بفرمود پس تا رَوَد سوی کاخ
بباشد به کام و نشینَد فراخ
«فراخ نشستن»: به آسودگی نشستن، آرمیدن و از داده های هستی به فراوانی بهره گرفتن.
سیاوَش چو در پیش ایوان رَسید
سر تاغ ایوان به کیوان رَسید
فردوسی با این سخن، توان شگفت انگیز خود در سُخَن پردازی را به نمایش می گذارد، می گوید همین که سیاوَش به کاخ در آمد، کاخ از پذیرش سیاوَش آن چنان سربلند شد که سر به آسمان سایید!.. آن همه شکوه و زیبایی ساختمان، آن همه غالی ها و پرده های زربفت، آن همه تخت زَرّین و ساز و برگ با شکوه زندگی هیچ نبودند، شکوه و بزرگی کاخ با آن همه دارایی و ساز و برگ زَرّین در برابر سیاوَش هیچ بودند، آنچه که کاخ را شکوه و بزرگی اش بخشید و آسمان سایش کرد سیاوَش بود، نه ساز و برگ درون آن.
بیامَد بَر آن تختِ زَرّین نشست
هُشیوار، جان اندر اندیشه بَست
چو خوانِ سپهبَد بیاراستند
فراوان پرستده گان خواستند
«خوان» همان است که امروزه به نادرست می گوییم سفره. خوان گستردند و پیشکاران فراوان را به پیشکاری سیاوَش گماشتند.
پس آن گه سیاوَخش را خواندند
بَرِ آن تختِ زرّینش بنشاندند
ز هر گونهیی رفت بر خوان سَخُن
همه شادمانی فگندند بُن
چو از خوان سالار برخاستند
نشستن گهِ مَی بیاراستند
برفتند با رود و رامش گران
به باده نشستند یَک سر سران
بدو داد جان و دل، افراسیاب
همی بی سیاوش نیامدش خواب
بخوردند مَی تا جهان تیره گشت
سر مَی گساران ز مَی خیره گشت
سیاوَش به ایوان خُرامید شاد
به مَستی ز ایران نیامدش یاد
اُ زان پس همان شب بفرمود شاه
بدان کس که بودند در بزم گاه
چُنین گفت با شیده افراسیاب
که چون سر برآرَد سیاوَش ز خواب
«شیدَه» همان پشنگ پسر افراسیاب است که پدر او را شیده میخواند، این جوان سپس تر در نبردهای خونین میان ایران و توران به دست ایرانیان کشته می شود.
تو با پهلوانان و خویشان من
کَسی کاو بُوَد مهترِ انجمن
ز لشکر همه هر کسی با تبار
ز دینار و از گوهر شاه وار
بر اینگونه پیش سیاوش بَرَند
هُشیوار و بیدار و خامُش بَرَند
افراسیاب به پسر خود شیده می فرماید که بامدادان، هنگامی که سیاوَش چشم از خواب گشود، همراه با تنی چند از پهلوانان که نام های بزرگ دارند و شماری از خویشاوندان نزدیک من که بزرگان خاندان هستند، پیشکشی هایی از گوهر و زر و سیم و سنگ های بهادار، به پیشگاه سیاوش بَرَند ولی تا جایی که می توانند خامُش و بی سروسدا باشند و کم تر سخن گویند، این کم سخنی در برابر بزرگان نشان ادب و گرامی داشت است، تا چیزی از تو نپرسییده اند سخن مگوی، مگر سخنی که سزاوار گفتن و شنیدن باشد. این هم گوشۀ دیگری از فرهنگ ایرانشهری است.
فراوان سپهبَد فرستاد چیز
ازین گونه یک هفته بگذشت نیز
هُنر نمودن سیاوش در میدان
شبی با سیاوَش چُنین گفت شاه
که فردا بسازیم هر دو پگاه
اَبا گوی و چوگان به میدان شویم
زمانی بتازیم و خندان شویم
ز هر کس شنیدم که چوگان تو
نبینند گُردان به میدان تو
بدو گفت: «شاها انوشه بُدی
همیشه ز تو دور، دست بدی
«انوشه بُدی»: زندگانیت دراز و جاودانه باد
همی از تو جویندشاهان هُنر
که باید به هر کار بر تو گذر
مرا روز ، روشن به دیدار تُست
همه از تو خواهم بد و نیک جُست
تو فَرّ همایی و زیبای گاه
تو تاج کیانی و پُشتِ سپاه
هما پرنده یی است از راستۀ شکاریان استخوان خوار، پیشینیان بر این باور بودند که سایۀ او بر هر که افتد خوشبختی و بهروزی برای او می آورد. در این جا سیاوَش در خوش آمد گویی افراسیاب او را همان فَرّ هما و برازندۀ پادشاهی می نامد. «زیبای گاه»: زیبندۀ و برازندۀ پایگاه شهریاری. چرا این را می گوید؟ برای این که افراسیاب را در پادشاهی و کشورداری برازنده تر از پدر خود کی کاووس می بیند!.. نکتۀ دیگری که در این جا نباید از نگر دور داشت، این است که سیاوش به افراسیاب می گوید:
مرا روز، روشن به دیدار تُست
همه از تو خواهم بد و نیک جُست
سیاوَش مرد دروغ و چاپلوسی و چرب زبانی نیست ، آن چه را که می گوید از بُن جان می گوید، این نوجوان که به گفتۀ کاووس « هنوز بوی شیر آیدش از دهان» نیازمَند مهر پدر و رهنمود پدر است . دریغا و دردا که کاووس هرگز نتوانست این نیاز سرشتی فرزند خود را بر آوَرَد، از کودکی او را به دست رُستَم سپرد، بازی های کودکانه و بالیدن او را ندید، نخستین واژگانی که بر زبان او روان گشتند را نشیند، با نیازهای روانی اش از بیخ و بن بیگانه ماند، افزون بر همۀ این ها هنگامی که در نو جوانی او را دید، در پی هوس های تباه کنندۀ خود، فرمان داد دو کوه بزرگ از هیزم بسازند و بسوزانند، و فرزند را واداشت تا از میان آن دو کوه آتش بگذرد!.. سیاوَش تشنۀ مهر پدر است، اکنون سر ریز مهر پدر را از بزرگ ترین دشمن که افراسیاب است دریافت می کند، این یکی از بزرگتریبن تراژدی های شاهنامه است. بالا بلند ترین و نیک سرشت ترین شاهزاده و پهلوان ایرانی، آن چنان بی بهره از مهر پدری است که این گرامی ترین گوهر خدا دادی را در دامن بزرگ ترین دشمن میهن خود باز می یابد!..
به شب گیر کز خواب برخاستند
همه روی میدان بیاراستند
«شب گیر» همان پگاه یا بامداد، پیش از فراشُد خورشید است، در چُنین هنگامی برای یک بازی دوستانه به میدان چوگان در آمدند.
همان روز گُردان به میدان شُدند
گُرازان و با روی خندان شدند
«گرازان»: خَرامان، این گونه خُرامان و با روی خندان رفتن، نشان دهندۀ دوستی میان دو گروه چوگان باز است.
چُنین گفت پس شاه توران بدوی
که:« یاران گزینیم در زخم گوی
«زخم گوی»: کوبیدن بر گوی، افراسیاب به سیاوش پیشنهاد یارگیری می دهد، این کار را هنوز هم در بازی های دوستانه انجام می دهند.
تو باشی ازین روی و آنروی، من
به دو نیمه هم زین نشان انجمن»
سیاوَش بدو گفت کای شهریار
که: «کی باشدم دست و چوگان به کار
برابر نیارَم زدن با تو گوی
به میدان همآورد دیگر بجوی
سیاوش در خوش آمد گویی و فروتر نشینی به افراسیاب می گوید من هرگز تاب پایداری در برابر تو را نخواهم داشت، بهتر است همارد دیگری از میان پهلوانان برای خود برگزینی!..
ازیرا که همراه و یار توایم
بر این پهن میدان، سوار توایم»
« سوار تو ایم»: سربازان و سوار کاران تو ایم. بهتر است که من در گروه تو باشم نه هماورد تو
سپَهبَد ز گفتار او شاد شد
سُخَن گفتن هر کسی باد شد
افراسیاب با شنیدن این سخن از زبان سیاوَش بسیار شادمان گشت، فروتنی او را ستود.
«سخن گفتن هرکسی باد شد»: بدین چَم است که سخن دیگران همه ارزش خود را از دست دادند و برباد رفتند.
به جان و سر شاه کاووس گفت
که: «با من تو باشی همآورد و جُفت
هُنر کن به پیش سواران پدید
بدان، تا نگویند کاو بَد گزید
افراسیاب در این جا سیاوَش را جان و سر کاووس می نامد، می گوید هیچ یک از این پهلوانان را هماورد خود نمی دانم، تنها تو جفت و هماورد منی در این بازی، پس هُنر نمایی کن تا یک بازی جانانه داشته باشیم و پهلوانان میدان هر دوی ما را بستایند!..
کنند آفرین بر تو مردانِ من
شکفته شود رویِ خندان من
سیاوَش بدو گفت: «فرمان تراست
سواران و میدان و چوگان تراست»
سپهبَد گزین کرد گُلباد را
چو گرسیوز و جَهن و پولاد را
کلباد یا گُلباد پسر ویسه یکی از پهلوانان توران است. او در جنگ دوازده رُخ به دست فریبرز، رزم آور ایرانی کشته می شود. جَهن یکی دیگر از پسران افراسیاب و برادر شیده است . پولاد هم از پهلوانان تورانی است که برای بازی در گروه افراسیاب برگزیده می شود.
چو پیران و نستیهَنِ جنگ جوی
چو هومان که بر دارد از آب گوی
نستیهَن یا نَستَهَن برادر پیران ویسه است. هومان پسر ویسه و برادر پیران است. هومان و پیران، از چهرههای سرشناس خاندان ویسه، از دلیرترین پهلوانان توران زمین، و هردو برادر به جوانمردی و رادی نامورند.
به نزد سیاووش فرستاد یار
چو رویین و چون شیدهٔ نامدار
رویین نام یکی از پسران پیران است.
دگر اندریمان، سوار دلیر
چو ارجاسپِ، اسپ افگنِ نره شیر
اندریمان نام یکی دیگر از دلاوران تورانی است. ارجاسپ یا ارجت اسپَ[دارندۀ اسپ ارجمند و گران مایه] نام نوۀ افراسیاب است که سپس تر در روزگار گُشتاسپ و زرتشت به پادشاهی می رسد و «توران خدای» نام می گیرد و سرانجام بدست اسفندیار کُشته می شود.
سیاوَش چُنین گفت:« کای نام جوی
از ایشان که یارَد شدن پیشِ گوی
از این پهلوانان که برای هم بازی در گروه من برگزیدی، هیچ یک دلیری نخواهند کرد که در هماوردی با تو به گوی نزدیک شوند!.
همه یار شاهند و تنها مَنم
نگه بان چوگانِ این ها منم
گر ایدون که فرمان دهد شهریار
بیارم از ایران به میدان سوار
مرا یار باشند در زخم گوی
بر آن سان که آیین بُوَد بر دو روی»
شهریار پروانه دهند که من از میان رزم آوران ایرانی، هم بازی های خود را برگزینم.
سپهبَد چو بشنید زو داستان
بدان داستان گشت هم داستان
سیاوَش از ایرانیان هفت مرد
گزین کرد شایسته اندر نبرد
خروش تبیره ز میدان بخاست
همی خاک با آسمان گشت راست
از آوای سِنج و دَمِ کرّنای
تو گویی بجُنبید میدان ز جای
کرنای همان نای بزرگ است که بیش تر در هنگام جنگ می نواختند، در این جا می بینیم که در بازی چوگان هم برای بر انگیختن بازی گران و پدید آوردن شور در دل تماشاچیان سِنج و کرنای و تبیره می نوازند. شایان ژرف نگری است که نشانه های این آیین هنوز هم در میهن ما دیده می شود، از دهۀ 50 به این سو کسانی
پیدا شدند که به انگیزۀ دلبستگی ژرف شان به بازی فوتبال و هواداری از بازی کنان یک سوی بازی، با دمیدن در بوغ های پُر سر و سدای خود، شوری در دل بازی کنان و هواداران پدید می آوردند، یکی از نام دار ترین آنها در روزگار جوانی من جوان پاک دلی بود بنام «محمد بوغی» که برای تیم پرسپولیس بوغ می زد و شوری در دل بازی گران و هواداران پرسپولیس بر می انگیخت. محمد بوغی آن چنان به این کار دل بستکی داشت که برای پشتیبانی از تیم ملی ایران، با هزینۀ خود همراه تیم ملی به آرژانتین رفت تا برای بازی کنان ایرانی بوغ بزند. «محمد بوغی»، که نام درست او محمد ابراهیم نایب عباسی بود در روز بیست و ششم دی ماه سال 1371 کوچی چشم از جهان فرو بست و یادی بسیار خوش از خود در دل مردم ایران برجای گذاشت، از دیگر بوغ زنان نام دار در بازی های فوتبال ایران می توان از سهراب بوغی و «حسن نیک بخت» نام ور به «حسن تارزان» هر دو از بوغ زنان تیم استقلال، «حسین شلغم» بوغ زن پرسپولیس، «فتحالله غریب نواز»، «علی کشک بادمجان» و «رضا صفاریان»، نام ور به «رضا چاچا» بوغ نواز اهوازی تیم ملی ایران در جام جهانی 1978 آرژانتین یاد کرد. از آنجا که حکومت ننگین دامن اسلامی، همۀ ارزش های فرهنگ ایرانشهری را از درون تباه می کند، در این جا هم بیکار ننشست، برای تباه کردن این آیین دلپسند و شادی بخش ایرانی، گروهی را بنام «لیدر» با پرداخت دست مزد یا رشوه های کلان به این کار واداشت تا هوای ورزشگاه و خروش تماشاگران را به سود خود و به زیان مردم دگرگون سازند، این همه گفته شد تا به یاد داشته باشیم که آیین بوغ و کرنا و تبیره زدن در ایران پیشینه یی به دیرینگی تاریخ دارد.
فگندند گویی به میدانِ شاه
بر آمد خروش دلیرانِ به ماه
سپه دار گویی ز میدان بِزد
به ابر اندر آمد چُنان جون سزد
سیاووش برانگیخت اسپِ نبرد
چو گوی اندر آمد، نَهِشتَش به گرد
«نَهِشتَش به گرد»: نگذاشت بر زمین بنشینید
بزد هم چُنان تا به میدان رَسید
بر آن سان که از چَشم شد ناپدید
بفرمود پس شهریار بلند
که گویی به نزد سیاوش بَرَند
سیاوش بران گوی بَر، داد بوس
بر آمد خروشیدنِ نای و کوس
سیاوَش به اسپی دگر برنشست
بیانداخت آن گوی لَختی ز دست
پس آنگه به چوگان برو کار کرد
چُنان شد که با ماه دیدار کرد
ز چوگان او گوی شد ناپدید
تو گفتی سپهرش همی برکشید
«سپهرش همی بر کشید» : سپهر او را بالا کشید و در بی کرانگی های خود ناپدیدش کرد.
به میدان یَکی مرد، چونان نبود
کسی را چُنان رویِ خندان نبود
از آن گوی، خندان شد افراسیاب
سر نام داران برآمد ز خواب
به آواز گفتند هرگز سوار
ندیدیم بر زین چُنین نام دار
کیِ نام ور گفت: « از این سان بُوَد
هر آن کس که با فرّ یزدان بُوَد
ز خوبی و دیدار و فرّ و هُنر
بدانم که دیدنش بیش از دگر»
ز میدان به یَک سو نهادند گاه
بیامد نشست از بَرگاه، شاه
سیاوَش چو بنشست با او به تخت
به دیدار او شاه شد شاد، سخت
به لشگر چُنین گفت پس نام جوی
که میدان شما را و چوگان و گوی
افراسیاب و سیاوش از بازی کناره می گیرند و بازی را به رزم آوران تورانی و ایرانی می سپارند
همی ساختند آن دو لشکر نبرد
همی تا بر آمد به خورشید گرد
چو ترکان به تندی بیاراستند
همی بُردن گوی را خواستند
به تندی بیاراستند: به چابکی تیم خود را بیاراستند تا بر پهلوانان ایران پیروز شوند. نکتۀ دیگری که در این جا شایان نکته سنجی است این که تورانیان و ایرانیان به یک زبان سخن می گویند، هر دو به یک گروه از ایزدان در دستگاه یزدان شناسی باور دارند. پس چگونه می توان تورانیان را ترک نامید؟.
در اوستا سخن از تبارهای « اَیریَه، تَوی ریَه و سَی ریمَ» (= ایرانی، تورانی، و سلمی) می رود، و در شاهنامه، ایرج و تور و سلم - که نام شان از نام این سه تبار گرفته شده است فرزندان فریدون اند. فریدون سرزمین های زیر فرمان خود را میان آن سه پسر بخش کرد و هر یک از آن ها پایه گذار فرمان روایی در یکی از این سرزمین ها شدند.
چُنانچه پیش تر گفته شد، تُرک خواندن تورانیان، و ترکستان نامیدن سرزمین توران که در بُن مایه های پارسی و عربی، از آن میان شاهنامه راه یافته، بر آیند یک لغزش بزرگ تاریخی است که در پی کوچ تُرک تبارهای آسیای میانه به سرزمین باستانی توران از روزگار اشکانیان به این سو پیش آمده است. با این نگاه، اگر چه تورانیان در شاهنامه ترک گفته شده اند ولی ما باید بدانیم که تورانیان ترک نیستند و با ایرانیان از یک تبار و خانواده اند.
برگردیم به بازی چوگان.
چو تُرکان به تُندی بیاراستند
همی بُردنِ گوی را خواستند
ربودند ایرانیان گوی پیش
بماندَند تُرکان ز کردار خویش
سیاوَش غمی گشت از ایرانیان
سُخَن گفت بر پهلوانی زبان
«پهلوانی زبان»: زبان پهلوی
که: «میدان بازی است یا کارزار
برین گردش و بخشش روزگار»
این که سیاوش در این جا به زبان پهلوانی، یا پهلوی با ایرانیان سخن می گوید، جای چون و چرای بسیار دارد، تا آنجا که می دانیم زبانی که با نام های پارتی- پهلویگ – پهلوی- پهلوانیگ – یا پهلوانی که در نوشتارهای امروز به آن پهلوی اشکانی یا پهلوی شمالی میگویند، از خانوادۀ زبان های ایرانی شمال باختری بوده است.
این نام از نام باستانی پرثوه (parthava) گرفته شده و در گذرگاه زمان به ریخت پهلوی درآمده است.
دولت های اشکانی در ایران و ارمنستان آن را زبان درباری می دانستند. زبان های کردی، تاتی ، بلوچی، تالشی، زازاکی، مازندرانی، گیلکی همگی از یک خانواده اند.
در روزگار دراز فرمان روایی اشکانیان بر ارمنستان، زبان پهلوی هَنایش بسیار ژرف بر زبان ارمنی گذاشت، تا آنجا که امروزه می بینیم بسیاری از واژگان در زبان ارمنی و زبان پهلوی این همان اند، مانند «دشمن» و «دشوار» و بسیاری از واژه های دیگر که در هر دو زبان به یک سان گفته می شوند.
این جا که سیاوَش به زبان پهلوانی با پهلوانان ایران سخن می گوید، خواننده را به پرسش گری بر می انگیزد، چرا که زمان درازی تا رسیدن به زبان پهلوی پیش روست، زبان ایرانیان آن روز ، کُهن تر از پارسی باستان و زبان هخامنشیان است، امید است که جوانان دانش پژوه ایرانی دامنۀ این گونه پژوهش ها را پی بگیرند و این گونه پرسش ها را پاسخی در خور دهند، به هر روی، سیاوَش برای این که دیگران سخن او را نفهمند به زبان «پهلوانی» دلیران ایران را می نکوهد که این همه تُندی در یک بازی دوستانه برای چیست؟!. ما در این جا مهمانیم نه هماورد میدان جنگ، این ها میزبانان ما هستند، نه دشمنان ما. بدین گونه از دلیران ایران می خواهد اندکی از تندی و تیزی بکاهند و بازی را دوستانه تر پیش ببرند.
چو میدان سرآمد بتابید روی
به ترکان سپارید یکباره گوی
سواران لُگام ها کشیدند نرم
نکردند از آن پس کسی اسپ گرم
«اسپ گرم کردن» : اسپ را به تیز دویدن و جهیدن بر انگیختن
یَکی گوی، ترکان بیانداختند
کز انداختن سر بَر افراختند
سپهه دار ترکان چو آوا شنود
بدانست کان پهلوانی چه بود
با این سخن در می یابیم که افراسیاب هم زبان پهلوانی را می دانسته است
چُنین گفت پس شاه توران سپاه
که گفتَست با من یَکی نیکخواه
که:« او را به گیتی کسی نیست جُفت
به تیر و کمان و بَر و یال و سُفت»
«سُفت»: شانه - کتف
افراسیاب به سیاوَش می گوید، شنیده ام که تو در کمان کشی و تیر اندازی در جهان هماوردی نمی شناسی
سیاوش چو گفتار مه تر شنید
ز ترکَش کمانِ کیی برکشید
سپهبَد کمان خواست تا بنگرد
یکی برگراید که فرمان بَرَد
«برگراید»: بیازماید، آزمایش کند. «که فرمان بَرَد»: سختی نداشته باشد، به سخن دیگر، پیش از آن که تیر در کمان بگذارد، کمان را آزمود، همانند کاری که نوازندگان برخی سازهای پیش از نواختن با ساز انجام می دهند.
کمان را نگه کرد و خیره بماند
بسی آفرین کیانی بخواند
به گرسیوز تیغ زن داد مِه
که خانه بمال و در آور به زه
«خانه مالیدن و به زه در آوردن»: خماندن سر کمان، و سر آزادِ زه را به سر کمان بستن و آن را آمادۀ تیراندازی ساختن است. سیاوش برای نشان دادن سختی کمان، آن را به دست گرسیوز می دهد و از او می خواهد که کمان را خم کند و زه را بر سر کمان ببندد!.. آماج سیاوش از این کار این است که می خواهد سختی کمان خود را به گرسیوز و دیگر پهلوانان توران، از آن میان به خود افراسیاب نشان دهد، چرا چُنین کاری را از افراسیاب نمی خواهد؟ برای این که نمی خواهد افراسیاب را ناتوان تر از خود نشان دهد، این کار برازندۀ یک پهلوان والامنش مانند سیاوش نیست، دور از آیین جوانمردی است!..
بکوشید تا بر زه آرد کمان
نیامد به زه، خیره شد بدگمان
ازو شاه بستُد به زانو نشست
بمالید خانه کمان را به دست
به زه کرد و خندان چُنین گفت شاه:
« توان زد از این تیر بر چرخ و ماه
افراسیاب که برادر را ناتوان از این کار می بیند، کمان را از دست گرسیوز می گیرد، خودش زانو بر زمین می زند، کمان را خم می کند و زه را بر سر آن می بندد و به گرسیوز و دیگر پهلوانان توران می گوید، با این کمان می توان چنان تیر پرتاب کرد که در کره ماه بنشیند:
مرا نیز گاه جوانی کمان
چُنین بود و اکنون دگر شد زمان
به توران و ایران کس این را به چنگ
نیارد گرفتن به هنگام جنگ
مگر پهلوان رُستَم پیل تن
که سازد همی رزم با اَهرمَن
من هم در روزگار جوانی چنین کمانی داشتم، امروز در میان پهلوانان ایران و توران هیچ یک توان کشیدن چنین کمان را ندارد مگر رستم پیل تن.
بر و یال و بُرز سیاوَش جز این
نخواهد همی نیز بر پُشت زین»
نشانه نهادند بر اسپریس
سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس
«اسپریس»: میدان اسپ دوانی .
«مکیس» : زیاده گویی، یاوه گویی، دو دلی.
در میدان اسپ دوانی نشانه می گذارند، و سیاوَش که می داند چه باید کرد بی کم ترین گفتگو:
نشست از بر بادپایی چو دیو
بیافشرد ران و برآمد غریو
یَکی تیر زد بر میانِ نشان
نهاده بدو چَشم گردن کشان
خدنگی دگر باره با چارپَر
به چرخ اندرون راند و بگشاد پَر
«خدنگ» تیری است که از چوب درختی به همین نام ساخته می شود. چرخ هم در این جا همان کمان است.
«بگشاد پر»: بازوان را گشود و سینه را پیش داد.
نشانه دوباره به یَک تاختن
به غربال بُد اندر انداختن
«به غربال بُد»: با تیرهای پی در پی نشانه را سوراخ سوراخ کرد
لُگام را بپیچید بر دست راست
بزد بار دیگر بر آن سان که خواست
کمان را به زه بر، به بازو فگند
بیامد بر شهریار بلند