اندیشۀ پلیدی را که به سر دارد بدین گونه بکار می بندد، می داند که سیاوَش برابر آیین و ادب بزرگان، به پیش بازش خواهد آمد، پس، پیشاپیش کسی را به پیامبری نزد سیاوَش می فرستد و خواهش می کند که رنج این کار بر خود هموار مدار و به پیشباز من نیا چون تو در همۀ زمینه ها از من برتری... بدین گونه می خواهد به افراسیاب نشان دهد که دیدی دُرُست می گفتم، سیاوَش به پیشباز من نیامد و خیره سرانه ما را خوار شمرد!.. این گونه بازی گری های پَست سیاسی هنوز هم در جهان ما روایی دارند!..
فرستاده نزد سیاوَش رَسید
زمین را ببوسید کاو را بدید
چو پَیغام گرسیوز او را بگفت
سیاوَش به دل گشت با درد جُفت
پُر اندیشه بنشست بیدار دیر
همی گفت رازیست این را به زیر
سیاوَش به روشنی پی می بَرَد که نیرنگی در کار است، چرا باید آیین های دیرین را نا دیده گرفت و به کار نبست؟
ندانم که گرسیوز نیک خواه
چه گفتست از من بدان پیشگاه
چو گرسیوز آمد به درگاه اوی
پیاده بیامد ز ایوان به کوی
گرفتند مر یک دگر را کنار
بسی آفرین کرد بر شهریار
این سیاوش است که آفرین گوی افراسیاب شهریار تورانزمین است ، نه گرسیوز آفرین گوی سیاوش.
بپرسیدش از راه وز کار شاه
ز رَسم سپاه و ز تخت و کلاه
پیام سپه دارِ توران بداد
سیاوَش ز پَیغام او گشت شاد
چُنین داد پاسخ که:« با یاد اوی
نگردانم از تیغِ پولاد روی
من اینک به رفتن کمر بستهام
لُگام با لُگام تو پیوستهام
باز در برخی از نسخه ها بجای لگام با لگام نوشته اند عنان با عنان... شگفت انگیز است کوشش بدفرجام نسخه نویسانِ سیه دل درجای گزین کردن واژگان تازی در جای واژگان پارسی، چرا یک ایرانی باید لُگام پارسی را از شاهنامه که گرامی ترین نامۀ ایرانی است بر دارد و عنان تازی را بکار بَرَد... این همه کوشش برای چیره گرداندن دشمن بر یک ملت تاریخی و برخوردار از یک فرهنگ کهن برای چیست؟ در هیچ کجای جهان و در هیچ یک از مردمان گوناگون این همه کوشش در خود زنی نمی توان دید. برخی از ایرانیان پُشت به میهن کرده در خود زنی و خود کمتر شماری گوی پبش تازی از همۀ مردم جهان ربوده اند!. .
سه روز اندرین گلشن زرنگار
بباشیم و ز باده گیریم کار
که گیتی سپنج است پُر درد و رنج
بدان کس که با غم زیَد در سپَنج»
«سپنج»: گذرا، نا ماندنی... می گوید: زندگی دو روزه ارزش آن ندارد که روزگار با غم و درد و اندوه به سر بریم... بهتر آن است که دمی از غم روزگار بیاساییم و باده پیش آوریم و گوش به نغمه های دل انگیز خُنیا دهیم... ایرانیان، در هر یک از سامه های روزگار، در خوشی و ناخوشی، در شکست و پیروزی ، در غم و شادی به بزم می نشینند و به هیچ روی از مَی و مَی گسار و باده و خُنیاگری و نغمه پردازی دست بر نمی دارند. هیچ بخشی از شاهنامه را نمی توان بی نشان از بزم و مَی گساری یافت .
بودا اندیشمند و فرزانه بزرگِ هند می گوید: زاده شدن رنج است ، کودکی رنج است جوانی رنج است، دل دادگی رنج است، پیری رنج است بیماری رنج است، مرگ رنج است... این فرزانۀ بزرگِ هند، برای رهایی از این رنجِ فراگیر و رسیدن به «نیروانا» [رهایی، تابندگی ، و آزادی از رنج] یک دستگاه پیچیدۀ فرزانش را پیشنهاد می کند. فرهنگ ایران با این گونه اندیشه ها بیگانه است، جهان بینی و هستی شناسی ایرانی، گیتی ناپایدار را میدان رزمِ همیشگی میان شایست و نا شایست می داند، در هستی شناسی ایرانی، آدمی نه برای این پدید آمد تا از زمان زاده شدن تا مرگ کوله بار سنگین رنجی پایان ناپذیر را بر دوش کشد، ونکه برای این زاده شد تا با بنیاد رنج که اهریمن است برزمد. در هستی شناسی ایرانی زاده شدن جشن است، کودکی جشن است، جوانی جشن است، دلدادگی جشن است ، زناشویی جشن است ، کار کردن جشن است ، تندرستی جشن است، پیری جشن است... پس آدمی برای این زاده می شود که با کار و کوشش در پرتو خِرَد و اندیشۀ نیک زمین را جشنگاهی بسازد برای خود و برای آب و خاک و گیاه و جانور و برای همۀ دیگر باشندگان روی آن. رزمیدن با بُنیاد رنج که اهریمن است چیزی است و پذیرش رنج چیز دیگر، در این هستی شناسی پزشک و کارد پزشک و پرستاری که در بیمارستان به یاری بیمار برخاسته اند، در نبردی آشتی ناپذیر با دیو بیماری اند، کشاورزی که در روستا تخم بر زمین می پاشد و آن را به بار می نشاند در ستیز با دیو گرسنگی است، خُنیاگری که در کار خُنیاگری است در پیکار با دیو غم و اندوه است، آموزگاری که در دبستان و دبیرستان و دانشگاه در کار دانش افشانی است، در نبرد با دیو با بی دانشی است، پیشه وران و هنرمندان و بازرگانان و دانشمندان و نو آوران هر یک به گونه یی در کار جشن سازی و آراستن جهان به ارزش های برترند تا در این آوردگاه نیک و بد با بنیاد رنج برزمند. در گسترۀ چنین آیینی است که:
همه شهر ایران بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند
در تخت نشینی و تاج گذاری هر پادشاه بزمی بر پاست و در هر شکارگاه بزمی آراسته... پیش از آغاز هر
نبرد و پس از پایان هر نبرد، مَی است و رود و رامش گران، و بانگ نوشانوش، امروزه حیدر حیدر و حسین حسین و گِل به سر مالیدن و در سوگ بزرگ ترین دشمنان میهن نشستن، و کارد بر کله های بی مغز خود کوبیدن جای آن بزم و شور و شادمانی و به زیوی را گرفته است... با چُنین رفتاری های نابخردانه است که یک شهرگانی با شگوه و یک فرهنگ جهان آرا از گردونۀ تاریخ بیرون افکنده می شود و جای خود را به آیین های پست و جهان ویرانگری مانند اسلام و شیعه گری و طالبان و القاعده و بوکوحرام و داعش و حزب الله...
برگردیم به دنبالۀ داستان:
چو بشنید، گفتِ خردمند شاه
بپیچید گرسیوز کینه خواه
گرسیوز از شنیدن این پاسخ مهر آمیز سیاوَش ناخرسند است، پیوند مهر و دوستی میان سیاوش و افراسیاب را بر نمی تابد
به دل گفت ار ایدون که با من به راه
سیاوَش بیاید به نزدیک شاه
بدین شیر مردی و چندین خِرَد
گُمان مـــــــــــــرا زیـــــــــــــــــــر پی بسپرد
در برخی از نسخه ها بجای گُمان نوشته اند کمان که نشان کم دانشی نسخه نویس است، در اینجا گُمان همان اندیشه های فریب کارانه و خان مان برانداز است، کاری به کمان و کمان کشی ندارد.. با خود می گوید: با این سرشتِ پاکیزه، و این دلیری و خِرَدمَندی و فَرّ و شکوهی که سیاوش دارد همۀ نخشه های مرا بر باد خواهد داد!..
سُخَن گفتن من شود بی فروغ
شود پیش شه چارهٔ من دروغ
چاره در اینجا همان رای و اندیشۀ تباه کنندۀ جان و جهان است، از جنس همان چاره هایی که جیمی کارتر، فرنشین آمریکا، جیمز کالاهان نخست وزیر انگلیس، ژیسکاردستن نخست وزیر فرانسه، هلموت اشمیت فرنشین آلمان و خمینی و خامنه یی و کمپانی های بزرگ نفتی و بانک داران بزرگ جهان در سال 57 کوچی برای ما اندیشیدند و آتش به خرمن هستی ما زدند!..
یَکی چاره باید کنون ساختن
دلش را به راهِ بد انداختن
همۀ نیروهای اهریمنی خود را باید به کار گیرم تا سیاوَش را در دام بد گمانی در اندازم، تا کاری وارون خواست افراسیاب کند.
زمانی همی بود و خامُش بماند
دو چشمش به روی سیاوَش بماند
فرو ریخت از دیدگان آبِ زرد
به آبِ دو دیده همی چاره کرد
«آب زرد»: اشک خون آلود. سرشک دردآلود. اشک تلخ. اشک خونابه گون. زردابه. گرسیوز در اینجا یگانه راه بجا مانده را در گریستن و خود را غم خوار نشان دادن سیاوَش می داند.
سیاوَش ورا دید پُرآب، چَشم
به سانِ کسی کاو بپیچدَ زخَشم
بدو گفت نرم:«ای برادر چه بود
غمی هست کان را نشاید شنود؟
گر از شاه توران شُدَستی دُژَم
به دیده درآوردی از درد، نم،
من اینک همی با تو آیم به راه
یَکایَک بگویم به نزدیک شاه
در برخی از نسخه ها آورده اند: کنم جنگ با شاه توران سپاه. نادرستی سخن از راه دور پیداست، چرا سیاوش با دیدن چشمان آلوده به اشک گرسیوز که خود از او بدگمان است، باید آمادۀ جنگ با افراسیاب و سپاه توران شود؟
بدان، تا ز بهر چه آزارَدَت
چرا کِهتر از خویشتن دارَدَت
اُ گر دشمنی آمدَستَت پدید
که تیمار و رنجَش نباید کَشید
من اینک به هر کار یار توام
چو جنگ آوری مایه دار توام
ار ایدون که نزدیک افراسیاب
ترا تیره گشتست بر خیره آب
«ترا تیره گشتست بر خیره آب»: اگر ارج و والامندی تو نزد افراسیاب بر سر هیچ و پوچ و بیهوده به تیرگی گراییده است!..
به گفتار مرد دروغ آزمای
کسی برتر از تو گرفتَست جای
همه راز این کار با من بگوی
که من باشَمَت زین غمان چاره جوی»
بدو گفت گرسیوز: «ای نامدار
مرا این سخن نیست با شهریار
نه از دشمنی آمدستَم به رنج
نه از چاره دورم به مردی و گنج
«از چاره دور بودن به مردی و گنج»: به ژرفای ناتوانی و نیروی رزم آوری و دارایی و توانمندی فرو افتادن. می گوید چُنین نیست، من نه کمبود سپاه و جنگ ابزار دارم، نه از گنجَم چیزی فروکاسته است، غم من غم سنگین تری است! ..
ز گوهر مرا با دل اندیشه خاست
که یاد آمدم زان سُخُن های راست
من به یاد سرگذشت پدران مان افتادم، سخنانی که پیشینان برای ما برجای گذاشتند، چرا این همه تَنِش و ناسازگاری میان ایران و توران پدید آمد؟
نخستین ز تور اندر آمد بدی
که برخاست زو فَرّهٔ ایــــــزدی
گرسیوز از نوادگان تور است و سیاوَش از نوادگان ایرج، گرسیوز فریبکارانه از گناه و زشت کاری نیای خود که تور باشد یاد می کند و می گوید که تور در پی بدگارگی، فَرّهِ ایزدی را از دست بداد و دست به خون برادر خود ایرج یازید.
شنیدی که با ایرج کم سَخُن
به آغاز کینه چه افگند بن؟
اُ زان جای گه تا به افراسیاب
شد این بوم توران و ایران به آب
«به آب شدن» همان برباد رفتن است، در این جا خود را یک خِرَدمند غم خواره می نمایاند و به خُرده گیری از ستم بارگی های نابخردانۀ تور، پسر فریدون، و برادر ایرج می پردازد که با ریختن خون برادر بی گناه، مایۀ سیه روزگاری هردو تبار ایران و توران فراهم ساخت!..
به یک جای هرگز نیامیختند
ز بندِ خِرَد هر دو بگریختند
گویندۀ این سخن، بی گمان خود فردوسی است، نه گرسیوز، ما تا کنون گمان می بردیم که خِرَد گشایندۀ هر گونه بستگی، و گشایندۀ همۀ راه بندهاست، اکنون در می یابیم که خِرَد، خود بزرگ ترین بند است، به راستی، چگونه است که:
خِرَد اَفسَرِ شهریاران بُوَد
خِرَد زیـــــــــــــــــــــور نام داران بُوَد
خِرَد زندۀ جاودانی شناس
خِرَد مایۀ زندگانی شناس
خِرَد رهنُمای و خِرَد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
خِرَد را کنی بر دل آموزگار
بکوشی که نَفریبدَت روزگار
ز شمشیرِ دیوان خرد جوشَن است
دل و جان دانا بدو روشن است
چو خواهی ستایش پس ِمرگ تو
خِرَد باید ای نام ور برگِ تو
نکوتر هنر مَرد را بِخرَدی است
که کار جهان و رَه ایزدی است
دلی کز خِرد گردد آراسته
چو گنجی بود پُر زَر و خواسته
تنومند کو را خرد یار نیست
به گیتی کس او را خریدار نیست
کسی را کَش از بُن نباشد خِرد
خردمندش از مردمان نَشمُرد
خِرَدَمند کین داستان بشنُود
به دانش گراید به دین نگرود
خرد گیر کارایش جان بُوَد
نگه دار گفتار و پَیمان بُوَد
هرآن نام ور کو ندارد خِرَد
ز تخت بزرگی کجا بر خورد؟
به رامِش بُوَد هر که دارد خِرَد
سِپِهرَش همی در خِرَد پَروَرَد
و اکنون در پی این همه ستایش های شورانگیز از خِرَد، همان گشایندۀ راه بندهای سخت گذر را، بندی سنگین بر پر و پای آزادگان می داند تا از راه داد و از چرخۀ سامان و هنجار هستی که همان راستی است پای بیرون ننهند، این سخن بسیار دُرُست و بسیار اندیشه انگیز است، خِرَد هم گشایندۀ بندهاست، هم بندی بر پروپای نیکان و آزادگان تا از راهِ داد و راستی به در نشوند و راه بی بندوباری پیش نگیرند.
به یک جای هرگز نیامیختند
ز بندِ خرد هر دو بگریختند
سپه دار توران از آن بدترست
کنون گاو پیسه به چَرم اندرست
اکنون افراسیاب سپهدار توران که بر جای تور پسر فریدون نشسته در اندیشه و گفتار و کردار از او هم بدتر است... گاو پیسه نشان دو رنگی است... و گاو پیسه به چرم اندر بودن، نشان ناشناخته بودن کارها، ناپیدایی پایان کار و جز این هاست. نمی دانیم سپید خواهد بود یا سیاه!..
ندانی تو خوی بدَش بیگمان
بمان تا بیاید بدی را زمان
نُخُستین ز اغریرس اندازه گیر
که بر دست او کُشته شد خیره خیر
«خیره خیر»: بیهوده - بی هیچ انگیزۀ دُرُست و پذیرفتنی، در جاهای دیگر شاهنامه به چَم سرگردان و پریشان هم آمده است، می گوید برای این که شناخت به تری از گوهر و سرشت افراسیاب داشته باشی، بیاد آور که او چگونه دست به خون برادر بی گناه خود اغریرس گشود.
برادر هم از کالبُد هم ز پُشت
چُنان پُرخرد بیگنه را بکشت
«هم از کالبَد هم ز پُشت»: هم از سوی مادر و هم از سوی پدر ، مادر را کالبَد، و پدر را پُشت می گوید، چرا که آدمی در زهدان مادر ریخت و کالبد می پذیرد. او برادر تنی خود که از یک پدر و یک مادر بودند را با چُنان رفتار ددمنشانه کُشت ، با تو چه ها نمی تواند کرد!.. بدین شیوه می کوشد تا تُخم بد بینی و بد گمانی را در دل سیاوش به بار بنشاند و او را وادار به انجام کارهای ناشایست کند.
بزد گردَن نوذر تاج دار
جهان را ز ایرج یَکی یادگار
اُ زان پس بسی نام ور بیگناه
بگشتند بر دست او بر، تباه
پس از کشته شدن اغریرس ، بس بسیاران دیگر بی کمترین گناه به دست افراسیاب کشته شدند...
این سخن را دُرُست می گوید ، ولی می کوشد تا با یادآوری و باز نمود زشت کاری های افراسیاب، سیاوش را
وادار به انجام کاری کند تا سپس همان را انگیزۀ یی بسازد برای به آتش کشیدن زندگی سیاوش!. این را می گویند شترنگ سیاسی!. دولت پتیاره و بهره کش انگلیس بارها و بارها در این گونه بازی ها بزرگان ایران زمین را شه مات کرده اند!.
مرا زین سخن ویژه اندوه تُست
که بیدار دل بادی و تن دُرُست
تو تا آمدستی بدین بوم و بَر
کسی را نیامَد بد از تو به سَر
همه مردمی جُستی و راستی
جهانی به دانش بیاراستی
کنون خیره آهرمن دل گُسِل
وِرا از تو کردست پُر داغ دل
«دل گُسِل» : دل شکن، نومید کننده، کسی که دل را می شکند، نکته بسیار شایان ژرف نگری است، خودش خوب می داند، که کردارش زشت و اهریمنی است:
کنون خیره آهرمن دل گُسل
وِرا از تو کردست آپُر داغ دل
آن که دل افراسیاب را در بارۀ تو به چرک بدبینی آلوده است، خود اهریمن است!..کدام یک از ما هنگامی که دست به کار زشت و ناروایی می زنیم از زشتی کار خود آگاه نیستیم؟ هستیم!.. کدام یک از ما هنگامی که می خواهیم دروغ بگوییم یا ستمی بر کسی روا بداریم یا مالی را که از آن ما نیست، از آن خود کنیم، شایست را ناشایست و بی هوده را هوده نشان دهیم از زشتی کردار خود آگاهی نداریم، داریم!..
همه می دانیم که آن کار ما زشت و پلَشت و اهریمنی است، ولی بی کم ترین دو دلی به آن زشت کاری دست می یازیم یا به آن دروغ، زبان می گشاییم، این گرامی نامه که هم شاهنامه، هم رزم نامه، و هم بزم نامۀ ماست، آیینه وجدان ما هم هست، آیینه یی است بس درخشان که هر یک از ما می توانیم زشت زیبای خود را در آن بنگریم و اندیشه و گفتار و کردار خود را داوری کنیم!..
فردوسی سخن پردازی نیست که با پردازش بی همتای خود داستان های سرگرم کننده در گوش ما بخواند، آموزگاری است که دَمادَم گوش ما را می کشد و تلنگُری بر وجدان خفتۀ هر یک از ما می زند تا به هوش باشیم و در دام اهریمن درون نیافتیم!..
دلی دارد از تو پُر از درد و کین
ندانم چه خواهد جهان آفرین
تو دانی که من دوست دار توام
به هر نیک و بد ویژه یار توام
نباید که فردا گمانی بری
که من بودم آگه از این داوری
داوری در اینجا به چَم ستیزه گری و دشمنی است، اگر فردا افراسیاب به ستیز تو برخاست تا جانَت را بگیرد گمان نبری که من در آن دستی داشته ام!..
بکردم تـــــــــــــــــــــــرا آگه از کار شاه
مـــــــــــــــــرا باشد از این نهفتن گناه
بیاندیش و این را یَکی چاره جوی
سُخَن های خوب و به اندازه گوی»
سیاوَش بدو گفت:« مندیش از این
که یارَست با من جهان آفرین»
اُ زان پس سیاوَش بدو کرد روی
که« این نیک دل مه تر نام جوی
سپهبَد جز این کرده بودم اُمید
که بر من شب آرَد به روز سپید
گر آزار بودیش در دل ز من
سرم برنیافراختی او ز انجمن
ندادی به من کشور و تاج و گاه
بَر و بوم و فرزند و گنج و سپاه
کنون با تو آیم به درگاه اوی
درخشان کنم تیرهگون ماه اوی
هر آنجا که روشن بود راستی
فــــــــــــــــروغ دروغ آورد کاستی
نُمایم دلم را بر افراسیاب
درخشانتر از بر سپهر آفتاب
تو دل را به جز شادمانه مدار
روان را به بد در، گُمانه مدار
«روان را به بد در گُمانه مدار»: اندیشۀ نا خوش بد به دل راه مده، جهان آفرین یار و یاور من است!.. ولی افراسیاب تا کنون رفتاری دگرگونه با من داشت، همۀ آنچه را که امروز دارم از داد و دهش او دارم، او بود که پروانۀ ماندگاری در سرزمین توران را به من داد، زمین های خوب و بسیار فراخ دامن به من بخشید تا همۀ دانش و توانش خود در کار نو سازی جهان را بکار گیرم و شهرهای آباد و کاخ های سر به فلک ساییده برای خود فراز آورم، نازنین دختر خود فرنگیس را به همسری من در آورد، من اکنون در این سرزمین دارای همسر و فرزند گشته ام و برخوردار از همۀ بهترین های زندگی، من به هیچ روی نگران آینده نیستم!..
کسی کاو دم اَژدَها بسپَرد،
ز رای ی جهان آفرین نگذرد
در بسیاری از نسخه ها آورده اند: ز رای جهان آفرین بگذرد، اینجا هم نادرستی سخن از راه دور پیداست، در اینجا از گذشتۀ دردناک خود یاد می کند. برابر افسانه های جهان باستان، از دهان اَژدَها آتش می جهد.. « دَم اَژدَها» همان آتشِ جهان سوز است،
«کسی کو دم اَژدها بسپرد»: کسی که از درون آتش بگذرد...
این خود سیاوَش است که بی کم ترین گزند از میان دو کوه آتش گذشت، در این جا می خواهد بگوید: آن نیروی یزدانی، آن فَرّه ایزدی که مرا از آن دم اژدها رهایی بخشید، در این جا نیز پاس دار و نگه دار من خواهد بود، پس من به هیچ روی از رای او سر نخواهم پیچید، هرچه پیش آید خوش آید!..
بدو گفت گرسیوز:« ای نام جوی
تـــــــــــــــــرا آمدن پیش او نیست روی
در این جا باز یک دوگانگی بدهنجار در نسخه های گوناگون شاهنامه دیده می شود، در برخی از نسخه ها آورده اند:
بدو گفت گرسیوز ای مهربان
تو او را بدان سان که دیدی مدان
اگر این سخن را بپذیریم، گرسیوز به سیاوش می گوید این افراسیاب که من می بینم آن افراسیاب که تو می شناختی نیست، دگرگون شده است، بهتر است به او نزدیک نشوی. با این ترفند او را به نرفتن و شکستن فرمان افراسیاب بر می انگیزد!..
در نسخۀ دیگر :
بدو گفت گرسیوز:« ای نام جوی
ترا آمدن پیش او نیست روی
تو ناچار نیستی که فرمان افراسیاب را پذیرا شوی و به دیدار او بشتابی، بهتر است چُنین نکنی... هردو گفتار به یک برآیند می رسند
به پای اندر آتش نباید شُدَن
نه بر موج دریا دل آسان بُدَن
همی خیره بر بد شتاب آوری
همی بخت خندان به خواب آوری
اُ دیگر بجایی که گردان سپهر،
شود تند و چین اندر آرد به چهر
تُند شدن گردان سپهر بر کسی، و چین اندرآوردن بر چهر نشانِ تلخ کامی وناسازگاری روزگار و سرنوشت است.
خِرَدمَندِ دانا نداند فسون
که از چنبر او سر آرد برون
«از چنبر کسی سر برون آوردن»: خود را از بند او رهانیدن.
آدمی هر اندازه که از خرد کاربند برخوردار باشد باز هم رازوارگی های سپهر را نمی شناسد و نمی داند که روزگار برای او چه در چَنته دارد
بدین دانش و این دلِ هوشمند
بدین بُرز و بالا و رای ی بلند
ندانی همی چاره از مهر باز
بیاید که بخت بد آید فراز
باهمۀ دانش و توانش، و فَرّ و شکوهی که تُست، چارۀ کار نمی دانی!..
«ندانی همی چاره از مهر باز » شایست از ناشایست نمی شناسی... و «بخت بد آید فراز»: شوربختی و سیه روزگاری نزدیک توست و به زودی بر تو فراز خواهد آمد.
همی مَر تُرا بند و تُنبل فروخت
به چاره دو چشم خِرَد را بدوخت
«بند» در این جا: فریب ونیرنگ.
«تُنبُل»: جادو
نُخُستین که داماد کردَت به نام
به خیره شدی زان سخن شادکام
«خیره» : بی هوده. می گوید: افراسیاب، دختر خود فرنگیس را فریب کارانه به همسری تو درآورد تا تو را
گرفتار دام خود کند، و تو از روی ندانم کاری به این کار او دل بستی و دل استوار گشتی!..
اُ دیگر کَت از خویشتن دورکرد
به روی بزرگان یَکی سور کرد
«به روی بزرگان»: در برابر دید بزرگان. « همی سور کرد»: مهمانی و جشن برگزار کرد
بدان، تا تو گستاخ گردی بدوی
فرومانَد اندر جهان گفت و گوی
بنگرید ژرفای پستی و فرومایگی این دیو زاد اهرمن خو را، می گوید: او دخترش را به همسری تو در آورد تا پردۀ بیگانگی و رودربایستی میان خود و ترا از میان بردارد تا به او نزدیک تر شوی، و او بتواند این نزدیک تر شدن را در شمار گستاختی و فزون خواهی تو بگذارد و آن را دست مایۀ تبه کاری های خود کند!..
ترا هم ز اغریرس هوشمند
فزون نیست خویشی و پیوند و بند
میانش به خنجر بدو نیم کرد
دل نام داران پُر از بیم کرد
تو هر اندازه به افراسیاب نزدیک باشی، نزدیک تر از برادر تنی اش اغریرس نخواهی بود، او چنین برادر نیک سرشت را با خنجر بدو نیم کرد ببین با تو چه ها خواهد کرد!..
نهانش ببین آشکارا کنون
چُنان دان، دل آسوده گردی به خون
من با این سخنان پرده از نهان پنهان افراسیاب برداشتم، تا تو سرنوشت خود را بدانی و چاره بیاندیشی
مرا هر چه اندر دل اندیشه بود
خِرَد بود و از هر دری پیشه بود
همان آزمایش بُد از روزگار
از این کینه ور تیره دل شهریار
همه پیش تو یَک به یَک راندَم