــــــــــــرد کار
نیابی گذر تو، ز گَردان سپهر
کزویست آرام و پرخاش و مهر
به ایران اگر دوستان داشتی
به یـــــــــــــــــــزدان سپردی و بگذاشتی
نشست و نشانت کنون ایدرست
سر تخت ایران به بند اندرست
«ایدر»: اینجا
«سر و تخت ایران به بند اندرست»: تاج و تخت پادشاهی ایران در دست کس دیگری است نه در دستان تو.
پیران وافراسیاب
بگفت این و برخاست از پیش اوی
چو آگاه گشت از کم و بیش اوی
به شادی بیامد به درگاه شاه
فرود آمد و برگشادند راه
همی بود بر پیشِ او یَک زمان
بدو گفت سالار نیکی گمان
که: «چندین چه باشی به پیشم به پای؟
چه خواهی به گیتی چه آمدت رای؟
پیران دیر زمانی در پیشگاه افراسیاب بر پا ایستاده و از هر دری سخن می گوید، افراسیاب با شناختی که از رفتار و منش پیران دارد می داند که پیران سخنی و خواهشی دارد، سرانجام می پرسد: چرا ایستاده یی؟ خواهان چیستی؟ آن چه را در دل داری زبانی کن!..
سپاه و زرّ و گنجِ من پیش تُست
مرا سودمندی، به کم بیش تُست
کسی کاو به زندان و بند مَنَست
گشادنش درد و گزند مَنَست
ز خشم و ز بند من آزاد گشت
ز بهر تو پَیگار من باد گَشت
ز بسیار و اندک چه خواهی بخواه
ز تیغ و ز مُهر و ز تخت و کلاه