اگر بجای آتش در آب فرو رفته بود می بایست دست کم جامه اش نشانی از خیسی بر می داشت، ولی هیچ
نشان از آتش بر پیکر و جامه و بر اسپ او دیده نشد!..
در هستی شناسی ایرانی، میان آدمی و آب و خاک و گیاه و جانور پیوندی ناگُسَستنی برپاست. اشو زرتشت ورجاوند، در کند و کاوهای هستی شناسانۀ خود به دو راز بزرگِ جهان هستی پی بُرد، نُخُست این که بدانست که در جهان هستی هیچ باشنده یی جدا سر و ایستاده به خود نیست، همه چیز، از کوچک ترین ریزه های نا دیدنی تا بزرگ ترین کهکشان های نادیدنی که همه روزه در پی گسترش دانش کیهان شناسی و بزرگ نمایی تلسکوپ ها بر شمارشان افزوده می شود، همه و همه پیوسته و وابسته به یکدیگرند. در کران تا کران هستی هیچ باشنده یی نیست که بگوییم، این تکه از هستی جداسر و ایستاده به خود است!..
دیگر این که، کران تا کران هستی در زیر فرمان هنجاری به سر می برد که برآمده از یک دانش بزرگ است، همان که زرتشت آن را «مزدا» یا دانش بزرگ نام داد. در این هستی شناسی هر تکۀ کوچک یا بزرگ تا زمانی می تواند در چَنبرۀ هستی بماند که از این سامان همگانی یا ریتم کیهانی فرمان برداری کند، رویش و بالش و جَهِش و جُنبشِ همه بخش های این هستیِ بی کران بسته به فرمان برداری و هماهنگی آن ها با آن ریتم کیهانی و هنجار فرمانروای بر هستی است، هر گاه تکه یی کوچک یا بزرگ از زیر آن فرمان سر بتابد به یک دم از میان خواهد رفت و جای خود را به بخش های دیگر هستی خواهد سِپُرد، درست همانند شَخانه[= شهاب] های آسمانی که دیرزمانی در زیر آن فرمان بسر بردند و توانستند در کالبد هستی بمانند، ولی همین که سر از فرمان بر تافتند در یک دم از گذرگاه خود بیرون رانده شده و با شتابی شگفت انگیز رهسپار نیستی می شوند.
در گرامی نامۀ بندهش در بارۀ همکاری میان پاره های گوناگون هستی در نبرد با اهریمن می خوانیم :
« در تازش اهریمن [شما بخوانید سودابه] آفرینش هُرمَزد به نبرد با او ایستاد و اهریمن پایان کار خود بدید و آرزوی بازگشت کرد. ولی ده آفریدۀ روشن به پایداری در چیرگی بر او برخاستند: آسمان، آب، زمین، گیاه، گاو نخستین، گیومرت، آتش، اختران، ایزدان، و ستارگان نا آمیزنده. آسمان راه بازگشت را بر پتیاره ببست تِشتَر، باران سازی کرد و آب شویاننده و رویاننده را برای شُستن زَهرِ تازندگان تاریک و رویش زندگی نیک بارانید. بر زمین کوه های آسانی بخش و پُر دهش بَر رُست. گیاه نخستین تخمۀ نبات را به جهان داد، از اندام گاو نخستین گیاه سبز شد به یاری گاوان، و نیز تخمۀ جانوران سودمند از او بود، گیومرت به تأثیر اختر طالع ، سی سال بزیست و چون در گذشت از تنِ او فلز خلق شد و از تخمۀ او مشی و مشیانه[زن و مرد نخستین] روییدند، آتش به صورت سه آذر بزرگ به پاسداری جهان درآمد و نیز در گیاه و مردم و جانوران و اختران با اپاختران و ایزدان با دیوان پیکار آغاز نهادند. ستارگان نامیزنده تاریکی و بزه را نگذاشتند که فراتر، به گاه مَینُوان[شما بخوانید سیاوَش] و هُرمَزد رسد.»
در این هستی شناسی همۀ اندام های گیتی، از آن میان «آتش» و «گیومرت» همانند یک سپاه کار آزموده شانه به شانۀ یک دگر در نبرد با اهریمن و سپاه جهان ویران گر او می رزمَند.
در هفدهمین یسنا از گرامی نامۀ اوستا از پنج گونه آتش نام برده شده و به هر یک جداگانه درود فرستاده شده است:
نخست: آتشِ «بِرِزی سَونَگهَه Berezisavangha»، آتش بسیار سزاوار ستایشی که در سرای درخشان مَینُو، در پیشگاه دادار آفریدگار می سوزد و چهره و ریختار جهان را نو به نو می کند. آسمان و زمین و پُری آنها به یارمندی این آتش کالبد هستی پذیرفته اند. آتش آتشکده ها پرتویی از فروغ این آذر مَینُوی است. در برخی از نامه های کُهن ایرانی مانند زاد اسپرم آن را «پاسبان خفتگان» و «یاور ایزد سروش» نیز دانسته اند.
دوم: آتش «وُهو فریانَ Vohu Fryana» همان آتش سرشتی یا غریزی است که در کالبد آدمی و جانور فروزان است، جَهش و جُنبش زیستمندان همه بر آمده از این آتشِ سپنتاست. با فرو خفتن این آتش است که مرگ بر آدمی و جانور چیره می گردد. در برخی از نامه های کُهن ایرانی آنرا دوست دار نیکی و پاک سرشتی نیز گفته اند.
سوم: آتش « اوروازیشتَ Urvazishta» سومین آتش از آذران پنج گانه که آن را «شادی بخش ترین» و «رامش دهنده ترین» دانسته اند، رویش و بالش گیاهان از این آتش است.
چهارم: آتش « وازیشتَ Vazishta» آتش آسمانی، به چَم «سود رسان و پیش برنده» ، آن آتش جهنده یی که از گُرز تیشتریه [ایزدِ باران] زبانه می کشد و دیو خشکی و دیگر دیوان را میرماند.
پنجم: آتش « سپِنیشتَ Spenishta » به چَم «ورجاوندترین»، و آن آتشی است که در [گرودِمانَ Garo demana] یا سرای درخشان مَینُو در برابر اَهورَه مزدا می سوزد. کار جهان از این آتش سامان می
پذیرد. میان این آتش و آتش برزی سونگهه همانندی بسیار هست.
در گرامی نامۀ اوستا، والاترین خویشکاری اَمشاسپند اشاوهیشت[= اردییبهشت]، که آن را هنجار آفرینش،
سامان هستی، و ریتم کیهانی دانسته اند، پرستاری و نگاهبانی از آتش است. با این داده ها و بسیاری از دیگر
بُن مایه های ایرانی، آتش یکی از نمادهای دادار آفریدگار است.
در «آتش نیایش» که یکی از نیایش های پنجگانۀ نیاکان ماست می خوانیم:
« ستایش پاک ترا باشد، ای آتش پاک گُهر، ای بزرگترین بخشودۀ اَهورَه مزدا، ای فروزه یی که در خوری ستایش را، می ستایم ترا که در خانۀ من افروخته یی، سزاواری ستایش و نیایش را. برابر تو می ایستم برای نیایش، با همۀ آیین های دین: به دستی بَرسَم[شاخه های نوبریده از درخت] و به دست دیگر چوبِ خوش بوی خُشک، که زبانه اش روشن، و سوزشش بپراکند بوی خوش را، و تو ای سزاوار ستایش، بهره مند شوی از درخشندگی آن، به هنگام سوختن و بوی خوش آن.
به نگاهبانی تو، بایستی پارسایی آراسته و با دانش و هنگ گماشته باشد، که بسراید برای تو این ترانه را:
تو ای آتش اهورا مزدا، تو ای جلوه گاه آن بزرگترین سزاوار ستایش، فروزان باش در این خانه، همواره پرتوت با زبانه های سرخ فام رَخشنده باشد در این خانه، همیشه و همیشه تا زمان بی کران.
تو ای ایزدی که نزدیک ترینی به اهورا، کام ها و خواست های ما را بر آورده ساز، آرزوهایمان را که از زبان بر می آید با زبانۀ آسمان سایت هم بستر بساز، تا کامیار شویم.
آرامش و آسودگی را پیشکش ما بساز، آسودگی در زندگی، فراخی در روزی، پاکی و استواری در دین، گفتاری رسا و آوایی خوش، و از پس آن دانش، دانشی که به سوی زندگی خوش و بهتری راهبرمان گردد.
ببخشای به ما بهترین رفتار و کُنِش را، که دلیر و پیکارنده و نیرومند باشیم، که با فَرّ و هنگ باشیم، که در پرتو دانش راه سپاریم، که در خانه های ما فرزندانی زورمَند و زیبا پیکر و گویا و رزمنده در راه کشور، با هوش و دانش، و اندیشه و گفتار و کردار نیک زاده شوند، که در یابند خانه و خانواده و دهکده و شهر و کشور ما را.
ای ایزد بزرگ، ما را همواره دریاب، ببخشای به ما آنچه را که کامیاری دهد، آنچه را که رستگاری دهد و بهروزی و بهزیستی آورد، بهره مند کن ما را از بهترین زمین ها، که در آن خانه های پر آسایش بر پاسازیم، و در یاب روان ما را که آرامش داشته باشیم، و راه پاک پارسایی را بسپریم.
در مهراب خانواده، در آتشگاهِ آتشکده، آتش روشن و تابندۀ اهورایی زبانه می کشد و نیایشگران به در گاهش سرود می خوانند، و او خواستار است تا بهترین چوب خوشبوی خشک را بر بسترش نهند و درودش گویند با بَرسَمِ دردست گرفته و هومِ آمیخته به شیر. آنگاه است که نیایش کنندگان به گوش جان می شنوند آوای آرامش بخش آتش را که:
بر خوردار باشید از خواسته و دارندگی، دشت هایتان پُر باشد از انبوه گله های گاو و گوسپند، چونان زمین هایی که بر سینه گاهاشان از درختان و گیاهان، بیشه های انبوه پیدا شده .
بر خوردار باشید از اندیشه یی روشن، و هوشی سرشار و آزادگی و سر افرازی، و نیرومندی و دلیری، بر خوردار باشید از دشت های انبوه و بهره دهنده، و از خانه های گسترده و زیبا و پُر آسایش، که آوای فرزندان دلیر از آنها بر خیزد، که آرامش بخشد شما و کشور را.
چون نیایش کنندگان با گوش جان این چنین شنیدند، ایزدِ بلند پایه را برای واپسین بار چنین نیایش کنند:
درود و ستایش به تو، ای آتش اَهورَه مزدا، می ستایم این روشنی پاک و در خشان را، اینک که بما آشکاری، توان و نیرویمان بخشای تا بهترین اندیشه و گفتار و کردار را داشته باشیم، یاریمان ده که با بدی و زشتی و دروغ پیکار کنیم، روان ما را پالوده بگردان از بدی و راه بی فرجام، تا شایسته پرستش اهورای بزرگ باشیم .»
به روشنی دانسته می شود که در نگر نیاکانِ فَرمَندِ ما ، آتش نه تنها تن و پیکر، ونکه جان و روان و اندیشه هم دارد و خویشکاری او پاسداری از آب و خاک و گیاه و جانور، و آراستن جهان به بهترین ارزشهاست، پس جای چون و چرا بر جای نمی مانَد که چرا آن کوه آتش بر سیاوَش و اسپ او نه تنها آسیب نزد، کمترین نشان از سوختگی بر پیکر او برجای نگذاشت.
بر می گردیم به شاهنامه:
چو او را بدیدند برخاست غَو
که آمد ز آتش برون شاه نَو
اگر آب بودی، مگر تر شدی
همی بر تَنَش جامه بیبر شدی
چنان آمد اسپ و غَبای سوار
که گفتی سَمَن داشت اندر کنار
چو بخشایش پاک یزدان بُوَد
دم آتش و آب یک سان بود
سیاوَش، از نابی و مهر، خود یک پارچه آتش است، آتشی است که همۀ پلیدی های تن، و گرایش های ناپسند و ناروای تن و روان را با دل و جان شُسته است. این نکته را نیز در همین جا باید گفت که در بینش ایرانی، آتش نُماد گیتیانۀ اشا، و اشا، همان هنجار هستی، سامان کیهانی، و داد است، این داد و راستی با آتش از یک گوهرند، در این هم گوهری آتش و اشاست که آتش پسر اهوره مزدا شناخته می شود، از آنجا که خویشکاری سیاوَش، روا ساختن راستی، و داد در جهان است، پس آتش نه تنها به این گوهر تابناک آسیب نمی رساند، ونکه او را در پناه خود می دارد ... همین داستانِ از آتش گذشتن سیاوش، دستمایه یی شد برای دین گذار اسلام تا ابراهیم را از آتش بگذراند و زنده بیرون آورد!..
محمدِ راستگو!!.. این گونه داستان ها را از بازرگانان ایرانی و از سلمان پارسی و از دیگران شنیده بود، بر پایۀ همین داستان، داستان دیگری ساخت که نمرود پادشاه بابل، ابراهیم را به زندان افکند و به مردم فرمود هیزم گرد آورند، و در یک گودال بسیار بزرگ بریزند!.. بُت پرستان گروه گروه هیزم آوردند و در آن گودال ژرف فرو ریختند و به آتش کشیدند!.. و ابراهیم را با منجنیق در کام آتش فرو بردند، ولی به فرمان الله آتش بر ابراهیم گلستان شد!.. شما پیدا کنید دامنۀ فراخ هَنایش فرهنگ ایران بر آیین های جهانی را!...
تن خاکی سیاوش آسمانی و از سرشت آذرخش است، پس اسپ سیاوش هم، که از آغاز تا واپسین روز زندگی یار و همراه اوست در پناه او بی گزند می ماند، همین اسپ است که پس از سیاوَش باید پسر او، کیخسرو را از بدهنجاری های روزگار برهاند و در همۀ میدان های زندگی یاری رسان او باشد:
چو از کوه آتش، به هامون گذشت
خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت
سواران لشکر بر انگیختند
همه دشت پیشش دِرَم ریختند
خوشبختانه این آیین شادی بخش هنوز هم در میان ایرانیان برپاست، آن را «شادباش» و به کوتاهی، شاباش می گویند. مهمانان و بزرگان خانواده، در جشن زناشویی، بر سر اروس و داماد پول می ریزند.
یَکی شادمانی شد اندر جهان
میانِ کهان و میان مهان
همی داد مژده یَکی را دگر
که بخشود بر بی گُنه دادگر
نکته یی که در اینجا ما را به درنگیدن وا می دارد این که، مردم، بی گناهی کسی را برای رهایی از یک دامچالۀ سیه روزگاری یا رهایی از یک آزمایش مرگ بار، بسنده نمی دانند، چه بسا بی گناهانی مانند نوید افکاری، محمد قبادلو، مجید رضا رهنورد، محمد حسینی و بسیاری از دیگر زنان و مردان ایرانی که سر بی گناهشان
بر بالای دار رفت ونشان داد که در یک سامانۀ اهریمنی سر بی گناه هم پای دار می رود و هم بالای دار!.. این جا میدان رزمِ میان نیکی و بدی است، در هیچ میدان رزمی نمی توان چشم آن داشت که بی گناهان همواره بی گزند از میدان بدر شوند، چنانچه گیومرت، بی گناه به دست اهریمن، و سیامک بی گناه به دست دیو سیاه کشته شدند، پس برون شدن سیاوش از میان دو کوه آتش را، افزون بر بی گناهی، باید پرتو بخشش ایزدی را هم در شمار آورد.
همی کند سودابه از خَشم موی
همی ریخت آب و همی خَست روی
در این نبرد نیکی و بدی، دیو درون سودابه «شکست خورده و پریشان روزگار است»، توان انجام هیچ کاری جز گونه های خود را با ناخن خراشیدن، و موی از سر خود کندن و اشک بر روزگار سیاه خود ریختن ندارد، این هم گونه یی آتش است ولی نه آتش اهورایی، آتش دوزخی که آفریدۀ اهریمن است نه خدا، خدا تنها پنچ گونه آتش دارد که شناختیم، آتشی که اکنون هستی سودابه را می سوزاند از جنس آتش خداوندی نیست، اهریمنی است!..
چو پیش پدر شد سیاوَخشِ پاک
نه دود و نه آتش، نه گرد و نه خاک
باید هم چنین می بود، اگر جز این بود مایه شگفتی می شد، درجایی که فروزه های آسمان سای آتش، کمترین نشان بر گُل گونگی رخسار و پیکر سیاوش نگذاشتند، دود و خاک و غبار جایی در این میدان ندارند!..
فرود آمد از اسپ، کاووس شاه
پیاده سپهبَد، پیاده سپاه
سیاوش به پیش جهاندارِ، پاک
بیامد بمالید رُخ را به خاک
که از تَفِ آن کوه آتش بِرَست
همه کامهٔ دشمنان کرد پَست
سیاوش هم مانند همۀ مردمی که تماشاگر این آوردگاه نیک و بد بودند، خوب می داند که بی گناهی او یگانه انگیزۀ رهایی از این آزماش مرگ بار نبود، خواست و آهنگ ایزدی هم در کار بود!..
بدو گفت شاه: « ای دلیرِ جوان
که پاکیزه تخمی و روشن روان
چُنانی که از مادرِ پارسا
بزاید، شود در جهان پادشا
به راستی که پادشاهی برازندۀ توست، هر کسی را این برازندگی نیست، در راستای همین باور است که رُستَم به هنگام رزم با سهراب به کی کاووس می گوید تو به هیچ روی سزاوار شهریاری نیستی:
همه کارَت از یک دگر بدترست
ترا شهریاری نه اندرخورست
در اینجا کی کاووس، خود نیز ناشایستگی خود و برازندگی سیاوش برای پادشاهی را می داند، ولی دیو درون همچنان در کار است و پروانۀ انجام کارهای بزرگ، از آن میان کناره گیری از پادشاهی و واگذاری تاج و تخت به سیاوَش را نمی دهد، هم چنان که گُشتاسپ هم اسفندیار را به کُشتن داد تا تاج و تخت پادشاهی را برای خود نگه دارد!..
سیاووش را تنگ در بر گرفت
ز کردار بد، پوزش اندر گرفت
به ایوان خُرامید و بنشست شاد
کلاه کیانی به سر بر نهاد
مَی آورد و رامش گران را بخواند
همه کام ها با سیاوَش براند
سه روز اندر آن سور مَی در کشید
نبُد بر در گنج بند و کلید
چهارم به تخت کیی برنشست
یکی گرزهٔ گاو پیکر به دست
خشم کاووس
بَر آشُفت و سودابه را پیش خواند
گذشته سَخُن ها بدو باز راند
که: «بیشرمی و بد، بسی کردهیی
فراوان دلِ من بیازردهیی
چه بازی نُمودی به فرجامِ کار
که بر جانِ فرزندِ من زینهار
بخوردی و در آتش انداختی
بر این گونه بر، جادویی ساختی
«زینهار بخوردی»: پیمان شکستی
نیاید ترا پوزش اکنون به کار
بپرداز جای و بر آرای کار
«بپرداز جای»: جای تهی کن، تو بیش از اندازه به من بدی و بی شرمی کرده یی و بارها و بارها دلم را آزرده یی، به فرجام هم نیرنگی به کار بستی که اگر دست زور آور یزدان در کار نبود، دانسته نیست بر جان فرزند من چه می رسید، تو او را به آتش انداختی، به یارمندی یک زن جادو پرست آرامش روان مرا بر هم زدی، اکنون کار با پوزش خواهی راست نیاید، باید جای بپردازی و به زادگاه خود باز گردی، هر چند پادافره آن چه کرده یی جز آویختن بر دار نیست:
نشاید که باشی تو اندر زَمین
جز آویختن نیست پاداشِ این
به دو انگیزه فرمان کُشتن سودابه را نمی دهد و می خواهد او را به زادگاه خود که هاماوران یا همین یمن کنونی است بفرستد، نُخُست این که اگر سودابه را بکشد از پیایند بدهنجار آن، که لشکرکشی شاه هاماوران به ایران است می هراسَد، دیگر این که بسیار بیش تر از آن دوستش دارد که بتواند او را بر بالای دار ببیند، امیدوار است اگر او را روانۀ هاماوران کند، دیر یا زود راهی برای آشتی و بخشش و بازگشت دوبارۀ او پیدا شود!..
ولی سودابه هم نیرنگ باز تر از آن است که با این گفته های بی مایۀ کاووس جای بپردازد و سر افکنده و شرمسار راه هاماوران پیش گیرد، همۀ کرانه های پیدا و ناپیدای روان کاووس، و لایه های تاریک روان او را می شناسد، خوب می داند که کاووس از بُن جان دل باختۀ اوست، این خشم ساختگی زود گذر است، برون رفت سیاوش از آتش، و واکنش مردم، و فریادهای شادی بخش آن ها از این پیروزی ایزدی، کاووس را به چنان نمایش خنده دار بر انگیخته است، وگرنه کاووس کجا و این گونه سخن گفتن ها ی مردانه کجا؟.
بدو گفت سودابه: «کای شهریار
تو آتش چُنین بر سرِ من مبار
مرا گر همی سر بباید بُرید
به پاد افره بَد که بر من رسید
بفرمای، من دل نهادم برین
نخواهم که باشد دِلَت پُر ز کین
سیاوَش سُخن راست گوید همی
دل شاه ز آتش بشوید همی
همه جادوی زال کرد اندرین
نبود آتش تیز با او به کین»
سودابه می داند که گذشت زمان همۀ چرکابه ها را از دل کاووس خواهد شُست، اکنون توفان برخاسته و او را چاره یی نیست جز آن که سر فرود آوَرَد، فرو تن شود، بگذارد تا این تُند بادِ خشمِ زودگذرٍ بگذرد، می گوید: به سزای این بَد که من کردم، سزاوارم که سر از پیکرم جدا کنی، ولی اگر آتش تیز با سیاوَش به کین نبود، به پاس جادوی زال بود که فرزندش رُستَم، سیاوَش را پرورده است. تنها آرزوی من این است که کین مرا به دل نگیری و مرا در دل ببخشایی!..
با این گونه سخنان نرم، می خواهد تُخم این شک در دل کاووس بیافشاند، که گذر از آتش، نشان پاکی سیاوَش نیست، برای این است که سیاوَش پرورش یافتۀ رُستَم، و رُستَم پسر زال، و زال پروردۀ سیمرغ زنخدای ایرانی است، پس جادوی زال در کار بوده است نه پاکی سیاوَش و هم گوهری او با آتش!..
بدو گفت:« نیرنگ سازی هنوز
نگردد همی پُشت شوخ تو کوز؟»
«پُشت شوخ »: بی شرمی و بی آزرمی...
«کوز»: گوژ، کژ، کمانی، می گوید بی شرمی و بی آزرمی تو آن چنان در هم تنیده و کژ و کوژ است که امیدی به راست شدن تو نیست!..
به ایرانیان گفت شاه جهان:
«ازین بد که این ساخت اندر نهان
چه سازم؟ به پاد افره او که این»
همه شاه را خواندند آفرین
در این جا آماج از «ایرانیان» مردم ایران نیستند، آماج برگزیدگان و بینشوران و خِرَدمندان ایران زمین اند، کاووس برای گریز از زیر بار خویشکاری، آن ها را به پیشگاه خود فرا می خواند از آن ها یاری می جوید به این امید که شاید سخنی دگرگونه گویند و بخشش سودابه را از او در خواست کنند!..
که پاداشِ این، آن که بی جان شود
ز بد کردنِ خویش پیچان شود
بدین گونه، کاووس را هیچ راه گریزی بر جای نمی ماند
به دُژخیم فرمود: «کاین را به کوی
ز دار اندر آویز و برتاب روی»
چو سودابه را روی برگاشتند
شبستان همه بانگ برداشتند
«روی برگاشتند»: روی بگرداندند
دل شاه کاووس پُر درد شد
نهان داشت، رنگ رُخَش زرد شد
سیاوش تا این هنگام خاموش و بی سداست، برون سو آرام، و درون سو نا آرام و نا شکیب است، بی گمان پادافره این همه زشتی و پتیارگی مرگ است. ولی سیاوَش ژرفا و پهنا و بلندا، و همۀ کرانه های پیدا و ناپیدای مهر کاووس به سودابه را می شناسد، و می داند اگر سودابه به فرمان شاه تباه گردد، دیری نخواهد پایید که کاووس از کردار خود پشیمان خواهد شد و دلش هوای سودابه خواهد کرد و خواه نا خواه از پسر که یک سوی این تنِش بود بیزاری نشان خواهد داد:
چو سودابه را خوار بگذاشتند
همه انجمن روی برگاشتند
سیاوَش چُنین گفت با شهریار
که:«دل را بدین کار رنجه مدار
به من بخش سودابه را زین گناه
پذیرد مگر پند و آید به راه»
همی گفت با دل که: «بر دست شاه
گر ایدون که سودابه گردد تباه
به فرجام کار، او پشیمان شود
ز من بیند این غم، چو پیچان شود»
«پیچان شود»: دچار رنج گردد، از درد و رنج بر خود بپیچد
بهانه همی جُست زان کار، شاه
بدان، تا ببخشدگذشته گناه
سیاوَخش را گفت:« بخشیدَمَت
از آن پس که بر راستی دیدَمَت»
بدین گونه ،کام کاووس بر آورده می شود، کسی پا در میانی می کند که هیچ کس را یارای نپذبرفتن سخنش
نیست : او را به پاس تو بخشیدم!.. خواست و آرزوی خود را دَهِش و بخشش شاهانه می نمایاند و این بار را بر دوش سیاوَش می گذارد!.
سیاوَش، همانند همۀ دیگر پاکان جهان، به ناروا پنداشته است که با آن کردار جوان مردانه، کژی های سودابه را راست کرده و او را به گُزینش راه درست بر انگیخته است!..
اندوهمندانه باید گفت که در این جا، سیاوَش، دچار همان لغزش بزرگی است که بسیاری از بزرگان جهان، در راه پالایش مردمان از بدی دچار گشتند و نتوانستند آماج پاک و ستودۀ خود را به جامۀ کردار در آورند. آمرزش و دل سوزی نابخردانه، و چشم پوشی از گناهانی که از سر دانستگی، و به خواست کسان، از ایشان سر زده، خود لغزشی است بزرگ، و برخوردار از پیایندهای بد هنجار!..
اگر گُنه کار ، کیفر تبه کاری های خود را به هنگام نبیند، در گرایش به بدی و گسترش آن گستاخ تر می شود، در چنین راستای نا ستوده یی است که سودابه با آن که پیروزی نیکی در آزمایش آتش را به چشم دیده، از راه زشتی که به دل خواست خود برگزیده است، گامی واپس نمی نشیند، رفتار او چنان است که کاووس نیز در می یابد که دشمنی سودابه با سیاوَش را پایانی نیست.
سیاوش ببوسید تختِ پدر
اُ زان تخت برخاست آمد به در
بیاورد سودابه را باز جای
به فرمان شَه بُردش اندر سرای
شبستان همه پیش سودابه باز
دویدند و بُردند یَک یَک نماز
برین گونه بگذشت یَک روزگار
بر او گرم تر شد دل شهریار
چُنان شد دلَش باز در مهر اوی
که دیده نَبَرداشت از چهر اوی
دگر باره بر شهریار جهان
همی جادویی ساخت اندر نهان
بدان، تا شود با سیاوَخش بَد
بدان سان که از گوهر بد سزد
سودابه شبانه روز در کار و نیرنگ و افسون گری است تا میان پدر و پسر جدایی بیافکند...
ز گفتار او شاه شد بد گمان
نکرد ایچ بر کس پدید از نهان
هرگاه که کنار کاووس می آرامد و به نوازشش می پردازد، زبان تُند و تیز و بدخواهش از بد گویی سیاوَش باز
نمی ماند. سرشت و گوهر سودابه اهریمنی است، دیو خو و دیو سرشت است. در داستان آفرینش ایرانی، «جَهی»، دختر اهریمن، برجسته ترین نماد آشوب و ویران گری و مرگ و تباهی است:
« اهریمن، هنگامی که از کار افتادگی خویش و همۀ دیوان از مردپرهیزگار[گیومرت] را بدید، سُست شد و سه هزار سال به سُستی فرو افتاد. در آن سُستی دیوان کُماله[دیوان بزرگ از جنس امامان جمعه و جنایت] جدا جدا گفتند که: « بر خیز ای پدر ما ، زیرا ما در گیتی آن گونه کارزار کنیم که هُرمَزد و امشاسپندان را از آن تنگی و بدی رسد. ایشان جداجدا بدکرداری خویش را به گستردگی بر شمردند، آن اهریمن تبه کار آرام نیافت و به سبب بیم از مرد پرهیزگار، از آن سُستی برنخاست، تا آنکه جهی تبه کار دختر اهریمن در پایان سه هزار سال آمد و گفت: «برخیز ای پدر ما، زیرا من در آن کارزار چندان درد بر مرد پرهیزگار و گاو ورزا هِلَم، که به سبب کردار من، زندگی نباید. فَرّه ایشان را بدزدم، آب را بیازارَم، زمین را بیازارَم، آتش را بیازارَم، گیاه را بیازارَم، همۀ آفرینش هُرمَزد آفریده را بیازارم... او آن بدکرداری خویش
را آن چنان به گستردگی بر شمُرد که اهریمن آرامش یافت، از آن سُستی بر جَست، سر جهی را ببوسید...»
در شاهنامۀ فردوسی، سودابه با گفتار و کردار خود نشان می دهد که فرو افتاده از زهدان همان پتیاره است. برای شناخت فرزندان جهان ویران گرِ «جهی» نیازی نیست که تنها در شاهنامه و بُندهش دنبال شان بگردیم با نگاهی به آنچه در چند ده سال گذشته بر میهن ما رفته و می رود، به آسانی می توان زادمان این پتیاره را شناسایی کرد . چه کس یا کسانی دریاچه ها و رودها و تالاب و آب های زیر زمین ایران را آزار رساندند؟...
چه کس یا کسانی خاک ایران را آزُردند و زمینۀ فرو نشست زمین در کران تا کران آن سرزمین تاریخی را فراهم آوردند؟
چه کسان دار و درخت و جنگل و گل و گیاه و زیستبوم ایران را آزار رساندند؟
چه کس یا کسانی در کم تر از نیم سده، سدها هزار زن و مرد و پیر و جوان ایرانی را به خاک و خون کشیدند؟
کدامین کس توانست دانش جوی ایرانی را با فریاد یا زهرا از بامِ ساختمان دانشگاه بزیر افکند؟ آیا «زهرا» همان «جهی» نیست؟
به جایی که کاری چُنین اوفتاد
خِرَد باید و دانش و رای و داد
چُنان چون بُوَد مردم ترس کار
برآید به کامِ دلِ مردِ کار
به جایی که زهر آگند روزگار
ازو نوش خیره مکُن خواستار
تو با آفرینش بَسَنده نهیی
مشو تیز چون پرورنده نهیی
چُنینست کردار گَردان سپهر
نخواهد گشادن همی بر تو چهر
بدین داستان زد یَکی رهنُمون