بَر و بازوی و سرو بالای اوی
سراسر ببویید هرجای اوی
برای راستی آزمایی، دستانِ سیاوَش و بَر و بازو و سینۀ او را می بوید، چرا؟ چون:
ز سودابه بوی مَی و مُشکِ ناب
همی یافت کاووس بوی گلاب
از تن و پیکر سودابه بوی مُشک و گلاب و دیگر خوشبو کننده ها بوییده است، اگر آن چه که سودابه می گوید دُرُست باشد، دست و بَر و سینه و پیکر سیاوَش هم می بایست همان بوی ها را گرفته باشد، ولی دستان سیاوش و بر و یال او بوی مُشک و گلاب نداشت.
ندید از سیاوش بدان گونه بوی
نشان پَسودَن نبود اندر اوی
«پَسودن» همان بسودن، دست مالیدن یا لمس کردن است
چاره اندیشی سودابه
غمین گشت و سودابه را خوار کرد
دل خویشتن زو پُر آزار کرد
دلش از دست دلبرش، پر از درد ورنج و آزار شد، ولی هنوز نمی تواند بر سر سودابه بخروشد، هنوز نمی تواند او را دروغ گو و پتیاره و دیو زاد بگوید، چرا که می داند سرچشمۀ همۀ خوشی های او در آغوش سودابه است، اگر این گنجینۀ خوشی را از دست بدهد، در سیه چالۀ ناخوشی و نا کامی فروخواهد نشست!..
به دل گفت کاین را به شمشیر تیز
بباید کنون کردنش ریز ریز
می بایست این پتیاره را با شمشیر ریز ریز کنم، ولی به گفتۀ استاد محمد حسین شهریار، پدر عشق بسوزد که در آورد پدرم!.. اینجا بود که فیلش یاد هندوستان می کند!..
ز هاماوران زان پس اندیشه کرد
که بر خیزد آشوب و جنگ و نبرد
اگر او را پادافرهی سخت دَهَم باز هم شاه هاماوران را بر خود خواهم شوراند و جنگی بزرگ میان ایران و هاماران پدید خواهد آمد!..
هاماوران ریخت پارسی شدۀ «هِمیار» یا همان یمن امروزی است. این نام در بُندهش به ریخت شمبران، و در برخی از نوشته های کُهن مانند نامۀ پهلوی «شهرستانهای ایران» به ریخت «سمران» هم آمده است، این همان سرزمینی است که ضحاک در آن جا برج و بارویی بساخت، در جنگ میان کاووس و شاه هاماوران، کاووس شکست خورد و در همان جا به بند کشیده شد.
در اینجا کاووس به یاد شکست خود از پادشاه هاماوران که پدر همین سودابه است می افتد و به یاد می آورد
که در آن هنگام که در بند شاه هاماوران بود، سودابه چگونه به او دل باخت و در آن روزگار سختی، اندُه گسار وی بود و در آزاد سازی او بسیار کوشید!..
اُ دیگر بدان گه که در بند بود
بر او بَر، نه خویش و نه پیوند بود
پرستار، سودابه بُد روز و شب
بپیچید از آن درد و نگشاد لب
سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت
ببایست ازو هر بد اندر گذاشت
سه دیگر این که از بُن جان دل باختۀ سودابه است، پس به آسانی می تواند از گناه او چشم پوشد.
«اندر گذاشت»: چشم پوشید، نا دیده گرفت!..
چهارم کزو کودکان داشت خُرد
غم خُرد را خوار نتوان شمرد
نه تنها از سودابه دارای فرزند بود، اکنون سودابه از آبستنی خود با او سخن می گوید و نگران کودکی است که در زهدان خود دارد، من و شما و سودابه و خود کی کاووس هم می دانیم که این ها همه دستاویزی است برای گریز از زیر بار خویشکاری، اگر نشانی از گناه در سیاوَش دیده می شد، بی کم ترین دل سوزی و بی چون و چرا فرمان به کُشتن او می داد، ولی با این زن که بر تن و روان و مغز و اندیشه اش فرمان رواست چه کند؟
سیاوَش از آن کار بُد بیگناه
خِرَدمَندیِ وی بدانست شاه
بدو گفت: «کاین خود میاندیش هیچ
هشیواری و رایِ رفتن بسیچ
مکُن یاد این هیچ و با کَس مگوی
نباید که گیرد سُخَن رنگ و بوی
«سخن رنگ و بوی نگیرد»: مبادا این رُخداد شاخ و برگ های بسیار پذیرد و بر سر زبان ها بیافتد
چو دانست سودابه کاو گشت خوار
نیاویخت با وی دل شهریار
سودابه بدانست که نزد کاووس خوار و بی ارزش شده و این مرد گوشی برای دهان اونیست:
یَکی چاره جُست اندر آن کارِ زشت
ز کینه به نوّی درختی بکشت
سودابه که خود را در اندیشۀ ناروایش ناکام می بیند، برای کینه ستاندن از سیاوش چارۀ دیگری می اندیشد.
زنی بود با او به پرده درون
پُر از چاره و رنگ و بند و فسون
گران بود، اندر شکم بچه داشت
همی از گرانی به سختی گذاشت
بدو راز بگشاد و زو چاره جُست
کز آغاز پَیمانت خواهم نُخُست
چو پیمان سِتُد، زرَش بسیار داد
سُخن گفت: «ازین در مکُن هیچ یاد
یَکی دارویی ساز کاین بفگنی
تَهی مانی و راز من نشکنی
مگر کاین چُنین بند و چندین دروغ
بدین بچۀ تو بگیرد فروغ
به کاووس گویم که این از من است
چُنین کشته بر دست اهریمن است
مگر کین شود بر سیاوَش دُرُست
کنون چارهٔ این ببایدت جُست
سودابه هنوز هزاران رنگ و نیرنگ در آستین دارد، بویژه زنی که تلخی شکست را چشیده و آب رویش برابر شویی که او را از میان زنان دیگر بر کشیده و سَروَری بخشیده بود، ریخته است، اکنون به روشنی دریافته است که شهریار زادۀ پروردۀ رُستَم را برای همیشه از دست داده و هیچ راهی برای کام جویی از او بر جای نمانده است، و سیاوَش به هیچ ترفندی گرفتار دام او نمی شود، از این رو از کینه درختی نو نشاند... ستین دارد آستین آستین دارددر شبستان سودابه زن آبستنی بود که در پتیارگی و دیو خویی و فریب کاری و زشتکاری هیچ کم از دختر اهریمن نداشت، سودابه او را نزد خود فرا می خواند، نخست از او پَیمان می ستاند که به هیچ بهایی راز مرا از پرده برون نفکنی، سپس زر و سیم بسیار به او می بخشد و می گوید: اکنون برو دارویی بخور و این بچۀ نُه ماهه را که در شکم داری بیانداز، تا من بگویم این کودک از آن من بود که در پی درگیری با سیاوش دچار چنین سرنوشت بدفرجام شد!..
گر این نشنُوی آب من نزد شاه
شود تیره و دور مانم ز گاه
«آب» در شاهنامه و در دیگر نامه های کُهن ایرانی، افزون بر آن آشامیدنی زندگی بخش، چَم های دیگری هم دارد که بدون شناخت آن ها دریافت سُخن فردوسی کاری بس دشوار و گاه نا شدنی خواهد بود. آب در شاهنامه گاه برای آبرو و ارجمندی و والایی به کار رفته است، گاه برای رود، گاه برای چشمه ، گاه برای دریا، گاه برای خَوی یا عرق تن، گاه برای اشک، در اینجا ارج و والامندی و آبروست، می گوید اگر سخن من را نشنوی و فرمان مرا به کار نبندی آبروی من نزد شاه خواهد رفت و از درگاه او رانده خواهم شد!..
گر این نشنوی آب من نزد شاه
شود تیره و دور مانم ز گاه
«آب من»: آب روی من، والامندی من، ارج من.
بدو گفت زن: «من ترا بندهام
به فرمان و رایت سرافگندهام»
چو شب تیره شد دارویی خورد زن
بیافتاد ازو بچهٔ اهرمن
دو بچه چُنان چون بُوَد دیوزاد
چه باشد خود از دیوِ جادو نژاد
سودابه نهانی پیکیر بی جان بچگان را باز می ستاند، آن ها را در تشت زَرّین جا می دهد و فغان بر می کشد تا پرستاران آسیمه سر در رَسند و شبستان را پرغوغا کنند!..
یکی تَشتِ زَرّین بیاورد پیش
بگفت این سُخن با پرستار خویش
نهاد اندرو بچۀ اَهرمَن
خروشید و بفگند بر جامه تن
نهان کرد زن را و او خود بخُفت
فغانش برآمد به کاخ از نهُفت
در ایوان پرستار چندان که بود
همه نزد سودابه رفتند زود
دو کودک بدیدند مُرده به تَشت
ز ایوان به کیوان فغان برگذشت
چو بشنید کاووس از ایوان خروش
بلرزید و بگشاد از خواب گوش
بپرسید و گفتند با شهریار
که چون رفت بر خوب رُخ روزگار
غمی گشت و نگشاد هیچ دَم
به شب گیر برخاست و آمد دُژَم
« شب گیر»: بامداد، پگاه -
«دُژم»: افسرده ، غمگین
بر آن گونه سودابه را خُفته دید
سراسر شبستان برآشفُته دید
دو کودک بر آن گونه بر تَشتِ زَرّ
نهاده به خواری و خَسته جگر
ببارید سودابه از دیده آب
بدو گفت: «روشن ببین آفتاب
همی گفتَمَت کاو چه کرد از بدی
تو گفتار او را پذیرا شدی»
سودابه آب از دیده ریزان و ویله کنان به کاووس می گوید: این از آفتاب روشن تر است، بنگر که سیاوَش با من چه کرد!... تو بجای این که سُخَن مرا بباوری و داد من از سیاوَش بستانی، سخنان او را پذیرفتی!..
جای شگفتی بسیار دارد که کاووسِ اندک خِرد، با دیدن آن همه رنج و اشک و آه سودابه، دست به کارهای نابخردانه نمی زند!.. انگاری که سودابه را شناخته و به آسانی در دام فریب کاری های او گرفتار نمی شود.
دل شاه کاووس شد بدگُمان
برفت و در اندیشه شد یک زمان
همی گفت کاین را چه درمان کنم
نشاید که این بر دل آسان کنم
« نشاید»: شایسته نیست، سزاوار نیست . کاووس نا بخرد و آتشین خویی که ما می شناسیم، در همین جا می بایست فرمان کُشتن سیاوَش را می داد، ولی شگفتا که چُنین نمی کند، و هم چنان شکیبا و پر اندیشه است، پیداست که نمی تواند سخنان سودابه را بباورد، از سوی دیگر از پاک دلی فرزند خویش نیز آگاهی بسنده دارد، پروردۀ رُستَم نمی تواند ستَم گر و نا جوانمرد باشد و به زنی که جای مادر اوست این چُنین آسیب رساند، پس اختر ماران و ستاره شناسان را به یاری فرا می خواند و داستان هاماوران و از خود گذشتگی سودابه را باز می گوید و نکته یی از مهر خود به سودابه فرو نمی گذارد:
از آن پس نگه کرد کاووس شاه،
کسی را که کردی به اختر نگاه
بجُست و ز ایران بَرِ خویش خواند
بپرسید و بر تخت زرین نشانِد
ز سودابه و رزم هاماوران
سُخَن گفت هرگونه با مِه تران
بدان، تا شوند آگه از کار اوی
به دانش بدانند کردار اوی
اُ زان کودکان نیز بسیار گفت
همی داشت پوشیده اندر نهفت
اخترماران هفته یی در زیگ می نشینند و سُلاب بر می دارند.
بدین کار بگذشت یک هفته نیز
جهان را پُر آمد ز جادو کَفیر
«کفیز» پیمانه یی است برای اندازه گیری دانه های خوراکی مانند جو و گندم و ماش و لوبیا و جز اینها، تازی گویان بی کمترین شرم از کردار خویش، این واژۀ زیبای پارسی را به ریخت قفیز در آوردند، همان گونه که کندک را خندق، کنات را قنات، مهرگان را مهرجان، بزرگمهر را بوذرجمهر ، و گرگان را جرجان، زیک را زیج گفتند و نوشتند و ایرانیان را اندک اندک از بیخ و بن فرهنگ خود کندند تا بتوانند بند بردگی الله و رسول را بر گردن خود بیاندازند!...
پرسش کاووس از ستاره شناسان
همه زیگ و سُلاب برداشتند
بدان نیز یک هفته بگذاشتند
«زیگ» نام نبیگی بود که ستاره شناسان و اختر ماران، جُنبِش ستارگان را به یارمندی آن پی می گرفتند، تازی گویان این واژۀ زیبای پارسی را به ریخت زیج در آوردند چون بند واژۀ «گ» بر زبان تازیان روان نمی گردد!..
شما بنگرید دامنۀ فراخ از خود بیگانگی ما ایرانیان را، چون عرب نمی تواند بگوید زیگ، من ایرانی باید بگویم زیج، هزاران واژۀ تازی را در زبان پارسی ریختند و این زبان شیرین و شکرین را به دُرُشتناکی واژگان تازی آلودند، من ایرانی را واداشتند که واژۀ سد ایرانی را که باید با س نوشته شود با ص تازی بنویسم، سدای پارسی که باید با س نوشته شود را با ص تازی بنویسم، توس و تهماسپ و تهران و تشت ایرانی را با طا دسته دار تازی بنویسم، کیومرس ایرانی را با ث سه تیل تازی بنویسم، فرزندانم را با نام های عربی بنامم، به سوی عربستان نماز بگذارم ، به زبان عربی با خدای خود راز و نیاز کنم، ولی وای از آن روزی که دریای پارس مرا خلیج عربی بگویند ، خروش بر می کشم، بی آن که یک دم با خود بیاندیشم که اگر دریای پارس را نباید خلیج عربی گفت پس چرا باید به زبان عربی نماز خواند؟ چرا باید نام عربی بر فرزندان خود گذاشت؟ چرا باید سیدها که پس ماندۀ زه و زاد عرب ها در ایران اند را برتر از خود و فرزندان خود شمُرد؟ چرا باید رو به عربستان نماز گزارد؟... خوشا که جوانان ما راه پیشینیان خود را پی نمی گیرند!..
«سُلاب» هم کوتاه شدۀ استرلاب یونانی است.
همه زیگ و سُلاب برداشتند
بدان نیز یک هفته بگذاشتند
سرانجام گفتند: «کاین کی بُوَد؟
به جامی که زهر افکنی مَی بُوَد؟
دو کودک ز پُشت کسی دیگرند
نه از پُشت شاه و نه زین مادرند
گر از گوهر شهریاران بُدی
ازین زیگ ها جُستن آسان بُدی
نه پیداست رازش درین آسمان
نه اندر زمین این شگفتی بدان
نشانِ بداندیش ناپاک زن
بگفتند با شاه و با انجمن
اخترمارانِ فرهیخته به کاووس می گویند، اگر این بچه ها از تخمۀ تو بودند، ما می توانستنم نشانی از آنها در این زیگ ببینیم، ولی پیداست که این بچه ها نه از تخمۀ تو اند و نه از زهدان سودابه، نشان زن دیو خویی که مادر این بچه هاست در این زیگ پیداست!.. شگفتا که کاووس هم چنان آرام است و راز را نهفته می دارد، و از آن رفتارهای شتاب زدۀ پیشین در او نشانی نیست.
نهان داشت کاووس و باکس نگفت
همی داشت پوشیده اندر نهفت
بنالید سودابه و داد خواست
ز شاه جهان دار فریاد خواست
همی گفت هم داستانم ز شاه
به زخم و به افگندن از تخت گاه
هفته یی می گذرد، سودابه از این که کاربرد این جادو نیز به فرجام دل خواه نرسیده، و پس از گذشت یک هفته کاووس را هم چنان آرام می بیند، بسیار آشفته و پریشان است، در دیداری با شاه از او داد می خواهد: پسر تو به زور با من گلاویز شد، بچگان بی گناه مرا در زهدان من کُشت، من در زیر بار اندوه از دست دادن کودکان آن چُنان دلم می پیچد که می خواهم سر از تن خود بگسلم، ولی تو هم چنان آرام نشسته یی و هیچ نمی گویی و داد من از سیاوش نمی ستانی!..
ز فرزند کُشته بپیچد دلم
زمان تا زمان سر ز تن بگسلم
سودابه هنوز نمی داند که اخترماران و ستاره شناسان پرده از راز ننگینش برداشته اند و شاه همه چیز را می داند ولی هنوز به روی خود نمی آورد!.
بدو گفت شاه: «ای زن آرام گیر
چه گویی سُخن های نا دلپذیر
همه روزبانان درگاه شاه
بفرمــــــــــــــــود تا بـــــــــــر گرفتند راه
«روزبانان»: آدم کشان، جلادان
همه شهر و برزن به پای آوَرَند
زنِ بدکُنِش را بجای آوَرَند
«بجای آوَرَند»: شناسایی کنند، بروند مادر این کودکان مُرده را پیدا کنند و به پیشگاه او بیاورند.
به نزدیکی اندَر، نشان یافتند
جهان دیده گان، تیز بشتافتند
کَشیدند بدبخت زن را ز راه
به خواری ببُردند نزدیک شاه
به خوبی بپُرسید و کردَش امید
بسی روز را داد نیزش نُوید
کاووس هنوز هم آرام و با شکیب است، بجای این که بر زن جادو خشم بگیرد، او را دل داری و اُمید می دهد که اگر راستی را با من در میان نهی ترا چُنین و چُنان پاداش خواهم داد، وگرنه:
اُ زان پس به خواری و زخم و به بند
به پردَخت از او شهریار بلند
نشد هیچ خستو بدان داستان
نبُد شاهِ پُرمایه هم داستان
«خستو»: معترف.
بفرمود کز پیش بیرون بَرَند
بسی چاره سازند و افسون بَرَند
چو خستو نیاید میانش به ار
ببرند و این است آیین و فَرّ
ببُردَند زن را ز درگاه شاه
ز شمشیر گفتند وز دار و چاه
کاووس ساده اندیش که همۀ کارهای بزرگ را خُرد می شُماده ، اکنون از یک سو پای زنی خوب روی که از جان دوست ترش دارد در میان است و از سوی دیگر فرزندی برومَند و شایسته مانند سیاوَش، در این جا هر کاری که می کند با خِرد و اندیشه نیک می کند، با زن جادوگر دیوزاد که از جنس حجاب بانان و ملاباجی های روزگار ماست، نُخُست به نرمی سُخن می گوید و او را اُمید می دهد که اگر پرده از راز میان خود و سودابه برداری، روزگارت به فَرخندگی خواهد پیوست، ولی زن هُشیار است و بر سر پَیمان با سودابه استوار، پس کاووس به ناچار فرمان می دهد او را بیازارند و اگر به گناه خود خستو نشود[اعتراف نکند] با ارّه از میان دو نیمش کنند، جادوگر هم چنان بر سر پَیمان با سودابه استوار است و می گوید من بی گناهم و چیزی ندارم که در پیشگاه شاه بر زبان آوَرَم!..سر انجام هنگامی که با زاری و خواری او را به کشتارگاه می برند:
چُنین گفت جادو که: «من بیگناه
چه گویم بدین نام ور پیشگاه
ندارم از این کار هیچ آگهی
سُخَن هرچه گویم نباشد بِهی»
بگفتند باشاه کان زن چه گفت
جهان آفرین دانَد اندر نِهُفت
پس، از زن جادو امید بباید بُرید، کاووس سودابه را فرا می خواند و به اختر ماران می فرماید آن چه را که دریافته اند با سودابه در میان بگذارند:
به سودابه فرمود تا رفت پیش
ستاره شُمَر گفت گفتار خویش
«شُمَر» با اندک دگرگونی در آوا چَم های گونان دارد:
نخست: «شمارنده» که در اینجا همان شمارنده یا ستاره شمار است.
دوم: «شَمَر» آب گیر یا تالاب کوچک.
سوم: «شَمر» [تازی] خرامیدن در رفتار. شتاب بخشیدن به رفتار . با شتاب بیش تر رفتن.
چهارم «شِمر»: [تازی] مرد کار آزموده- جوانمرد- دست و دل باز
که: «این هر دو کودک ز جادو زنند
پدیدند کز پُشت اهریمنند»
چُنین پاسخ آورد سودابه باز
که: «نزدیک ایشان جز این است راز
فروبست شان زین سُخَن، در نِهُفت
ز بیم سیاوَش نیارند گفت
ز بیمِ سپهبَد گُو پیلتن
بلرزد همی شیر در انجمن
کِجا زور دارد به هشتاد پیل
ببندد چو خواهد ره رود نیل
همان لشکر نام ور سَدهزار
گریزند از او در رده کارزار
مرا نیز پایاب او چون بُوَد
مگر دیده همواره پرخون بُوَد
«پایاب»: تاب و توان. توان پایداری
جزان کاو بفرماید اخترشناس
چه گوید سُخَن، از که جوید سپاس
سودابه چنان بَر ترفند خود استوار است که بی پروا به شاه می گوید این اختر شناسانِ دربار تو، از ترس سیاوَش نمی توانند راستی را با تو در میان نهند، ، بی گمان سیاوَش پنهانی از آن ها خواسته است که چُنین گویند، باید هم بترسند، باید هم چنین گویند، سیاوَش از پشتیبانی رستم برخوردار است، پهلوان پیل تنی که به نیروی هشتاد پیل دارد، لشکر سد هزار تنی از برابر او می گریزند، این بیچاره ها کُجا تاب پایداری در برابر او دارند!..
ترا خود غم خُرد فرزند نیست
مرا هم فزون از تو پیوند نیست
چون تو غم کودکان کُشته شدۀ مرا نداری ، مرا دیگر با تو پیوندی نخواهد بود!.. من هم از این پس مهر
همسری بتو نخواهم داشت!..
سُخَن گر گرفتی چُنین سرسری
بدان گیتی افگندم این داوری
اکنون با این همه بی داد که بر من رفته است، تو سخنان مرا سرسری می گیری، من هم در جهانِ پسین از بی دادی که از تو بر من رفته است، در پیشگاه داوران آسمانی گله خواهم بُرد!..
ز دیده فزون زان ببارید آب
که بردارد از رود نیل آفتاب
بیش از بخاری که آفتاب از رود نیل آب گیرد اشک از دیدگان فرو ریخت!..
سپهبَد ز گفتار او شد دُژَم
همی زار بگریست با او به هم
کی کاووس آن چنان دل باخته این زن است با این که همه چیز را می داند، ولی پا به پای اومی گرید!..
گُسی کرد سودابه را خَسته دل
بر آن کار بنهاد پیوسته دل
«گُسی کرد»: روانه کرد
چُنین گفت: «کاندر نهان این سَخُن
پژوهیم تا خود چه آید به بُن
ز پهلُو همه موبدان را بخواند
ز سودابه چندی سُخن ها براند
این بار موبدان و دانشمَندان را فرا می خواند و از آن ها می خواهد که او را از این بُن بستِ جان کاه برهانند، چه باید کرد؟1. من با این گرفتاری بزرگ چه کنم؟!. راهی خردمندانه به من بنمایید.
چُنین گفت موبد به شاهِ جهان
که: «درد سپهبَد نمانَد نهان
چو خواهی که پیدا کنی گفت و گوی
بباید زدن سنگ را بر سبوی
زبانزد «سنگ بر سبو زدن» در جایی به کار می رود که از میان دو هماورد یکی باید از میان برداشته شود، اختر ماران به کاووس می گویند تو نمی توانی با این کوله بار سنگین بد دلی زندگی کنی، این بددلی موریانه وار روان تو را خواهد جوید و روزگارت را تباه خواهد کرد، پس ترا چاره یی نیست جز این که سبو را بر سنگ بزنی و با از دست دادن یَکی از این دو تن که دوست شان داری راستی را دریابی و دل آسوده شوی. دادگرانه ترین راه برای شناخت گُنه کار و بی گناه برابر آیین نیاکان، گذر دادن هر دو از میان دو کوه آتش است، آن که گُنه کار باشد در آتش خواهد سوخت و آن که بی گناه است بی گزند از کام آتش برون خواهد آمد.
که هر چند فرزند هست اَرجمَند
دل شاه ز اندیشه یابد گزند
اُ زین دخترِ شاهِ هاماوران
پُر اندیشه گشتی به دیگر کران
ز هر در سُخن چون برین گونه گَشت
بر آتش یکی را بباید گذشت
در همین جا بایسته است که نگاهی به آیین دادرسی بر پایۀ (آزمایش ایزدی) در ایران باستان داشته باشیم.
در ایران باستان، در دادرسی های گُنگ و پیچیده، آزمایشی به نام«وَر» بر گزار می کردند. این واژه در گرامی نامۀ اوستا به ریخت: (ورنگه varangh ) یا (پَساخت (pasâxt ، و در پهلوی به ریخت (وَر var) آمده است.
این گونه داوری به دو گونه برگزار می شد، یکی «وَرِ سَرد» ، و دیگری «وَرِ گرم». در «وَر گرم» هر دو سوی کشمکش را وا می داشتند که یا از میان آتش بگذرند، یا بر آتشِ گداخته راه بروند، و یا توپال[فلز] گداخته را بر سینۀ هر دو می ریختند!.
در فرگرد بیستم از پارۀ دومِ نوشتار پهلوی «شایست و ناشایست»، آتش و خِرَد هر دو از یک گوهرند.