که مهری فزون نیست از مهر خون
چو فرزندِ شایسته آمد پدید
زمهر زنان دل بباید برید
سُخَن را به کام اندرون کن به بند
نگر تا نیاری بَر او بَر، گزند
زبان دیگر و دل ش جایی دگر
از او پای یابی که جویی تو سر
تازش افراسیاب
در گیرو دار فریب کاری های سودابه و ساده دلی های سیاوَش و خردباختگی های کاووس، افراسیاب پادشاه دیو خوی توران، خیره سرانه به ایران لشکر می کشد:
به مهر اندرون بود شاه جهان
که بشنید گفتارِ کارآگهان
چو آگه بشد زان که افراسیاب
چو کشتی بر آمد اَبَر روی آب
بگفتند این پیش کاووس شاه
دل شاه کاووس زان شد تباه
که افراسیاب آمد و سد هزار
گزیده ز تُرکان، نبَرده سوار
بیاورد از این سوی هامون نشست
ز خشم آوریدست گردون به پَست
کار آگهان و مرزبانان ایرانی آگهی به کاووس می رسانند که افراسیاب، فرمان روای اهرمن سرشت توران همراه با یک سد هزار از مردان رزمنده ، با کشتی خود را از آن سوی رود به سرزمین ایران یورش آورده و در خاک ایران مانش گزیده است:
دلِ شاه کاووس از آن تنگ شد
که از بزم جایش سوی جنگ شد
کاووس نگران این نیست که دشمن به نیابوم او یورش آورده و چه بسا بسیاری از شهرها و روستاهای ایران را به خاک و خون کشیده است، دلتنگ این است که باید از آغوش سودابه دور شود و برابر آیین آن روزگار پیشاپیش سپاه به میدان جنگ در آید!..
یَکی انجمن کرد ز ایرانیان
کسی را که بُد نیک خواهِ کیان
بدیشان چُنین گفت: «کافراسیاب
ز باد و ز آتش، ز خاک و ز آب
همانا که ایزد نکردش سرشت
مگر خود سِپِهرَش دگرگونه کِشت
که چندان به سوگند پَیمان کند
زبان را به خوبی گروگان کند
می خواهد بگوید که افراسیاب، از جنس مردمان نیست، سرشت آدمی ندارد، با راستی و پیمان داری بیگانه است، هرگاه دچار تنگی و سُستی شود چرب زبانی می کند و آشتی می پذیرد(درست مانند سید علی خامنه یی کرنش قهرمانانه می کند!..)، ولی همین که دستش از زیر سنگ برون شد، به آسانی پَیمان می شکند و به سرشت اهریمنی خود باز می گردد!..
چو گرد آوَرَد مَردُم کینه جوی
بتابد ز پَیمان و سوگند، روی
جز از من نشاید ورا کینه خواه
کُنم روز روشن بدو بَر، سیاه
مگر گُم کنم نام او در جهان
اُ گر نه چو تیر از کمان ناگهان
سپه سازَد و رزم ایران کند
بسی زین بر و بوم ویران کند
یکی از موبدان که سرشت کی کاووس را بهتر از دیگران می شناسد و شکست های پیاپی او در مازندران و هاماوران را بیاد دارد، در پاسخ کی کاووس می گوید، شایسته نیست که در این هنگام، پادشاه، خود به نبرد با افراسیاب برخیزد، بهتر آن است که سپاه را به سپهسالاریِ یکی از پهلوانان کارآزموده به جنگ با افراسیاب بفرستد.
بدو گفت موبد: «چه باید سپاه
چو خود رفت باید به آوردگاه
چرا خواسته، داد باید به باد
در گنج چندین چه باید گشاد
دو بار این سر نام وَر گاه خویش
سپردی به تیزی به بَدخواه خویش
« نام ور گاه خویش » دو بار تخت پادشاهی خود را به دشمنان ایران واگذاشتی!.. به سخن دیگر آنچه تا کنون کرده یی ما را بس است ، هر بار که پا پیش گذاشتی چه در مازندران و چه در هاماوران جز شکست و بدنامی دستاوردی نداشتی، اگر رستم به فریاد نمی رسید، دانسته نیست که سرنوشت این مرز وبوم و این مردم بی گناه به کدامین تنگناهای روزگار کشیده می شد!..
کنون پهلوانی نکو بر گزین
سزاوار جنگ و سزاوار کین
چُنین داد پاسخ بدیشان که:« من
نبینم کسی را از این انجمن
که دارد پی و تاب افراسیاب
مرا رفت باید چو کشتی بر آب
هنوز خود را برتر از دیگر سر لشکران و رزم آوران ایران می داند و می گوید: در میان رزم آوران ایرانی کسی جز خودم را نمی بینم که تاب پایداری در برابر افراسیاب را داشته باشد!.. خودش خوب می داند که یاوه می گوید ولی می خواهد خود را برتر از دیگر رزم آوران ایرانی نشان دهد.
شما بازگردید تا من کنون
بپیچم یَکی دل برین رهنمون
سیاوَش، بازتاب بدگویی های سودابه را به روشنی در رفتار پدر دیده است، از این روی برای گریز از این جهنم سودابه ساخته پا پیش می نهد و از پدر می خواهد که این خویشکاری را به او بسپارد:
سیاوَش از آن دل پُر اندیشه کرد
روان را از اندیشه چون بیشه کرد
به دستاویز این که فرماندهی سپاه ایران را بدست گیرد و به رزم افراسیاب شتابد، می خواهد از خانۀ پدر و دوزخی که سودابه برای او فراهم آورده است بگریزد، در پی این اندیشه روانش از تیرگی به روشنی می گراید و دوباره همانند بیشه سبز و خرم و پُر از شادمانی می شود:
به دل گفت: «من سازم این رزمگاه
به چربی بگویم بخواهم ز شاه
«به چربی سخن گفتن»: با ادب و به نرمی سخن گفتن
مگر کَ م رهایی دهد دادگر
ز سودابه و گفت و گوی پدر
اُ دیگر کز این کار نام آوَرَم
چُنین لشکری را به دام آورم»
بشد با کمر پیش کاووس شاه
بدو گفت: «من دارم این پایگاه
«با کمر»: کمر بند پهلوانی و سرداری سپاه
که با شاه توران بجویم نبرد
سر سروَران اندر آرم به گرد
چنین بود رای ی جهان آفرین
که او جان سپارَد به توران زَمین
به رای و به اندیشهٔ نابکار
کُجا باز گردد بد روزگار
«اندیشۀ نابکار»: اندیشۀ ناسودمند، اندیشه به کار نیامدنی، این سخن یک بار دیگر نگاه فردوسی به چرخ و زمانه و کردار فلک را به ما نشان می دهد، رای جهان آفرین براین بود که این برجُسته ترین پهلوان ایرانی نه در ایران، ونکه در توران جان سپارد!.. پس با خواست خویش به سوی کشتارگاه می رود تا خواست سرنوشت را به فرجام رسانَد، تنها برای این که از دام پتیارگی های سودابه و دبنگی های پدر بگریزد!..
بدین کار هم داستان شد پدر
که بندد برین کین، سیاوَش کمر
ازو شادمان گشت و بنواختش
به نوَی یَکی پای گه ساختش
کیکاووس به آسانی پیشنهاد پسر را می پذیرد. سه انگیزه در پساپشت این پذیرش پنهان اند:
نخست اینکه: بجای رفتن به میان رزم، و گوش به چکاچک شمشیرها سپُرَدن و تن به سختی های مرگ و زندگی در میدان نبرد دادن، از آغوش سودابه بهره خواهد گرفت!..
دوم اینکه: اگر سیاوَش در این جنگ بر افراسیاب چیره گردد، مایۀ سربلندی و نازِش او خواهد شد!.. ولی اگر در میدان جنگ بدست افراسیاب کُشته شود، هماورد خود در میدان مهرورزی را از میدان بدر کرده و در برابر سودابه بی هماوَرد می ماند و سودابه به تمامی از آن او می شود. این نکته را نیز از یاد نبریم که سیاوَش جوان است و جویای نام. اگر سپاهیان افراسیاب را در هم بکوبد و بر آنان چیره گردد، نامی بزرگ در میان بزرگان برای خود دست و پا خواهد کرد. تا بدین هنگام زمینه یی برای نمایش دلیری و زورآوری و هنر سپاه کشی که از رستم آموخته است پیدا نکرده است... این انگیزه را نیرومندتر از انگیزۀ گریز از دربار پدر می توان شمُرد. گُردان و اسپهبدان و پهلوانان دربار کاووس تا این زمان در او تنها به چَشم جوانی خوب چهر و بالا بلند و نیک سرشت و پاکیزه خوی نگریسته اند، جوانی که بازیچۀ هوس دیوخویانۀ سودابه گشته است. جوانی ستم کشیده و سر خورده از مهر و تخت گاه پدر!.. شک نیست که آن گذشتن دلیرانه از میان دو کوه آتش را نیز بخردان ایران در شمار دادگری اَهورَه مزدا خواهند گذاشت نه در شمار دلیری و جوانمردی سیاوش!.. پس ناگزیر باید خودی نشان دهد، می بایست این راستی را به بزرگان ایران بباوراند که رنج رستم در بالش و پرورش او بر باد نرفته است. پس رزم با بزرگ ترین دشمن ایران بوم که افراسیاب تورانی است، میدان را برای چنین نمایشی فرا راه او گذاشته است، کاووس با آگاهی از رای سیاوش سر از پای نمی شناسد تا میدان رزم را به فرزند سپارد و خود بی هماورد به آغوش، سودابه باز گردد!..
بدو گفت:« گنج و گهر پیش تُست
تو گویی سپه سر به سر خویش تُست
ز گفتار و کردار و از آفرین
که خوانند بر تو ز ایران زمین»
کاووس اگر چه کم ترین بهره از خِرَد و مردانگی و سرشت شهریاری ندارد، ولی آزمون بسنده در میدان جنگ دارد. همین آزمون های پیشین نشانش می دهند که سیاوشِ جوان و جنگ نازموده، یک تنه و بی رایزن و راهنما، مرد میدان افراسیاب نیست، آن رایزن خردمند و راهنمای جنگ آزموده چه کسی می تواند باشد جز رستم؟ این درست است که کاووس مردان سپه کش مانند گیو و توس را در کنار خود دارد ولی هیچ یک از این ها را برازندۀ چنین رزمِ سرنوشت ساز نمی داند، از زمان روی داد تلخ مرگ سهراب، کاووس همواره نگران واکنش رُستَم است که در سیستان، بسی دور از تختگاه، با خاندانی بزرگ و سپاهی برگزیده و دلیر می تواند برای کاووس دشمنی سهمگین باشد، اگر رُستَم آهنگ او کند، به آسانی می تواند کاووس را از تخت بر دارد و کس دیگری را که شایستۀ شهریاری ایران بداند بر تخت شهریاری بنشاند، پس خردمندانه تر این است که او را از جایگاهش دور بدارد!.. یک نگرانی موریانه وار روانش را می جَوَد که گذشت زمان و دور ماندن از
تخت گاه شاهی و دل زدگی از شکار و بزم، رُستَم را به اندیشۀ کین خواهی از خون سهراب جوان بر انگیزد!.. مگر نه این که او نوش دارو به رستم نداد تا دُردانه پسر را از چنگال مرگ رهایی بخشد:
رُستَم هنگامی که هماورد پُرزور خود را می شناسد که فرزند خود اوست که این گونه آغشته به خون در آغوش او در کار جان سپردن است :
به گودرز گفت آن زمان پهلوان
که:«ای گُرد با نام و روشن روان
پيامى ز من سوی كاووس بَر
بگويش كه ما را چه آمد به سَر
به دِشنه جگرگاه پور دلير
دريدَم كه رُستَم مماناد دير
گَرَت هيچ يادست كردار من
يَكى رنجه كن دل به تيمار من
از آن نوشدارو كه در گنج تُست
كِجا خستگان را كند تن دُرُست
«خستگان»: زخم برداشتگان، زخمی شدگان، زخمیان
به نزديك من با يَكى جام مى
سزد گر فرستى هم اكنون ز پى
مگر كو به بخت تو بهتر شود
چو من پيش تخت تو كه تر شود»
بيامد سپَهبَد به كردار باد
به كاووس يك سر پيامش بداد
بدو گفت كاووس: «كز پیلتن
کرا بیشتر آب نزدیک من
«آب» ارجمندی . والایی، آبرو
نخواهم که او را بد آید به روی
که هستش بسی نزد من آب روی
ولی، چون اگر داروی نوش من
دهم زنده ماند یل پیلن
نوشدارویی که من دارم اگر به رستم دهم سهراب زنده خواهد ماند
کند پُشت رستم به نيروتَرا
هلاك آورد بىگمانى مــــــــــــرا
«به نیروتَرا»: نیروی رستم فزونی خواهد گرفت و بی گمان با نیروی بیش تر در نابود کردن من خواهد کوشید
شنيدى كه او گفت كاووس كيست
گر او شهريارست پس توس كيست
همان نیز سهراب برگشته بخت
که سوگند خوردی به تاج و به تخت
بدین نیزه ات گفت بی جان کنم
سَرَت بر سر دار پیچان کنم
کُجا گنجد اندر جهانِ فراخ
بدان فَرّ و بُرز و بدان یال و شاخ؟
کُجا باشد او پیش تختم به پای
کُجا راند او زیر فَرّ همای
به دشنام چندی مرا بَر شمُرد
به پیش سپه آب رویَم ببُرد
چو فرزند او زنده مانَد، مرا
یکی خاک باشد به دست اندرا
سخن های سُهراب نشنیده یی؟
نه مرد بزرگ جهان دیده یی؟
کز ایرانیان سر ببُرَم هزار
کنم زنده کاووس کَی را به دار
اگر مانَد او زنده اندر جهان
بپیچند از وی کِهان و مِهان
کسی دشمن خویشتن پَروَرَد
به گیتی درون نامِ بَد گُستَرَد»
چو بشنيد گودَرز بر گشت زود
بَرِ رُستَم آمد به كردار دود
بدو گفت خوى بد شهريار
درختی است تلخ و هميشه به بار
به تندی به گیتی وِرا یار نیست
همان رنج ، کس را خریدار نیست
ترا رفت باید به نزدیک اوی
که روشن کنی جان تاریک اوی
اگر نوشدارو را به هنگام به رستم می رساند، سهراب زنده می ماند و این گونه در غم فرزند در هم شکسته نمی شد. ترس از رستم همواره جانَش را می آزارَد، چُنین است که باز دست به دامن رُستَم می شود تا او را سرگرم نبرد با دشمنان میهن کند تا مبادا در اندیشۀ کین پسر بیافتد!..
گُو پیلتنِ را بر خویش خواند
بسی داستان های نیکو براند
بدو گفت:« هم زور تو پیل نیست
چو گَردِ پی رخش تو نیل نیست
ز گیتی هُنرمند و خامُش تویی
که پروردگار سیاوُوش تویی
«هنرمند و خامش»: پُر توان و فروتن، دور از هرگونه خودنمایی و فزون خواهی
چو آهن ببندد به کان، در گهر
گشاده شود، چون تو بستی کمر
«آهن بستن در کان»: سخت شدن، سفت شدن، می گوید همین که تو کمر رزم بر بندی، آهن سخت شده در کان از هم گسیخته می شود، این گونه زبان بازی ها و گزافه گویی ها و چاپلوسی ها برای بدست آوردن دل رُستَم است. کاووس به خوبی دریافته است که رُستم، آن رُستَم هم رزم دیو سپید نیست، رُستَمی که آن دانایی باز یافته از سیمرغ ، که سودابه آن را «جادوی زال» نام داد را، در سوگ سهراب به اندازۀ زیادی از دست داده است، و توان شگفت انگیز او از مرگ فرزند آسیبی کلان پذیرفته است، شاید از این روست که او را خامُش می گوید، مردی که در پی کشتن فرزند به دست خود، بد و نیک جهان در چشمش یک سان است، و انگیزۀ چرب زبانی کاووس هرگز بر او پنهان نیست. تنها با یک سخن کاووس که چون تیری راست بر آماج می نشیند به جوش می آید. آن سخن این است که کاووس می گوید پرورندۀ سیاوش تویی، سیاوش پرورش یافته در آغوش تو و آموخته از بزم سازی ورزم آوری های تُست، اکنون این پرورش یافته در دبستان
تو خواهان رزم با افراسیاب است، با او برو، در این رزم سرنوشت ساز او را تنها نگذار...
سیاوَش بیامد کمر بر میان
سُخَن گفت با من چو شیر ژیان
چه گویی در این کار نیکو ببین
سیاوَخش خواهد همی جُست کین
بخواهد همی جنگ افراسیاب
تو با او بِرو، روی ازو برمَتاب
چو بیدار باشی تو، خواب آیَدَم
چو آرام گیری، شتاب آیَدَم
هنگامی که تو کارها را زیر نگر داشته باشی، من در آرامش ژرف می خوابم، ولی هنگامی که تو نیستی و کارها را سرپرستی نمی کنی، خواب از چشمان من می گریزد!..
جهان گشته آسوده از تیر تُست
سر ماه بَر چَرخ، در زیر تُست
تَهمتَن بدو گفت: « من بنده اَم
سُخن هر چه گویی نیوشنده اَم»
رستم در برابر این همه چرب زبانی کاووس تنها به این سخن کوتاه بسنده می کند که:
سیاوَش چو چشم و روان مَنَست
سرِ تاجِ او آسمانِ مَنَست
چو بشنید ازو آفرین کرد و گفت
که:« با جان پاکت خِرَد باد جفت»
سیاوش به جنگ افراسیاب
اکنون زمان بسیجیدن سپاه است، سپاهیان به فرمان سپه دار توس گرد می آیند، کلید گنج خانه های شاه به سیاوَش سپرده می شوند.
بفرمود کاووس تا بوغ و کوس
دَمیدند و آمد سپه دار توس
به درگاه بَر، انجُمن شد سپاه
درِ گنج و دینار بُگشاد شاه
ز شمشیر و گُرز و کُلاه و کمَر
همان خُود و جوشن، کمان و سپر
به گنجی که بُد جامهٔ نابرید
فرستاد نزد سیاوش کلید
که بر خان و بر خواسته کدخدای
تویی، ساز کن تا چه آیدت رای
کلید گنج های من همه در دستان تُست، هر چه می خواهی بردار و هر چه می خواهی با خود ببر...
گُزین کرد از آن نام داران سوار
دلیران جنگی ده و دو هزار
هم از پَهلَو و پارس، کوچ و بلوچ
ز گیلان جنگی و دشت سروچ
«پَهلَه»: نام پیشین خراسان و خاستگاه اشکانیان است که در زبان پارسی باستان و در سنگ نبشته های هخامنشی به ریخت «پَرثَوَه» یا پَرتهوَه به جای مانده و امروزه پارت می گوییم.
«پارس»: بی گمان همان استان پارس امروزی و خاستگاه هخامنشیان است .
«کوچ و بلوچ»: به روشنی دانسته نیست کجاست، برخی آن را سرزمینی میان سپاهان وکرمان دانسته اند.
به گزارش حدودالعالم: «...و دیگر در ناحیت کرمان کوه هاست از یک دگر بریده، آن را کوه های کرمان خوانند. اندر میان بیابان و درازای او از دریا تا جیرفت و آن هفت کوه است به یک دیگر پیوسته و هر کوهی از آن هفت کوه مه تری دارد. و عامل سلطان اندر آن کوه نشود و آن مه تران هر سالی مقاطعۀ هر کوهی گِرد کنند و بفرستند و این هر هفت یک دیگر را اطاعت ندارند و مردمان آن کوه را کوفچیان خوانند و ایشان را زیانی است خاصه و جایی است با نعمت بسیار و سخت استوار است و آن به لشکر و جنگ نتوان گشودن...» ( رویۀ 30-31)
در جای دیگر از همین نامه می خوانیم: « کوفج مردمانی اندر بر کوه کوقج و کوهیانند، و ایشان هفت گروه اند، و هر گروهی را مِه تری است و این کوفجان نیز مردمانی اند دزد پیشه و شبان و برزیگر ، و از
مشرق کوه کوفج تا مکران بیابان است و میان جیرفت و منوگان کوهستانی است آبادان و با نعمت بسیار و آن را کوهستان ابو غانم خوانند » ( رویۀ 127)
به گزارش ابن حوقل گیتاشناس عرب: « جبال قفص( کوفج = کوچ) محدود است از جنوب به دریا و از شمال به حدود جیرفت و رود بار قوهستان ابی غانم، و از مشرق به اخواش و بیابانی میان قفص و مکران و از مغرب به بلوچ و حدود منوجان و نواحی هرمز...»
« دشت سروچ» دشتی است در پیرامون کرمان.
سِپَروَر پیاده ده و دو هزار
گُزین کرد شاه از درِ کارزار
«از درِ کار زار» : برای نبرد
از ایران هر آن کس که گَوزاده بود
دلیر و خردمند و آزاده بود
«گو زاده»:پهلوان زاده ، دلیر
به بالا و سال سیاوَش بُدند
خِرَدمَند و بیدار و خامُش بُدند
همۀ جوانان رزمنده که کم و بیش هم سن و هم بالای سیاوش بودند آمادگی خود برای نبرد با سپاهیان توران را نشان دادند.
«خامش بُدند»: فروتن بودند، خود نمایی نمی کردند، آماج شان پدافند از ارزش های میهنی بود نه خود نمایی.
ولی چرا این جوانان رَزمَنده را خردمند می نامد؟ میان رزم آوری در میدان نبرد و خِرَدمندی چه پیوندی در میان است؟ پاسخ چُنین پرسشی در پایان نبرد دانسته می شود، اگر دشمنی خونریز مانند افراسیاب تورانی بر کشور چیره گردد، بر سر مردم ایران همان خواهد آمد که در پی لشکر کشی آخوندها و کمونیست ها به رهبری خمینی گُجستک بر سر مردم ایران آمد، مردم خِرَدمَند مردمی هستند که به رزم با خمینی و خامنه یی بر می خیزند، نه مردمی که به دست خود آتش به خرمن هستی خود بیاندازند و روزگار خود و فرزندان خود را سیاه تر از هر سیاهی کنند. این جوانان خِرَدمَندند چون می دانند کُشته شدن در میدان رزم بسی خوش تر از کشته شدن بر بالای دار... بسی خوش تر از بی کاری و نومیدی در سایه سار ننگین حکومتی از جنس حکومت ضحاک و افراسیاب و آخوندهای دیو زاد اهرمن خوست!..
ز گُردان جنگی و نامآوران
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
«بهرام و زنگۀ شاوران» دو تن از پهلوانان جوان در این رزم گاه اند، در آینده باز هم این دو پهلوان را خواهیم دید.
همان پنج موبَد از ایرانیان
بر افراختند اَختَرِ کاویان
این نکته بسیار شایان درنگیدن است، نخست این که چرا پنج مرد باید درفش، یا اختر کاویان را برافرازند؟ بی گمان برای این که این اختر کاویان سنگین تر از آن بوده است که یک تن بتواند آن را برافرازد، ولی چرا رزمندگان و سرداران سپاه و دیگر جنگاوران این درفش را در دست نگرفته اند؟ چرا موبدان؟ موبدان در این روزگار کاری به کیش بانان آیین زرتشت ندارند، موبدان همان خردمندان ودانشوران و بینشوران اند، ولی پیوند میان این بینشوران و اخترکاویان چیست؟ اختر کاویان ساخته شده از چَرم پارۀ آهنگری کاوه در خیزش ایرانیان در برابر ضحاک، چرمش چرم گاو، و گاو نماد ورجاوندی، یا تقدس جان است، ایرانیان همواره این درفش را پیشاپیش سپاه می بردند تا رزمندگان ایرانی همواره به یاد داشته باشند که برای پدافند از ارزش های میهنی و مردمی به رزم گاه آمده اند نه برای کُشتن و خون ریختن و چاپیدن و آزردن جان، چنین درفشی باید که به دست بینشوران آگاه برافراشته شود نه به دست هر رزمندۀ نا آگاه از رازوارگی های فرهنگ ایران.
بفرمود یک باره بیرون شدند
ز پهلو سوی دَشت و هامون شدند
«ز پهلو»: از کنار پادشاه و از زادگاه خویش روانۀ میدان رزم شدند
تو گفتی که اَندَر زمین جای نیست
که بر خاک او اسپ را پای نیست
شمار سپاهیان و اسواران ایران آن چنان زیاد است که گویی در سراسر زمین جایی نیست که سَم اسبان بر آن نباشد .
سر اندر سپهر اختر کاویان
چو ماه درخشنده اندر میان
ز پهلو برون رفت کاووس شاه
یَکی تیز برگشت گرد سپاه
سپه دید آراسته چون اروس
به پیلان جنگی و آوای کوس
در برخی از نسخه ها پارۀ نخست این بند چنین آمده است : سپه دید آراسته چون خروس
شاید از این رو که نسخه نویس اروس را برازندۀ مردان جنگی ندانسته است، ولی این نکته را ندیده است که سخن از آراستگیِ سپاه در میان است نه جنگاوری، با این نگاه، «آراسته چون اروس» درست تر است، چون اروس همیشه آراسته ترین و زیباترین است ، واژه اروس را هم با الف بنویسید نه با (ع).
یَکی آفرین کرد پُرمایه کَی
که ای نامداران فرخنده پَی
مبادا به جز بخت هم راهتان
شده تیره دیدار بدخواه تان
به نیک اختر و تن دُرُستی شُدن
به پیروزی و شاد باز آمدن