زره پنج لایه را در گوشه یی از میدان نبرد گذاشتند و سپاهیان از هر دو سو آن زرهٍ پنج لایه و رفتار سیاوش را زیر نگر گرفتند.
سیاوَش یَکی نیــــــــــــــــــــــزهٔ شاه وار
کِجا داشتی از پدر یادگار
که در جنگ مازندران داشتی
به نخچیر بر، شیر بگذاشتی
سیاوَش نیزه یی که پدرش در جنگ مازندران به همراه داشت را به دست گرفت و به میدان آمد
به آوردگه رفت نیزه به دَست
لُگام را بپیچید چون پیلِ مَست
بزد نیزه و بــــــــــــــــــرگرفت آن زِرِه
زِرِه را نماند ایچ بند و گـــــــــــــره
نیزه با نیرویی آن چُنان بر زره پنج لایه فرو نشست که بند از بندش گسیخت و پاره پاره شد
ز آورد، نیزه برآورد راست
زره را بیانداخت آن سو که خواست
«آورد»: نبرد.
سواران و گرسیوز دام ساز
برفتند با نیـــــــــــــــزه های دراز
فراوان بگشتند گِرد زِرِه
ز میدان زره بر نشد یَک گِرِه
گرسیوز و سواران او بجای ژوپین که نیزۀ کوتاهی است، با نیزه های بلند برآن زره پنج لایه تاختند ولی هرچه برآن زره زدند نتوانستند گرهی از آن را بگسلند
سیاوَش سپر خواست گیلی چهار
دو چوبین، دگر ز آهن آب دار
«سپر گیلی»: سپری که در گیلان ساخته می شد. این بار چهار سپر می خواهد، دو سپر ساخته شده از چوبِ جنگلی گیلان و دو سپر آهنین.
کمان خواست با تیرهای خدنگ
شش اندر میان و سه چوبه به چنگ
یَکی در کمان راند و بفشارد ران
نگرگر به گِردش سپاهِ گران
«نگرگر»: تماشاچی، بیننده.
بر آن چار اسپَر دو جوشن دگر
گذر کــــــــــرد تیر شهِ نام ور
تیری که سیاوَش بیانداخت از چهار سپر چوبین و دو سپر آهنین گذشت و شگفتی همگان را برانگیخت.
بزد هم بر آن گونه ده چوبه تیر
بر او آفـــــــــــــرین کـــــــــــــــرد بُرنا و پیر
از آن ها یَکی بیگذاره نماند
همی هر کسی نام یزدان بخواند
بدو گفت گرسیوز: «ای شهریار
به ایران و توران ترا نیست یار
یار در اینجا به چَم دوست نیست، به چم هماورد و هم رزم است.
بیا تا من و تو به آوردگاه
بتازیــــــــــــــــــــــم هر دو به پیش سپاه
بگیریم هر دو دوال کمر
به کردار جنگی دو پرخاش خر
«دوال»: تسمۀ چرمی یا کمربند است.
«پرخاش خر»: رزم آزما، جنگ جوی، ستیزه جوی...
ز ترکان مرا نیست همتا کسی
چو اَسپَم نبینی ز اَسپان بسی
اُ ز ایران سپه نیست هم تای تو
همآورد تو یا به بالای تو
در سپاه توران کسی تاب پایداری در برابر مرا ندارد، اسپ من هم در میان اسپ های توران زمین تک دانه و بی همتاست، تو هم در میان رزمندگان ایرانی از همه سر تری، اسپ تو نیز در میان اسپان همتایی ندارد.
گر ایدون که بردارمَت من ز زین
ترا ناگهان بر زنــــــــــــــــــم بر زمین
چنان دان که از تو دل آوَر ترم
به مردی و نیرو ز تو برترم
اُ گر تو مرا برنَهی بر زمین
نگردم بجایی که جویند کین
در سخن گرسیوز نکتۀ بسیار نازکی نهفته است، می گوید اگر من ترا بر زمین بزنم، تو باید بپذیری که من از تو به مردی و نیرو برترم، ولی اگر تو مرا از اسپ برداشتی و بر زمینم نهادی من از میدان نبرد روی برخواهم تافت ، آن نکتۀ پنهان در این سخن: «زدن» و «نهادن» است.. «اگر من ترا بر زمین زدم» و «اگر تو مرا بر زمین نهادی»... زدن و نهادن همسنگ نیستند، در زدن رنگ و بویی از خشونت هست و در نهادن نرم رفتاری و گرامی داشت.
سیاوش بدو گفت:« کین خود مگوی
که تو مه تری شیرِ پرخاش جوی
همان اسپِ تو، شاهِ اسپِ مَنَست
کلاه تو آذر گُشَسپِ مَنَست
آذر گشسپ نام یکی از گرامی ترین آتشکده ها در روزگار ساسانیان است، سیاوش در این جا آن را به نشان گرامی داشت و ارج گذاری به کار می برد.
جز از تو ز توران یَکی برگزین
که با من بگردد نه از راه کین»
بدو گفت گرسیوز:« ای نامجوی
ز بازی زیانی نیاید به روی»
گرسیوز می گوید ما که نمی خواهیم برزمیم، می خواهیم بازی کنیم، ولی سیاوش که پروردۀ رُستَم است نمی پذیرد، و نشان می دهد که در بازی هم نمی توان وارون ادب کاری انجام داد..
سیاوَش بدو گفت:« کین رای نیست
مرا با نبرد تو خود پای نیست
نبرد دو تن، جنگِ میدان بُوَد
پُر از خشم، اگر چهر خندان بود
«اگر» در اینجا به چَم «اگر چه» آمده است.
ز گیتی بـــــــــــــــــــــرادر تویی شاه را
همی زیـــــــــــــــــــــر ســـــُـــــــــــم آوری ماه را
تو برادر پادشاه هستی، پایگاه تو آن چُنان والاست که انگاری ماه را در زیر سُم اسپ خود داری
کُنَم هرچ گویی به فرمان تو
اُ زین نشکنم رای و پَیمان تو
ز یاران یکی شیر جنگی بخوان
برین تیزتگ باره گی بَر نشان
«تیز تگ»: تندرو، تیزدو
«باره گی»: اسپ
گر ایدون که رایت نبَرد مَنَست
سر سرکشان زیر گَرد مَنَست
«سر سرکشان زیر گَردِ من است»: سر سرکشان زیر پای من است، اگر می خواهی هنرهای رزم آوری مرا بشناسی، من همیشه سر سرکشان را زیر پای خود دارم!..
بکوشم که ننگی نگردم به کار
به نزدیکِ آن نام ور شهریار »
کاری نخواهم کرد که شرمندۀ مهر افراسیاب باشم.
بخندید گرسیوز نام جوی
همانا خوش آمدش گفتار اوی
به تُرکان چُنین گفت:« کای سرکشان
که خواهد که گردد به گیتی نشان؟
کدام یک از شما آماده اید در نبرد تن به تن با این پهلوان، نام خود را در میان نام های بزرگ برافرازید
یَکی با سیاوش نبــــــــــــــــــرد آوَرَد
ســـــــــــــــرِ سرکشان زیـــــــــــــر گرد آورَد»
نیوشنده بودند با لب گره
به پاسخ بیامد گُروی زره
«نیوشنده»: شنونده. «نیوشنده بودند» و «با لب گره»: می شنیدند ولی لب به سخن نمی گشودند. «گُروی زره» که «گَروی زره» هم گفته می شود نام یکی از پهلوانانِ نام دار در سپاهِ توران و از خویشان نزدیک افراسیاب است!..
منـــــــــــــــــــــــم گفت« شایستهٔ کارکرد
اگر نیست او را کسی هم نبرد»
سیاوَش ز گفت گُروی زِرِه
برو پر زچین کرد و رُخ پُرگره
«برو» همان ابرو است، سیاوش با دیدن گَروی زره ابرو در هم کشید و ناخرسندی خود را نشان داد، چرا که گروی زره را هم تای خود نمی دید، چشم به راه پهلوانی نیرومندتر از گروی زره بود.
بدو گفت گرسیوز ای نام دار
ز تُرکان لشکر ورا نیست یار
سیاوَش بدو گفت:« کز تو گذشت
نبرد دلیران مرا خوار گشت
«کز تو گذشت»: گذشته از تو . بجز تو، نبرد تن به تن با این رزمندگان که من می بینم برازندۀ بالای بلند من نیست، چُنین نبردی نشان خواری من خواهد بود، من چرا باید با این کم توانان برزمم!..
از ایشان دو یل باید آراسته
به میدان، نبردِ مرا خواسته
دو تن باید خود را برای نبرد با من آماده سازند، یک تن مایۀ سرافکندگی من خواهد!..
یکی سرکشی بود نامش دَمور
که همتا نبودش به توران به زور
«دمور» یکی دیگر از رزمندگان بزرگ نام در سپاه توران، و از خویشان نزدیک افراسیاب است.
چو بشنید گفتِ سیاوَش، چو دود
بیامَد نبردش بسیچید زود
«بسیچید»: آماده شد، خود را آمادۀ نبرد با سیاوش کرد
برفتند پیچان دَمور و گُروی
سیاوَش به آورد بنهاد روی
به بندِ میانِ گُرویِ زره
فرو بُـــــــــرد چنگال و برزد گره
سیاوَش گرفتش دوال کمر
نبودش ز بازوی فرخ، هُنر
«دوال» کمربند چرمی
ز زین برگرفتش به میدان فگند
نیازش نیامد به گُرز و کمند
اُ زان پس بپیچید سوی دَمور
گرفتش بَر و گردن او به زور
چُنان خوارش از پشت زین برگرفت
که ماندند لشکر از او در شگفت
«خوار» در اینجا به چَم آسان است. چُنان به آسانی او را از روی زین برگرفت و بر زمینش زد که پهلوانان شگفت زده برجای خود خُشکیدند!..
چُنان پیش گرسیوز آوَرد خَوش
تو گفتی یکی مرغ دارد زیر کَش
«خَوش» یا «خوش» در اینجا به چَم آسان و نرم است.
«زیر کش» : زیر بغل، دَمور را با چنان سبکی و خوشی نزد گرسیوز ببرد که انگاری یک مرغ در زیر بغل دارد نه یک پهلوان سنگین وزن را.
فرود آمد از باره بفشاد دست
پُر از خنده بر تخت زَرّین نشست
بر آشفت گرسیوز از کار اوی
غمی شد دلش، زرد رخسار اوی
اُ زان تخت زَرّین به ایوان شدند
تو گفتی که بر اوج کیوان شدند
نشستند یک هفته با نای و رود
مَی و ناز و رامش گران و سرود
به هشتم به رفتن گرفتند ساز
سیاوش همه هر چه بودش به راز
«گرفتند ساز»: آماده رفتن شدند، ساز و برگ رهسپاری فراهم آوردند.
یَکی نامه بنوشت نزدیک شاه
پُر از لابه و پرسشِ نیک خواه
اُ زان پس مَر او را بسی داده داد
برفتند از آن شهر آباد شاد
«داده» در اینجا همان ارمغان و پیشکشی است، در برخی از نسخه ها بجای «داده» هدیه نوشته اند که بی گمان از کژ رفتاری های نسخه نویسان است!..
سیاوَش ، گرسیوز و همراهان او را با ارمغان ها و پیشکشی های بسیار، به گرمی راهی می کند و نامۀ مهرآمیزی که به افراسیاب نوشته بود را به دست او می سپارد.
فراوان بگفتند با یک دگر
از آن پُر هنر شاه و آن بوم و بَر
همراهانِ گرسیوز که همگی از بلندپایگان توران زمین و از خویشان و نزدیکان افراسیاب بودند، در میانۀ راه یک ریز از دانش و توانش و هنرهای رزم و بزم و کشورداری سیاوَش سخن راندند، این گونه آفرین گویی ها در بارۀ سیاوَش آتش خشم و رشک ورزی گرسیوز را سد چندان کرد!..
همانندی این گونه خوش آمد گویی و دل باختگی سپاهیان توران از سیاوش، و دل باختگی سپاهیان سلم و تور به ایرج شایان ژرف نگری بسیار است، این گونه آفرین گویی های سپاهیان توران از یک پهلوان ایرانی همواره آتش خشم بزرگان توران را بر انگیخته و پیایندهای بسیار بد شگون در پی داشته است. اینجا هم:
فراوان بگفتندبا یَک دگر
از آن پُر هنر شاه و آن بوم و بَر
چُنین گفت گرسیوزِ کینه جوی
که:« ما را ز ایران بد آمد به روی
یَکی مَرد را شاه از ایران بخواند
که از نَنگ، ما را به خون در نشاند
«ننگ» در این جا برای شکست، یا باختن به کار رفته است، نه به آن چَم که امروزه ما در گفتار ونوشتار خود بکار می بریم.
دو شیر ژیان چون دَمور و گَروی
که بودند گُردان پرخاش جوی
چُنین زار و بی چاره گشتند و خوار
به چنگال ناپاک دل یک سوار
گرسیوز، بسیار نا خرسند و اندوه گین از آنچه که در میدان دید، کار افراسیاب را نا بخردانه می داند که چُنین پهلوان بالابلند، با چُنین زور و دانش و توانش را به ماندگاری در توران زمین فرا خواند، کسی که آراسته به هُنرهای بی شمار در میدان رزم و بزم، سر آمد همگان، و مایۀ سر افکندگی بزرگان توران زمین است. آتش خشم و کینه از سیاوَش آن چنان در دلِ گرسیوز زبانه می کشد که بی شرمانه، این سرو آزاده را تنها به پاس خوی جوانمردی و رادی و دلیری و زورمندی، و توانمندی های شگفت انگیزش « ناپاک دل» می شمارد.
سرانجام ازین بگذرانَد سَخُن
نه سر بینم این کار او را نه بُن»
بد گویی گرسیوز از سیاوَش
چُنین تا به درگاه افراسیاب،
برفت و نکرد ایچ آرام و خواب
در برخی از نسخه ها این سخن را چُنین آورده اند:
نرفت اندران جوی جز تیره آب
با بی گمانی نمی توان گفت کدام یک از فردوسی و کدام یک کار نسخه نویسان است. هر دو گفتار شایان پذیرش و دُرُست می نمایند، چه این که بخوانیم: «جز آب تیره در جوی روان او نرفت»، و چه آن که «در سراسر راه آرام و خواب را از دست داد». نکته این است که با همین دل چرکینی، و با همین گونه اندیشه های کینه توزانه در بارۀ سیاوش، و خرده گیری از کار افراسیاب در فراخواندن او به ماندگاری در توران زمین، به دربار افراسیاب می رسند.
چو نزدیک سالار توران سپاه،
رسیدند و پرسید هرگونه شاه
فراوان سُخَن گفت و نامه بداد
بخواند و بخندید و زو گشت شاد
نگه کرد گرسیوز کینهدار
بدان تازه رخسارهٔ شهریار
همی بود یَک دل پُر از کین و درد
بدان گه که خورشید شد لاژورد
«لاژورد شدن خورشید» نشانِ فرونشستن خورشید، و آغاز شام گاه است.
همه شب بپیچید تا روز پاک
همی بود چون مار، غلتان به خاک
سرِ مَرد، از کین نیامد به خواب
بیامد به نزدیک افراسیاب
ز بیگانه پَردَخته کردند جای
نشستند و گفتند هرگونه رای
بدو گفت گرسیوز: «ای شهریار
سیاوَش از آن شد، که دیدی تو پار
سیاوش، نه آن است که تو پارسال دیدی و شناختی، او یک سیاوَشی دیگر، با اندیشه و گفتار و کرداری دیگر است، او در راستایی گام بر می دارد که سرانجامش نابودی تاج و تخت توران زمین خواهد بود و جز سیه روزگاری و تباهی برای مردم این مرز و بوم نخواهد داشت.
فرستاده آمد ز کاووس شاه
نهانی به نزدیک او چند گاه
ز روم و ز چین نیزش آمد پیام
همی یاد کاووس گیرد به جام
خُب! ما می دانیم که دروغ می گوید، به همان آسانی که آخوندها دروغ می گویند!..
در داستان آفرینش ایران، چُنانچه در سرآغاز داستان سیاوش آورده شد، هَرمَزد پس از جهان آفرینش جهان مَینو ، اَمشاسپندان و ایزدان را برای پاس داری از جهان شاد و روشن خود پدید آورد، ولی اهریمن هم بیکار ننشست و برای آسیب رساندن به آفریده های نیک هُرمَزد، کماریکان[ دیوان بزرگ] را در برابر اَمشاسپندان- و دیوان را در برابر ایزدان آفرید، یکی از پتیاره ترین دیوان، «اَشموغ» دیو دروغ است. دروغ در بینش ایرانی از زشتکار ترین دیوان شمرده می شود، تا آنجا که شاهنشاه داریوش بزرگ ده ها سال پیش از زایش عیسا این سخن بسیار اندیشه انگیز را بر سنگ نبشتۀ تخت جمشید برای ما به یادگار گذاشت: « اهورامزدا این کشور را از دشمن، خشکسالی، و دروغ بپایاد...» چُنانچه به روشنی پیداست، شاهنشاه داریوش بزرگ دروغ را با خُشک سالی، و یورش دشمنان هم سنگ می داند. سدها سال پیش از داریوش بزرگ، ابر اندیشمندی بنام زرتشت از همین سرزمین برخاست، روی به ملایان و آخوندهای روزگار خود چُنین گفت:
ای کژ اندیشان
همۀ شما،
و همۀ آنهایی که
با خیره سری شما را می ستایند،
دارای سرشتی زشت و نادرست و خودستا
هستید
و این کردار فریب کارانه است
که شما را در هفت کشور به بدی
زبانزد کرده است.
اندیشۀ مردم را
چُنان پریشان و آشفته کرده اید
که بدترین کارها را انجام می دهند،
به دوستی با کژ اندیشان رو می کنند،
از اندیشۀ نیک دوری می جویند،
و از خرد خداوندی و راستی و پاکی می گریزند.
ای کژ اندیشان،
بدین سان شما،
با کردار بد اندیشانه
و با اندیشه و گفتار و کردار زشت،
و نُوید سروری به بدکاران
مردم را فریب دادید
و آن ها را از زندگی خوب و شادمانه باز داشتید... ( بندسوم از سرود سی و دو)
با آنچه که از سخنان این دو ابر مرد در می یابیم این است که «اشموغ»، [دیو دروغ] از آغاز آفرینش تا به امروز در ستیز با راستی و ارزش های نیک اهورایی بوده است. در روزگار ما ، این زیان بار ترین دیو در میان دیوان، با عبا و عمامه ، در ریختار کژ و کوژ آخوند رُخ نشان داد و در پی دروغ های ایران ویرانگر خود، نه تنها یک سیاوَش، ونکه سدها هزار تن از سیاوَشان نرینه و مادینۀ این مرز و بوم اهورایی را در زندان ها و خیابان ها و خانه ها کُشت، نزدیک به ده میلیون تن از مردم ایران را آوارۀ جهان کرد، رودها و دریاچه ها و تالاب ها و چشمه سارها و آب های زیر زمینی را در کران تا کران ایران خُشکاند . آن خُشک سالی هراس انگیز که شاهنشاه داریوش بزرگ از آن بیمناک بود را بر سرزمین او چیره گرداند، آن چُنان به دشمنی با ایران و ایرانی برخاست که در هفت هزار سال پیشینۀ فرهنگی و بیش از دوهزار و هفت سد سال کارنامۀ کشورداری، ایران هرگز چنین دشمن پتیاره و آسیب رسان را به خود ندیده بود. این بزرگترین دیوان با روی کار آمدن شاه اسماعیل یکم که ننگین ترین و شرم آورترین آیین در میان آیین های جهان به نام شیعه گری را بر مردم ایران چیره گرداند، و در پی او شاه تهماسپِ صفوی، این زشت کردار ترین آفریده های اهریمن را از لبنان به ایران آورد و زمینۀ فروپاشی فرهنگ و آیین های شهرگانی ایران را فراهم ساخت.
گرسیوز، برادر افراسیاب اگر چه عبا و عمامه ندارد، ولی اندیشه و گفتار و کردار او همه دیوی و سرشتش همه آخوندی است!.. با چُنین خوی و سرشت است که در دنبالۀ گزارش نا دُرُست خود به افراسیاب می گوید:
بر او انجمن شد فراوان سپاه
بپیچید ازو یک زمان جانِ شاه
اگر تور را دل نگشتی دُژَم
ز گیتی به ایرج نکردی ستـــــــم
در این جا در پدافند از کار زشت تور، پسر فریدون، و نیای بزرگ خود و افراسیاب می پردازد و می گوید: اگر تور دست به خون برادر یازید و ایرج را کُشت، گناهش به گردن خود ایرج بود که نگاه سپاهیان را به سوی خود کشید و زمینۀ روان پریشی تور را فراهم ساخت. اکنون سیاوَش نیز در همان راستا گام بر می دارد!.. پس اگر تور ایرج را کُشت، تو را نیز شایسته تر اینکه سیاوَش را بکشی!..
دو گوهر، یَکی آتش و دیگر آب
به دل یَک ز دیگر گرفته شتاب
آتش و آب نشان دشمنی و ناسازگاری است، در این جا نگاه به ناسازگاری میان دو سرزمین ایران و توران، و یا ناسازگاری میان دو گوهر سیاوَش و افراسیاب دارد.
تو خواهی که بر خیره جفت آوری
همی باد را در نهفت آوری
«جفت آوردن»: دَم ساز ساختن، یکی کردن... و «باد را در نهان آوردن»: در پی باد دویدن، آب در هاون کوبیدن، و کار بی هوده کردن است!.. افراسیاب با شنیدن این گونه سخنانِ تباه کنندۀ جان و جهان از زبان گرسیوز ، پریشان و دردمند در جای می ماند، به یاد داریم که افراسیاب مهر پدرانه یی به سیاوش پیدا کرد و
با همۀ توش و توان خود کوشید تا زمینۀ بهترین خوش زیوی برای سیاوش در سرزمین زیر فرمان خود را فراهم آورد.
اگر کردمی بر تو این بد نهان
مرا زشت نامی بُدی در جهان
اگر من این راز بر تو آشکار نمی کردم، از من جز بد نامی یادگار دیگری در جهان نمی ماند!..
دل شاه زان کار شد دردمَند
پُر از غم شد از روزگار نَژند
بدو گفت: «بر من ترا مهرِ خون
بجُنبید و شد مَر ترا رهنُمون
«مهر خون»: همان مهر برادری است، و ما می دانیم که افراسیاب سرشتی آن چنان تباه دارد که کم ترین نشان از این گونه مهربانی ها در او نمی توان یافت، این همان افراسیاب است که برادر گران مایۀ خود اغریرس را به دست خود کُشت، گناه اغریرس این بود که اسیران ایرانی که در بند افراسیاب بودند را آزاد کرد و کوشید تا میان ایران و توران آشتی پدید آورد!.. چنین کسی نمی تواند از مهر خون و مهر برادری سخن گوید.
سه روز اندرین کار رای آوریم
سَخُن های به تر بجای آوریــــــــــــــــم
چو این کار گردد خِرَد را دُرُست
سر رشته آن گاه بایَدت جُست»
هنوز می توان رگه هایی از آن خواب پیشین را در افراسیاب دید، مردی که در همیشۀ زندگی با کارهای شتاب آلود مانند کُشتن برادر ،کم ترین پیوندی با خِرَد نداشته است ، اکنون خودش و برادر بدگوهرش را به پیروی از خِرَ.د فرا می خواند!..
چو سه روز بگذشت افراسیاب
همی زد به اندیشه آتش به آب
«آب بر آتش زدن» نشان این است که در این سه روز، افراسیاب در تنهایی خویش بسیار کوشید تا مگر این آتش بدبینی را با آب خِرَد، در دل فروبنشاند
چهارم چو گرسیوز آمد به در
کُله بـــــــر سر و تنگ بسته کمر
کُله در این جا تاج پادشاهی نیست، کلاهخود هم نیست، نبردی در میان نیست تا نیاز به کلاهخود باشد،
این کلاهی است که مردان در گرامی داشت بزرگان بر سر می گذاشتند، و در روزگار ما هم چنین است که از سر بر می دارند. «کمر بر میان بستن» هم نشان آمادگی برای انجام کارهای ستُرگ است، گرسیوز با چنین کلاه و کمر به پیشگاه افراسیاب می رود.
سپه دار توران وِرا پیش خواند
ز کار سیاوَش فراوان براند