سر او همان از تو گردد گران
اگر شاه بیند ز رای ی بلند
نویسد یَکی نامهٔ پَندمَند
چنان چون نوازند فـــــــــــــــــرزند را
نوازَد جوانِ خِرَدمَند را
یَکی جای سازد بدین کشورش
بدارد سزاوار، اندر خورش
به آیین دهد دخترش را بدوی
بداردش با ناز و با آب روی
مگر کاو بماند به نزدیک شاه
کند کشور و بومَت آرام گاه
آرام گاه در این جا به چم گورستان و آرامشگاه درگذشتگان نیست، به چم زیستگاه شاد و خرم، و جای گاه آرامش و بهزیوی است پیران خردمند به افراسیاب، پادشاه توران می گوید خردمندانه ترین کار این است که نامه یی به پیشگاه سیاوَش بنویسی، و با بهترین گرامی داشت از او بخواهی که در همین سرزمین بماند، بخش شایسته یی از سرزمین توران را به او بسپار، دخترت را هم به همسری به خانۀ او بفرست.
اُ گر باز گردد سوی شهریار
ترا برتری باشد از روزگار
اگر روزی فرا رسید که به هر انگیزه یی گرفتاری میان شاه و شاه زداه از میان برداشته شد و سیاوَش به ایران باز گشت، این هم سود بسیار برای هر دو کشور خواهد داشت و بهروزگاری و آرامش برای هر دو مردم ایران و توران در پی خواهد آورد:
سپاسی بُوَد نزدِ شاه زمین
بزرگان گیتی کُنند آفـــــــــــــــــــــــرین
هم شاه ایران سپاس گزار تو خواهد بود که میزبان پسرش بودی و هم بزرگان جهان بر تو درود و آفرین خواهند گفت!..
بر آساید از کین دو کشور مگر
اگر آرَدَش نـــــــــــــــزد ما دادگر
ز داد جهان آفرین این سزاست
که گردد زمانه بدین کار راست
چو سالار، گفتار پیران شنید
چُنان هم، همه بودنی ها بدید
افراسیاب، سخنان پیران را مانند همیشه خردمندانه می داند و آینده را به روشنی می بیند که اگر رهنمود پیران را به کار بندد آیندۀ ایران و توران را بدون خونریزی خریده است ...
پس اندیشه کرد اندر آن یَک زمان
همی داشت بر نیک و بَر بد گمان
چنین داد پاسخ به پیرانِ پیر
که هست این سُخَن ها همه دل پذیر
ز کار آزموده گزیده سران
به مانند تو نیست اندر جهان
ولی چون شَنیدَم یَکی داستان
که باشد بدین رای، هم داستان
که چون بچهٔ شیر نَر پَروری
چو دندان کُند تیز، کیفر بَری
چو با زور و با چنگ برخیزد اوی
به پروردگار اندر آویزد اوی»
هنوز اندک مایه از شک در دل افراسیاب برجاست، سخنی که می گوید کم و بیش زبان زدی است که ما امروزه بکار می بریم که: «عاقبت گرگ زاده گر شود!..»
که چون بچهٔ شیر نر پروری
چو دندان کُند تیز، کیفر بَری
چو با زور و با چنگ برخیزد اوی
به پروردگار اندر آویزد اوی
بدو گفت پیران که: «اندر خِرَد
یکی شاه گُندآوران بنگرد
پیران می گوید، بزرگا، زبانزدهای کُهن و اندیشه های نا دُرُست را کنار بگذار و راه خرد پیش گیر
کسی کز پدر کژی و خوی بد
نگیرد، ازو بدخویی کی سزد؟
سیاوَش کم ترین نشان از بد سِرشتی پدر ندارد.
نبینی که کاووس دیرینه گشت
چو دیرینه گشت هم بباید گذشت
«دیرینه گشت»: پیر شده و هنگام مرگش فرا رسیده است!..
سیاوَش بگیرد جهانِ فراخ
بسی گنج بیرنج و ایوان و کاخ
دو کشور ترا باشد و تاج و تخت
چُنین خود که یابد مگر نیکبخت»
نامۀ افراسیاب
چو بشنید افراسیاب این سَخُن
یکی رایِ با دانش افگند بُن
دبیر جهاندیده را پیش خواند
زبان برگشاد و سُخَن برفشاند
پیش تر از جای گاه بسیار والای دبیری در کارنامۀ پادشاهان ایران سخن گفته شد، در این جا نمونه دیگری از هنر و کاردانی دبیری را می بینیم، افراسیاب مانند ناپلئون، سخن را واژه به واژه به دبیر دیکته نمی کند، جان سخن را می گوید، این دبیر است که سخن پادشاه را با اندیشه و دانش و بینش خود هماهنگ می سازد.
نخستین که بر خامه بنهاد دست
به اَنبَر سر خامه را کرد پَست
به روشنی پیداست کسی که بر خامه بنهاد دست افراسیاب نیست، چه بسا که افراسیاب و بسیاری شاهان دیگر در روزگار او از دانش خواندن و نوشتن بی بهره بودند، این دبیر است که بر خامه بنهاد دست، شکوه و زیبایی این سخن را هم بنگریم:
به اَنبَر سر خامه را کرد پَست
«انبر» که بهتر است آن را با الف بنویسیم نه با ع، ماده یی است بسیار خوشبو، دبیر سر خامۀ خود را با چنین ماده یی خوشبو می کند تا خواننده را از خواندن نامه خوش آید، این که سر خامه را کرد پست، بدین چَم است که سر خامه را فرود آورد و نوشتن آغازید.
«جهان آفرین را ستایش گرفت
بزرگی و رایش نیایش گرفت
پارۀ دوم این بند در برخی از نسخه ها چنین آمده است: بزرگی و دانش نمایش گرفت، بدین چَم که فَرّو شکوه پادشاهی از هر دو سوی ایران و توران را، در پرتو خرد و اندیشه نیک نستود.
که او برترست از زمین و زمان
بدو کی رَسَد بندگان را گُمان
خداوندِ هوش و روان و خِرَد
خِرَدمند را دادِ او پرورد
از او باد بر شاه زاده درود
خداوند گوپال و شمشیر و خُود
«کوپال»:گُرز . خداوند کوپال و شمشیر و خُود: دارنده گُرز و شمشیر و خُود که هر سه نماد جنگ آوری و پهلوانی است.
خداوندِ شَرم و خداوندِ باک
ز بی داد و کژی، دل و دست پاک
شَنیدم پیام از کران تا کران
ز بیدار دل زنگهٔ شاوران
غمی شد دلم زانک شاهِ جهان
چُنین تیز شد با تو اندر نهان
و لی خود ز گیتی به جز تاج و تخت،
چه جوید خِرَدمَندِ بیدار بخت
ترا این همه ایدر آراستَ ست
اگر شهریاری و گر خواستَ ست
همه شهر توران بَرَندَت نماز
مرا خود به مهر تو آمد نیاز
این سخن در خور اندیشیدن است ، نخست این که دانسته می شود که نماز یک واژۀ پارسی است ، درست تر آن نماژ است، از آن جا که بند واژۀ « ژ »در زبان تازی نیست نماژ به ریخت نماز درآمد، دیگر این که: نماز همان نیایش، به چَم پیشکاری و زاوری و فرمانبرداری هم آمده است.
تو فرزند باشی و من چون پدر
پدر پیش فرزند بسته کمر
آیین چنین است که همیشه پسر کمر بسته در پیشگاه پدر باشد، ولی اکنون من پدر وار در پیشگاه تو کمر بسته خواهم بود.
چُنان دان که کاووس بر تو به مهر
بر این گونه یَک روز نگشاد چهر
«چهر گشادن بر کسی»: به روی او خندان شدن ، از دیدن او رنگ شادمانی به چهره آوردن.
کِجا من گُشایم در گنج و دست
سِپارَم به تو جای گاهِ نشست
اگر کی کاووس بر توچهر نگشاد من درِ گنج های خود به روی تو خواهم گشود...
بدارَمت بی رنج فرزندوار
به گیتی تو مانی ز من یادگار
تو از کشورم بگذری در جهان؟
نکوهش کنندم کهان و مهان
اُ زین روی دشوار یابی گذر
مگر ایزدی باشد آیین و فَرّ
بدین راه پیدا نبینی زمین
گذر کرد باید به دریای چین
اگر کرد یزدان ترا بی نیاز
هم ایدر بباش و به خوبی بساز
سِپاه و دِژ و گنج ها آن تُست
به رفتن بهانه نبایدت جُست
چو رای آیدت آشتی با پدر،
سِپارَم ترا تاج و زرین کمر
کز ایدر به ایران شوی با سپاه
به دل سوزگی با تو آیـــــم به راه
نماند ترا با پدر جنگ، دیر
کُهن شد مگر گردد از جنگ، سیر
«کهن شد» : پیر شده است، شاید پیرانه سر از جنگ و خونریزی روی بتابد.
گر آتش ببیند پی ی شست و پنج
شود آتش از آبِ پیری به رنج
این یکی از سخنان ریشخند آمیز خود فردوسی و سرکوفت به روزگار است، همین که سن از 65 گذشت، آتش زندگی با آب روزگار از تب و تاب می افتد و همۀ نیروهای بایسته را از دست می دهد، فردوسی از شست سالگی خود گله مند است، بسیار بجاست که در همین جا نگاهی به دادخواهی این مرد بزرگ فرهنگ ایران از روزگار پیری در سرآغاز پادشاهی اسکندر داشته باشیم:
الا اى برآورده چرخ بلند
چه دارى به پیرى مرا مُستمند
چو بودم جوان در بَرَم داشتى
به پیرى چرا خوار بگذاشتى
همى زرد گردد گُل کام گار
همى پرنیان گردد از رنج خار
دو تا گشت آن سرونازان به باغ
همان تیره گشت آن گرامى چراغ
پُر از برف شد کوه سار سیاه
همى لشکر از شاه بینَد گناه
به کردار مادر بُدى تا کنون
همى ریخت باید ز رنجِ تو خون
وفا و خرد نیست نزدیک تو
پُر از رنجم از راى تاریک تو
مرا کاچ هرگز نپرورده یى
چو پرورده بودى نیازرده یى
هر آن گه که زین تیرگى بگذرم
بگویم جفاى تو با داورم
بنالم ز تو پیش یزدان پاک
خروشان به سر بر پراگنده خاک...
برگردیم به دنبالۀ سخن
ترا باشد ایران و گنج و سپاه
ز کشور به کشور بجویی کلاه
تو با تاج پادشاهی از توران به ایران و از ایران به توران خواهی رفت.
پذیرفتم از پاک یَزدان که من
بکوشم به خوبی به جان و به تن
نفرمایم و خود نَیازَم به بد
به اندیشه دل را نسازم به بد
با تو پیمان می بندم که هرگز به بدی نخواهم اندیشید و دست به سوی بدی نخواهم گشود.
چو نامه به مُهر اندر آوَرد شاه
بفرمود تا زنگهٔ نیکخواه
به زودی به رفتن ببندد کمر
بسی داده آراست با سیم و زَر
یَکی اسپ زَرّین سِتامِ گران
بیامد دمان زنگهٔ شاوران
« ستام»: ساز و برگ زین مانند لگام و بایسته های دیگر
چو نزدیک تَختِ سیاوَش رَسید
بگفت آن چه گفتند و دید و شَنید
سیاوَش به یک روی از آن شاد گشت
به دیگر پُر از درد و فریاد گشت
از سویی بسیار شادمان شدکه جایی برای آرامش یافته است، از سویی بسیار پریشان روان و غمگین، که بزرگ ترین دشمن را مهربان تر و دل سوز تر از پدر می بیند!..
که دُشمن همی دوست بایَست کرد
ز آتش کُجا بردَمَد باد سرد؟
ز دشمن نیاید به جز دُشمَنی
به فرجام هر چند نیکی کنی
نامۀ سیاوش به کاووس
یَکی نامه بنوشت نزدِ پدَر
همی یاد کرد آن چه بُد در به در
«در به در»: ریز به ریز . پیش از آن که به توران زمین رود، نامه یی به پیشگاه پدر می نویسد تا با تلخی و با دلی پر درد با او بدرود همیشگی گوید.
که:« من با جوانی خِرَد یافتم
ز کردار بد، روی برتافتـــــــــــــــم
از آن آتشِ مغزِ شاهِ جهان
دل من برافروخت اندر نهان
شبستان او درد من شد نُخُست
به خون دلم رُخ ببایست شُست
ببایست بر کوهِ آتش گذشت
به من زار بگریست آهو به دشت
زشتکاری های دلبر تو و بی دادگری های خودت مرا در میان دو کوه آتش گذاشت
اُ زان ننگ و خواری به جنگ آمدم
خُرامان به چنگ نهنگ آمدم
برای گریز از آن شبسنان پر رنگ و نیرنگ تو به جنگِ با نهنگی آمدم که بارها و بارها آرامش تو را به هم ریخته بود:
دو کشور بدین آشتی شاد گشت
دل شاه چون تیغ پولاد گشت
پیروزی آسان به دست آمدۀ من در این نبردِ سر نوشت ساز می بایست مایۀ شادمانی و سربلندی تو می بود ولی تو ارج این همه دستاوردهای نیک ندانستی و ستم گری پیشه کردی و مرا از بودن در سرزمینی که بیش از هر جای جهان دوستش دارم بی بهره گذاشتی:
نیامد ز من هیچ کارَش پَسند
گشادن همان و همان نیز بند
چو چشمش ز دیدار من گشت سیر
برِ سیر گشته، نباشم دلیر
تو از دیدن من سیر شدی، دلت هوای دیدار من نداشت، در دلت جایی برای من نبود
ز شادی مبادا دل او رها
شُدَم من ز غم در دَمِ اَژدَها
با این همه دلت همیشه شاد و لبَت همیشه خندان باد، غَمَت مباد از این که من در کام اَژدهایی فرو می روم و سرانجام این همه نامهربانی را نمی دانم!..
ندانم کزین کار، بر من سپهر
چه دارد به راز اندرون کین و مهر
اُ زان پس بفرمود بهرام را
که اندر جهان تازه کن نام را
سپُردَم تُرا رَخت و پردهسرای
همان گنجِ آگنده و تخت و جای
درفش و سواران و پیلان و کوس
چو آید به ایدر سپه دار توس
چُنین هم پذیرفته او را سپار
تو بیدار دل باش و به روزگار
سپاه را با همۀ ساز و برگ جنگ و همۀ دارایی که از آن ایران بود را به بهرام می سپارد تا به هنگام رسیدن توس همه را به او بسپارد!..
ز لشکر گزین کرد سی سد سوار
همه گُرد و شایستهٔ کارزار
دِرَم نیز چندان که بودش به کار
ز دینار و از گوهر شاه وار
سد اسپ گزیده به زَرّین ستام
پرستار و زرین کمر با لُگام
بفرمود تا پیش او آوَرَند
زِراد و ستام و کمر بشمرند
«زراد»: جنگ ابزار.
«ستام»: ساز و برگ اسپ، مانند زین و لُگام و جز این ها..
اُ زان پس گران مایگان را بخواند
سُخَن های بایسته چندی براند
چُنین گفت: «کز نزد افراسیاب
گذشتست پیران از این روی آب
یَکی راز و پَیغام دارد به من
بدین کار آمد از آن انجمن
همی سازَم اکنون پذیره شدن
شما را هم ایدر بباید بُدَن
همی سوی بهرام دارید روی
مپیچید دل را ز گفتار اوی»
همه بوسه دادند گُردان، زمین
به فــــــــــــــــرمان سالار با آفـــــــــــــــــــــرین
چو خورشید تابنده بنمود پُشت
هوا شد سیاه و زمین شد دُرُشت
سیاوَخش لشکر به هامون کشید
شده ز آب دیده رُخَش ناپدید
چو آمد به تِرمَذ در و بام و کوی
به سان بهاران پر از رنگ و بوی
«تِرمَذ» یا «تِرمِذ» که با هر دو گویش درست است نام شهری است بسیار خرم و آباد در کنار آمودریا یا رود جیحون.
چُنان هم همه شهرها تا به چاچ
تو گفتی بَیوگَ ست با توغ و تاج
«چاچ» نام شهری است باستانی در ترکستان نزدیک تاشکند. سرزمینی است بزرگ و آباد و با مردمانی دلاور و رزم آور، و بسیار توانمند. از آنجا که وات «چ» در زبان عرب نیست، تازی گویان آن «شاش » گویند.
« بیوگ»: اروس
به هر جای گه ساخته خوردنی
خورش ها و گُسترده گُستردنی
چنین تا به قُچغار باشی براند
فرود آمد آن جا و چندی بماند
«قُچغار» نام شهری است باستانی در ترکستان
از این رو چو توس اندر آمد به بلخ
بگفتند با وی سُخَن های تلخ
که:«شد پور فرخنده کاووس شاه
روان نزد سالار توران سپاه»
تلخی سُخن این جاست که شاه زادۀ ایرانی پناهندۀ سرزمین دشمن شده است!.. اگر آگهی کُشته شدن سیاوَش در میدان رزم به دیگر پهلوانان ایرانی می رسید، شیرین تر از این بود که فرزند دلاور کاووس از دست زشتکاری های پدر به دامان دشمن پناهنده گشته است. توس با آگاه شدن از این رُخداد بسیار اندوهبار:
سپه را یَکایَک همه باز خواند
اُ زان جا به درگاه کاووس راند
چرا که نبرد با افراسیاب را بی هوده می بیند، اگر بخواهد به آن سوی رود آموی لشکر کشد، سیاوش را در برابر خود خواهد داشت، پس بهتر است، سپاه ِ روان در هم شکستۀ ایران را بدون درد سر به خانه باز گرداند و از رخدادهای بدتر از این جلوگیرد!..
از این آگهی شد، رُخ شاه زرد
بنالید و بر زد یکی باد سرد
«برزد یکی باد سرد»: آهی بلند کشید... ولی این گونه آه کشیدن ها و دریغا گویی های برآمده از نابخردی و بدمَنِشی چه سودی برای جان و جهان دارند؟!. کسی که در پی هوس بازی های نابخردانه، چنین فرزند را با دستان خود در میان دو کوه آتش جا می دهد!.. کسی که نو جوان خام و جنگ نازموده یی مانند سیاوش که به گفتۀ خودش( هنوز بوی شیرآیدش از دهان) را به جنگ اَژدهای هفت سری مانند افراسیاب می فرستد... کسی که بجای شادی از پیروزی پسر در چُنین نبرد سرنوشت ساز، از او می خواهد که پَیمان بسته با افراسیاب را بشکند و گروگان ها را نزد او بفرستد تا همه را بر دار کشد، اکنون باید دو دستی خاک بر سر خود ریزد و بر زمین و آسمان خَشم بورزد!..
شدش دل پُر آتش، دو دیده پُر آب
ز خَشم سیاوَخش و افراسیاب
بجایی این که از کردارِ زشتِ خود پشیمان و شرمنده و سرافکنده شود، از سیاوَش و افراسیاب در خشم است، نکته این است که در این دشمنی، سیاوَش را هم در کنار افراسیاب جا می دهد، و سرانجام در اندیشه فرو می رود:
که تا چون شود گَشتِ گردان سِپهر
بُوَد چرخ، با او به کین، یا به مهر
نمی داند در این آشفته بازارِ خرد باختگی و هوس بارگی، روزگار برای او چه در چَنته دارد، آیا چرخ گردون با او به مهر خواهد بود، یا به کین، آیا هنوز هم می تواند خیره سرانه اسپ لُگام گسیختۀ هوس های خام
خود را بر ویرانه های زندگی مردم بدواند؟ یا باید چشم به راه پادافره سنگین روزگار در گوشه یی زانوی غم در بغل گیرد و بر نادانی های خود خون بگرید، سرانجام:
دل و جنگ و کین را به یک سو نهاد
اُ زان پس نکرد او ز پَیگار یاد
کسی که در همۀ سال های فرمان روایی تبه کارانۀ خود، جز در پی جنگ و خون ریزی و آشوب گری نبوده است، در پی از دست دادن چُنین پسری، اکنون پیرانه سر دست از جنگ و فزون خواهی بر می دارد و به آنچه که دارد بسنده می کند!..
پس آگاهی آمد به افراسیاب
که آمد سیاوَش از این روی آب
بدین مرز، لشکر فرود آوَرید
فرستادۀ او به درگه رسید
در گیرودار این رُخ دادهای نیک و بد، افراسیاب از رسیدنِ سیاوَش به آن سوی آمودریا که سرزمین توران است آگاه می شود.
بفرمود او را پذیره شدن
همه سرکشان با تبیره شدن
«تبیره» همان کوس یا دُهُل است، تورانیان با ساز و دُهُل و شادمانی بسیار به پیشباز شاه زادۀ ایرانی می شتابند!.. چنین رُخ دادی در کارنامۀ جهان کمتر، یا هرگز نمی توان یافت. سران رزمی ارتش پُر توان یک سرزمین، همراه با همگی مردم، به گرمی و با شکوهی بی همتا به پیشباز فرمانده سپاه دشمن می شتابند!..
ز خویشان گزین کرد پیران هَزار
پذیره شدن را برآراست کار
پیران، وزیر بزرگ و پهلوان نام دار توران زمین، هزار تن از رزمندگان بزرگ نام سپاه خود را بر می گزیند تا برابر آیین به پیشباز سیاوش بشتابند و آیین پذیرایی شاهانه بجای آورند.
بیاراستش چهار پیلِ سپید
سپه را همه داد یک سر نُوید
یَکی برنهاده ز پیروزه تخت
پسِ او درفشی به سانِ درخت
سَرَش ماه زرین و بومَش بنفش
به زر بافته پَرنیایی درفش
این درفش سردار بزرگ توران همانندی بسیار با درفش کاویان دارد، به یاد داریم که درفش کاویان هم سُرخ و زرد و بنفش بود:
فرو هِشت از او سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
این نکته را نیز از یاد نبرده ایم که تورانیان و ایرانیان هر دو از فرزندان فریدون و از نوادگان کاوۀ آهنگرند، پس هیچ جای شگفتی نیست که پیران پرچمی با رنگ هایی از درفش کاویان داشته باشد.