ابا تَختِ زَرّین سه پیل دگر
به دیبا بیاراسته سر به سر
سد اسپ گران مایه با زین زَرّ
به زرّ اندرون چند گونه گُهر
سپاهی بر آن سان که گفتی سِپِهر
بیاراست روی زمین را به مهر
کمونیست ها و اسلامیست ها شادمان از پیروزی تازیان پابرهنه به فرماندهی سعد ابی وقاص بر سپاه ایران و کُشته شدنِ رستم فرخ زاد به دست سعد وقاص، پیوسته جام ها و جامه های زرّین سران سپاه ایران را به رُخ می کشند و داشتن پای پوش ها و جام های زرین را انگیزۀ شکست ایرانیان در برابر تازیان پا برهنه می نمایانند تا نادارندگی و پا برهنگی را بر تر از دارندگی و خوش پوشی نشان دهند، ولی چُنان چه می بینیم این آیین ریشه در تاریخ ایران و توران دارد، کاری به روزگار ساسانی ندارد، مردمی که در سرزمین های خوب زیسته اند، با کار و کوشش زندگانی با شکوهی برای خود پدید آورده اند، این باید مایۀ سربلندی و بالندگی باشد نه مایه شرمندگی و نکوهش.
سیاوَش چو بشنید کامَد سپاه
پذیره شدن را بیاراست راه
درفشِ سپه دار توران بدید
خروشیدن پیل و اسپان شَنید
بِشُد تیز و بگرفتش اندر کنار
بپرسیدش از شهر و از شهریار
سیاوَش با دلی سرشار از اُمید، به سوی پیران می شتابد، بزرگ ترین پهلوان توران، و وزیر نام دار افراسیاب را در آغوش می کشد و جویای چگونگی مردم توران زمین و پادشاه آن ها می شود. بی گُمان این یکی از زیباترین تابلوهای شاهنامه است، دو پهلوان، از دو سرزمین، بجای این که تیغ بر روی هم کَشند و خون یک دگر بر زمین ریزند، با چُنین گرمی و مهر، یک دگر را در آغوش می گیرند و جویای هال و تندرستی یک دگر می شوند.
بدو گفت: «کای پهلوانِ سپاه
چرا رنجه کردی روان را به راه
همه بردل اندیشه این بُد نُخُست
که بیند دو چشمم ترا تن دُرُست»
پهلوان چرا این همه رنج بر خود هموار کردی، خواست من این بود که نُخُستین کس از میان بزرگان توران زمین باشم که ترا تن دُرُست و شاد در کنار خود بینم.
ببوسید پیران سر و پای اوی
همان خوب چهرِ دلارای او
همی گفت با کردگار جهان
که:«ای آگه از آشکار و نهان
مرا گر به خواب این نُمودی روان
همانا سر پیری گشتی جوان
چو دیدم ترا روشن و تن دُرُست
نیایش کنم پیش یزدان نُخُست
ترا چون پدر باشد افراسیاب
مِهان بنده باشند زین روی آب
در این جا یک نکتۀ بسیار نازک و شایان ژرف نگری است، نمی گوید: من ترا همچون پدری مهربان خواهم بود، اگر چه این را سپس تر خواهد گفت و در کردار هم نشان خواهد داد، ولی در نُخُستین گفتگو می کوشد دل سیاوَش را استوار بدارد که افراسیاب شاهِ بزرگ و فرمان روای بی چون و چرای توران، به داشتن فرزندی مانند تو به خود خواهد بالید، و سر ریز مهر پدری بر سَرَت خواهد افشاند
تو بی کامِ دل هیچ دَم بَر مَزَن
ترا بنده باشد چه مرد و چه زن
مرا هست پیوسته بیش از هزار
پرستندگانند با گوشوار
همه گنج من سر به سر پیش تُست
تو جاوید، شادان دل و تَن دُرُست
مـــــــــــــــــــــــرا گر پذیری تو با پیر ســــــــــــــــــــر
ز بهر پرستش ببندم کمر
هیچ نگارگری نمی تواند نگاره یی زیباتر از این بیافریند، آن چه پیران می گوید، از روی ترس و چاپلوسی و چرب
زبانی نمی گوید، از بُن جان می گوید، در این دَم هیچ نیازی به سیاوَش، و هیچ هراسی از او نمی تواند داشته باشد، سیاوَش مانند یک گنجشگِ بی پناه در چنگ اوست، اگر بخواهد می تواند همان گونه که کاووس خواهان پَیمان شکستن بود، پَیمان بسته را نادیده بگیرد و همان جا فرمان کُشتن سیاوَش را بدهد، ولی نه تنها چُنین نمی کند، ونکه با تمامی دل، و با مهری که برآمده از بُن جان اوست به سیاوَش می گوید ، همۀ آنچه را که دارم، از آن توست، همۀ پیشکاران و پرستاران و رزمندگان و همۀ زمین ها و همۀ آنچه را که در گنج خانه دارم، از آن توست، من خود نیز همانند یک پیشکار، کمر بسته در پیشگاه تو خواهم بود... به این می گویند مهر ناب، مهر بی غش، مهر پاک... مهری که کاووس کمترین بهره از آن نداشت!..
برفتند هر دو به شادی به هم
سُخن یاد کردند از بیش و کم
همه شهر از آوای چنگ و رُباب
همی خُفته را سر برآمد ز خواب
همی خاک، مُشکین شد از مُشکِ تَر
همی تازی اسپانِ برآورده پَر
سیاوَش چو آن دید، آب از دو چَشم
ببارید و ز اندیشه آمد به خَشم
که یاد آمدَش بوم زاولستان
بیاراسته تا به کاولستان
که آمد به مهمانیِ پیل تن
شده نام داران همه انجمن
بسی زر و گوهر همی ریختند
ز بر مُشک و اَنبَر همی بیختند
همان شهر ایرانَ ش آمد به یاد
همی برکشید از جگر سرد باد
شهر ایران، نام دیگری است برای ایران بزرگ، ایرانی که زابل و کابل هر دو اندام هایی از پیکر شکوهمند او بودند، مردم ایران هنوز خِرد خود را در بازار اسلام و مسلمانی گم نکرده و لُگام سرنوشت خود را بدست آخوندها و سید ها نسپرده بودند تا شترنگ بازان کار کشتۀ انگلیس، در بازی های شترنگ سیاسی، ایرانشان را پاره پاره کنند.
ز پیران بپیچید و پوشید روی
سپهبَد بدید آن غم و درد اوی
بدانست کاو را چه آمد به یاد
غمی گشت و دندان به لب بَر نهاد
به قچقار باشی فرود آمدند
نشستند و یک بار دم بر زدند
قچقار یا قچقارباشی نام شهری است در دل ترکستان، این نام در پارسی بهتر است که به ریخت «گاچارباشی» گفته و نوشته شود. سیاوَش پس از پُشت سر گذاشتن آمودریا و گذشتن از شهرهای ترمذ و چاچ، اکنون به همراه پیران به گاچارباشی می رسد.
نگه کرد پیران به دیدار اوی
به سُفت و بَر و یال و گفتار اوی
بدو در، دو چَشمَش همی خیره ماند
همی هر زمان نام یزدان بخواند
«سُفت» همان شانه، دوش، یا کتف است، پیران با نگاهی ژرف تر به بر و بالای سیاوَش، از آن همه فَرّ و شکوه و زیبایی شگفت زده :
بدو گفت: «کای نام ور شهریار
ز شاهانِ گیتی تویی یادگار
این سخن با همۀ کوتاهی، شایان ژرف نگری بسیار است، نُخُست این که به سیاوَش نو جوان را برنام «شهریار» می دهد، و ما می دانیم که سیاوَش شهریار نیست، شاه زاده است، هنوز راه درازی تا شهریاری پیش رو دارد، دوم این که می گوید: ز شاهان گیتی تویی یادگار... واژه شاه به خودی خود فَرّ و شکوه و بزرگی در ذهن شنونده پدید می آورد، از این روست که ایرانیان هر چیز زیباتر و بزرگ تر و با شکوه تر را برنام شاه
بخشیدند، مانند شاه راه، شاه کار، شاه ماهی، شاه توت، شاه سوار، شه باز، شاه کاسه، شاه تره، شاه رود، شاه تیر، شاه آلو، شاه انجیر، و جز این ها...
به یاد داشته باشیم که خدا هم «شاه» است، نادُرُست نخواهد بود اگر بگوییم که بیخ و بُن پادشاهی و
شاهنشاهی همین خداست، این که در روزگار جوانی من می گفتند: خدا – شاه - میهن، سخنِ بسیار دُرُستی می گفتند، و به درستی می دانستند چه می گویند. شوربختانه گروهی از ایرانیان پُشت به میهن کرده ، مانند کمونیست ها و آخوندها و پیروان نا بخرد، و نا آشنای آنها با داده های فرهنگ ایرانشهری، سدا در سدای هم انداختند و همۀ ارزش های شادی بخش فرهنگ ایران را به هم ریختند و با آن زشتکاری های دبنگانۀ خود، چراغ یک سرزمین تاریخی را در گذرگاه بادهای توفنده، و در آستانۀ نابودی گذاشتند.
خدا – شاه - میهن به این چَم است که :
- خدا پُشت و پناه این سرزمین، و مردم این سرزمین باشد و بماند.
- یک گامه پایین تر از خدا شاه جا می گیرد. واژه «اَشا» در سروده های اشو زرتشت ورجاوند، و در اوستای نو همواره به چَم هنجار هستی و سامان آفرینش و ریتم کیهانی آمده است. اگر نیک بنگریم، «شاه» و «اشا» هر دو از یک بُن و ریشه بر آمده اند. در هستی شناسی ایرانی، نخستین بایستگی شاه این است که هنجار هستی و سامان آفرینش را بشناسد و اندیشه و گفتار و کردار خود را با آن هماهنگ و هم راستا بسازد، پادشاه اگر از «اشا» سر بتابد، فرۀ ایزدی از او گسیخته می شود. «شاه» دستیار خدا در کار بالاندن و گسترانیدن جهان است.
«زرتشت از اَهوره مزدا پرسید:
ای اَهوره مزدا، ای سپَندترین مَینُو، ای دادار جهان اَستومَند، ای اَشَوَن،
تو که اَهورَه مزدایی جز من که زَرتُشتَم – نُخُست با کدام یک از مردمان همپرسگی کردی؟
اهوره مَزدا پاسخ گفت:
ای زَرتُشت اَشَوَن،
جَم هور چهرِ خوب رَمه، نخستین کس از مردمان بود که پیش از تو با او همپرسگی کردم[با او به گفتگو و رایزنی نشستم] و آن گاه دین اَهورَه و زرتُشت را بدو فراز نمودم.
ای زرتُشت،
پس من که اَهورَه مَزدایم او را گفتم:
هان ای جَم هور چهر، پسر ویونگهان،
تو دین آگاه و دین پردازِ من در جهان باش [از جمشید می خواهد که کار پیامبری کند]
ای زرتُشت،
آن گاه جَم هور چهر ، مرا پاسخ گفت:
من زاده نشده ام که دین آگاه و دین پراز تو در جهان باشم (پیامبری را نمی پذیرد)
ای زرتُشت،
آن گاه، من که اَهورَه مزدایم، او را گفتم:
ای جَم،
اگر دین آگاهی و دین پردازی را از من نمی پذیری ، پس جهان مرا فراخی بخش ، پس جهان مرا ببالان و به نگاهداری جهانیان سالار و نگاهبان آن باش.
ای زرتُشت،
آنگاه جَم هور چهر مرا پاسخ گفت:
من جهان ترا فراخی بخشم، من جهان ترا ببالانم و به نگاه داری جهانیان سالار و نگاهبان آن باشم.
به شهریاری من نه باد سرد باشد نه باد گرم، نه بیماری و نه مرگ..»
از این سخن به روشنی دانسته می شود که وارون آموزه های اسلامی، آدمی «بندۀ خدا» نیست!.. آدمی
دستیار خدا در کار آفرینش و پیش بُرد جهان است، کار آدمی همان کار خداست، ولی «شاه» نگاهبان و سالار جهانیان است، و از آنجا که «شاه» و «اشا» از یک ریشه اند، پس خویشکاری «شاه» این است که جمشید وار در پیش برد کشور به سوی بهترین ارزش ها بکوشد، جهان را به نیکی ببالاند و با اندیشه و گفتار و کردار خداگونه، کشور را جشنگاهی بسازد برای مردم، و برای آب و خاک و گیاه و جانور، و برای همۀ دیگر باشندگان سرزمین زیر فرمان خود.
- «میهن». میهن خانۀ ماست، جایی است که در آن زاده می شویم، در آن می بالیم و پس از مرگ به خاک آن باز می گردیم، چُنین جایی که «میهن» است، باید درخشان و سرزنده و برخوار از فَرّه ایزدی باشد، باید در پرتو فَرّ خداوندی بدرخشد. پس همان گونه که «خداوند» و «جان» و «خرد» ، پایندان خوشبختی و به روزگاری مردم اند، خدا - شاه - میهن هم پایندان پیروزی و بهروزگاری باشندگان در آن سرزمین اند.
در هم شکستن این سه پایۀ بنیادین، می شود جمهوری ننگین دامن اسلامی، جایی که نه خدایی هست، نه شاهی، و نه میهنی برجای!.. می شود جمهوری سوریه، کشوری که رییس جمهور اهرمن سرشتش به یارمندی خامنه یی دیو خو، و قاسم سلیمانی دوزخ نشین، و سپاه ننگین دامن اسلامی، بمب های شیمیایی بر سر مردم خود بریزد ، میلیون ها تن از مردم بی گناه خود را بکُشَد و میلیون ها تن دیگر از مردم سرزمین خود را بی خانمان و آوارۀ جهان کند!.. می شود جمهوری سودان، کشوری که مردمش به دست فرمان روایان خودکامه به زشت ترین چهره کُشته می شوند!.. می شود امارت اسلامیِ طالبان که لکه ننگی است در تاریخ جهان و بر دامن آدمی!.. می شود جمهوری لیبی!.. جمهوری عراق و...
پیران به سیاوش می گوید: تو یادگار همۀ شاهان جهانی، نخستین شاه، خود خداوند است، فَرّ خدایی از تو می تابد، تو نشان دهندۀ شکوه خداوندی، و یادگار همۀ شاهان نیک سرشت مانند هوشنگ و تهمورس و جمشید و فریدون و منوچهر که آمدند و رفتند ... تو رنگ و بوی همۀ آن ها را داری، هم از فَرّه ایزدی برخورداری ، هم جمشید را می مانی و هم فریدون فرخ را...
سه چیزست بر تو که اندر جهان
کسی را نباشد ز تخم مِهان
یَکی آن که از تخمهٔ کَی کُباد
همی از تو گیرند گویی نژاد
«کَی کُباد» یک نامِ بسیار ارجندن ایرانی است، به هیچ روی نباید با (ق) تازی به ریخت «کیقباد» نوشته شود، می توان آن را به ریخت « کی غباد» هم نوشت.
دو دیگر زبانی بدین راستی
به گفتار نیکو بیاراستی
سه دیگر که گویی که از چهر تو
ببارَد همی بر زمین مهر تو
آن چنان زیبا و شکوهمندی که چهره ات همانند خورشید جهانتاب روشنایی و گرما و مهر بر زمین می افشاند...
همان مادَرَت خویش گرسیوز است
از این سو و آن سو ترا پَروز است»
«پروز»: تخمه- نژاد. بسیار هوشمندانه به یاد سیاوَش می آورد که مادَرَت از خویشان نزدیک گرسیوز و از تبار ماست، پس تو در این جا بیگانه نیستی، اگر چه از سوی پدر ایرانی، ولی از سوی مادر وابسته به توران و تورانی هستی، اینجایی هستی، پس دلتنگی مکُن و این جا را خانۀ خود بدان... نکتۀ شایان ژرف نگری این است که نمی گوید «تو پسر کی کاووس هستی»، چون پسر کی کاووس بودن مایۀ نازش و بالش و سرافرازی نیست، از این روست که می گوید تو از تخمۀ کَی کُبادی. کی کُباد( در اوستا کَویکَوات) بنیاد گذار دودمان
کیانیان است.
چنین داد پاسخ سیاوَش بدوی
که: «ای پیر پاکیزه و راستگوی
گر ایدون که با من تو پَیمان کنی
بدانم که پَیمانِ من نشکنی
بسازم بر این بوم آرام گاه
به مهر و به دادِ تو ای نیک خواه
آرامگاه در این جا به چَمِ مانشگاه و جای آرامش و خانه و بوم و میهن آمده است. می گوید اگر تو با من پَیمان ببندی و شک ندارم که هرگز پَیمان نخواهی شکست، آن گاه توران زمین را میهن خود خواهم دانست و در همین سرزمین مانش خواهم گُزید.
گر از بودن ایدر مرا نیکویی است
برین کردهٔ خود نباید گریست
اُ گر نیست فرمای، تا بگذرم
نُمایی رَه کشورِ دیگرم»
اگر ماندگاری من در اینجا برای من، و برای دستگاه پادشاهی و برای مردم این سرزمین نیک باشد، از کردۀ خود که به سرزمین شما پناه آورده ام پشیمان نخواهم شد، ولی اگر شما ماندگاری مرا در کشور خود سودمند نمی دانید، راه بگشایید تا به جایی دیگر رَوَم، بدین گونه از پیران پیمان می خواهد که اگر این سرزمین را خانۀ
خود بدانم و در اینجا زیستگاهی شایسته برای خود فراز آورم، دست بی داد از سوی پادشاهی این کشور بر من گشوده نخواهد شد، اگر چُنین پیمانی نمی توانی با من بسته داری، پس راه بگشا تا به جای دیگر روم.
بدو گفت پیران که :«مندیش ازین
چو اندر گذشتی ز ایران زمین
مگردان دل از مهر افراسیاب
مکُن هیچگونه به رفتن شتاب
پراگنده نامش به گیتی بدی است
ولی خود جز آن است، مرد ایزدی است
خِرَد دارد و رای و هوش بلند
به خیره نتازد به راه گـــــــــــــــزند
مرا نیز خویشی است با او به خون
هَمَش پهلوانم هَمَش رهنُمون
هم فرمانده و سالار سپاه او هستم و هم رای زن و راه نُمای او
مرا نزد او آب روی است و جاه
فراوان مرا تخت و گنج و سپاه
همانا برین بوم و بَر سَد هَزار
به فرمان من بیش باشد سوار
ده و دو هزار آن که خویش من اند
همیشه کمر بسته در پیش من اند
همم بوم و بَر هست و هم گوسپند
هم اسپ و، زرّاد و، کمان و کمند
مرا بینیازی است از هر کسی
نهفته جزین نیز هستم بسی
به پای تو بادا همه هرچه هست
گر ایدر که سازی به شادی نشست
همۀ آن چه را که دارم به پای تو خواهم ریخت اگر این جا را خانۀ خود بدانی و بمانی و ما را از سرریز مهر خود بهره مند کنی.
پذیرفتم از پاک یَزدان ترا
به رای و دل هوشمندان ترا
پذیرفتم از پاک یزدان که من
پرستنده باشم به جان و به تن
نمانم که یابی ز بَدها گزند
نداند کسی راز چــــــــــــــرخ بلند
مگر کز تو آشوب خیزد به شهر
بیامیزی از دور تریاک و زهر»
سیاوَش بدان گفته ها شاد گشت
روانش از اندیشه آزاد گشت
به خوردن نشستند یَک با دگر
سیاوَش پسر گشت و پیران پدر
این سخن نشان دهندۀ نیاز روانی سیاوش نوجوان به مهر پدر است، اکنون که از چنین مهر ناب از سوی پدربی بهره مانده است، برای بهره مندی از آن به پیران پناه می بَرَد، و چنانچه می بینیم مهر پدرانۀ پیران هیچ
کم از مهر ناب یک پدر راستین نیست.
برفتند با خنده و شادمان
به ره بَر، نجُستَند جایی زمان
در میانۀ راه هیچ جا نایستادند
چُنین تا رسیدند در شهر گنگ
که آن بود خُرّم سرای درنگ
گنگ، نام شهر بسیار خرم و زیبایی است در ترکستان. این شهر آن چنان خُرّم و زیباست که آن را «بهارخانه» نام داده اند. نوشته اند که در چهار ورشیم سال، شب و روزش یک سان است ، درازای هریک از شبانه روزش دوازده ساعت، و هوای آن همیشه بهار است. این شهر را «گنگ دژ» هم گفته اند. بت کدۀ با شکوه این شهر از بت کده های بسیار نام دار در جهان باستان است.
جهان دید سرتا سر آراسته
چو بُت خانۀ چین پُر از خواسته
پذیره شدن افراسیاب سیاوَش را
چو شد نزد افراسیاب آگهی
که آمد سیاوَخشِ با فَرّهی
پیاده به کوی آمد افراسیاب
از ایوان میان بسته و پُر شتاب
سیاوَش چو او را پیاده بدید
فرود آمد از اسپ و پیشش دوید
آیین را بنگرید، سیاوش سوار بر اسپ به سوی افراسیاب می رود چون راه درازی آمده و این راه دراز بدون اسپ نمی شود، ولی افراسیاب اگر بخواهد سوار بر اسپ به پیشباز رود شکوه و بزرگی خود را به رُخ می کشد، پس چُنین نمی کند، فروتن می شود و پای پیاده به پیشباز افراسیاب می شتابد، از آن سوی سیاوَش اگر همچنان سوار بر اسپ بماند، ارج پادشاهی و بزرگی میزبان را نادیده گرفته است، از این رو همین که چشمش به افراسیاب می افتد، بی درنگ از اسپ پیاده می شود و دوان به سوی افراسیاب می شتابد.
گرفتند مَر یکدگر را به بَر
همی بوسه دادند بر چَشم و سَر
اُ زان پس چُنین گفت افراسیاب
که بد در جهان اندر آمد به خواب
از این پس نه آشوب خیزد نه جنگ
به آبشخور آیند گوزن و پَلَنگ
بر آشفت گیتی ز تور دلیر
کنون روی گیتی شد از رزم سیر
در اینجا یاد می کند از زشتکاری های تور پسر فریدون که ایرج برادر کوچک خود( که نیای بزرگ سیاوش بود) را کُشت، و آغازگر یک چرخۀ دراز از جنگ های خانمان سوز میان دو خاندان بزرگ ایران و توران شد، و به یاد داشته باشیم که تور نیای بزرگ افراسیاب است، ولی افراسیاب با فروتنی نیای بزرگ خود را می نکوهد و گناه این همه تنش و خونریزی میان دو خاندان ایران و توران را به گردن تور می اندازد، که سخن درستی است.
دو کشور سراسر پُر از شور بود
جهان را دل از آشتی دور بود
به تو رام گردد زمانه کنون
بر آساید از جنگ و از جوشِ خون
کنون شهر توران ترا بندهاند
همه دل به مهر تو آگندهاند
مرا با تن و جان همه پیش تُست
سپه دار پیران به تن خویش تُست
پدر وار پیش تو مهر آوَرَم
همیشه پُر از خنده چهر آورم
همه گنج بی رنج در پیش تُست
همه شادمانی به کم بیش تُست
سیاوَش بدو آفرین کرد سخت
که: «از گوهر تو مگر داد بخت
«گوهر» در اینجا سرشت و نهاد است. تخمه و تبار و نژاد هم هست. سیاوَش به گونه یی سرشت و نهاد، و تخمه و تبار افراسیاب را می ستاید. نکته این جاست که سیاوَش و افراسیاب هر دو از نوادگان فریدون و از یک تخمۀ اند، همان گونه که ما مردم ایران کنونی با مردم تاجیکستان و افغانستان و آذربایجان همه از یک خانوادۀ بزرگ ایرانی هستیم ولی رُخداد های بد روزگار از یک سو، ناتوانی فرمان روایان خودی و فزون خواهی و بد کرداری های دولت های بهره کش مانند انگلیس و روسیه از سوی دیگر ما را از هم جدا و پاره پاره کرد.
سپاس از خداوند جان آفرین
کزویست آرام و پرخاش و کین
که دیدم ترا خُرّم و شاد دل
ز بند غمان گشته آزاد دل
سپه دار دست سیاوَش به دَست
بیامد به تختِ مِهی بَر، نشست
به روی سیاوش نگه کرد و گفت
که: «این را به گیتی نیابند جفت
نه زینگونه مردم بُوَد در جهان
چُنین روی و بالا و فَرّ و کیان»
این گونه ستایش از سوی بیگانه یی که همواره بزرگ ترین دشمن ایران بوده است، فَرّ و شکوه و برازندگی و زیبایی سیاوَش را یک بار دیگر فرا دید ما می گذارد.
اُ زان پس به پیران چُنین گفت رَد
که :«کاووس پیرست و اندک خِرَد
«رد»: پهلوان – بزرگ- جوانمرد
که بشکیبد از روی چون این پسر
بدین بُرز و بالا و چندین هُنر
مرا دیده چون دید دیدارِ اوی
بمانده دِلَم خیره از کار اوی
که فرزند باشد کسی را چُنین
دو دیده بگرداند اندر زَمین»
با نگاهی ژرف به بَر و بالا و بُرز و بازوی سیاوَش، به پیران می گوید: به راستی که این کاووس مرد بسیار خشم آور و نابخردی است، چگونه می تواند بشکیبد از روی چُنین پسر، چگونه می تواند دوری چنین فرزند را بردباری کند؟ چگونه می تواند از چنین فرزندی چشم بپوشد؟ من در نخستین دیدار همین که چشمم به او افتاد از کار کاووس خیره بماندم که چگونه پدری است این پیر خردباخته که می تواند از چُنین پسری روی بگرداند!.
ز ایوان ها پس یَکی برگُزید
همه کاخ، زربَفت ها گسترید
یکی از کاخ های باشکوه خود را برگزید و فرمود همۀ تالارها و سراچه های کاخ را با غالی ها و زیر انداز های زربَفت بپوشانند.
یکی تَخت زرّین نهادَند پیش
همه پایه ها چون سر گاومیش
این سر گاومیش در زیر تخت شاهی نشان همان سر گاومیش است که فریدون به آهنگران نشان داد و فرمود گُرزی چنین برای او بسازند.
به دیبای چینی بیاراستند
ز هر گونه یی سازها خواستند
در اینجا آماج از سازها همان ابزارها و کارمایه های زندگی مانند میز و سندلی و پرده و دیگر ساز و برگ زندگی است ، کاری به آن ساز که ابزار خُنیاگری است ندارد.