یَکی دختری نارسیده به جای
کُنَم چون پرستار پیشت به پای
«دختر نارسیده به جای»: دختری که هنوز آمادۀ زناشویی نیست
به سوگند پَیمان کن اکنون یَکی
ز گفتار من سر مَپیچ اندکی
باید سوگند یاد کنی که از گفتار من سر نپیچی و همین که کاووس چشم از جهان فرو بست مرا همچنان ارجمند بداری، من سخت در دام مهر تو گرفتارم ، تو را از تن زیبای خویش کامروا، و هر آنچه تو فرمان دهی همان می کنم.
چو بیرون شود زین جهان شهریار
تو خواهی بُدَن زو مرا یادگار
نمانی که آید به ما بَر، گزَند
بداری مرا همچو او اَرجمَند
من اینک به پیش تو اِستادهام
تن و جان شیرین ترا دادهام
ز من هر چه خواهی همه کامِ تو
بر آرَم نپیچم سر از دام تو»
سرش تنگ بگرفت و یک پوسه داد
همانا که از شرم ناورد یاد
رُخانِ سیاوَش چو خون شُد ز شَرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
سیاوش از این همه بی شرمی و ناروایی آن چنان در هم شکسته است که در پی این همه ناروایی که بر پدر می گذرد اشک در چشمان زیبایش چَنبَره می زند.
چُنین گفت با دل که:« از کار دیو
مرا دور داراد کیوان خدیو
نه من با پدر ناروایی کنم
نه با اَهرِمَن آشنایی کنم
من هرگز با اَهرَمن هم گام نخواهم شد و به هیچ بهایی تن به این پَستی و فرومایگی نخواهم داد، ولی چه باید کرد، راه برون رفت از این دام چالۀ پستی و فرومایگی چیست؟
اگر سرد گویم برین شوخ چَشم
بجوشد دِلَش گرم گردد ز خَشم
یکی جادویی سازد اندر نهان
برو بگرَوَد شهریار جهان
همان به که با او به آواز نَرم
سُخَن گویم و دارَمَش چرب و گرم»
اگر این اهرمن خوی دیو زاد را از خود برنجانم و پاسخ سرد گویم، بر من خواهد شورید و با هزار رنگ و نیرنگ پدر را به دشمنی با من بر خواهد انگیخت، پس به تر است به نرمی با او سخن گویم:
سیاوَش از آن پس به سودابه گفت
که:« اندر جهان مَر تُرا نیست جُفت
نمانی به خوبی مگر ماه را
نَشایی تو کس به جز شاه را
«نشایی»: شایسته نیستی. تو آن چنان برازنده و زیبایی که در زیر آسمان هیچ کس را شایستۀ همسری نداری مگر شاه را ، پس همان پادشاه که یگانه مرد شایسته و برازندۀ توست گوارای جانت باشد و بماند!..
کنون دُختَرَت بس که باشد مرا
نباید جز او کس که باشد مرا
برین باش و با شاه ایران بگوی
نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی
سیاوَش با گزینش دختر سودابه به همسری، که او را بزرگ ترین دشمن خود و دشمن ایران و دشمن جان می داند، بزرگ ترین از خود گذشتگی را نشان می دهد،آماده است آیندۀ خود را تباه بگرداند ولی تن به پستی وفرومایگی نسپارد.
بخواهم من او را و پَیمان کنم
زبان را به نَزدَت گروگان کنم
که تا او نگردد به بالای من
نیاید به دیگر کسی رای من
با تو پیمان می بندم تا زمانی که دخترک خردسال تو که هنوز یه سن زناشویی نرسیده، آماده زناشویی نگردد به هیچ زن دیگر دل نخواهم بست. سیاوَش بزرگ شده و بالیده در دبستان رستم است، نیک سرشت است، جوانمرد است، خود بین و خودستا نیست، می گوید: من او را برگزیدم، ولی تا زمانی که به سن رسایی رسد نزد تو خواهد ماند، هنگامی که آمادۀ زناشوی شد او را به خانۀ خود خواهم بُرد، این نشان نگاه مرد ایرانی به زن است، مردی که خود را می شناسد، ارزش های فرمان روای بر هستی را می شناسد، زن را بُن زندگی می داند و او را گرامی تر از خود می شُمارد، به دخترکان نارسیده نگاه جنسی ندارد!، ولی محمد که مسلمانان او را برگزیدۀ الله می دانند، عایشه را هنگامی که شش ساله بود از ابوبکر خواستگاری کرد و در نُه سالگی، دختر بچه یی که هنوز با اروسک هایش بازی می کرد را به بستر برد!.. امروزه در بسیاری از سرزمین های اسلام زده، مردان سی تا هفتاد ساله، بی کم ترین شرم از کردار خود، با دخترکان نه ساله زناشویی می کنند!..
اُ دیگر که پرسیدی از چهرِ من
بیامیخت با جان تو مهر من
مرا آفریننده از فَرّ خویش
چُنین آفرید ای نگارین ز پیش
تو این راز مگشای و با کس مگوی
مرا جز نهفتن همان نیست روی
دیگر این که گفتی مهر مرا به دل داری و به من دل باخته یی، خوب است بدانی که من آفریدۀ فَرّ و شکوه خداوندم، خداوند جان و خرد مرا از فَرّ و شکوه خود آفریده است، ولی این فَرّو و شکوه تنها در نمای بیرونی من، در ریختار و پیکر من نیست، در گوهر و سرشت من هم هست، من به پاکی خداوند پاکـــم . پس ارج خود بدان و پا از گلیم خود فرا تر نگذار!.. مرا همین بس که دختر خرد سالت را به همسری برگزیدم، اگر پدرم با این سخن همساز باشد ، با کس دیگری پیمان زناشویی نخواهم بست و تا زمانی که دخترت بالا نگیرد و آمادۀ زناشویی نگردد پَیمان او را نگاه خواهم داشت، نگاه من به تو نگاه فرزند است به مادر.
سر بانُوانی و هم مه تری
من ایدون گمانم که تو مادری»
بگفت این و بیرون شد اندر زمان
ز سودابه رفته دل و هوش و جان
چو کاووس کی در شبستان رَسید
نگه کرد سودابه او را بدید
بر شاه شد زان سُخَن مژده داد
ز کار سیاوَش بسی کرد یاد
که: «آمد نگه کرد ایوان همه
بُتان سیه چشم کردم رَمِه
همۀ دوشیزگان را در پیشگاه او گرد آوردم
چُنان بود ایوان ز بس خوب چهر
که گفتی همی بارَد از ماه مهر
جز از دختر من پسندَش نبود
ز خوبان کسی ارجمندش نبود
چُنان شاد شد زان سُخَن شهریار
که ماه آمدش گفتی اندر کنار
درِ گنج بگشاد و چندان گُهر
ز دیبای زَربَفت و زرین کمر
هم از یاره و تاج و انگشتری
همان تخت و هم توغ گُنداوری
ز هر چیز گنجی بُد آراسته
جهانی سراسر پُر از خواسته
«خواسته»: همان دارایی و زر و سیم است
به سودابه فرمود:« کاین را بدار
ز بهر سیاوَش چو آید به کار
بدو ده بگویش که این هست خُرد
دو سَد گنج چونین ببایدت بُرد»
نگه کرد سودابه خیره بماند
به اندیشه افسون فراوان بخواند
که: «گر او نیاید به فرمان من
روا دارم ار بُگسلد جان من
بَد و نیک و هر چاره کاندر جهان
کنند آشکارا و اندر نهان
بسازم گر او سر بپیچد ز من
کُنَم زو فغان بر سر انجمن»
این دُرُست است که سودابه از بُن جان دل باختۀ سیاوش است، ولی این هم دُرُست است که بر سیاوش
رَشک می ورزد، رشکی آن چنان خانمان سوز که هستی اش را به آتش کشیده است. تا سیاوَشی در کار نبود، جان و تن و اندیشه و روان کاووس همه از آن سودابه بود، ولی از هنگامی که سیاوَش در کاخ پدر بالیدن گرفت، دستکم بر نیمی از هستی کاووس چیره گردید و همانند یک هماوَرد زور آور در برابر سودابه بالا برافراشت. پس آنچه سودابه می کند گاه از سر شیفتگی و دل دادگی است و گاه از روی رشک ورزی و تنگ چشمی!. می کوشد به هر شیوه که در توان دارد، بر این هماورد پُرتوان چیره گردد و او را در هم بشکند!.
در سومین دیدار باز هم خود را به آرایه های زنانۀ می آراید و سیاوش را به خواب گاه خویش فرا می خواند:
بار سوم نزد سودابه
نشست از بر تخت با گوش وار
به سر بَر نهاد افسرِ زرنگار
سیاوخش را در بر خویش خواند
ز هر گونه با او سُخن ها براند
بدو گفت: «گنجی بیاراست شاه
کز آن سان ندیدست کس تاج و گاه
ز هر چیز چندان که اندازه نیست
اگر بر نهی پیل، باید دویست
به تو داد خواهم همی دخترم
نگه کن به روی و سر و افسرم
بهانه چه داری تو از مهر من
بپیچی ز بالا و از چهرِ من
که تا من ترا دیدهام، مُردهام
خروشان و جوشان و آزُردهام
همی روز، روشن نبینم ز درد
برآنم که خورشید شد لاژوَرد
کنون هفت سالست تا مهر من
همی خون چکاند بدین چهرِ من
یَکی شاد کن در نهانی مرا
ببخشای روز جوانی مرا
لابه کنان تن جوان سیاوَش را برای تن آمیزی در خواست می کند تا دوباره شور جوانی را در او برانگیزد، ولی تنها به لابه و زاری بسنده نمی کند، می کوشد با سخنان دلاویز بر روان او چیره گردد.
فزون زان که دادَت جهان دار شاه
بیارایَمَت یاره و تاج و گاه
«یاره» سینه ریز- گردنبند.
اُ گر سر بپیچی ز فرمان من
بپیچی ز رای و ز پَیمان من
کُنم بر تو بَر، پادشاهی تباه
شود تیره بَر چَشم تو هور و ماه
سیاوَش بدو گفت هَرگز مَباد
که از بهر دل، « دین» دهم من به باد
واژۀ «دین» از دو سرچشمه به زبان پارسی درآمده و جا خوش کرده است، یکی از زبان اَکَدی کُهن، از بُن واژۀ «دِنو» denu یا «دینو» dinu به چَم: دادگری- داوری – راه و روش.
آماج از داوری، همان داوری روز رستاخیز است که یکی از شالوده های بُنیادین دین های ابراهیمی است، همان که در اسلام «یوم الدین» گفته می شود. در آن روز فرشته یی بنام اسرافیل در دو نوبت در شاخِ شیپور مانندی بنام «صور» خواهد دَمید، در نخستین بار همۀ زندگان خواهند مُرد و بار دوم دوم که چهل سال پس از آن خواهد بود، همۀ مردگان از خواب مرگ برانگیخته خواهند شد تا در پیشگاه الله به داوری بایستند!.
آن چه که در دین های ابراهیمی به ویژه در اسلام سنجۀ داوری خواهد بود، اندیشه و گفتار و کردار، و روی کرد مردمان به شایست، و دوری گزیدن از ناشایست نیست، فرمان برداری و یا نافرمانی از شریعتی است که از سوی الله و رسول به زور تیغ و تازیانه بر مردم پذیرانده شده است. در این داوری کسانی که فرمان های این بکن، آن نکن را به کار گرفته باشند به بهشت می روند تا در کنار جویباران شیر و انگبین از زنان زیبا و بلند بالا و پسر بچه های نو جوان که «غلمان» نامیده می شوند کامِ دل بستانند، و کسانی که نافرمانی کرده باشند در آتش جهنم فرو افکنده می شوند که تا جاودان در آن آتش خاموش ناشدنی بسوزند!..
دومین خاستگاه واژۀ «دین» گرامی نامۀ اوستاست که به ریخت «دَئِنا»، در پهلوی و زند «دِن» یا «دین» یا «دَینا» یا «دَینَک» از بُن واژۀ «دا» به چَم «اندیشیدن و شناختن» است.
در اوستا این واژه، گاه به چَم «آیین و کیش»، و بیش تر به چَم یکی از نیروهای پنج گانۀ آدمی آمده است که آن را «چشم خورشید گونۀ درون بین»، یا «نیروی ایزدی» برای شناخت
شایست و نا شایست» دانسته اند. این نیروی پایدار و نامیرا از داده های گوهر هستی بخش اهوره مزدا در تن آدمی است. این واژه، نامِ ایزد بانوی نگه بان آیین مزدا پرستی هم هست و با «چیستا» «ایزد بانوی دانش و فرزانگی» پیوندی هم بسته دارد . «دین» دختر اَهورَه مزدا و همراه با سپَندارمذ نگاهبان آسایش زنان است . بیست و چهارمین روز ماه بنام او، و شانزدهمین یشت که ویژۀ ستایش و نیایش ایزد بانو چیستاست، به پاس پیوند نزدیک این دو ایزدبانوی ورجاوند «دین یشت» خوانده شده است .
به فرازهایی از این یشت نگاه کنیم:
کردۀ یکم
1
راست ترین دانشِ مزدا آفریدۀ اَشَوَن را می ستاییم که ما را به راه نیک رهنمون شود و به گذر گاه نیک بَرَد و آن چه ما را آرزوست، به ما بخشد.
دانش مزدا آفریده را می ستاییم که اَشَوَن[پیرو راستی] هُنرمند، نام دار، تُند کردار، تیز کُنِش، رساننده به سرانجام نیک، و بخشندۀ گشایشِ نیک، دین نیک مزدایی است.
2
زرتُشت از جای برخاست و شتابان به بیرون از خانه روان شد و دانش را چنین ستود: ای راست ترین دانشِ مزدا آفریدۀ اَشَوَن،
اگر تو پیش از من می روی ، چشم براه من بمان.
اگر تو از پی من می آیی، به من بپیوند. ( این فراز ، جایگاه والای دانش در هستی شناسی ایرانی را نشان می دهد)
3
بشود که آشتی بهرۀ ما شود، چنان که راه ها را پایانی خوش است، در کوه ها گذرگاه هایِ خوب توان یافت، از جنگل ها آسان توان گذشت و رودهای ناوتاک را به خوشی توان پیمود.
پاداش و آوازه و نیایش و توانایی از آنِ ما باد.
6
زَرتُشت، نیک اندیشی و نیک گفتاری و نیک کرداری و آرزوی این کامیابی را بدو نماز برد .
7
که راست ترین دانشِ مزدا آفریدۀ اَشَوَن، او را نیرو در پاها، شنوایی در گوش ها، توان در بازوان و تندُرستی و پایداری تن بخشد و آن چنان نیروی بینایی که ماهیِ «کَر» در آب داراست که خیزابی همچَند مویی را در رود «رَنگها»ی دور کرانه، در ژرفای هزار بالای آدمی تواند دید.
اینجا که:
سیاوَش بدو گفت هَرگز مَباد
که از بهر دل، «دین» دهم من به باد
آماج همان وجدان یا چشم خورشید گونۀ درون بین است که شایست از ناشایست باز می شناسد، از سوی دیگر می دانیم که سیاوَش پیرو آیین مهر است، هم چنانکه رُستم بود، گرانیگاه آیین مهر پیمان داری و راستکاری است . در آینده به گستردگی در این زمینه سخن خواهیم گفت.
چُنین با پدر ناروایی کنم؟
ز مردی و دانش جدایی کنم؟
تو بانوی شاهی و خورشیدِ گاه
سِزَد کز تو ناید بدین سان گناه
از آن تَخت برخاست با خَشم و جنگ
بدو اندر آویخت سودابه چنگ
بدو گفت: «من راز دل پیش تو
بگفتم نهان از بداندیش تو
مرا خیره خواهی که رسوا کنی
به پیش خردمند کانا کنی؟
«کانا»: دبنگ، نادان، نابخرد، خرد باخته... می گوید من راز دل با تو گفتم، تو اکنون می خواهی خیره سرانه مرا نزد مردمان رسوا کنی، روزگارت را تباه خواهم کرد... همین که سیاوَش خشمگین از تخت بر می خیزد، سودابه با او در می آویزد.
نیرنگ سودابه
بزد دست و جامه بدَرّید پاک
به ناخُن دو رُخ را همی کرد چاک
برآمد خروش از شَبِستان اوی
فَغانش ز ایوان برآمد به کوی
یَکی غُلغُل از باغ و ایوان بخاست
که گفتی شب رستخیزست راست
«غُلغُل»: بانگ و فریاد بلند
به گوش سپهبَد رسید آگهی
فرود آمد از تخت شاهنشهی
پُر اندیشه از تخت زرّین برفت
به سوی شبستان خُرامید، تَفت
«خُرامید تفت»: با شتاب، تُند، بی درنگ.
بیامد چو سودابه را دید روی
خراشیده و کاخ، پُر گفت و گوی
ز هر کَس بپرسید و شد تنگدل
ندانست کردار آن سنگ دل
خروشید سودابه در پیش اوی
همی ریخت آب و همی کند موی
چنین گفت: «کامد سیاوش به تخت
برآراست چنگ و برآویخت سخت
که از تُست جان و تَنَم پُر ز مِهر
چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر
که جز تو نخواهم کسی را ز بُن
چُنینَ ت همی راند باید سَخُن
که از تُست جان تَنَم پُر زمهر
چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر
بیانداخت افسر ز مُشکین سَرَم
چُنین چاک شد جامه اندر بَرَم
سودابه با دیدن کاووس بر خروش و فغان خود افزود، موی بکند و روی خراشید و مانند ابر بهار اشک فرو ریخت و زاری کنان فَغان بر کشید که سیاوَش به خوابگاه من در آمد بر من آویخت و گفت که جز من هیچ زنی را نمی خواهد، جانش از مهر من لبریز است، چنگ بر گیسوانم انداخت و تاج از سَرَم فرو افکند و جامه بر تَنَم درید!..
پُر اندیشه شد زان سُخَن شهریار
سُخَن کرد هرگونه یی خواستار
«پر اندیشه شد»: در زیر فشار اندیشه های گوناگون چُنان پریشان شد که نتوانست راست از ناراست باز شناسد!..
به دل گفت: «ار این راست گوید همی
اُ زینگونه زشتی نجوید همی
سیاوَخش را سر بباید بُرید
بدین سان بُوَد بند بَد را کلید
کی کاووس دچار یک سراسیمگی هراسناک و تباه کننده است، از یک سو با شناختی که از سودابه و رنگ و نیرنگ او دارد نمی تواند سخنان او را بباورد، از سوی دگر آن چنان دل باختۀ اوست که تاب دیدن رنج و آزارِ این دلبر سیه دل را ندارد، گیج و پریشان روزگار، نمی داند چه باید گفت، نمی داند چه بایدکرد!..
خِرَدمَند مردم چه گوید کنون»
خَوی شرم ازین داستان گشت خون
خِرَدمندان جهان در بارۀ این رُخ داد شرم آور چه خواهند گفت، رُخ داد شرم آوری که خون به جای خَوی بر پیشانیم پدید آورد... خَوی یا خِی همان آبدانه هایی است که گاه از گرما... گاه در پی جَست و خیز و جهش و جنبش و گاه از شرم بر چهره پدید آید، تازی گویان آن را عرق گویند.
کسانی که اندر شبستان بُدند
هشیوار و مِه تر پرستان بُدند
گُسی کرد و بر گاه تنها بماند
سیاوَخش و سودابه را پیش خواند
«گُسی کرد»: فرستاد ، روانه کرد.
«برگاه»: بر تخت گاه پادشاهی
همگان را از کاخ براند، سودابه و سیاوش را به پیشگاه خود فراخواند و زبان به نکوهش سیاوَش گشود:
به هوش و خِرَد با سیاوش بگفت
که:«این راز از من نباید نهفت
نکردی تو این بد که من کردهام
ز گفتار بی هوده آزردهام
چرا خواندم اندر شبستان تُرا
کنون غم مرا بند و دستان ترا
این زشتی و پتیارگی توبا من نکردی، این سِتَم من بر خود روا داشتم که ترا به شبستان و به خانۀ خود راه دادم، تو با این زشتکاری غمی بسیار سنگین بر دل من گذاشتی و خود را دچار بند و زندان و سیه روزگاری کردی!..
همه راستی جوی و با من بگوی
سُخَن بر چه سان رفت، با من بگوی»
اکنون می بایست راز پنهان با من در میان بگذاری و آن چه را گذشت بی پرده به من باز گویی.
سیاوَش بگفت آن کِجا رفته بود
اُ زان کاو زسودابه آشفته بود
«کِجا»: که
سراسر سُخَن ها همه باز گفت
سُخن ها که بُد رفته اندر نهفت
سیاوش پاک دلانه و ناگزیر همۀ آن چه که میان او و سودابه گذشته بود را با پدر در میان می گذارد، نا گفته
پیداست که سودابه خاموش نمی مانَد و راستی نمی پذیرَد:
چُنین گفت سودابه کاین نیست راست
که او از بُتان جز مرا می نخواست
بگفتم همه هرچه شاهِ جهان
بدو خواست داد آشکار و نهان
ز فرزند و از تاج و از خواسته
ز دینار و از گنجِ آراسته
بگفتم که چندین بر این، بر نهم
همه نیکویی ها به دختر دَهَم
مرا گفت: با خواسته کار نیست
به دختر مرا رایِ دیدار نیست
«با خواسته کار نیست»: من در پی زر و سیم و گوهر و دارایی های تو نیستم، دخترت را هم نمی خواهم!..
ترا بایدم زین میان گفت و بس
نه گنجم به کارَست بی تو نه کس
مرا خواست کارَد به کاری به چنگ
دو دست اندر آورد چون سنگ، تنگ
« کارد به کاری به چنگ آوردن»: خواست مرا برای تن آمیزی و هماغوشی به چنگ آورد!..
نکردمش فرمان همه موی من
بکند و خراشیده شد روی من
یَکی کودکی دارم اندر نهان
ز پشت تو ای شهریار جهان
ز بس رنجِ، کُشتَنَ ش نزدیک بود
جهان پیش من تنگ و تاریک بود
چون تن به خواسته هایش ندادم رویم را بخَست و گیسوانم را بکند و مرا چنان دچار درد و رنج و گداز کرد که نگرانم کودکی که از تو در زهدان دارم را از دست بدهم!..
چُنین گفت با خویشتن شهریار
که: «گفتار هر دو نیاید به کار
از گفتار این دو، راه به جایی نتوان بُرد، سخنِ هر دو درست می نماید... این گونه درنگیدن در داوری از کاووس جای شگفتی بسیار دارد، کاووسی که ما می شناسیم، مردی است تُند خو، کم خِرَد، ناشکیبا در داوری، و بسیار زود خشم، چه شده است که اکنون شمشیر نمی کشد و سر از پیکر فرزند بر نمی دارد، آیا نه این است که نمی تواند سخنانِ پُر رنگ و نیرنگ سودابه را بباورد؟!. و اگر در آن چه که سودابه می گوید شک دارد، چگونه است که سیاوَش را سرزنش می کند، آیا نه از این رو که تا بُن جان گرفتار مهر سودابه است و در زیر آسمان هیچ آغوشی جز آغوش او را پناه گاه خود نمی بیند؟!.
بر این کار بَر، نیست جای شتاب
که تنگی دل آرَد خِرَد را به تاب
این گونه اندیشه های دُرُست از شاه کم خردی مانند کی کاووس بسیار شگفت انگیز است.
نگه کرد باید بدین بَر، نُخُست
گواهی دهد دل، چو گردد دُرُست
ببینم کزین دو گنه کار کیست
به پادافره بَد، سزاوار کیست؟
«پاد افره بَد»: کیفر کار زشت.
بدان باز جُستن همی چاره جُست
ببویید دست سیاوَش نُخُست