در بند چهارم از سرود چهل و سوم یسنا (از سرودهای اشو زرتشت ورجاوند) برگردان زنده یاد ابراهیم پور داود می خوانیم:
« ای مزدا، تو را جهان مَینُوی توانا و پاک شناختم،
آن گاه که پاداش و پاد افره به دست می گیری و به پیرو راستی و پیرو دروغ می دهی.
از «گرمای آذر تو» که نیرویش از راستی است،
نیروی مَنِش نیک به من روی خواهد نمود .
و در بند چهارم از سرود سی و چهارم می گوید:
« آن سزایی که تو به دو گروه خواهی داد،
از آزمایش آذر سرخ خود و آهن گُداخته...»
نمونه یی بسیار گران ارج از روش های کاربُردی در نشان دادن بی گناهی در ایران باستان، چگونگی آزمایش بی گناهی زرتشت است که در گزیده های زاد اسپرم( از نوشته های پهلوی) برای ما بر جای مانده است.
در این گزارش می خوانیم:
« امشاسپندان سه گونه آزمايش (دينی) را كه در دين هست بـه زردشـت نمودنـد نخست از راه آتش ها و زردشت به سه گام: انديشه نيك و گفتار نيك و كردار نيك پيش رفت، ولی نسوخت. دوم فلز گرم بر سينه اش ريخته شد و فلز در آنجا سرد شد. زردشـت با دست آن را گرفت و به امشاسپندان سپرد. اورمَزد گفت كه: «پـس از پـا برجـا شـدن دين پاك هرگاه اختلافی در دين باشد شاگردان تو آن فلز گرم را بر ديگری ريزنـد و آن را به دست برگيرند و با اين كار همه جهان مادی به دين بگروند. سوم شـكم او بـا كـارد بريده شد و آنچه اندرون شكمش نهان بود پيدا شد و خون بيرون آمد ، اما دست بـر آن ماليده شد و تندُرست شد. همه اين ها نشانه اين بود كه: «تو و همدينان تو، دين پاك را با وجدان ديني استوار مي پذيرد و به گونه یی كه با سوزش آتش و با ريختن فلز گرم و با بريدن به تيغ از «دين به» برنگرديد.
در شاهنامۀ فردوسی، سیاوَش، زرتشت وار به چنین آزمایشی تن می دهد و سربلند و پیروزگر از آتش می گذرد.
گونۀ دیگر «وَر سرد» چُنین بود که هر دو سوی درگیری را دست و پای بسته در آب ژرف می افکندند، آن که بی گناه بود آب او را زنده به خُشکی پس می داد، و آن که گنه کار بود ، آب او را در خود فرو می برد!.
در این جا نکته یی هست که نمی توان به آسانی از کنارَش گذشت! در گرامی نامۀ بُندهش، آفرینش گیتی چُنین گزارش شده است:
« از آفریدگانِ مادی نخست آسمان، دوم آب، سدیگر زمین ، چهارم گیاه، پنجم گوسپند، ششم مردم، و هفتم خود هرمزد بود...». چنان چه می بینیم ، آب دومین آفریدۀ اَهوره مزداست. همین نکته جایگاه والای آب در هستی شناسی ایرانی را نشان می دهد.
در یسنا هات 65 برگردان دکتر جلیل دوستخواه می خوانیم:
7
ای آب های نیک، ای بهترین آفریدگان مزدا،
آب از آنِ بد اندیش مباد،
آب از آنِ بد گفتار مباد،
آب از آنِ بدکردار مباد،
آب از آنِ دُژ دین ، دوست آزار، مُغ آزار، همسایه آزار و خانواده آزار، میاد!
آب از آنِ آنان که اَشَوَنان را زیان رسانند، از آنِ آنان که تن ما را – که کسی را آسیب نپسندیم – گزند رسانند، مباد.
8
آب از آنِ دزد، تاراج گر، راه زن، پارسا کُش، جادو، اشموغِ ناپارسا، دروغ گوی ستم کار و کسی که مُردار به خاک سپارد، مباد.
اهورَه مزدا به زرتشت می گوید:
10
« ای زرتشت،
نُخُست کام خویش از «آب ها» بخواه، پس آنگاه آبِ «زَورِ» پاکی را که اَشَوَنی پالوده باشد، پیش آر و این « باژ» را بخوان :
ای آب ها،
از شما چند گونه بخشش خواستارم:
نیرو و فرزندانِ نیک( آن چُنان که بسیاری از کسان آرزو دارند) بدان سان که کسی در پی زیان رساندن و ستم ورزیدن بدانان و زدن و ربودن و کُشتِ آنان نباشد.
ای آبها، ای زمین ها، ای گیاهان،
ای اَمشاسپَندان ، شهریاران نیک خوب کُنش، ای نیکانِ نرینه و مادینه،
ای دادارانِ نیک،
ای فرَوَشی های نیکِ زورمَندِ در همه جا پیروزِ اَشَوَنان!
ای مهر فراخ چراگاه،
ای سروش پارسای بُرزمَند،
ای رَشنِ راست ترین،
ای آذر پسر اَهورَه مزدا
ای اَپام نپات، رَدِ بزرگوار و شهریار تیز اسپ،
ای اَشَوَنان، ای بهترین بخشندگان،
این بخشش ها را از همۀ شما ایزدان خواستارم .
«دُژ دین»: دروغ گو، پَیمان شکن، دزد، پتیاره، آسیب رسان.
«اشموغِ: دیو فریفتار و کم راه کننده
«زَور»: نیازها و پیشکش های آبکی
« باژ»: ( در پهلوی «واج» و « واجَک»: سخن و گفتار( برنامی است برای همۀ نیایش های کوتاه ایرانیان مزدا پررست)
«رشن»: نام ایزد دادگری، یکی از ایزدان نام دار در در دین مزدا پرستی
«اَپام نپات»: نام ایزد آب [همان آبان]
گونۀ دیگر «وَر سرد» چنین بود که به هر دو سوی درگیری «سوگند» می خوراندند. «سوگند» در گرامی نامۀ اوستا به ریخت «سَئوکوَند» saokatevant به چَم [گوگردمَند]آمده است. این یک داروی زهر آگین بود که در نوشابه می ریختند و به خورد هر دو سوی در گیری می خوراندند، آن که بی گناه بود بی کم ترین گزند زنده می ماند و آن که گنه کار بود می مُرد.
پُر پیداست که در چنین آیین دادرسی گنه کار پیش از نوشیدن زهر یا دست و پابسته به به آب افکندن و یا در میان آتش فرو رفتن، دست از کشمکش بر می داشت و کنار می رفت. همان گونه که سودابه این آزمایش را نپذیرفت. واژۀ «سوگند» و «سوگند خوردن» هنوز هم در زبان پارسی جای ویژه یی دارد، با این دگرگونی که «سوگند خوردن» نوشیدن آن زهرابۀ مرگ بار نیست!..چُنین آیین دادرسی در بسیاری از سرزمین های کُهن تا سده های میانی روایی داشته است.
بر می گردیم به شاهنامه:
ز هر دو سُخَن چون برین گونه گشت
بر آتش یکی را بباید گذَشت
سودابه که به خوبی می داند آتش با او چه خواهد کرد، تن به این آزمایشِ مرگ بار نمی دهد، ولی سیاوَش که هم اکنون در آتش دوزخ بد نامی گرفتار است، مرگ را هزار بار به تر از زیستن زیر بار چنین ننگ می شمارَد و به آسانی تن به آزمایش آتش می دهد. کاووس هم با همۀ مهر پدرانه یی که به سیاوَش دارد، او را هماورد پُر زور در میدانِ مهر و دلدادگی خود به سودابه می داند و نمی تواند خُرسندی خود از نابود شدن این هماورد را پنهان کند، به ویژه که از این راه، نَنگ فرزند کُشی بر دامَنَش نخواهد نشست، این هماورد پُر زور به فرمان یزدان از میان برداشته می شود، نه به فرمان او، پس:
چُنین است فرمان چرخ بلند
که بر بی گناهان نیاید گَزَند
کاووس شیفته و دیوانۀ سودابه است، با همۀ زنبارگی، که نمونۀ آن را در داوری میان گیو و توس در بارۀ دختری که سیاوش از او زاده شد دیدیم ، و با آن که زنان بسیار در شبستان خود دارد، از میان همۀ آغوش ها به سوی آغوش سودابه باز می گردد!.. اکنون با همۀ نابخردی ها که در او سراغ داریم، به رنگ و نیرنگ سودابه پی بُرده است، اگر چُنین نبود همان دَم که سودابه رنگ گناه بر سیاوَشِ پاک می افشاند تیغ بر می کشید و جان فرزند خود می ستاند، ولی چنان چه دیدیم کاووسِ تُندخو، در کار سیاوَش و سودابه آرام است و می کوشد راست از ناراست باز شناسد. این درنگیدن که با ویژگی های کردار کاووس هم خوانی ندارد نشان
دهندۀ آگاهی او از پُر نگاری سودابه است، کاووس که بارها به آسانی از اهریمن فریب خورده است، این بار از سودابه فریب نمی خورد، آیا گذشت زمان کاووس را هُشیار و بخرد کرده است؟ چنین نیست، چرا که پس از داستان نیرنگ بازی سودابه، تا سیاوَش زنده است، کاووس همان است که درونش را در داستان رستم و سهراب و پیش از آن در جنگ ها و پروازش به آسمان دیده ایم، در همۀ کارها رو به سوی سیاهی و تباهی دارد، در برخورد با خَشم و خروش سودابه و با آگاهی از بی گناهی فرزند، به گواهی دل و به گفته اخترماران و دانایان، «دانا مرد» در داوری درست و گزینش نیک از بد، دمی درنگ روا نمی دارد. پس اگر کاووس برابر پیشنهاد موبَدان تن به آزمایش آتش می دهد از آن روست که به سیاوَش، به فرزند دلیر و برومند و خوب چهر خود رشک می ورزد، از این که سودابه شیفتۀ سیاوش است و در این شیفتگی کار را به کینه توزی از او کشانده، افسرده و غمگین است!.. اگر آتش سیاوَش را بسوزاند، همان به که به فرمان یزدان باشد، نه به فرمان شاه، نکته این است که هماورد او در این دل دادگی از میان خواهد رفت!..
ولی نکته یی که در این جا از چشم کاووس دور مانده، این است که آتش، آتش را نمی سوزاند، آتش، پاکی و پاکیزگی را نمی سوزاند، اگر زرِ خام و زر ناب را در آتش افکنند، آن چه از آتش بیرون شود همان زر ناب و پاک است. آتش، سوزانندۀ ناپاکی ها و پلیدی هاست، آنچه در آتش می سوزد غَش است، ناپاکی و آلودگی است. آتش که پاک ترین گوهر اهورایی است، گرم می کند، روشنی می بخشد ولی هر آن چه را که نا پاک است می سوزاند، در شُست و شوی با آتش، تنها نابی، پاکی، روشنایی بی گناهی، و شور و گرمی است که نمی سوزد، زبانه های آسمان سای آتش بر پیکر آغُشته به گناه می پیچد، و می سوزاند و خاکستر می کند، دروغمَند و ناراستکار را به کیفر می رساند و بر اَشَونان و نیکان کارگر نمی افتد. از این روست که دانای خِرَدمَند به کاووس می گوید اگر می خواهی سر از کار این دو تن در آوری باید سبو را بر سنگ بزنی و از آتش یاری بخواهی، تو از دختر شاه هاماوران بدگمانی، و در دل اندیشه ها از سیاوَش داری، این بد گمانی خود تو را آسیبی بازنهش ناپذیر خواهد رساند:
چو خواهی که پیدا کنی گفت و گوی
بباید زدن سنگ را بر سبوی
که هرچند فرزند هست اَرجمَند
دل شاه از اندیشه یابد گزند
اُ زین دختر شاه هاماوران
پُر اندیشه گشتی به دیگر کران
ز هر دو، سخن چون بدین گونه گشت
بر آتش یکی را بباید گذشت
این هر دو باید از آتش بگذرند، آن که بی گناه است زنده از دورن آتش بیرون خواهد آمد و آن که گنه کار است در آتشِ سِپَنتا خواهد سوخت!..
جهان دار، سودابه را پیش خواند
همی با سیاوَش به گفتن نشاند:
«سرانجام آسوده از هر دوان
نگردد مرا دل به روشن روان
مگر کاتَش تیز پیدا کند
گنه کرده را زود رسوا کند
چُنین پاسخ آورد سودابه پیش
که:« من راست گویم به گفتار خویش
فگنده دو کودک نمودم به شاه
از این بیش تر خود چه باشد گناه
سیاوخش را رفت باید نُخُست
که این بد بکرد و تباهی بجُست
سودابه که می داند اگر به آزمایش آتش تن دهد، بی درنگ خاکستر خواهد شد. هنگامی که در کنار سیاوَش برابر کاووس ایستاده، و از او می شنود که میان شما نمی توانم داوری کنم باید از آتش یاری بخواهم که :گنه کرده را زود رسوا کند... پاسخ می دهد که: من همۀ راستی ها را با تو در میان گذاشتم، دو کودکِ فکنده را به تو نشان دادم، گناه کار سیاوش است که باید نشان دهد که دُرُست می گوید و در شیفتگی و بی تابی چُنین آسیبی به من نرسانده است . سودابه از زیر بار آزمایش آتش بدین سادگی می گریزد، و کاووس به همین سادگی برهان او را می پذیرد!.. نکته این جاست که هردو بر این باورند که سیاوَش زنده از آتش برون نخواهد شد، و چه به تر از این!.. سودابه کین خود از سیاوَش ستانده، و کی کاووس هماورد پُر زور را از میدان به در کرده، بی آن که ننگ فرزند کُشی بر دامنَش نشسته باشد!..
به پور جوان گفت شاه زمین
که:« رایت چه بیند کنون اندرین
به پاسخ چُنین گفت با شهریار
که: «دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
اگر کوهِ آتش بُوَد بسپَرَم
ازین تنگ، خواری ست گر نگذرم
سیاوش بر آتش
سیاوش دلیرانه پاسخ می دهد از گناهی که سودابه بر من بسته است، زندگی هم اکنون بر من دوزخ است چه باک اگر از کوه آتش بگذرم. من نمی توانم در چُنین دوزخی به سر بَرَم، همان به تر که از آتش بگذرم، اگر گناهی در من است، خوشا که فروزه های آسمان سای آتش، برای شُستن آن گناه پیکرم را خاکستر خواهند کرد، و اگر بی گناه باشم آتش یار و یاور و نگه دار من خواهد بود.
از این سخن سیاوَش نمی توان به آسانی گذشت، باید درنگید، باید به ژرفای سخن پی برد، سیاوش با این
سخن نشان می دهد که به داوری نیروهای فراسو باور دارد، او پیرو آیین مهر است، هم چنان که رستم بود، و هم چنان که فریدون بود:
فریدون به خورشید بر بُرد سر
کمر تنگ بستش به کین پدر
برون رفت خرم به خرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
خود فردوسی هم پیرو آیین مهر بود، هم چنان که حافظ، فردوسی اگر پیرو آین مهر نبود چرا بزرگ ترین پهلوانان خود، مانند فریدون و رستم و سیاوش و کی خسرو را پیرو آیین مهر می داند، ولی مهر کیست؟!.
مهر، ایزدی است که شکوه و بزرگی می بخشد، خانه و خانوادۀ مهر ورزان و راستان و پیمان داران را سرشار از سرور و شادمانی می کند، ولی خان و مان دشمنان و بدکاران و پَیمان شکنان و ناراست کاران را ویران، و روزگارشان را تیره و تار می سازد.
از پرتو فروغ اوست که خانواده و روستا و شهر و کشور سامان می یابند و پایدار و استوار می مانند.
از فَرّ و فروغ اوست که در روستا و خانواده زنان زیبای بلند بالا ، فرزندان دلیر و مهین پرست، اسبان تیز تک و گردونه های استوار و خانه های با شکوه و بِسترهای نرم و نازک و خوشبو پدید می آیند.
از فَرّ و فروغ اوست که مهر زنان در دل مردان و مِهر مردان در دل زنان می نشیند تا فرزندان دلیر و بالا بلند و میهن پرست پدید آورند و خانمان و روستا و شهر و کشور را آباد و سر شار از دارایی و شاد زیوی کنند.
جایگاه فرمانروایی مهر، گسترۀ آسمان است و فراخنای زمین، پناهگاهی است روشن و تابنده، و به دور از هرگونه نیاز .
در میان دو سپاه هماورد ناگهان پدیدار می شود، بازوان و چشمان جنگاورانی که دروغ گفته باشند، که پَیمان شکسته باشند، که فریب کاری و ناسپاسی کرده باشند را از کار می اندازد، گوش هاشان را نا شنوا، چشمانشان را نابینا ، و پاهاشان را ناتوان می کند تا در چنگ هماورد پُر زور گرفتار شوند.
مهر ایزد روشنایی و فروغ است، ایزد پیمان و نگهبانِ پای بندی و پیمانداری است. ایزد پاسدار خانواده و شهر و کشور است، ایزد شهریاری و توانمندی و چیرگی است. ایزد راستی و سُخن راست و زیباست، ایزدی است که همه از : شهریار – فرماندار- کدخدا – سرور خانواده و همۀ دیگر مردم جهان به او پناه می برند و از او یاری می جویند.
مهر فراخ چراگاه[= آسمان] آن کس را که مهر دروج[=پیمان شکن و دروغ گو] نباشد، اسبان تیزتک بخشد.
آذرِ مزدا اهوره آن کس را که مهر دروج نباشد، به راه راست رهنمون شود.
کاووس از شنیدن سخن زن و فرزند از درون بر می آشوبد ، با خود می گوید فرزند و زن، خون و مغز من اند، چگونه می توانم یکی از این دو را خوراک آتش کنم:
پُر اندیشه شد جان کاووس کَی
ز فرزند و سودابهٔ شوم پی
از این دو یکی گر شود نابکار
اُ زان پس که خوانَد مرا شهریار
چو فرزند و زن باشَدَم خون و مغز
کرا پیش بیرون شود کار نغز
با این همه، پذیرش آزمایش آتش در چشم کاووس گُزیده ترین راه است، خود می داند که با چُنین سامه هایی
نمی توان شهریاری کرد، پذیرش آزمایش آتش در چشم کاووس گزیده ترین راه است:
همان به کزین زشت اندیشه دل
بشویم کُنَم چارهٔ دل گسل
چه گفت آن سپهدار نیکوسَخُن
که با بددلی شهریاری مکُن
«بد دلی» در این جا همان بدگمانی است، با بد گمانی نمی توان شهریاری کرد، نمی توان کشور اداره کرد، پس:
به دستور فرمود تا ساروان
هیون آرد از دشت، سد کاروان
«دستور» همان وزیر یا سروزیر است، به سروزیر خود فرمان می دهد که سد کاروان هیزم از بیرون شهر بیاورند و دو کوه بلند از آتش بر افروزند.
«هیون»: شُتُر
هیونان به هیزم کشیدن شدند
همه شهر ایران به دیدن شدند
به سد کاروان اُشتُر سرخ موی
همی هیزم آورد پرخاش جوی
نهادند هیزم دو کوه بلند
شمارَش گذر کرد از چون و چند
ز دور از دو فرسنگ هرکس بدید
چُنین گفت کاین است بد را کلید
نهادند بر دشت، هیزم دو کوه
جهانی نگه گر شده هم گروه
در برخی از نسخه های شاهنامه بجای «نگه گر» نوشته اند جهانی نظاره شده، با این گونه هم سنجی ها می توان به شیوۀ سخن پردازی فردوسی پی برد و زبان پارسی را به دُرُستی آموخت. فردوسی هرگز واژۀ نظاره را بجای نگه گر به کار نمی برد.
گذر بود چندان که جنگی سوار
میانَش به تنگی بکردی گذار
این دو کوه بزرگ از هیزم به گونه یی بر افراشته شدند که از میانشان یک مرد جنگی سوار بر است به سختی می توانست بگذرد.
پس آنگاه فرمود پُرمایه شاه
که بر چوب ریزند نفت سیاه
بیامد دو سَد مردِ آتش فروز
دَمیدند و گفتی شب آمد به روز
نُخُستین دمیدن سیه شد ز دود
زبانه بَرآمد پسِ دود زود
زمین گشت روشن تر از آسمان
جهانی خروشان و آتش دَمان
سراسر همه دَشت بریان شدند
بدان چهر خندانش گریان شدند
مردمی که در پیرامون این آتشِ فروزان گرد آمده اند با دیدن آن زبانه های آسمان سای آتش که در آغاز آلوده به دود سیاه بود و اندک اندک دود سیاه را از دست بداد و با فروغ تاب ناک خود روشنی بخش زمین و آسمان شد، و با دیدن چهره خندان سیاوَش در دل خون گریستند:
سیاوَش بیامد به پیشِ پدر
یکی خوُدِ زرین نهاده به سر
هُشیوار با جامه های سپید
لبی پُر ز خنده دلی پُر اُمید
یَکی باره گی بر نشسته سیاه
همی گردِ سُمَش برآمد به ماه
سیاوش از این آزمایش بسیار خرسند است، چرا که سوختن در این دو کوه آتش را بسیار خوش تر از سوختن در آتش بد نامی می داند، از سوی دیگر باید به یاد داشته باشیم که سیاوش پروردۀ رُستَم است، رُستَم همۀ آن کارهایی که برای فرزند خود سهراب نکرد، برای سیاوش انجام داد، از سیاوَش نه یک پهلوان کم خِرَد مانند سهراب، ونکه یک پهلوان والامنش و بزرگوار و ایزدی سرشت پدید آورد، سیاوش در دامن رستم همۀ کرانه های پیدا و ناپیدای فرهنگ ایران را به ژرفی شناخت و همانند مرواریدهای گران بها گردن آویز خود کرد، اگر چه جامۀ سپید به نشان کفن به تن کرده و کاپور به تن مالیده که نشان دیگری از مردن است، ولی خنده یی که بر لبان دارد، نشان زندگی و پیروزی است، نه نشان مردن و تا جاودان در غبار بدنامی گُم شدن، این را در رفتارهای آیندۀ او خواهیم دید:
پراگنده کاپور بر خویشتن
چنان چون بُوَد ساز و رسم کُهَن
با جامۀ سپیدی که به تن کرده، بی گناهی و پاکیزگی خود را فرادید آسمان و زمین و مردم گذاشته است، لبانی پُرخنده دارد که نشان بی گمانی او از سرشت آتشین خود است و باور به این راستی که او خود از جنس آتش است، و آتش آتش را نمی سوزاند:
تو گفتی به مَینُو همی جُست راه
نه بر کوه آتش همی رفت شاه
بدان گه که شد پیش کاووس باز
فرود آمد از باره بُردَش نماز
رُخ شاه کاووس، پُر از شَرم بود
سُخَن گفتنش با پسر نرم بود
سیاوَش بدو گفت: «اندُه مدار
کزین سان بُوَد گردش روزگار
سری پر ز شرم و تباهی مراست
اُ گر بی گناهم رهایی مراست
ار ایدون که زین کار هستم گناه
جهان آفرینـــــــــــــــــــــم ندارد نگاه
به نیروی یزدانِ نیکی دهش
کزین کوه آتش نیابم تَبش»
یشاپیش آتش امیدی ورجاوند آن چنان در دلش فروزان است که می داند این آتش گرمای یک تب نیز بر تن او نخواهد گذاشت، بجای این که پدر او را دل داری دهد، او پدر را دل داری می دهد که غم مخور، اگر گنه کار باشم همان به که آتش خداوندی تنم را خاکستر کند، و اگر بی گناهم نشانی از گرمای آتش نیز بر تنم نخواهد نشست!.. این باورداشت به نیروی داد در جهان هستی در خور ژرف نگری بسیار است.
سیاوَش چو آمد به آتش فراز
همی گفت با داور بی نیاز:
«مرا دِه از این کوهِ آتش گذر
رها کن تَنَم را ز بَند پدر»
این رج سد سینه سخن دارد، آرزویش تنها این نیست که از کوه آتش تندرست بیرون شود، آرزوی بزرگترش این است که تنش از بند پدر رها گردد، چرا که می داند تا زمانی که در سایه سار شرم آور چنین پدری روزهای زندگی را می شمارد هرگز پرتویی از روزگار بهی نخواهد دید.
چو زین گونه بسیار زاری نُمود
سیه را بر انگیخت بر سان دود
«سیه» در این جا برنامی است برای اسپ سیاوَش که سیاه رنگ بود.
خروشی برآمد ز دشت و ز شهر
غم آمد جهان را از آن کار بهر
چو از دشت سودابه آوا شنید
برآمد به ایوان و آتش بدید
همی خواست کاو را بَد آید به روی
همی بود جوشان، پر از گفت و گوی
جهانی نهاده به کاووس چَشم
زبان پُر ز گفتار و دل پر ز خَشم
شگفتی در آن بُد که اسپ سیاه
نمی داشت خود را ز آتش نگاه
این نکته بسیار شگفت انگیز و در خور درنگیدن است، گیرم که سیاوَش بی گناه است و در آتش نخواهد
سوخت، ولی اسپ سیاوَش دراین میان چه کاره است که نه تنها از آتش نمی هراسد ونکه انگاری دوست دارد که در این آزمایش برتری خود بر همۀ دیگر زیستمندان را به نمایش بگذارد و نشان دهد که نه تنها سیاوَش ، که اوهم از جنس آتش است!.. و در دنبالۀ داستان سیاوش و کی خسرو به راستی در می یابیم که این بارۀ سیه رنگ از جنس دیگری است، نه یک اسپ، از جنس اسپان دگر..
سیاوش سیه را بدان سان بِتاخت
تو گفتی که اسپش به آتش بساخت
«به آتش بساخت» بدین چَم است که اسپ سیاوش با آتش یگانه و این همان شد، و بباور من این شاهکار بینش ایرانی است:
تو این را دروغ و فسانه مدان
به یک سان رَوِشنِ زمانه مدان
از آن هرچه اندر خورد با خرد
دگر از ره راز راهی برد...
...
ز هر سو زبانه همی برکَشید
کسی خوُد و اسپ و سیاوَش ندید
سیاوش و اسپش در دل آتش فرو رفته اند و نگرگران به گفتۀ فردوسی، جز کوه سرخ آتش و زبانه های سرخ رنگ پیچان آن چیزی نمی بینند، خروش مردم فرو نشسته و همگان آرام و با چشمان اشک بار و پُر ز خون، آتش سوزان را می نگرند، آوایی از کسی بر نمی آید، انگاری که آسمان و زمین در یک خموشی سهمگین فرو نشته اند، پرندگان و چرندگان از بیم آتش به فرسنگ ها دورتر گریخته اند، گویی در آن دشت همه چیز، جز آتشِ فروزان مرده است!..
یَکی دشت با دیدگان پُر ز خون
که تا او کی آید ز آتش برون
زمان به کُندی می گذرد، به ناگاه سوار سپید پوش، سوار بر اسپ سیاه، همانند ایزدان بلند پایه، از آن سوی آتش برون می شود.
ز آتش برون آمد آزاد مَرد
لبان پُر زخنده به رُخ همچو وَرد
«وَرد»: گُل، گُل سرخ
چو او را بدیدند برخاست غَو
که آمد ز آتش برون شاهِ نَو
«غَو» بانگ و فریاد
اگر آب بودی، مگر تر شدی
همی بر تَنَش جامه بیب ر شدی