در بسیاری از نسخه ها، بجای «توران» همه جا نوشته اند: «ترکان». این نکته پُرسشی بسیار اندیشه انگیز در ذهن خواننده پدید می آورد که فردوسیِ کدام یک از این دو نام را در گرامی نامۀ خود به کار برده است؟ با شناختی که از دانش و بینش و منش فردوسی داریم ، به سختی می توان پذیرفت که این بزرگ مرد تاریخ اندیشه، و پادشاه ادبسار پارسی، تورانیان را تُرک گفته باشد، تُرک نامیدن تورانیان بی گمان کار نسخه نویسان کم دانش است، وگرنه چه گونه می توان پذیرفت که فردوسی نوادگان فریدون را ترک دانسته باشد، آیا فردوسی نمی دانست که تُرک نام تباری است که در تُرکستان به سر می برند؟ آیا نمی دانست که تاتارها و مغول ها از آن تبارند؟ آیا نمی دانست که تور و سلم و ایرج هر سه پسران فریدون بودند؟ پس چگونه می توان پذیرفت که فردوسی که درفش دار زبان پارسی و زنده کنندۀ فرهنگ ایرانشهری است، تورانیان را تُرک پنداشته باشد، با این دانسته ها بی کمترین دو دلی می توان گفت که تُرک نامیدن تورانیان کار نسخه نویسان بوده است، نه کار فردوسی.
بدو گفت:« کای یادگار پَشَنگ
چه دارم به گیتی جز از تو به چنگ
«پَشَنگ» نام نوۀ تور، نبیرۀ فریدون و پدر افراسیاب و گرسیوز است، افراسیاب با بخشیدن چنین برنامی به گرسیوز او را گرامی می دارد. نکته یی که فردوسی نگاه ما را به سوی آن می کشاند این است که این افراسیاب، آن افراسیاب پیشین نیست، دگرگون شده است، انگیزۀ این دگرگونی را در دو کرانه می توان پژوهید، نخست خواب پریشانی که به هنگام لشکر کشی سیاوش به توران زمین دید، این خواب را یک بار دیگر بنگریم:
بیابان پر از مار دیدم به خواب
زمین پر ز گَرد،آسمان پُر شتاب
زمین خُشک شَخی که گفتی سپهر
بدو تا جهان بود ننمود چهر
سرا پردۀ من زده بر کران
به گِردش سپاهی ز گُندآوران
یَکی باد برخاستی پُر ز گرد
درفش مرا سرنگون سار کرد
برفتی ز هر سو یَکی رود خون
سراپرده و خَرگَهَم شد نگون
اُ زین لشکر من فزون از شمار
بریده سران و تن افگنده خوار
سپاهی از ایران چو بادِ دمان
چه نیزه به دست و چه تیر و کمان
همه نیزه هاشان سر آوره بار
اُ زان هر سواری سری در کنار
بَر تختِ من تاختندی سوار
سیه پوش و نیزه وران سد هزار
بر انگیختندم ز جای نشست
همی تاختندی مرا بسته دست
نگه کردمی نیک هر سو بسی
ز پیوسته پیشم نبودی کسی
مرا پیش کاووس بُردی دمان
یَکی بادسر نام وَر پهلوان
جوانی دو رخساره مانند ماه
نشسته بُدی نزد کاووس شاه
دو هفتش نبودی همه سال بیش
چو دیدی مرا بسته در پیش خویش
دمیدی به کردار غُرنده میغ
میانم به دو نیم کردی به تیغ
خروشیدمی من فراوان ز درد
مرا ناله و درد بیدار کرد
ته نشین این خوابِ هراس انگیز هنوز بر ذهن و اندیشه و روان افراسیاب سنگینی می کند!..
دوم: مهر پدرانه و پاکدلانه یی که در بارۀ سیاوش در دل او پدید آمد، این دو انگیزه از افراسیاب یک آدم دیگری ساخته اند که برای گرسیوز هم بیگانه می نماید!..
در پی این دگرگونی است که با گرسیوز به چربی سخن می گوید و می کوشد تا راهِ خِرَد پیش گیرد:
همه رازها بر تو باید گُشاد
به ژرفی ببین تا چه آیدت یاد
از آن خواب بد شد دل من غمی
به مغز اندر آوَرد لَختی کمی
«غمی» در این جا اندیشه است نه اندوه.
«لختی»: اندکی.
«کمی» را هم می توان شتاب نورزیدن و درنگیدن به شمار آورد، به روشنی می گوید: پر و پای جانم هنوز گرفتار آن خواب است، در پی آن خواب هراس انگیز به اندیشه فرو رفتم و دانستم که در انجام کارها نباید شتاب ورزید، باید درنگید و گرهی اگر در کار هست با سرانگشتان خرد باید گشود نه با خشم و خروش.
نبستم به جنگ سیاوَش میان
از او نیز ما را نیامد زیان
چو او تخت پُرمایه پدرود کرد
خِرَد تار و مهر مرا پود کرد
این نمونۀ یی بسیار دلپذیر از شیوا سخنی و شیوۀ سخن پردازی ی بی همتای فردوسی است. « تار» رشته هایی در درازای یک بافته، و «پود» رشته هایی در پهنای آن است، فردوسی بارها از همکرد این دو در سرودۀ خود سود جسته است ، مانند:
ز یـــــــــــــــــزدان و از ما بر آن کس درود
که تارش خرد باشد و داد پود
کسی را درود و آفرین می گوید که سرستش با تار خرد، و پودش با داد بافته شده باشد. در اینجا سیاوش را این گونه می ستاید که: تارش خرد و پودش مهر است.
در شاهنامۀ فردوسی با زنان و مردان بزرگی آشنا می شویم که هم تایشان را در هیچ یک از رزم نامه های کلان جهان مانند ایلیاد و ادیسۀ یونانی، یا مهابهاراتا و رامایانای هندی، یا گیلگمش سومری نمی توان یافت... زنان و مردانی آنچُنان بزرگ که هر یک به تنهایی می توانند نماد فرهنگ ایران و درفش دار فرهنگ ایرانشهری باشند، مردانی مانند سام نریمان، زالِ زر، رُستَم دستان، گیو و گودرز و بیژن و کیخسرو و پشوتن و دیگران... و زنانی مانند سیندُخت و رودابه و گُردآفرید و گردیه و فرنگیس و بسیاری زنان بالا بلند دیگر... ولی در این نامۀ کلان که(شاه نامه های جهانش می دانیم)، هیچ زن و مردی در پاکیزگی و گران مایگی و بی گناهی به پای ایرج، پسر فریدون، و سیاوَش پسر کیکاووس نمی رسند. به سخن دیگر، اگر شاهنامه را یک گنجینۀ پر از گوهر های گران بها بدانیم، دو گوهر بسیار درخشان در آن خواهیم یافت، یکی ایرج پسر فریدون است و دیگری سیاوَش پسر کیکاووس... شگفتا که هر دو «شاه زاده»، و هردو به دست خویشانِ نزدیک خود کُشته می شوند!...پرسش این است که: این همانندی شگفت انگیز در این دو داستان از کُجاست؟ در این دو داستان چه رازی در میان است؟ چرا در پی هر دو کُشتار، دریا دریا خون روان می شود؟. ایرج و سیاوش چه داشتند که سهراب و اسفندیار نداشتند؟
چرا در پی کشته شدن آن دو پهلوان گران مایه[سهراب و اسفندیار] خونی بر زمین ریخته نشد، ولی هر چکه از خون ایرج و سیاوش زمینۀ ده ها سال جنگ و ویرانی و کُشتار و کینه توزی را فراهم ساخت؟ ایرج و سیاوش به کدامین گوهرِ بی همتا آراسته بودند که سهراب و اسفندیار و دیگر پهلوانان شاه نامه از آن بی بهره بودند؟..
نبَستم به جنگ سیاوَش میان
از او نیز ما را نیامد زیان
چو او تخت پُرمایه پدرود کرد
خِرَد تار و مهر مرا پود کرد
ز فرمان من یَک زمان سر نتافت
ز من او به جز نیکویی بر نیافت
سپُردَم بدو کشور و گنج خویش
نکردیم یاد از غم و رنجِ خویش
به خون نیز پیوسته گی ساختم
دل از کین ایران بپرداختَم
پیوستگی به خون همان زناشویی سیاوَش با فرنگیس است
نپیچیدم از گنج و فرزند روی
گرامی دو دیده سپردم بدوی
روی پیچیدن از جنگ برای کسی که تاروپود هستی اش با جنگ سرشته است، به هیچ روی کار آسانی نیست، آنهم با کسانی که از آغاز تاریخ شان تا کنون با هم در نبردی خونین و آشتی نا پذیر بوده اند، ایران
و توران... افزون بر چشم پوشیدن از این بایسته ترین خویشکاری، دخترم را هم به همسری او درآوردم، بهترین و نیکوترین بخش از سرزمین زیر فرمانم را به او بخشیدم، همۀ ساز و برگ بایستۀ سازندگی و نوشوندگی را به فراوانی فرادسش گذاشتم تا برابر خواست و پَسَند خود شهر و کاخ و ایوان برای خود بسازد، خورشید وار ، سریز همۀ آنچه را که از مهر و دوستی داشتم بر سرش فرو ریختم...
پس از نیکویی ها و سد گونه رنج
رها کردِنِ کشور و تاج و گنج
گر ایدون که من بد سِگالم بدوی
ز گیتی بر آید بسی گفت و گوی
با این همه نیکویی ها که تا کنون در بارۀ او روا داشته ام، اگر از این راه برگردم و بد کرداری پیشه کنم، آزادگان جهان زبان به نکوهش من خواهند گشود.
بر او بر، بهانه ندارم به بد
گر از من بدو اندکی بد رَسَد
زبان بر گُشایند بر من مهان
درفشی شوم در میان جهان
« درفشی»: انگشت نما. بدنام
نیاید پسندِ جهان آفرین
نه نیز از بزرگانِ روی زَمین
ز دَد تیز دندان تر از شیر نیست
که اندر دلش بیم شمشیر نیست
اگر بچۀ او شَوَد دَردمَند
کَنَد مرغزاری تباه از گَزَند
اگر ما بشوریم بر بی گُناه
پَسَندد کُجا داوَر هور و ماه؟
ندانم جز آن کش بخوانم به بَر
اُ زیدَر فرستمَش سوی پدر
اگر گاه جوید گر انگشتری
از این بوم و بر بگسلد داوری»
«گاه»، در اینجا پایگاه پادشاهی، و «انگشتری»، نشان توانمندی و چیرگی است، آن انگشتری سرنوشت ساز، که در آن روزگار شهریاران و فرمانروایان بجای مُهر بکار می بردند و با همان مُهر، سرنوشت مردم و پویش تاریخ را دگرگونه می ساختند...
«داوری»: جنگ و ستیز و نبرد... «بگسلد داوری»: ما دچار این گونه دردسرها نخواهیم شد.
سیاوش اگر خواهان چنین انگشتری و تاج و تخت پادشاهی است، باید به سرزمین پدری خود برگردد و تاج و انگشتری از پدر خود بخواهد نه از من...
افراسیاب هنوز از آن خشم اهریمنی به دور است، پسندیده ترین راهِ برون رفت از این گرفتاری را در این می
داند که سیاوَش را به پیشگاه خود فرا خوانَد، پس از نکوهش و سرزنشِ های بایسته او را به ایران باز گرداند.
ولی چُنین رفتاری از سوی افراسیاب، گرسیوز دیو خو را بسنده نیست، دیو رشک آن چُنان بر جانش چیره گشته است که جز مرگ سیاوش هیچ کار دیگری خرسندش نمی کند:
بدو گفت گرسیوز:« ای شهریار
مگیر این چُنین کار پُر مایه خوار
درخت کینه یی که گرسیوز در دل خود به بار نشانده، بیخ و بُنی آن چنان ژَرف دارد که با بیرون راندن سیاوَش از توران نمی خُشکد، زبانه های آسمان سای آتش خشم و کینۀ این دیو زاد خمینی سرشت و خامنه یی تبار ، آن چُنان است که جز با ریختن خون سیاوَش، فرو نخواهد نشست. اگر می خواهید این نماد اهریمن را بهتر بشناسید، اگر می خواهید بلندا و پهنا و ژرفای فرومایگی های این دیوزاد اهرمن خو را بهتر ببینید، نگاهی به چهرۀ زشت خمینی و خامنه یی و دیگر ملایان فرمانروای بر ایران امروز بیاندزید تا بباورید که ما هنوز هم در روزگار استوره ها زندگی می کنیم. شاهنامۀ ما یگانه نامه یی در میان نامه های جهان است که فرجام و پایانی ندارد...
ما تهمورس شاهنامه را دو باره در ریختار رضا شاه بزرگ دیدیم، جمشید را در پیکر آریامهر، ضحاک را در چهرۀ زشت خمینی و خامنه یی، و گرسیوز را در پیکر کژ و کوژ آخوند و ملا و سران سپاه انقلاب ننگین دامن اسلامی.
آنچه که هنوز رخ نشان نداده و هنوز چشم به راهش هستیم، فریدون است، بی کمترین شک و دو دلی می توان گفت که فریدون هم اکنون از مادر زاده شده و در کار بالیدن و بالا کشیدن است، شما جوانان خوب میهنم بزودی فریدون را هم خواهید دید، و به یارمندی او ، میهن تان را از چنگال خونبار دیوان بیرون خواهدید کشید.
از ایدر گر او سوی ایران شود
بر و بوم ما پاک ویران شود
او اکنون در چنگ ماست، و دست ما بر او چیره، اگر روانۀ ایرانش کنی، با شناختی که از رازهای سر به مُهر ما دارد دودمان ما را بر باد خواهد داد..
هر آن گه که بیگانه شد خویش تو ،
بدانست راز کم و بیش تو
از او خویش تن را نگه دار باش
شب و روز بیدار و هُشیار باش
چو بشناخت او راِ سامانِ تو
تواند بَدی کرد بر جانِ تو
نبینی از او جز همه درد و رنج
پراگندن دوده و نام و گنج
بر این داستان زد یَکی رهنُمون
که بادی که از خانه آمد برون
«بر این داستان زد»: نمونه آورد.
ندانند درمان آن را به درد
اگر بد نخواهی تو بنیوش پَند
«بنیوش»: گوش کُن
به درمان او کی رَسیدن توان؟
سٌخَن بشنو ای شهریار جهان
نبینی از او جز همه درد و رنج
پراکندن دوده و نام و گنج
«دوده» همان دودمان است، با زیرکی و چرب زبانی، موریانه وار می کوشد مغز و روان و خرد و اندیشۀ افراسیاب را تباه کند، بدا که همۀ ما این گونه موریانه ها را در کنار خود داریم، نگاهی به پیرامون خود بیاندازید تا این موریانه های تباه کنندۀ جان و خرد را بشناسید... یکی از تباه کننده ترین این موریانه های زندگی سوز، حوزۀ علمیه قم است و دیگری که در زشتی و پلیدی و فرومایگی هچ کم از حوزه های علمیه قم ندارد ، رسانۀ بی بی سی لندن است و دیگر رسانه هایی که با پول و سرمایه های عرب و ترک و تاتار راه اندازی شده و در کار جویدن و تباه کردن مغز و روان و اندیشۀ مردم ایران اند... شما جوانان خوب میهنم به هوش باشید و مغز و روان و اندیشۀ خود را بدست این موریانه های روان پلید و چرکین دهان نیاندازید.
ندانی که پروردگار پلنگ
نبیند ز پرورده جز درد و جنگ»
می کوشد این دروغِ خانمان سوز را به افراسیاب بباوراند که سیاوَش پلنگ تیز دندانی است که تو او را در دامن خود پروراندی ، زود خواهد بود که این پلنگ تیز دندان بر تو خواهد شورید و خانمان و دودمانت را بر باد خواهد داد... از همان دست دروغ هایی که توده یی ها در گوش ما گفتند و امروز رسانه های چپ و اصلاح طلبان و کمونیست ها در گوش ما می گویند و روان ما را تباه می کنند!..
چو افراسیاب این سُخَن باز جُست
همه گفتِ گرسیوز آمد دُرُست
افراسیاب از تخمۀ تور است، سرداری است دلیر و رزم آور، ولی کوته بین و نابخرد، از جنس آن کودکان نابخردی که به فرمان خمینی و سران سپاه ننگین دامن او، آگاهانه بر روی مین ها رفتند و پیکر های تکه پاره شدۀ خود را خوراک گرگ های بیابان کردند!..گرسیوز این را خوب می داند، با چنین دانشی است که در بر انگیختن برادر به ریختن خون سیاوَش می کوشد. افراسیاب با شنیدن سخنان گرسیوز:
پشیمان شد از رای و کردار خویش
همه تیره دانست بازار خویش
چُنین داد پاسخ که:« من زین سُخُن
نه سر نیک بینم پدید و نه بُن
بباشیم تا راز گردان سپهر
چگونه گُشاید برین کار چهر
به هر کار بهتر درنگ از شتاب
بمان تا برآید بلند آفتاب
ببینم که رای ی جهاندار چیست
رُخِ چرخ روشن روان سوی کیست
افراسیاب، با همه سبک مغزی و نا بخردی که دارد، هنوز نمی تواند با پُشت کردن به همۀ ارزش های مردمی، دست به خون سیاوش بیالاید، می گوید: نبایدکاری کرد که مایۀ زخم زبان دوست و دشمن شویم، خردمندانه تر این است که اندکی بدرنگیم ببینم روزگار برای ما چه در چَنتِه دارد!..
اُ گر سوی درگاه خوانمش باز
بجویم سَخُن، تا چه دارد به راز
نگه بان او من بَسَم بیگمان
همی بنگرم تا چه گردد زمان
چو زو این کژیی آشکارا شود
به ناچار دل بیمدارا شود
شاید بهتر باشد که او را به درگاه فرا بخوانم و بکوشم تا به ژرفای اندیشه هایش رِخنِه کنم و ببینم چه در سر دارد، هنگامی که پرده از اندیشه های زشت او کنار رفت ، آنگاه با دلی آسوده و وجدانی آرام دست به کار خواهم شد!..
از آن پس نکوهش نباشد ز کَس
سزاوار بد جز بدی نیست بس»
چُنین گفت گرسیوز کینهجوی
که:« ای شاه بینادلِ راستگوی
سیاوش بدان نیرو و فَر و بُرز
بدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گُرز
نیاید به درگاه تو بی سپاه
شود بر تو بَر، تیره خورشید و ماه
سیاوَش نه آنَست کَش دید شاه
همی به آسمان برفرازد کلاه
«کلاه به آسمان بر فرازیدن»: خود را بسیار برتر از دیگران دیدن.
بدین گونه تخم بدبینی بر ذهن نه چندان برخوردار از خِرَد افراسیاب می پاشد، که سیاوشِ امروز نه آن سیاوَشی است که تو پیش تر دیدی و شناختی، این سیاوَش که من دیدم، آن چُنان سر بر افراشته که کسی را در خورِ هم نشینی نمی داند، این را هم بدان که اگر او را به این جا فرا بخوانی، تنها نخواهد آمد، شمار بزرگی از سپاهیان تو را پیرامون خود گِرد آورده است، همین سپاهیان که به او پیوسته اند پایه های تاج و
تخت تو را در هم خواهند کوبید.
فریگیس را هم ندانی تو باز
تو گویی شُدَست از جهان بینیاز
سیاوش دارای آن چُنان نیروی کششی است که فرنگیس دختر تو را هم به سوی خود کشانده و به دشمنی با تو بر انگیخته است!..
سپاهت بدو باز گردد همه
نباشد شُبان، چون نباشد رَمه
اگر سپاهیان تو را همراه خود کند، تو شُبانی را خواهی ماند که گله اش را گرگ بُرده...
سپاهی که بینند شاهی چون اوی
بدان بخشش و رای و تابنده روی
نخواهند از آن پس به شاهی ترا
بَرّه، گاو، او را و ماهی ترا
«بَرّه» نماد فروردین، هنگام شکوفیدن و شادی و خرمی است، و «گاو» نماد اردیبهشت، و هردو نماد شادابی و شکفتگی. «ماهی» نماد اسفند و پایانۀ زمستان و نماد افسردگی است. می گوید: اگر به سیاوَش زمان دهی، روزگار او سرشار از شور و شادمانی و شکُفتگی خواهد بود و روزگار تو همانند سرمای زمستان سرشار از افسردگی و بی برگ و باری!..
شگفت انگیز است همانندی این بینش دَد منشانۀ گرسیوز با بینش ددمنشانۀ سلم و تور پسران فریدون، که به کُشته شدن ایرج به دست برادران انجامید.
اُ دیگر که از شهرِ آباد اوی
چنان بومِ فرخنده بُنیاد اوی
تو خوانیش که ایدر مرا بنده باش
به خواری و زاری تن آگنده باش
ندیدَست کس خُفت، با پیل شیر
نه آتش دمان از بر و آب زیر
اگر بچهٔ شیرِ ناخورده شیر
بپوشد کسی در میان زریر
«زریر »گیاه زرد رنگی است که در کار رنگرزی پارچه بکار می برند، آنرا اسپرک هم گفته اند.
دهد نوش او را ز شیر و شکر
همیشه ورا پرورانَد به بَر
به گوهر شود باز چون شد بزرگ
نترسد ز آهنگِ پیلِ ستُرگ
می گوید: اندیشۀ کندنِ سیاوش از آن شهر باشکوه، و آیین سروری که برای خود ساخته، و فراخواندنش به دربار کاری است ناسازگار با خِرَد، هیچ خردمندی چُنین نمی کند، ناسازگاری این اندیشه بدان مانَد که کسی بچۀ شیر درنده یی را در میان زریر جای دهد، او را با چربی و شیرینی، و با ناز و مهر بپروراند...
دل نام دار اندر آن بسته شد
غمی بُد، پُر اندیشه و خسته شد
واژۀ خسته در شاهنامه و در دیگر نامه های ادب پارسی بیشتر به چم زخم به کار می رود، ولی در این جا همان ماندگی است، درست به همان چم که ما امروزه بکار می بریم
بدو گفت : «کاین رای باید بسی
نیارد شتاب اندر این هر کسی
این کار به اندیشیدن و سگالیدن بسیار نیاز دارد، نمی توان سرسری و شتاب آلود دست بکار شد و آهنگ کاری ناخردمندانه کرد!..
همی از شتابش به آمد درنگ
که پیروز باشد خداوندِ سنگ
«خداوند سنگ» : دارندۀ فَرَهمَندی و گران سنگی، دارای آرامش.
ستوده نباشد سر بادسار
بدین داستان زد یکی هوشیار
«بادسار »: خود بین. خود بزرگ بین، کسی که خود را برتر از دیگران بیند
که گر باد خیره نجَستی ز جای
مگر یافتی چهره و دست و پای
«خیره»: بی هوده
سبک سار مردم نه والا بُوَد
اگر چه گَوی سَروبالا بُوَد
«سبک سار»: بی بند و بار، بی ادب، سبک ساری و بی بند و باری برازندۀ بالای بلند ما نیست.
« گوی»: پهلوانی، جوانمردی
برفتند پیچان و لب پُر سُخَن
پُر از کین دل از روزگار کُهن
بَرِ شاه رفتی زمان تا زمان
بداندیش، گرسیوز بدگمان
ز هرگونه رنگ اندرآمیختی
دل شاه ترکان برانگیختی
«ز هرگونه رنگ آمیختن»: به هرگونه فریب و نیرنگ و دروغ و ناراستی دست یازیدن، از انجام هیچ گونه پستی و فرومایگی و کردار زشت دریغ نورزیدن، چَمِ درست ز هرگونه رنگ آمیختن را در کردار زشت ملایان به روشنی می توان دید بی آنکه نیازی به واژه نامه های کلان باشد!..
چُنین تا برآمد برین روزگار
پُر از درد و کین شد دل شهریار
سپهبَد چنین کرد یک روز رای
که پَردَختَه ماند ز بیگانه جای
«پردخته کردن جای ز بیگانه»: بیگانگان را در پی نخود سیاه فرستادن و دور از چشم و گوش بیگانگان، به همپرسگی و رایزنی نشستن!..
به گرسیوز این داستان بر گُشاد
ز کار سیاوَش بسی کرد یاد
ترا گفت: « از این در بباید شُدَن
بَرِ او فراوان بباید بُدن
بپرسی و گویی کزان جشنگاه
نخواهی همی کرد کس را نگاه؟
به مِهرَت دلِ من بجُنبَد ز جای
یَکی با فریگیس خیز ایدر آی
نیازَست ما را به دیدار تو
بدان پُر هنر جانِ بیدار تو
برین کوهِ ما نیز نخچیر هست
به جام زبرجد، مَی و شیر هست
گذاریم یک چند و باشیم شاد
چو آیدت از شهر آباد یاد
به رامش بباش و به شادی خُرام
می و جام گردد هم ایدر به کام
در برخی از نسخه ها این بند را چنین آورده اند: می و جام با من چرا شد حرام!..
دستیازی های بسیار زیان بار نسخه نویسانِ مسلمان در بکار بردن این گونه واژه های اسلامی از راه دور پیداست، در نامۀ ارجمندی که در جای جای آن، بانگ نوشانوش پهلوانان و دلیران ایرانی در رزم و بزم شنیده می شود، نسخه نویس خِرَد در بازار اسلام گم کرده، واژۀ «حرام» را در کنار مَی آورده است تا حرام بودن این بهترین نوشیدنی و گرامی ترین ساختۀ دست آدمی را به یاد خوانندۀ مسلمان بیاورد!..
تَهی کن دل از جای گاه کیان
به رفتن کمر سخت کن بر میان
باز آمدن گرسیوز نزد سیاوَش
برآراست گرسیوزِ دام ساز
دلی پر ز کین و سری پر ز راز
َچو نزدیک شهر سیاوَش رسید،
ز لشکر، زبانآوری برگزید
«زبان آور»: شیوا سخن. چرب زبان ، سخن گو
بدو گفت:« رو با سیاوَش بگوی
که ای نام ور زادۀ نام جوی
به جان و سر شاه توران سپاه
به فَرّ و سر و تاج کاووس شاه
که از بهر من برنخیزی ز گاه
به پیشَم پذیره نیایی به راه
که تو زان فزونی به فرهنگ و بخت
به فَرّ و نژاد و به تاج و به تخت
که هر باد را بست باید میان
تهی کردن آن جایگاهِ کیان»