ببینید این نا پادشاه که بر جای بزرگان ایران نشسته است، خیره سرانه از پسر خود چه می خواهد: می گوید: بی نگر به پَیمانی که با افراسیاب بسته یی، تو در کار کُشتن و سوختن و تاختن باش و رزمندگانت را فرمان بده که دست به کُشتن و سوختن و ویران کردن و تاراج دست رنج مرمان زنند!..
چنین ننگی را نه سیاوش، نه رُستَم و نه هیچ یک از دیگر پهلوانان ایرانی بر خود هموار نخواهند کرد، این سُخَن وارون همۀ آموزه های فرهنگ ایرانشهری است، و نشان می دهد که کاووس کم ترین شناخت از فرهنگ جهان آرای ایران ندارد، همانندی بسیار شگفت انگیز میان کی کاووس و استالین و هیتلر و خمینی و خامنه یی و سران سپاه انقلاب ننگین دامن اسلامی می توان دید!..
بیاید به جنگِ تو افراسیاب
چو گردد برو ناخوش آرام و خواب»
تَهمتَن بدو گفت:« کای شهریار
دِلَت را بدین کار غم گین مدار
سَخُن بشنو از من، تو ای شه نُخُست
پس آن گه، جهان زیر فرمان تُست
تو گفتی که بر جنگ افراسیاب
مران تیز لشکر بدان روی آب
بمانید تا او بیاید به جنگ
که او خود شتاب آوَرَد بیدرنگ
ببودیم تا جنگ جوید دُرُست
درِ آشتی او گشاد از نُخُست
کسی کاشتی جوید و سور و بزم
نه نیکو بود تیز رفتن به رَزم
این است فرهنگ ایران، این است آیین جوان مردان ایرانی، نه آن چه که کاووس می گوید!..
کسی کاشتی جوید و سور و بزم
نه نیکو بُوَد تیز رفتن به رَزم
اُ دیگر که پیمان شکستن ز شاه
نباشد پسندیدهٔ نیکخواه
در آیین شهریاری ایران، پادشاه هرگز پَیمان نمی شکند
سیاوَش چو پیروز بودی به جنگ
برفتی به سان دلاور پلنگ
چه جُستی جز از تخت و تاج و نگین
تن آسایی و گنج ایران زمین
آن چه که در زبانزد کُنِش گران سیاسی امروز «منافع ملی» گفته می شود، سیاوَش درست در راستای سود کشور، و در راستای سودِ هر دو مردمِ ایران و توران گام برداشت و کاری بسیار ستوده و خردمندانه انجام داد، و مایه پیروزی و سربلندی تو و مردم ایران شد .
همه یافتی، جنگ، خیره مجوی
دل روشنت به آبِ تیره مشوی
گر افراسیاب این سخن ها که گفت
به پَیمان شکستن بخواهد نهفت
هم از جنگ جُستن نگشتیم سیر
بجای ست شمشیر و چنگال شیر
هرگاه افراسیاب پَیمان بشکند، ما نیز آمادۀ رزمیم، ما که نمرده ایم!..
تو بر تخت زَرّ با سیاوَخش راد
به ایران بباشید خندان و شاد
ز زاول برانَم من اندک سپاه
نمانَم به توران سر تختِ و گاه
به گرز نبردی بر افراسیاب
کنم تیره گون تابش آفتاب
میان من و او بسی رَزم بود
مگر کَ م بخواهد دگر آزمود
ز فرزند، پیمان شکستن مخواه
مگو آنچ نه اندر خورَد با کلاه
سخنی ناسازگار با مَنِش و کُناک شهریاران نیک سرشت ایران مگو، اگر پادشاه نیستی دست کم آدم باش!...
رُستَم خوب می داند که کاووس نابخرد و نا خویشکار است، با چنین شناختی بود که به هنگام لشکر کشی سهراب به ایران، به کاووس گفت:
چُـــنین تاج بر سر بُوَد بی بها
بسی بِه تَر انـــــدر دَم اَژدَها
من آن رُستَم زال نام آوَرَم
که از چون تو شه، خم نگیرد سرم
اکنون نیز می داند که کاووس از روی نابخردی و ناخویشکاری ست که چُنین چیزی از چُنان فرزند خویشکار می خواهد. کی کاووس نمی داند که انجام خویشکاری پَیمانی است با جهان، با خود، و با خدا، آدمی تنها از راه خویشکاری است که می تواند در جهان اَستومَند به فَرَوَهر خود بپیوندد، تنها از راه خویشکاری است که می تواند از نیک و بد گیتی بگذرد و با گوهر هستی بخش خدا یگانه و این همان شود. سیاوَش چنین مردی است، و رُستَم که خود پرورش دهندۀ اوست، خوب می داند که سیاوَش تن به فرمان پدر ناخویشکار نخواهد
داد و پَیمانی را که با افراسیاب بسته به هیچ بهایی نخواهد شکست، پس به کی کاووس که سرشت و گوهر سیاوَش را نمی شناسد می گوید:
ز فــرزند پَیمان شکستن مخواه
مگو آنــچه انــدَر خورَد با گُناه
نهانی چرا گفت بایــــــد سَخُن
سیاوش ز پـــــَیمان نگـــــــــــــردد زبُن
اُ زین کار کاندیشه کردَست شاه
بر آشوبد این نام وَر پیش گاه
مکن بخت فرزند خود را دُژَم
ببینی دلِ خویش زین پس به غم
در مهریشت از گرامی نامۀ اوستا می خوانیم:
« اگر خانه خدا، یا ده خدا، یا شهربان، یا شهریار، مهر دورج[پیمان شکن] باشد، مهر، خشمگین و آزرده، خانه و ده و شهر و کشور و بزرگان خانواده و سرانِ روستا و سروران شهر و شهریار کشور را تباه خواهد کرد.
دریغا که کاووس بیگانه با فرهنگ ایرانشهری است و گوشی برای دهان رستم نیست:
تُندی نمودن کاووس
چو کاووس بشنید شد پُر ز خَشم
برآشفت زان کار و بگشاد چَشم
به رُستَم چُنین گفت شاهِ جهان
که: «ایدر نماند سخن در نهان
«ایدر»: اینجا. می گوید سخن در اینجا پنهان نخواهد ماند زود خواهد بود که همگان آگاه خواهند شد:
که این در سر او تو افگندهیی
چُنین بیخ کین از دِلَش کنده یی
تو او را به رامش و تن آسانی و بی هودگی برانگیخته یی تا پُشت به میدان رزم کند و تن به آشتی با دشمن دهد!..
تن آسانی خویش جُستی در این
نه افروزش تاج و تخت و نگین
ترا دل به آن خواسته شاد شد
همه جنگ در پیش تو باد شد
تو خیره سرانه به آن زَر و سیم که افراسیاب به پیشگاه تان آورد سرخوش شدی و پُشت به آیین پهلوانی کردی و جنگ را خوار شمردی، پس:
تو ایدر بمان، تا سپهدار توس
ببندد برین کار بَر، پیل کوس
که او را چنین داوَری در سَرَست
بیابد زمن هر چه اندر خورَست
من اکنون هیونی فرستم به بلخ
یَکی نامه یی با سُخَن های تلخ
سیاوَش اگر سر ز فرمان من
بپیچد، نیاید به پَیمان من
به توس سپَهبَد سپارَد سپاه
خود و ویژه گان باز گردد ز راه
توس پسر نوذر سپه سالاری از جنس خود کی کاووس است، خودخواه و نابخرد و خیره سر، برای بزرگ مردی مانند رُستَم بسیار دردناک است که پادشاه او را ناشایست، و توسِ ناشایست را شایستۀ چنین کارزار سرنوشت ساز بشمارد!.. در دنبالۀ سخن می گوید: سیاوَش اگر نخواهد فرمان من بکار گیرد و دست به کُشتن و سوختن و ویران کردن و تاراج دسترنج مردم توران بگشاید، باید هرچه زودتر میدان نبرد را رها کند و به خانه باز گردد . آنگاه:
بیابد زمن هر چه اندر خورست
که او را چنین داوری در سر است
آنگاه من می دانم که با او چگونه رفتار کنم، رفتاری در خور یک سردار ناشایست، این آن کاری است که با سیاوش خواهم کرد... ولی تو:
نخواهم ترا زین سپس نیز یار
نخواهم که یازی سویِ کارزار
ببینید به چه آسانی از یاد می بَرَد همۀ آن چه را که رستم، و پدر، و پدر بزرگ رستم برای همین کاووسِ نا بخرد، و برای پدر و پدر بزرگ او کرده اند!.. کاووس همۀ تار و پود هستی خود را به رُستَم و نیاکان او بدهکار است، ولی هنگامی که اهریمن چیره می گردد، این گونه نامردمی ها به فراوانی و ارزانی رخ نشان می دهند!..
غمی گشت رُستَم، به آواز گفت
که: «گردون سر من بیارد نهفت
اگر توس، جنگیتر از رُستَم است
چُنان دان که رستم ز گیتی کم است
در جایی که توس جنگی تر و برازنده تر از رُستـم باشد ، رُستَم هرچه مرده تر بهتر!.. تو بمان با توس و دیگرانی مانند او!..
بگفت این و بیرون شد از پیش اوی
پُر از خشم، جان و پُر آژنگ روی
«آژنگ»: گره و چین و شکن
ابا لشکر خویش برگشت و رفت
سوی سیستان روی بنهاد تَفت
رُستَم با دلی شکسته، و روانی در هم فرو ریخته و خشمگین سپاه خود را بر می دارد و به سیستان باز می گردد، این چندمین بار است که با چُنین خشمی به کی کاووس پشت می کند!.
هم اندر زمان توس را خواند شاه
بفرمود لشکر کشیدن به راه
اَبا نامه و با سُخَن های تلخ
فرستاد نزد سیاوَش به بلخ
بدو گفت:«کای سر فراز دلیر
برون شو از ایدر به کردار شیر
برون رفت از پیش کاووس توس
بفرمود تا لشکر و بوغ و کوس
بسازند و آرایش ره کنند
اُ ز آرام گه، رای کوته کنند
نامۀ کاووس
هیونی بیاراست کاووس شاه
بفرمود تا بازگردد به راه
ابا نامه و با سُخَن های تلخ
فرستاد نزد سیاوَش به بلخ
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
بر تختِ خویشش به گرمی نشاند
یَکی نامه فرمود پُر خَشم و جَنگ
پیامی به کردار تیرِ خَدَنگ
پیامی زهر آگین که مانند تیر خدنگ می توانست سینۀ خواننده را سوراخ و دل را پاره کند، پیامی تلخ و نا درخور به فرزندی که شایستۀ گرم ترین مهر و به ترین گرامیداشت بود.
نُخُست آفرین کرد بر کردگار
خداوند آرامش و کارزار
خداوند بهرام و کیوان و ماه
خداوند نیک و بد و فَرّ و گاه
به فرمان اویست گردان سپهر
اُ زو بازگسترده هرجای مِهر
ترا ای جوان تن دُرُستی و بخت
همیشه بماناد با تاج و تخت
اگر بر دلت رای من تیره گشت
سر از رَزم جُستن ترا خیره گشت
اگر رای و فرمان مرا دگرگون شدنی پنداشتی، اگر در رَزم با دشمنان فروماندی و رنجه شدی!..
شنیدی که دشمن به ایران چه کرد؟
چو پیروز شد روزگار نبرد
کنون خیره، آزرم دشمن مجوی
بر این بارگه بَر، مبرتاب روی
خیره در اینجا به چَم بی هوده است ، بی هوده شرم از دشمن نداشته باش.
«آزرم»: شرم. مهربانی. نرم خویی
منه در جوانی سر اندر فریب
گر از چرخگردان نخواهی نهیب
«نهیب»: داد. فریاد. بانگ، بیم، ترس، هراس... اگر نمی خواهی که چرخ گردون بر تو یورش آورد و روزگارت را تیره و تار کند اندیشه های خام جوانی را زمین بگذار و فرمان مرا به کار بند!..
ترا گر فریبد نباشد شگفت
مرا از خود اندازه باید گرفت
«از خود اندازه گرفتن»: اندیشه و نگر خود را سنجیدن و آهنگ خود را بر آن استوار کردن... می گوید: تو جوان و خام و کار نازموده یی، اگر افراسیاب توانست به این سادگی تو را بفریبد جای شگفتی نیست، ولی
مرا نمی تواند بفریبد، تو باید فرمان مرا بجای آوری!..
که من زان فریبنده گفتار اوی
بسی بازگشتم ز پیکار اوی
نرفت ایچ با من سخن ز آشتی
ز فرمان من روی برگاشتی
تو با ماه رویان بیامیختی
به بَزم اندر از رزم بگریختی
همان رُستُم از گنج آراسته
نخواهد شُدَن سیر، از خواسته
ببینید چه سخنان ناسزاوار در بارۀ به رُستَم می گوید، و چگونه او را خوار می شمارد! می گوید رُستَم با این همه دارایی که دارد از زر و سیم و از دارش بیشتر سیر نمی شود و خودش را به این گونه ارزش های پوشالی می فروشد!..
اُ زان مُردَری تاج شاهنشهی
ترا شد سر از جنگ جُستن تهی
«مُردَری»: آن چه که از درگذشتگان برجای مانَد، می گوید: تو با آن تاج شاهنشهی که بی کم ترین رنج به دست آورده یی سر از جنگ با افراسیاب برتافتی و سر از اندیشۀ جنگ تهی کردی!..
در بینیازی به شمشیر جوی
به کشور بُوَد شاه را آبِ روی
چو توس سپهبَد رَسَد پیش تو
بسازَد چو باید کم و بیش تو
هم اندر زمان بار کُن بر خران
گروگان که داری به بند گران
کاووس می داند که گروگان ها از خاندان پادشاهی و از خویشاوندان نزدیک افراسیاب اند، با این همه، بی کمترین نگر به آیین جوانمردی که بیخ و بُن فرهنگ ایرانشهری است، از سیاوَش می خواهد که آن سد تن گروگان از خاندان پادشاهی را با خواری و زاری سوار بر خر کند و با خوار داشت بسیار به پیشگاه کی کاووس بفرستد!..
از این آشتی رای پرخ بلند
جُنان است که آید به جانَت گزند
به ایران رَسَد زین بدی آگهی
بَر آشوبَد این روزگار بهی!..
می خواهد با سخنان نا دُرُست به سیاوَش بباوراند که آشتی با افراسیاب لغزش بسیار بزرگی بود که از تو سر زد!.. کاری بود وارون خواستِ سِپِهر، از این رو پاداش این لغزش هم بر تو گران خواهد بود!..
تو شو کینه و تاختن را بساز
ازین در مگردان سُخَن ها دراز
سپهبَد سراندر نیارَد به خواب
بیاید به جنگ تو افراسیاب
چو تو ساز جنگ و شبیخون کنی
ز خاک سیه رودها خون کنی
اگر مهر داری بدان انجمن،
نخواهی که خوانَدَت پَیمان شکن،
سپه توسِ را ده، تو خود بازگرد
نهیی مرد پرخاش و جنگ و نبرد
ببینید که سخن تا چه اندازه تلخ است، می گوید: یا برو دریای خون راه بیانداز ، یا سپاه را به توس واگذار و خود به ایران بازگرد، تو مرد پیکار نه یی!..
نهادَند بَر نامه بَر، مُهر شاه
هیونی در آورد و بُبرید راه
چو نامه به نزدِ سیاوَش رَسید،
بدان گونه گفتار ناخوش شنید،
فرستاده را خواند و پرسید چُست
ازو کرد یک سر سُخَن ها دُرُست
راستینگی سخنانی که در نامه نوشته شده بود را از فرستاده پرسید، که آیا آن چه که در این جا می خوانم همه درست است؟ آیا به راستی این ها سخنان پادشاه است؟ نمی تواند این همه پَستی و فرو مایگی را از سوی پدر بباورد!..
بگفت آنچه با پیل تن گفته بود
ز توس و ز کاووس کاشفته بود
فرستاده آن چه را که میان کاووس و رستم گذشته بود را نیز به گُستردگی با سیاوش در میان گذاشت
سیاوش چو بشنید گفتار اوی
ز رُستَم غمی گشت و از کار اوی
ز کار پدر ، دل پُر اندیشه کرد
ز تُـــــــــــــــــــرکان و از روزگار نبــــــــــــــــــــــــــــــرد
همی گفت سد مَردِ گُرد و سوار
ز خویشان شاهی چُنین نام دار
همه نیک خواه و همه بیگناه
اگرشان فِرستَم به نزدیک شاه
نپرسد، نیاندیشد از کارشان
همان گه کند زنده بر دارشان
به نزدیک یزدان چه پوزش بَرَم
بد آید ز کار پدر بر سَرَم
ار ایدون که جنگ آوَرَم بیگناه
چُنین خیره با شاه توران سپاه
جهان دار نپسندد این بَد ز من
گشایند بَر من زبان انجمن
سیاوش بیش از آن که در اندیشه سرنوشت بد شگون خود باشد در غم رُستَم است. مگر می شود با چنین پهلوانی چُنین نا بخردانه رفتار کرد؟ کی کاووسِ خِرَد باخته را چه شده است که این گونه بی شرمانه رفتار می کند!.
این دُرُست است که من نه تنها فرزند پادشاه ، ونکه سپه سالار ایران، در این نبرد سرنوشت سازم، و بایسته
ترین خویشکاری هر سپه سالار فرمان برداری از فرمان پادشاه است ، ولی اگر فرمان پادشاه وارون فرمان یزدان باشد، آن گاه چه باید کرد؟!. آیا می شود همۀ ارزش های راستین را نادیده گرفت و تنها فرمان پادشاه را به کار برد؟!. پس فرمان یزدان چه می شود؟!..
فرمان یزدان همان «اشا» است که 180 بار (بیش از هر واژۀ دیگری) در سرودهای اشو زرتُشت وجاوند به کار رفته است . «اشا» همان است که در پارسی، «هنجار هستی» – «سامان آفرینش»- «ریتم کیهانی» – و «نیروی پیش برندۀ جهان» می گوییم.
برابر آموزه های زرتشت، «اشا» همزمان با آفرینش گیتی پدید آمده تا جَهِش و جُنبِش باشندگان، و پویش و بالش جهان هستی را سامان دهد.
زرتشت در سرود هفدهم، والاترین اندرزها را برای پاس داری از « اشا»ی خانواده به زنان و مردان جهان داده و راه رسیدن به بهترین شادمانی را به آنها نماینده است:
5/53
این سخنان را به شما می گویم
ای نو اروسان و ای تازه دامادان،
پندم را با اندیشه بشنوید و به یاد بسپرید،
همواره با مَنِش نیک زندگی کنید
و هر یک از شما در راستی
از دیگری پیشی بگیرید،
تا از زندگی و خانمان خوب برخوردار گردید.
6/53
ای مردان و ای زنان،
این به درستی بدانید که
در این جهان، دروغ فریبنده است،
از آن بُگسَلید و آن را مَگُسترانید.
و این بدانید که،
آن خوشی که از تباهی و تیرگی راستی به
دست آید،
مایۀ اندوه است،
و دروندانی که راستی را تباه می سازند،
زندگانی مینوی خویشتن را نابود می کنند.
سیاوَش اشای فرمانروای بر هستی را می شناسد و به هیچ بهایی آن را نمی شکند، از این روست که می گوید:
به نزدیک یزدان چه پوزش بَرَم
بد آید ز کار پدر بر سَرَم
ار ایدون که جنگ آوَرَم بیگناه
چُنین خیره با شاه توران سپاه
جهان دار نپسندد این بَد ز من
گشایند بر من زبان انجمن
همین گونه گفتارها و رفتارها نشان می دهند که اگر چه سیاوَش از تخمۀ کاووس است ولی از جنس کاووس نیست!. سرشت او از گوهر دیگری است .
یکی از زیباترین نمادهای فرهنگ ایران «گل نیلوپر آبی» است که بیشتر در مرداب ها می روید.
نام این گل در زبان پارسی پهلوی «نیلوپر» به چَم گلی با پرهای نیلی رنگ است. از آن جا که تازی گویان نمی توانند بند واژۀ «پ» را بر زبان بیاورند، آن را نیلوفر گفتند.
نیلوپر آبی نماد ایزد بانو اَرِدویسور آناهیتا، ایزد بانوی آب ها و نشان پاکی و سپنتایی است. نیاکان ما آن را نماد خورشید، و نماد رسایی، زیبایی، باروَری و روشن گری می دانستند.
این گل بسیار زیبا اگر چه ریشه در مُرداب دارد ولی رو به خورشید میروید. در سنگ نگاره های تخت جمشید نیلوپر آبی را به فراوانی می توان دید.
در یکی از سنگ نگاره های تخت جمشید شاهنشاه داریوش نشسته بر تخت شاهنشهی، در دست راستش
یک نی، که نماد ایزد بانو سیمرغ، زن خدای ایرانی، و در دست چپش یک گل نیلوپر آبی که نماد ایزد بانو
اَرِدویسور آناهیتاست.