نیلوفر آبی نماد ایزد بانو اَرِدویسورآناهیتا، و سرو آزاده نماد آزادگی در فرهنگ ایران است
در این سنگ نگاره شاهنشاه بزرگ ایران بر دو ایزد بانوی ایرانی تکیه کرده و از آن ها یاری می جوید.
چرا ایرانیان در میان این همه گل های زیبا و رنگارنگ، گل نیلوپر آبی را برای نشان دادن جهان بینی و هستی
شناسی خود بر گزیدند؟!.
برای این که این گل بیش تر در مُرداب ها می روید!.. نیاکان فَرمَند ما به دُرُستی بر این باور بودند که با آموزش و پرورش می توان از یک تخمۀ بد، و از میان مُرداب، گلی به زیبایی نیلوپر آبی پدید آورد.
سیاوَشِ آزاده اگر چه از تخمۀ کاوس، ولی پرورش یافته در دبستان رُستم است. به سخن دیگر کاووس همان مُرداب، و سیاوش همان گل نیلوپر آبی است.
اُ گر بازگردم به درگاه شاه
به توس سِپَهبَد سپارَم سپاه
ازو نیز هم بر سَرَم بد رَسَد
چپ و راست بد بینم و پیش، بد
نیاید ز سودابه هم جز بدی
ندانم چه خواهد بُدن ایزدی
بسیار روشن است، نه تنها سیاوَش، ما هم که خوانندگان داستان او هستیم می دانیم چه خواهد شد، اگر بخواهد سد تن گروگان جوان و بی گناه را به پیشگاه پدر بفرستد، آن دیو خوی اهرمن سرشت همه را بر دار خواهد کرد، و این وارون مَنِش پهلوانی و جوانمردی است که سیاوَش سخت به آن پای بند است، اگر
بخواهد گروگان ها را به افراسیاب پس دهد و جنگ از سر گیرد، این وارون پَیمانی است که با افراسیاب بسته است.
ای سِپیتمان!
مبادا که پَیمان بشکنی، نه آن پَیمان که با یک دُروَند[نا راستکار] بسته یی و نه آن پَیمان که با یک اَشَوَن [پارسا- پرهیزگار- نیک منش] بسته یی، چه پَیمان با هردو دُرُست است، خواه دُروند، خواه اَشَوَن.
(کردۀ یکم بند دوم از مهریشت)
ای تواناتر!
به پایداری پَیمانی که بسته شد، ما را کام یابی بخش. آن چه را که از تو خواستاریم، به ما ارزانی دار: توان گری، زور، پیروزی، خُرّمی، بهروزی، دادگری، نیک نامی، آسایش روان، توانِ شناخت، دانش مَینُوی، پیروزیِ اَهورَه آفریده، برتریِ پیروزمندی که از آن بهترین اَشَه باشد . (کردۀ ششم بند 33)
پس ناگزیر است که پَیمان خود با افراسیاب را استوار بدارد، ولی با فرمان پادشاه چه کند؟ مگر می توان از فرمان پادشاه سرپیچید؟
با غمی به سنگینی البرز با دو تن از یاران نزدیک خود به نام های بهرام و زنگۀ شاوران به همپرسگی می نشیند.
رای زدن سیاوش
دو تن را ز لشکر، ز گُند آوران
چو بهرام و چون زنگۀ شاوَران
برین رازشان خواند نزدیکِ خویش
بپرداخت ایوان و بنشاند پیش
که رازَش به هم بود با هر دو تن
از آن پس که رُستَم بشُد ز انجمن
بدیشان چنین گفت: «کز بخت بَد
همی هـــــــــــــــــــــر زمان بر سَرَم بَد رَسَد
بدان مهربانی دلِ شهریار
به سان درختی پُــــــــر از بــــــــــرگ و بار
چو سودابه او را فریبنده گشت
تو گـــــــــــویی که زهـــــر گَزایـــــــــــنده گشت
شبستانِ او گشت زندان من
بپژمـــــــــــــرد از آن، بختِ خـــــندانِ من
چُنین رفت بر سر مرا روزگار
که مـــــــــــــــــهر او آتــــــــــــــــــش آورد بـــــــــــــــــــار
گُزیدم بر آرام و برکام، جنگ
مـــــــــگر دور مانــــــــــَـــم ز چنگِ نهنگ
به بلخ اندرون بود چندان سپاه
سپَبهَد چو گرسیوز کینه خواه
نشسته به سُغد اندرون شهریار
پُر از کینه با تیغ زن سد هزار
برفتیم بر سانِ بادِ دَمان
نجُستیم بر جنگِ ایشان زمان
چو کشور سراسر بپرداختند
گروگان و هم پیش کش ساختند
همه موبَدان بر گُزیدند راه
که ما باز گردیم از این رَزم گاه
گر او را ز بَهر فزونی است جنگ،
چو جنگ آمد و کشور آمد به چنگ،
چه باید همی خیره خون ریختن؟
چُنین دل به کین انــــــدر آویختن
این گونه سخنان از زبان پهلوانان ایران در شاهنامه، نشان دهندۀ فروزه های فرهنگ ورجاوند بنیاد ایران اند. فرهنگی که جان را گرامی می دارد، زیستمندان را پاس می دارد و در گرامی داشت هستی همۀ دانش و توانش خود را به کار می گیرد، در این فرهنگ، ریختن خون بی گناهان گناهی است بزرگ و نا همسو با سامان هستی. سیاوَش نمی تواند بار چنین گناهی را بر خود هموار کند.
سری کش نباشد ز مغز آگهی
نه از بـــــــدتــــــــــــری باز دانـــــــــــــــــــــــــد بهی
کُباد آمد و رفت و گیتی سپرد
اُ زان پس همه رفته باید شمُرد
«کُباد»: دهمین پادشاه ایران و بنیادگذار خاندان کیانیان است. این نام ایرانی را نباید با وات های تازی به ریخت «قباد» نوشت. نام این پادشاه در اوستا به ریخت «کَوی کَوات» آمده است.
پَسندَش نیامد همی کارِ من
بکوشد بـــــــــــــــــــه رنج و به آزار من
به خیره همی جنگ فرمایَدَم
بـــــــــــــــــــــترسم که سوگند بگزایــــــــدم
«سوگند» گونه یی آزمایش ایزدی بود که پیش تر گفته شد.
همی سر ز یزدان نباید کَشید
فــــــــــــراوان نکوهش نـــــــــــــــــــباید شَـــنید
دو گیتی همی بُرد خواهد ز من
بـــــــــــــــــــمانم بــــــــــــــه کامِ دلِ اَهــــــــــــــــرمَن
این سخن نشان دهندۀ آگاهی ژرف سیاوَش از خویشکاری و سرنوشت خود است، اگر فرمان پادشاه را بجای آوَرَد، به دشمنی با جانِ جهان برخاسته و اهریمن را به کام رسانده است، و اگر فرمان پادشاه را بجا نیاوَرَد این جهان خود را از دست می دهد:
اُ زان پس که دانَد کز این کارزار
که را بَـــر کَشَد گردِش روزگار ؟
نـــــــــــــــــزادی مـــــــــــــــرا کاشـــــــــــــــــکی مادرم
اُ گــــــــــــر زاد مرگ آمدی بــــــــــر سـَـــــــــــرَم
که چندین سِتَم ها بباید کَشید
ز گیتی همه زهر باید چَشید
درختیَ ست این بَر کشیده بُلَند
که بارَش همه زهر و برگَش گزند
اُ زین گونه پَیمان که من کرده ام
به یزدان که سوگندها خورده ام
اگـــــــــــــــــــــر سر بگـــــــــــــــــــــــردانم از راستی،
فـــــــــــــراز آید از هر سویی کاستی
پراگنده گردد به شهر این سَخُن
که با شاه تـــــــــــــــــــوران فکندیم بُن
زبان بــــــــر گشایند بر من به بَد
به هر جایگاهی چُنان چون سِزَد
به کین بازگشتن، بریدن ز دین
کشیدن ســــــــر از آسمان بــــــر زمین
« بریدن ز دین»: پَیمان شکستن... بایسته ترین خویشکاری خود که پَیمان داری است را نادیده گرفتن... پُشت به ارزش های مَینُوی کردن... سری که همانند سرو آزاده، رو به خورشید و آسمان دارد را به زیر افکندن... و برای چند روز زندگی و خوش کامگی های زود گذر، به ارزش های پوشالی تن سپُردن... زنان و مردان آزاده هرگز چنین نمی کنند.
چُنین کی پسندد ز من کردگار؟
کُــــــجا بـــَــر دهـــــــــد گردشِ روزگار؟
شَوَم گوشه یی جویَم اندر جهان
که نامـــــــــــــــــــــــم ز کاووس مانَــــــــد نهان
چو روشن زمانه بدان سان بُوَد
که فـــــــــــــــــرمانِ دادار گــیهان بُـــــوَد
تو ای نام وَر زنگۀ شاوران
بــــــــیارای دل را به رنــــــــج گــــــــــــــــــران
درنگی مباش و مَنِه سر به خواب
بِـــــــرو تا بــــــــــه درگاه افراسیاب
گروگان و این خواسته هرچه هست
ز دینار و از تاج و تختِ نشست
ببر هم چُنین تا به نزدیک اوی
بگویش که ما را چه آمد به روی
بفرمود بهرامِ گودرز را
که این نام ور لشکر و مرز را
سپُردم ترا پرچم و پیل و کوس
بمان تا بیاید سپه دار توس
بدو ده این لشکر و خواسته
همه سر به سر کارِ آراسته
یَکایَک بَر او بَر، شمر هر چه هست
ز گنج و ز تاج و ز تختِ نشست،
چو بشنید بهرام گفتار اوی
دِلش گشت پیچان ز کردار اوی
ببارید خون زنگۀ شاوران
بنُفرید بر بوم هاماوران
بهرام می داند که این دام چالۀ سیه روزگاری، پدید آمده از گفتار و کردار سودابه، دختر شاه هاماوران است، از این رو سرزمین هاماوران را نفرین می کند که چنین پتیارگانی را در خود پرورانیده است!.
پُر از غم نشستند هر دو به هم
روان شان ز گفتار او شد دُژَم
بدو گفت بهرام:« کاین رای نیست
ترا بی پدر در جهان جای نیست
یَکی نامه بنویس نزدیکِ شاه
گو پیلتن را از او باز خواه
اگر جنگ فرمان دهد، جنگ ساز
سُخن کوته است ار نگیرد دراز
گر آرام گیری سُخن تنگ نیست
ترا پوزش اندر پدر ننگ نیست
بهرام در جستجوی راه برون رفت از این دام چالۀ سیه روزگاری است ، می گوید: سزاوار نیست که تو از فرمان شاه سر بر تابی، پس نامه یی به پوزش خواهی به سوی پدر بنویس و بفرست، و رستم را نیز بفرما تا به آوردگاه باز گردد، و چُنان که پادشاه فرموده است جنگ را ساز کن. بهرام، هم سرشت زشت کاووس را می شناسد و هم اندیشه و گفتار و کردار نیک سیاوَش را، خوب می داند که سیاوَش گوشی برای دهان او نیست، با این همه می کوشد تا راهی برای گریز از این سرنوشت نا خُجَسته بیابد و سیاوَش را از این دوزخ پدر ساخته رهایی بخشد، اگر چه می داند که این گونه اندرز های ناسازگار با منِش پهلوانی، کم ترین هَنایشی در سیاوش نخواهند داشت:
نوا گر فرستی به نزدیک اوی
بخندد دل و جانِ تاریک اوی
«نوا»: گروگان
دلَت گر چُنین رنجه گشت از نوا
رها کن کسی نیست بر تو گوا
به نامه جز از جنگ فرمانش نیست
نرفته ست کاری که درمانش نیست
به فرمان کاووس جنگ آوریم
جهان بر بد اندیش تنگ آوریم
مکُن خیره اندیشه بر دل دراز
سر او بـــــه چربی به دام آر باز[
« به چربی»: با شیرین زبانی
مگردان به ما بَر، دُژَم روزگار
چــــــــــــــــــو آمد درختِ بزرگی به بار
پُر از خون مکُن دیدۀ تاج و تخت
مخوشان ز بُن خسروانی درخت
«مخوشان»: مجوشان
نه نیکو بُوَد بی تو تخت و کلاه
ســــــــــــــــــــــپاه و ســـــــــــــــــــــراپرده و بـــــــارگاه
سیاوش شایست و ناشایست را به خوبی می شناسد، فرمان پادشاه، وارون هنجار هستی، و ناساز با روان
آفرینش است. خویشکاری پهلوان، پاس داشت پَیمان و گسترش داد است، نه پیروی از بی داد و بی دادگران،
پس اندرز دو یار جوان خود را بها نمی دهد:
نپذرفت از آن دو خِردمَند پَند
دگــــــــــــــــــر بود راز ســــِـــــــــــــــــپِهر بُلـــــــــــــــــند
چُنین داد پاسخ که: «فرمان شاه
بر آنم که بر تر ز خورشید و ماه
ولی چون به فرمان یزدان، دلیر
نباشد، ز خاشاک تا پیل و شیر
کسی کو ز فرمان یزدان بتافت
سراسیمه شد خویشتن را نیافت
فرمان یزدان همان «اشا» یا هنجار هستی است که از خاک و خاشاک تا پیل و شیر در زیر فرمان آن به سر می برند، سر تافتن از این فرمان، نه کار خِردمَندان و پهلوانان، که کار دیوان و ستم کاران است.
همی دست یازید باید به خون
به کین دو کشور بدُن رهنمون
ز بهر نوا هم بیازارد اوی
سُخَن های گُم کرده باز گوید اوی
اگر گروگان ها نزد کاووس فرستم، بی گمان آن ها را خواهد کُشت، و خون آن بی گناهان بر دستان من خواهد بود، اگر نفرستم بر من خَشم خواهد گرفت...
اگر به فرمان او جنگ را ساز کنم، با پَیمانی که با افراسیاب بسته ام چه کنم؟ چگونه می توانم ایزد پَیمان که با هزار چشم همیشه بیدار و هزار گوش نا فریفتنی نگران پیمان هاست را نا خشنود، و اهریمنِ تبه کار را خوش کام بگردانم، و اگر پیمان نشکنم و با افراسیاب نجنگم، با دیوِ خشمِ خونین درفش، که بر پدر چیره است چکنم؟:
اُ گر بازگردم از این رزم گاه،
شوم رزم ناکرده نزدیکِ شاه
همان خشم و پَیگار باز آوَرَد
بـــــــــــــــــــــدین غم تن اندر گُداز آوَرَد
بگوید ز هر گونه با ما سُخَن
ز کارهای نو و کارهای کُهَن
اگر تیره تان شد دل از کار من،
بپیچید سـرتان ز گـــــــــــــــــفتار مـــــن
فرستاده خود باشم و رهنُمای
بمانم بــــــــــــــــرین دشت، پـــــرده سرای
کسی کاو نبیند همی گنجِ من
چــــــــــــــــــــرا بـــــــــــــــــــر گمارد به دل رنج من
اگر این همه زر و سیم و دارایی را از خود دور کنم، کسی را با من کاری نخواهد بود، می توانم در هر کجای این جهان فراخ دامن زندگی ساده یی داشته باشم و بی هراس از خشم پدر و پتیارگی های زن پدر روزگار بگذرانم!..
گروگان و این خواسته بُر شتاب
بَــــــــــــــــــــــــرَم تازیان نــــــــــــــــــــــــزد افراسیاب»
سیاوش چو پاسخ چُنین داد باز
بپـــــــــــــــــژمُرد جــــــــــــــــان دو گــــــــــــــــردن فراز
ز بیم جدایی ش گریان شدند
چــــــو بـــــــــــر آتَشِ تیز بریان شدند
همی دید چشمِ بدِ روزگار
که اندر نهان چیست با شهریار
نخواهد بُدَن نیز دیدار اوی
از آن چَشم، گریان شد از کار اوی
چُنین گفت زنگه که:« ما بنده ایم
به مـــــــــــــــــــهر سپَهبَد دل آگنده ایم
به پای تــــــــــــــــو بادا تن و جان ما
چـُـــــــنین بــــــــــــــاد تا مــــرگ پَیمان ما»
زنگه و بهرام، این دو یار جوانمرد، ایستادن در کنار سیاوَش و همراه شدن در راه پُر خارزار و رنج بی پایان را در نشستن بر بزم شاهی برتر می شمارند و در سرنوشت او انباز می شوند!..
چو پاسخ چُنین یافت آن نیک خواه
چُنین گفت با زنگه، بیدار شاه
که: « رو شاه توران سپه را بگوی
کز این کار ما را چه آمد به روی
از این آشتی جنگ بهر منَ است
همه نوشِ تو درد و زهرِ من است
ز پیمان تو سر نکردم تهی
اُ گر چه بمانم ز تخت مهی
جهان دار یزدان پناه مَنَست
زمین تخت و گردون کلاه منَست
«کلاه»: تاج پادشاهی
اُ دیگر که بر خیره ناکرده کار
نشایست رفـــــــــــــــــتن بَـــــــــــــــــــــــرِ شهریار
یَکی راه بگشای تـــــــــــــــا بگـــــــــــــــــذرم
به جایی که کرد ایزد آبشخورم
یَکی کشوری جویم اندر جهان
که نامم ز کاووس گردد نهان
ز خویِ بدِ او سُخَن نشنوم
ز پَــــــــــــیگار او یک زمـــــــــــــــان بغنُوم
بروم به هر جا که اینجا نیست!.. به جایی که فرمانِ شکستنِ پَیمان در کار نباشد، بادا که از خوی زشت کی کاووس بیاسایم.
زنگه نزد افراسیاب
بشد زنگه با نام وَر سد سوار
گروگان ببرد از درِ شهریار
ببردش همه خواسته هر چه بود
که از پیش، گرسیوز آوَردِه بود
چو در شهر سالار ترکان رَسید،
خروش آمد و دیده بانش بدید
پذیره شُدَش نام داری بزرگ
کِجا نام او بود جنگیِ تورگ
«تورگ» نام یکی از جنگاوران بزرگ نام تورانی است، در شاهنامه یک پهلوان ایرانی هم که فرزند شیدسپ و از نیاکان رستم است همین نام را دارد.
چو شد زنگۀ شاوران نزد شاه
سپه دار برخاست از پیش گاه
گرفتش به بَر تنگ و بنواختش
گرامی بَرِ خویش بنشاختش
چو بنشست با شاه و نامه بداد
سراسر سُخَن ها بر او کرد یاد
بپیچید از آن نامه افراسیاب
دلش گشت پُر درد و سر پُر شتاب
بفرمود تا جای گه ساختند
وِرا چون سزا بود بنواختند
« بنواختند»: گرامی داشتند. پذیرایی کردند
سپه دار خود را بخواندَش چو دود
بیامد به پیش سپه دار زود
چو پیران بیامد تَهی کرد جای
سُخَن راند با نام ور کدخدای
ز کاووس و از خام گفتار اوی
ز خوی بد و رای و پیگار اوی
همی گفت و رُخساره کرده دُژَم
ز کار سیاوَش دلش پُر ز غم
فرستادن زنگۀ شاوران
همه یاد کرد از کران تا کران
بپرسید:« کاین را چه درمان کنم؟
اُ زین راه جُستَن چه پیمان کنم؟
بدو گفت پیران که:«ای شهریار
انوشَه بزی تا بُوَد روزگار
تو از ما به هر کار داناتری
ببایست ها بَر، تواناتری
گمان و دل و دانش و رای تو
نگیرد به دانش کسی جای تو
هر آن کس که بر نیکویی در جهان
توانا بُوَد آشکار و نهان
از این شاه زاده نگیرند باز
زگنج و ز رنج آنچه آید فراز
«نگیرند باز»: دریغ نورزند. در میان بزرگان جهان هر کس که اندک مایۀ از اندیشه و گفتار و کردار نیک داشته باشد، از هیچ گونه پشتیانی از این شاه زادۀ جوانمرد دریغ نخواهد ورزید.
من ایدون شنیدَم که اندر جهان
کسی نیست مانند او از مهان
به بالا و دیدار و آهسته گی
به فرهنگ و رای و به شایسته گی
هُنر با خِرَد نیز بیش از نژاد
چون او شاه زاده ز مادر نزاد
این سخن کوتاه فردوسی، چکیدۀ همۀ گفتارها و نوشتارهای بزرگان جهان در همۀ تاریخ است: « هنر با خرد نیز بیش از نژاد». ارزش آدمی به این نیست که از کدام خاندان و تبار و نژاد است، ارزش راستین آدمی در خِرَد و هنر و کنِش و منِش اوست، در اندیشه و گفتار و کردار اوست.
به دیدن کنون از شَنیدن به است
گران مایه و شاه زاده مِه اَست
اگر خود جز اینش نبودی هُنر
که از خون سد نام ور با پدر
برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه
به کِه تر سپرد و، خود آمد به راه
نه نیکو نُماید ز راهِ خرد
کز این کشور آن نام وَر بگذرد
بدین کشور اندر بُوَد مِه تری
که باشد خریدار گُندآوری
اگر تَختِ پادشاهی ایران از یک شهریار نیک سرشت تهی است، خوشا که در سرزمین توران مه تری مانند تو افراسیاب هست که خریدار ارزش های والای مردمی است!.. از این سخن که فردوسی بر دهان پیران می گذارد نمی توان به آسانی گذشت، دشمنان ایران، و پُشت به میهن کرده های همیشه دشمنیار همواره کوشیده اند به ما بباورانند که شاهنامۀ فردوسی نامه یی است در ستایش شاهان و برتر شماری مردم ایران بر دیگر مردم جهان!.. این بزرگمرد بر آمده از سرزمین فرهنگ خیز خراسان ، که خود به تنهایی درفش فرهنگ ایرانشهری را برافراشته با چه واژگان خوار شمارنده از کی کاووس یاد می کند و چه گونه افراسیاب تورانی را می ستاید، نیکی هر کُجا که باشد ستودنی است، اگر در میان دشمنان باشد، و بدی همواره نکوهیدنی است اگر پادشاه ایران زمین باشد.
کزین کشور آن نام وَر بگذرد
اُ دیگر که کاووس شد پیر سر
ز تخت آمدَش روزگار گذر
سیاوَش جوان است و با فَرّهی
بدو مانَد آیین و تختِ مهی
ترا سرزنش باشد از مِه تران