سیاوش را همانند خورشیدی می داند که بر بام این رصدخانۀ بزرگ تابیدن گرفته است، این سروش را نباید با آن سروش که نام پیک ایزدی در دستگاه یزدان شناسی ایرانی است این همان گرفت.
به رامش بپیمای لَختی زَمین
بُرو شارسانِ سیاوش ببین
«لختی»: اندکی، کمی.
سخن بسیار زیباست، نمی گوید رنج راه بر خود هموار بساز و تا شارسان سیاوش برو، می گوید: با رامش و شادمانی، دست افشان و پای کوبان برو و آن همه زیبایی شادی بخش را تماشا کن.
خداوند آن شهر نیکوترست
تو گویی فروزندهٔ خاوَرَست
«خداوند»: کدیور، دارنده.
هر واژه یی که از دهان پیران بیرون می شود، نشان دهنده بزرگی و والایی و فراخ بینی و بزرگ منشی این بزرگ مرد توران زمین است، کم ترین نشان از رَشک ورزی و خود برتر بینی در اندیشه و گفتار و کردار این مرد بزرگ نیست، آن همه در ستایش شکوه و زیبایی شهر و کاخ های بلندش سخن پردازی می کند و سرانجام می گوید:
خداوند آن شهر نیکوترست
تو گویی فروزندهٔ خاَوَرست
آفریدگار و سازندۀ این شهر از خود شهر زیباتر و نیکوتر است، انگاری خورشیدی است که از خاوران سر برکشیده و جهان را سرشار از شور و گرمای زندگی کرده است.
ببینی فریگیس با جاه و آب
چو ماه دو هفته برِ آفتاب
«آب» در اینجا به چَم والامندی، آبرومندی، ارجمندی و بزرگی است.
«ببینی فریگیس با جاه و آب» فرنگیس دختر افراسیاب را خواهی دید که با فَرّ و شکوهی بایسته، همانند ماه تابان در کنار خورشید می تابد!..
اُ زان جای گه نزد افراسیاب
همی رفت بر سان کشتی بر آب
همان گونه که کشتی با خیزابه های دریا بالا و پایین می شود، پیران هم با شور و شادمانی بسیار جَست و خیز کنان به پیشگاه افراسیاب شتافت.
بیامد بگفت آن کِجا کرده بود
همان باژ کز کشور آورده بود
«آن کِجا کرده بود»: ریز و درشت کارهایی که انجام داده بود، همه را گزارش کرد، و آنچه را که به نام باژ و ساو از سرزمین های فراخ دامنِ هند و چین ستانده بود را به پیشگاه افراسیاب بُرد.
که در کشور هند چون رَزم کرد
بَدان را سر اندر کشیده به گَرد
اُ زانجا به کار سیاوَش رَسید
سراسر همه یاد کرد آن چه دید
ز کار سیاوَش بپرسید شاه
اُ زان شهر و آن کشور و جای گاه
بدو گفت پیران که: «خُرم بهشت
کسی کاو ببیند به اُردیبهشت
همانا ندانـــــــــــــــــــــد از آن شهر باز
نه خورشید از آن مهتر سرافراز
در گزارشِ شکوه و زیبایی و دل رُبایی شهر سیاوشگرد، آنرا بهشتی در ماه اردیبهشت به افراسیاب می نمایاند.
سیاوَش یَکی جای گه ساخت نغز
پسندیدۀ مردم پاک مغز
«نغز» : خوب، نیکو، زیبا، هرچیز شگفت انگیز از شکوه و زیبایی
مگر خود سروش آوریدش به سر
که چونان نگارید آن شهر و در
یَکی شهر دیدم که اندر زمین
نبیند چُنان کس به توران و چین
ز بس باغ و ایوان و آبِ روان
برآمیخت گفتی خِرَد با روان
چو کاخ فریگیس دیدم ز دور
چو گنج گُهر بود به میدان هور
گر ایدون که آید ز مَینُو سروش
نباشد بدان فرّ و اورنگ و هوش
گِله کـــــــــــــرد باید به گیتی یَله
ترا چون نباشد به چیزی گله
«یَلِه»: رها کردن، ول کردن، از خود دوراندن. می گوید گلِه از روزگار را رها کن چون هیچ انگیزه یی برای گِله کردن در میان نیست، دست زور آور روزگار همۀ بهتربن ها را به ارزانی و فراوانی به تو بخشیده است، پس گِله از روزگار را یَله کن، رها کن.
بدان زیب و آیین که داماد تُست
ز خوبی به کام دل شاد تُست
اُ دیگر دو کشور ز جنگ و ز جوش
برآسود چون بی هُش آمد به هوش
بی هُش آمد به هوش را چند گونه می توان گزارش کرد، نخست این که مرده زنده شد، «مرده» نماد کُشته شدگان در جنگ های پایان ناپذیر ایران و توران، و زنده ، نماد کسانی است که زندگی را به خوشی و خرمی
در پرتو مهر و آشتی میان دو ملت به سر خواهند بُرد و از کُشتار بی هودۀ مردان در میدان جنگ رهایی خواهند یافت.
دیگر این که می توان گفت که فرمان روایان جنگ افروز و نابخرد را بی هُش، و فرمان روایان آشتی جوی جهان آرا را با هُش یا هوشمَند می شمارد.
بماناد بــــــــــــــــر تو چُنین جاودان
دل هوشمندان و رای ی ردان
ز گفتار او شاد شد شهریار
که شاخِ بَرومَندَش آمد به بار
افراسیاب مانند هر پدر دیگری، از شنیدَن خوشبختی و بهروزگاری دختر دلبَندَش خُرسند می شود.
از این جا اندک اندک سایۀ بدشگون و بدخیم گرسیوز، برادر رشک ورز و بد سرشت افراسیاب بر سرنوشت سیاوَش، و بر کارنامۀ ایران و توران پدیدار می شود.
افراسیاب پس از شنیدن گزارش پیران که بزرگ ترین پهلوان توران زمین و نیک سرشت ترین یار و رایزن افراسیاب بود، با برادر تنگ چشم خود گرسیوز به گفتگو می نشیند.
گرسیوز نزد سیاوش
به گرسیوز آن داستان ها بگفت
نهُفته برون آورید از نهُفت:
«نهفته برون آورید از نهفت»: آن چه که در دل داشت را با گرسیوز در میان گذاشت و سرانجام به او فرمود:
« بُرو شادمان تا سیاوَخش گِرد
ببین تا چه جای است بر گَرد گِرد
«برگَرد گِرد»: همۀ پیرامون را بگرد، دور بزن، گرداگرد شهر و همۀ گوشه و کنارش را ببین.
سیاوَش به توران زمین دل نهاد
وز ایران نگیرد دگر هیچ یاد
چو او کرد پدرود تَخت و کلاه
چو گودرز و بهرام و کاووس شاه
«پدرود کردن»: بدورد گفتن. می گوید چنین پیداست که سیاوَش یک سره از تاج و تخت پادشاهی ایرانزمین دل کنده و با پهلوانان و بزرگان ایران مانند گیو و گودرز و بهرام و پدرش کاووس برای همیشه بدرود گفته است.
نبیند همی رستــــــــــــــــــــــــــــــــم زال را
نگیرد به کف گُرز و گوپال را
فریگیس را کاخ های بلند
بـــــــر آورده و داردش ارجمــــــــــــــــــــند
به جایی که بودی همه بوم، خار
بسازید شهری چو خُرّم بهار
در جایی که سـراســر خار زار بود شهر بسیار خرمی ساخته و بر فرازیده است.
بُرو تا ببینی سر و تاج اوی
همان تخت پیروزه و عاج اوی
چو بینیش، خوبی فراوان بگوی
به چشم بزرگی نگه کن بر اوی
«خوبی فراوان بگوی»: سخنان شیرین و دلپسند با او بگوی و بکوش که او را به توران زمین دل بسیه تر کنی.
چو نخچیر و مَی باشد و دشت و کوه
نشینند پیشَت فراوان گروه
بدان گه که جام مَی آید به دست
چو خوردی به شادی بباید نشست
به پیش بزرگان گرامی ش دار
ستایش کن و نیز نامی ش دار
یَکی ارمغان ساز بسیار مَر
ز دینار وز اسب و زرین کمر
«مَر»: شمار ، اندازه.
«بسیار مر»: بسیار فراوان، پُر شمار، ارمغان ها و پیش کش های بی شمار برایش ببر..
همان گوهر و تخت و دیبای چین
همان یاره و گُرز و تیغ و نگین
ز زَرّ و زبرجد بده بی کران
شمرده ز هر گونه یی گوهران
ز گُستردنی ها و از بوی و رنگ
ببین تا ز گنجَت چه آید به چنگ
فرنگیس را داده بَر هم چُنین
بــــــــــــرو با زبانی پر از آفــــــــــــــــــــــرین
اگر آب دارد ترا میزبان
بران شهر خُرّم دو هفته بمان
چنانچه در بخش های پیشین نیز گفته شد، «آب» افزون بر رود و دریا و چشمه و اشک و پَساب... به چَم گرامیداشت، ارجمندی، والامندی، و آبرو هم به کار رفته است. سام نریمان در نامه یی به منوچهر شاه، پس از ستایش یزدان می نویسد:
یکی بندهام من رسیده به جای
به مردی به شست اندر آورده پای
همی گَرد کافور گیرد سرم
چُنین کرد خورشید و ماه، افسرم
ببستم میان را یَکی بندهوار
ابا جادوان ساختـــــــــــــــــم کارزار
لُگام پیچ و اسپ افگن و گُرزدار
چو من کس ندیدی به گیتی سوار
بشُد آب گردان مازندران
چو من دست بردم به گرز گران
«بشد آب گردان مازندران» : آبروی پهلوانان مازندران برفت همین که من دست به گرز بردم. آماج از مازندران جایی در هندوستان است نه آن سرزمین ایرانی که امروزه مازندرانش می گوییم.
پیران به هنگام زاده شدن کی خسرو:
بیامد بگفتش به افراسیاب
که ای شاه با دانش و فرّ و آب
در اینجا آب همان شکوهمندی بزرگی و فرهمندی است.
این جا افراسیاب به گرسیوز می گوید
اگـــــــــــــــــــــــر آب دارد تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا میزبان
بران شهر خرم دو هفته بمان
میزبان اگر ارج شایستۀ ترا بجای آورد و با بهترین گرامیداشت تو را پذیرا شد، دو هفته بمان ولی اگر چُنین نکرد زود برگرد. :
نگه کـــــــــــرد گرسیوز نام دار
سواران توران گُزیده هزار
خَنیده سپاه اندرآورد گِرد
بشد تازیان تا سیاووش گِرد
سیاوَش چو بشنید بسپَرد راه
پذیره شُدَش تازیان با سپاه
«تازیان»: با شتاب، شتابان، تاخته و دوان دوان. سیاوَش همین که شنید که گرسیوز به دیدار او می آید بی درنگ با شماری از بزرگان سرزمین خود به پیشباز او می شتابد و ادب شایسته بجا می آورد.
گرفتند مر یَک دگر را کنار
سیاوَش بپرسیدش از شهریار
به ایوان کَشیدند از آن جای گاه
سیاوَش بیاراست آرام گاه
«آرام گاه»: جای آرامش و خواب.
دگر روز گرسیوز آمــــــــــــــــــــــد پگاه
بیاورد با جامــــــــــــــــــــــــه پَیغامِ شاه
پس از خوش آمد گویی های بایسته و پذیرش شاهانه، گرسیوز به سراچۀ ویژۀ خود می رود و شب را با آسودگی به بام می رساند و بامدادان پیش از فراشد خورشید، با جامه ها و پیشکشی ها و ارمغان های شاهانه، پیام مهر آمیز افراسیاب را به سیاوش می رساند.
سیاوَش بدان جامۀ شهریار
نگه کرد و شد چون گل اندر بهار
نشست از بر بارهٔ گام زن
سواران ایران شدند انجمن
«بارۀ گام زن»: اسب راه وار، اسپ خوب پرورش یافته.
همه شهر و برزن یَکایَک بدوی
نمود و سوی کاخ بنهاد روی
گرسیوز را به گشت و گذار از گوشه کنار شهر برد و کران تا کران شهر را بدو باز نمود.
زاده شدن فُرود
هم آن گه به نزد سیاوَش چو باد
بیامد سواری وِرا مُژده داد
که از دختـــــــــــــــــــر پهلوان سپاه
یَکی کودک آمد چو تابنده ماه
در گرماگرم پذیرایی شاهانۀ سیاوَش از گرسیوز، پیکی از پایتخت می رسد و آگاهی شادی بخشِ زاده شدن پسری از جریره، نخستین همسر سیاوَش را بدو می رساند و در گزارش خود می افزاید:
وِرا نام کردند فرخ فرود
به تیره شب اندر، چو پیران شنود
هم آن گه مرا با سواری دگر
بگفتا که رو شاه را مُژده بَر
همان مادر کودک ارجمَند
جــــــــــریـــــــــــــره ســـــــــــــــر بانُوان بلند
بفرمود یک سر به فرمان بران
زدن دستِ آن خُرد در زَفَران
از گزارش این پیک دانسته می شود که ایرانیان از همان بامدادان تاریخ ویژگی های زفران را می شناختند، از همین رو دست کودک را در زفران فرو می بردند تا هنگامی که انگشتان خود را می مکد، اندکی از زَفَران را روانۀ دستگاه گوارش خود کند. امروزه ما می دانیم که استخوان بندی کودکان و نوزادان در فرآیند رویش و بالش، بیش از هر چیز به کلسیم نیاز دارد، کودک با مکیدن انگشتان آغشته به زَفَران خود تا اندازۀ زیادی این نیاز را برآورده می سازد.
نهادند بر پُشت این نامه بَر
که پیش سیاوَخش خودکامه بَر
بگویش که هر چند منِ سال خَورد
بُدم، پاک یزدان مرا شاد کرد
پیام پیران بسیار مهر آمیز و ستودنی و شادی بخش است، می گوید در این روزگار پیری و سال خوردگی که انگیزه های زیادی برای شادمانی نیست، ولی این کودک که ارمغان سپهر و دادار آفریدگار است، روزگار مرا پُر از شور و شادمانی کرد.
سیاوَش بدو گفت: «گاه مِهی
از این تُخمه هرگز مبادا تهی»
سیاوَش در پاسخ سخنان شادی بخش پیران می گوید که جایگاه بزرگی و سروری هرگز از خاندان تو تهی مباد، این کودک نوزاد که نام فرود بر او گذاشتند، از سوی مادر تورانی، از خاندان پیران، و از سوی پدر از تخمۀ پادشاهی کی کُباد است، سیاوش با این آرزو که: گاه مِهی ازین تخمه هرگز مبادا تهی، آرزوی پایداری و همیشگی آشتی و مهر و دوستی میان دو تبار بزرگ ایران و توران می کند.
فرستاده را داد چندین دِرَم
که آرنده گَشت از کشیدن دُژَم
به اندازۀ یی پول به پیام آورِ این پیام خُجَسته بخشید که از بُردَنش ناتوان شد
چو بشنید گرسیوز آن مژده گفت
که:« پیران شد امروز با شاه جفت
گرسیوز با شنیدن این مژده می گوید، پیران امروز آن چُنان خوشبخت و سر بلند است که جایگاهی برابر با خود پادشاه یافته است!.. با این گونه سخنان:
به کاخ فرنگیس رفتند شاد
وِرا نیز از آن داستان مژده داد
فریگیس را دید بر تختِ عاج
نهاده به سَر بَر، ز پیروزه، تاج
پرستار چندی به زرّین کلاه
ستاده همه ماه رُخ پیش ماه
«ستاده»: ایستاده
چو چشم فریگیس او را بدید
تو گفتی روان از تنش بر دمید
فرنگیس همین که عموی خود گرسیوز را بدید، شتابان از تخت عاج برخاست و آنچه بایسته گرامی داشت بود را بجای آورد.
فرود آمد از تخت و گفتش هزار
بپرسیدش از شهر و ز شهریار
در برخی از نسخه ها پارۀ یکم این بند چنین آمده است : فرود آمد از تخت وبردش نثار. فردوسی بزرگ در کار زنده کردن زبان شیرین و شکرین پارسی است، چُنین سخن پرداز خوش پردازی چرا با داشتن گنجینه یی پایان ناپذیر از واژگان ناب پارسی باید از واژگان تازی مانند «نثا» بهره گیرد.
دل و مغز گرسیوز آمد به جوش
دگرگونهتر شد به آیین و هوش
به دل گفت سالی چُنین بگذرد
سیاوَش کسی را به کس نشمُرد
هَمَش پادشاهی است هم تاج و گاه
هَمَش گنج و هم دانش و هم سپاه
با خود می اندیشد: سیاوَش در این سرزمین، دستگاه و بارگاه پادشاهی برای خود فراز آفریده و از گنج و دارایی بسیار هم برخوردار است، زود خواهد بود که در برابر دستگاه فرمان روایی توران سرکشی کند و خاندان پادشاهی توران را براندازد.
نهان دل خویش پیدا نکرد
همی بود پیچان و رُخساره زرد
بدو گفت برخوردی از رنج خویش
همه سال شادان دل از گنج خویش
با همۀ درد و رنجی که دیوان رشک و آز بر او چیره گردانده اند، رخسار دگرگونه نشان می دهد و سخنان چرب بر زبان می آورد.
نهادند در کاخ زرین دو تخت
نشستند شادان دل و نیکبخت
نوازنـــــــــــــــــدهٔ رود، با مَی گسار
بیامـــــــــــــــــــــــد بـــــــــــــــــرِ تختِ گوهر نگار
«می گسار»: ساغر انداز، چمانی، پیاله گردان، به گفتۀ تازی گویان، ساقی... و رود گونه یی ساز زهی است، خوب است بدانیم که خاستگاه بسیاری از سازها چه سازهای زهی یا سازهای بادی یا سازهای کوبه یی ایران زمین بوده است، از آن میان گیتار و چنگ که برخی این دو ساز را اروپایی می دانند ولی هم گیتار و هم چنگ از سازهای ایرانی اند و از ایران به اروپا رفته اند
ز نالیدن نای و رود و سرود
ز شادی همی داد دل را درود
گوی زدن سیاوش
چو خورشید تابنده بگشاد راز
به هرجای بنمود چهر از فراز
این گونه سخن پردازی ویژۀ فردوسی است، هیچ نگارگر چیره دستی نمی تواند تابلویی زیباتر از آنچه که فردوسی با واژگان می آفریند بنگارد!.. خورشیدِ زرافشان، با دشتۀ فروغ، پردۀ رازوارگی های شب را از هم درید و از فراز آسمان بر کران تا کران گیتی پرتو افشان شد.
سیاوَش ز ایوان به میدان گذشت
به بازی همی گِردِ میدان بگشت
چو گرسیوز آمد بیانداخت گوی
سپهبَد سوی گوی بنهاد روی
چو او گوی در زخم چوگان گرفت
همآوردِ او خاک میدان گرفت
«هماورد»: هم باز، هم زور، هم نبرد
ز چوگان او گوی شد ناپدید
تو گفتی سپهرش همی برکشید
زور بازوی سیاوش و کوبۀ چوگان او گوی را آن چنان فراز برد که از دیده ها نا پدید شد، انگاری سپهر او را در خود فرو کشید.
دگر ره چو در روی میدان فتاد
رَسید اندر آن مهتر کی نِژاد
دگر باره در زخم چوگان فکند
تو گفتی ز تن جان تُرکان بکند
همین که گوی از آسمان بر زمین نشست، سیاوش بار دگر خود را به آن رساند و چنان زخمی بر آن کوبید که انگاری جان ترکان از تن شان به در رفت!.. چرا در این جا سخن از تُرکان در میان است، برای اینکه بازی میان گروه ایرانیان به سرپرستی سیاوَش و گروه تورانیان به سرپرستی گرسیوز است ، ولی تُرک نامیدن تورانیان چنانچه بارها تا کنون گفته شد دُرُست نیست.
سوی گوی، گُردان و گُندآوران
بر انگیختند اسپ، از هر دو کران
به تُندی دو لشکر همی تاختند
کِجا بر گرو گوی می باختند
«کِجا»: که
«گرو»: پیمان بستن[شرط بندی کردن] . دو لشگر بر سر بُرد و باخت شرط بندی کرده بودند
چو گُردان به میدان نهادند روی
ز تُرکان به تُندی ببردند گوی
سیاوَش از ایرانیان شاد شد
به سان یَکی ســــــــــــرو آزاد شد
برنام «سرو آزاد» و «سرو آزاده» را فردوسی به دستاویز های گوناگون برای سیاوَش بکار می برد که نشان
دهنده مهر ویژۀ فردوسی به این خوش منش ترین و بالا بُرز ترین پهلوان خود است.
بفرمود تا تختِ زیرین نهند
به میدانِ پرخاش، ژوبین نهند
«ژوبین، یا ژوپین»: نیزۀ کوتاهی بود که در جنگ به سوی دشمن پرت می کردند. در پی هنرنمایی های شگفت انگیز سیاوَش، بازی چوگان را کنار می گذارند و بازی دیگری می آغازند که پرتاب نیزه است
دو مه تر نشستند بر تختِ زَرّ
بدان تا که را بر فرازد گُهر
«برفرازیدن گُهر»: پیش دستی و سر بلندی یافتن نژاد و تبار، در اینجا می توان گفت همان هنر و توانش است، نشستند تا هنرنمایی های گُردان را تماشا کنند.
سواران به میدان به کِردار گَرد
به ژوپین گرفتند ننگ و نبرد
«ننگ و نبرد» همان است که امروزه می گوییم برد و باخت
به یک جای گُردان بر انگیختند
ز توران و ایران بَــــــر آمیختند
بدو گفت گرسیوز:« ای شهریار
هُنرمَند و از خسروان یادگار
هُنر بر گُهر نیز کـــــــــــــــــرده گذر
سزد گر نمایی به تُرکان هُنر
به شمشیر تیز و به تیر و کمان
هُنرها پدیدار کن یک زمان
با شناختی که از اندیشه و گفتار و کردار گرسیوز داریم به آسانی می توان دریافت که آماج او از این درخواست، گرامی داشت سیاوش نیست، آزمودن زور بازو و هُنر رزم آوری اوست
به بر زد سیاوش بدان کار دست
به زین اندر آمد ز تخت نشست
سیاوَش درخواست گرسیوز را می پذیرد ، سوار بر اسپ به میدان پیکار می رود
زِرِّه را به هم بَر، ببستند پنج
که از یَک زره تن رسیدی به رنج
زره را پنج لایه کردند و به تن بستند، چرا که ژوپین می تواند به نیروی دست پهلوان، از یک لایه بگذرد و آسیب های سنگین بر تن پهلوان زند
نهادند بر سوی آوردگاه
نگه شان بَرو بَر، ز هر سو سپاه