نگهبان و پاسدار آتشکده، ولی نکته اینجاست که فردوسی نام او را به ما می گوید نه خویشکاری اش را . کار او سرپرستی شبستان و اداره کردن خواجگان و زنان شبستان است.
که بُت خانه را هیچ نگذاشتی
کلیدِ درِ پرده او داشتی
«بُت خانه» برنام دیگری است برای شبستانِ شاه که زیبا رویانِ پری پیکر در آن به سر می بردند، یا بهتر است بگویم زندانی یک مرد هوسباز بودند!..
سپَه دارِ ایران به فرزانه گفت
که: «چون برکَشَد هور، تیغ از نهفت
تو پیش سیاوَش همی رو به هوش
نگر تا چه فرماید، آن را بکوش
«رو به هوش»: با هُشیاری به پیشگاه سیاوش برو
به سوداوه فرمای تا پیش اوی
فراز آورد گوهر و مُشک و بوی
پرستندگان نیز با خواهران
زبَرجَد فشانند با زَفَران
کی کاووس به گمان این که زمینۀ رامِش و خوشی پسر را فراهم می کند از سرپرست شبستان و از خود سودابه می خواهد که با بیش ترین گرامی داشت پذیرای سیاوَش باشند و زبرجد و زَفَران زیر پایش بریزند!..
چو خورشید بَرزد سر از کوه سار
سیاوَش بیامد بَرِ شهریار
بَرو آفرین کرد و بُردش نماز
سُخَن گفت با او، سپهبَد به راز
«نماز» از واژگان پارسی و به چَم نیایش و پیشکاری و فرمانبرداری است
چو پَردَخته شد، هیربَد را بخواند
سُخَن های شایسته چندی بِراند
«چو پردخته شد»: همین که سخن به پایان رسید و گفتگو میان پدر و فرزند به فرجام نشست...
سیاوَخش را گفت با او بِرو
بیارای دل را به دیدار نو
بِرفتَند یک جای هر دو به هم
روان شادمان و تُهی دل ز غم
چو برداشت پرده ز در هیربَد
سیاوَش همی بود ترسان ز بَد
سیاوش خردمند است، آینده نگر است، تیز بین است، پایان بین است، به روشنی آن چه که در ذهن و اندیشۀ تباه سودابه می گذرد را با چشم دل می بیند و از آن در هراس است!..
شبستان همه پیش باز آمدند
پُر از شادی و بزم ساز آمدند
همه خانه بود از کران تا کران
پُر از مُشک و دینار و پُر زَفَران
دِرَم زیر پایش همی ریختند
چو با زَرّ و گوهر بر آمیختند
زَمین بود در زیر، دیبای چین
پُر از دُرِ خوشاب، روی زَمین
مَی و رود و آواز رامش گران
همه بر سران افسر از گوهران
«رود» نام گونه یی ساز زهی است، و «رامش گران» همان خوانندگان و نوازگان و خُنیاگران اند
شبستان بهشتی بُد آراسته
پُر از خوب رویان و پُر خواسته
«خواسته»: دارایی.
سیاوَش چو اندر شَبِستان رَسید
یَکی تَختِ زَرّین رَخشنده دید
بَر او بَر، ز پیروزه کرده نگار
به دیبا بیاراسته شاه وار
بران تخت سودابۀ ماه روی
به سان بهشتی پُر از رنگ و بوی
نشسته چو تابان ستاره یَمَن
سر چینِ زلفش شَکن بر شَکن
«ستاره یَمَن» یا «سهیل یَمانی» با نام اوستایی «سَتَوَئِسَه» پس از شباهنگ، درخشانترین ستارهٔ چهرۀ فلکی(شاه تخته) در نیم کرۀ جنوبی آسمان است، پهنای این ستاره ۷۰ برابر خورشید و درخشندگی آن نزدیک به ده هزار برابر بیش تر از خورشید است .
سودابۀ ماه روی، همانند ستارۀ سَتوئس، پُر درخشش و زیبا، آراسته به همۀ دلبری های زنانه، بر تخت گاه ویژه لمیده، خَرمَن گیسوان بلند شب رنگش، چین بر چین، شِکن در شِکن تا پای فرو ریخته، آن چُنان است که به آسانی می تواند هر مردی را به زانو در می آورد!..
یَکی تاج بَر سر نهاده بُلند
فرو هِشته تا پای، مُشکین کَمَند
پرستار، پاپوشِ زَرّین به دست
به پای ایستاده سرافگنده پست
با این سخن در می یابیم که ایرانیان با کفشی که بپا داشتند به سرایی که نشیمن گاه یا خواب گاه بود نمی رفتند، از این روی پرستار ویژه با پای پوش زرّین کنار در ایستاده تا سیاوش همان جا کفش های خود از پای در آورد و آن پای پوش زَرّین را به پا کند.
سیاوَش چو از پیش پرده بِرَفت
فرود آمد از تخت سودابه تَفت
«تَفت»: زود، آتش وار، بی درنگ، با شتاب...
همین که سیاوش به این جای گاه ویژۀ رسید، سودابه از تخت فرود آمد و شتابان به پیش باز او شتافت:
بیامد خُرامان و بُردَش نماز
به بَر دَر گِرفتَش زمانی دراز
همی چشم و رویش ببوسید دیر
نیامَد ز دیدار آن شاه سیر
همی گفت: «سد ره ز یزدان سپاس
نیایش کنم روز و شب هر سه پاس
«سه پاس» را در اینجا می توان سه هنگام: بامداد و نیمروز و شام گاه دانست، و هم سه پاس دارندۀ آدمی که اندیشه و گفتار و کردار نیک اند و هم گوش و چشم و زبان چُنانچه در ستایش خِرَد می گوید:
سه پاس تو گوش است و چشم و زبان
کز این سه رسد نیک و بد بی گمان
....
که کَس را به سان تو فرزند نیست
همان شاه را نیز پیوند نیست
سیاوش بدانست کان مِهر چیست
چنان دوستی نَز ره ایزدیست
سیاوَش با شنیدن این گونه سخنانِ فریبنده و آن رفتارهای ناپسند سودابه بر خود می لرزد و به روشنی در می یابد که آن گونه درآغوش گرفتن ها و دوست داشتن ها نه از جنس دوست داشتن مادر و فرزند است، هیچ نشان از مهر خداوندی در این گونه در بر گرفتن نیست!.. پس کوشید خود را از چنگ این ماده دیو برهاند!..
به نزدیک خواهر خُرامید زود
که آن جای گه کار ناساز بود
از زشتکاری های سودابه به دامن خواهران پناه می بَرَد..
بر او خواهران آفرین خواندند
به اورنگِ زرینش بنشاندند
چو با خواهران بُد زمانی دراز،
خُرامان بیامد سوی تخت باز
پس از کوتاه زمانی که در کنار خواهران گذراند، از شبستان بیرون شد و به پیشگاه پدر شتافت..
شبستان همه شد پُر از گفت و گوی
که اینَت سر و تاج فرهنگ جوی
تو گویی به مَردُم نماند همی
روانش خِرَد برفشانَد همی
زنان شبستان و شماری از آن ها که دختران پادشاه و خواهران سیاوَش به شمار می آمدند به ستایش او زبان گشودند که به راستی تک دانه مردی است در میان تک دانه مردهای جهان.
سیاوَش به پیش پدر شد بگفت
که: «دیدیم پرده سرای و نهفت
همه نیکویی در جهان بهر تُست
ز یزدان بهانه نبایدت جُست
ز جَم و فریدون و هوشنگ شاه
فزونی به گنج و به شمشیر و گاه
سیاوَش پدر را سرسبزی و شاد باش می گوید که همۀ خوبی های جهان از آن تُست، شبستانت پُر از ماه رویان و خورشید وشان است ، به گنج و پرستنده و دارایی از هوشنگ و جَمشید و فریدون برتری ، خداوند جان و خرد همۀ نیکی ها را یک جا به تو بخشیده است!.. با این گونه سخنان پرده می کشد بر آن چه که در شبستان گذشت، چرا که می داند پدر تا بُن جان دل باختۀ سودابه است و گوشی برای شنیدن کمترین سخن واروی سودابه را ندارد!..
ز گفتار او شاد شد شهریار
بیاراست ایوان، چو خُرّم بهار
«ایوان» همان کاخ است، کی کاووس با شنیدن سخنان سیاوش دل خوشانه فرمان به آراستن بَزم می دهد و کاخ پادشاهی بی درنگ رنگ ورُخسار بهار می پذیرد.
مَی و بَربَت و نای برساختند
دل از بودنی ها بپرداختند
«بَربَت» به چم سینۀ بَت[گونه یی مرغابی]، نام گونه یی ساز زهی و دارای چهار تار است، تازی گویان آن را «عود» گویند . نام این ساز ایرانی را نباید به ریخت «بربط» نوشت.
«بودنی ها» همان غم و اندوه و اندیشه کم و بیش زندگی است!..
«بپرداختند»: تَهی کردند
چو شب گَشت پیدا و شد روز تار
شد اندر شبستان شَهِ نام دار
پژوهیده سودابه را شاه گفت
که: «این رازَت از من نباید نهفت
ز فرهنگ و رای سیاوَش بگوی
ز بالا و دیدار و گفتار اوی
پسند تو آمد؟ خِرَدمند هست؟
از آواز به، یا ز دیدن به است؟
شباهنگام کاووس به شبستان خود می رود و از سودابه می پرسد: سیاوخش را چگونه دیدی؟ خودش خوش تر می نماید یا آوازۀ او از دور خوش تر است؟
بدو گفت سودابه: «همتای شاه
ندیدند بر گاه، شاه و سپاه
چو فرزند تو کیست اندر جهان؟
چرا گفت باید سُخَن در نهان»
این پسر در جهان هستی تک دانه یی است بی همتا، هیچ شاهی، هیچ بزرگی تا کنون کسی را به این برازندگی و شایستگی ندیده است!..
بدو گفت شاه: «ار به مردی رَسَد
نباید که بیند ورا چشم بَد»
همین که به مردی رَسَد، و آمادگی زناشویی پذیرد، باید زنی برایش برگزینم که شایستگی و برازندگی او را داشته
باشد.
بدو گفت سودابه: «گر گفتِ من
پذیره شود رای او جفتِ من
که از تخم خویشش یَکی زن دهم
نه از نام داران بَرزَن دهم
اگر پادشاه گزنیش همسر برای سیاوَش را به من سپارَد، از خاندان شاهی دختری را برخواهم گزید که برازندۀ این تک ُدانه پسر باشد!..
که فرزند آرَد وِرا در جهان
به دیدارِ او در میانِ مهان
مرا دخترانند مانند تو
ز تخم تو و پاک پیوند تو
گر از تُخم کی آرش و کی پَشین
بخواهد به شادی کنند آفرین
«کی آرش» و «کی پشین» نام دو تن از برادران کی کاووس اند، بدین نیرنگ می خواهد سیاوَش را در چنگ خود داشته باشد.
بدو گفت: «این خود به کام مَنَست
بزرگی به فرجام و نام مَنَست»
کاووس، سبک سرانه پذیرای رای سودابه می شود و کار همسر گزینی برای سیاوَش را به سودابه می سپارد!..
سیاوَش به شب گیر شد نزد شاه
همی آفرین خواند بَر تاج و گاه
«شب گیر»: بامداد - پگاه... در چنین هنگامی سیاوَش به پیشگاه پدر می شتابد تا از سرریز مهر او برخوردار شود!..
پدر با پسر راز گفتن گرفت
ز بیگانه مَردُم نهفتن گرفت
بدو گفت: «کز کردگار جهان
یَکی آرزو دارم اندر نهان
که مانَد ز تو نام من یادگار
ز تُخم تو آید یَکی شهریار
کی کاووس مانند هر پدر دیگری آرزومند است که از چُنین پسر بُرزمَند، فرزندی زاده شود تا نام و تاج و تخت او را نگاهبان باشد.
چُنان کز تو من گشتهام تازه روی
تو دل برگشایی به دیدار اوی
چُنین یافتم اَختَرَت را نشان
ز گفتِ ستاره شُمَر موبَدان
که از پشت تو شهریاری بُوَد
که اندر جهان یادگاری بود
از ستاره شناسان و اخترماران شنیده ام که از تو پسری به جهان خواهد آمد و نامی بزرگ از خود در کارنامۀ این سرزمینِ جاوید برجای خواهد گذاشت.
کنون از بزرگان زنی برگُزین
نگه کن پس پردهٔ کَی پَشین
به خان کَی آرش همان نیز هست
ز هر سو بیارای و بگشای دست»
«کَی پَشین» نام سومین پسر از چهار پسر کَی گُباد و «کی آرش» نام دومین پسر کَی گُباد و هردو برادران کیکاوس اند. این چهار پسر در شاهنامه چنین شناسانده می شوند:
پسر بد مر او را خِرَدمَند چار
که بودند زو در جهان یادگار
نخستین چو کاووسِ باآفرین
کَی آرش دوم ، دگر کَی پشین
چهارم کِجا آرشش بود نام
سپردند گیتی به آرام و کام
این «آرش» را با «کی آرش» یا «آرش کمانگیر» نباید این همان دانست، کی آرش دومین پسر و آرش
چهارمین پسر کی گُباد است، خواست کی کاووس این است که از خاندان خود دختری را به همسری برگزیند!..
چُنین گفت: «من شاه را بندهام
به فرمان و رایش سرافگندهام
هرآن کس که او برگزیند رواست
جهان دار بربندگان پادشاست
نباید که سودابه این بشنُود
دگرگونه گوید بدین نگرُود
به سودابه زینگونه گفتار نیست
مرا در شبستان او کار نیست
هر چه شاه فرماید همان را گردن خواهم نهاد، تنها خواهشم این است که سودابه از این گفتگو چیزی نشنُود، چرا که اندیشۀ او دگرگونه است، مرا در شبستان او کاری نیست!..
ز گفت سیاوَش بخندید شاه
نه بُد آگه از آب، در زیر کاه
گزین تو باید بدو گفت زن
ازو هیچ مَندیش در انجمن
که گفتار او مهربانی بُوَد
به جان تو بَر، پاسبانی بُوَد
کی کاووس از آبی که سودابه در زیر کاه اندیشه های تباه خود پنهان کرده، آگاهی ندارد، به سیاوَش می گوید، پسرم این تویی که باید همسر دل خواه خود را از میان دختران خاندان برگزینی، از گفتار سودابه هم اندیشه به دل راه مَدِه، سخن او همه از راه دل سوزی و نیک خواهی است!..
سیاوَش ز گفتار او شاد شد
نهانش ز اندیشه آزاد شد
«اندیشه» در این جا به چَم نگرانی و دلواپسی است
به شاه جهان بَر، ستایش گرفت
نوان پیش تَختَش نیایش گرفت
نهانی ز سودابهٔ چارهگر
همی بود پیچان و خسته جگر
بدانست کان نیز گفتار اوست
همی زو بدرید بر تنش پوست
سیاوَش خوب می داند که این گفتار و این رفتار پدر همگی برآمده از برنامه ریزی و زمینه سازی های سودابه است.
بر این داستان نیز شب برگذشت
سپهر از بر خاکِ تیره بگشت
نشست از بَرِ تخت، سودابه شاد
ز یاغوتِ سرخ، افسری برنهاد
شبی دیگر بر سیاوش و سودابه گذشت، بامدادان سودابه خود را به آرایه هایی از یاغوت سرخ می آراید و
همه دختران را بَر خویش فرا می خواند.
بار دیگر نزد سودابه
همه دختران را بَرِ خویش خواند
بیآراست، بر تختِ زرین نشاند
چُنین گفت با «هیربَد»، ماه روی
کز «ایدر برو با سیاوَش بگوی
که باید که رنجه کنی پای خویش
نمایی مرا، سرو بالای خویش»
بیامد دَمان هیربَد گفت زود
همان گفت، کاندر شبستان شنود
چو بشنید پَیغام، خیره بماند
جهان آفرین را فراوان بخواند
«خیره بماند»: سرگشته و آسیمه سر بر جای خُشکید، و به هستی بخش بزرگ پناه برد که: ای خداوند، مرا از این آتش دوزخ در پناه خود گیر، من نمی دانم با این ماده دیو بدسرشت که بر مغز و خرد و روان پدرم چیره گشته است چکنم؟!...
بسی جاره جُست و ندید اندر آن
همی بود پیچان و لرزان برآن
سیاوَش در پرتو خرد و اندیشۀ نیک، خوب می داند که سودابه چه اندیشه و چه آرمانِ زشتی به سر دارد، ولی هیچ پناهی جز یزدان نمی شناسد، نمی تواند به پدر بگوید که دلبر نازنین تو، دل باختۀ من، و در کار تباه کردن سرنوشت من است، پس چاره یی جز فرمان برداری از سودابه نمی بیند!..
خُرامان بیامد سیاوَش بَرَش
بدید آن نشست و سر و افسرش
بیاراسته خویش چون نوبهار
به گِردَش هم از ماه رویان هزار
به پیشش بُتان نوآیین به پای
تو گفتی بهشت است کاخ و سرای
فرود آمد از تخت و شد پیش اوی
به گوهر بیاراسته روی و موی
سیاوَش اَ بَر تخت زَرّین نشست
ز پیشش به کَش کرده سودابه دست
«دست به کَش»: دست به سینه. سودابه از تخت زرین پیاده می شود، با گرامی داشت بسیار سیاوَش را بر همان تخت می نشانَد و دست به سینه مانند یک پیشکار در برابر او می ایستد و دخترکان نورسیدۀ خورشید رُخ را یکایک از برابر او می گذراند و از او می خواهد که یکی از آن ماهرویان را به همسری برگزیند!..
بُتان را به شاه نوآیین نُمود
که بودند چون گوهر نابسود
«گوهر نا بسود»: نشانِ دوشیزگی و دست نخوردگی است.
بدو گفت: «بنگر بدین تخت و گاه
پرستنده چندین به زرّین کلاه
همه نارسیده بُتان تَراز
که بسرشتِ شان ایزد از شرم و ناز
«تَراز» نام شهری است در ترکستان که زنان آن به زیبایی پُر آوازه اند، این نام را نباید با وات تازی و به ریخت طراز نوشت
کسی کَت خوش آید سراپای اوی
َ نگه کن به دیدار و بالای اوی
سیاوَش چو چَشم اندکی برگماشت
ازیشان یَکی چَشم ازو برنداشت
همی این بدان، آن بدین گفت ماه
نیارَد بدین شاه کردن نگاه
برفتند هر یک سوی تختِ خویش
ژَکان و شمارنده بر تخت خویش
«ژَکان»: زیر لب زمزمه کنان... هر یک در این آروز که سیاوَش او را به همسری بر گزیند.
چو ایشان برفتند، سودابه گفت
که: «چندین چه داری سُخَن در نهفت»
نگویی مرا تا نیاز تو چی ست
که بر چهر تو فَرّ چهر پری ست
هر آن کس که از دور بیند ترا
شود بی هُش و برگزیند ترا
ازین خوب رویان به چِشَم خرد
نگه کن که با تو که اندر خورَد»
سیاوَش فروماند و پاسخ نداد
چُنین آمدش بر دل پاک یاد
که من بر دل پاک، شیون کنم
به آید که از دشمنان زن کنم
«بر دلِ پاک شیون کنم» بدین چَم است که اگر خود را از مهر و دلدادگی بی بهره بگذارم و تا پایان زندگی
مهر هیچ زنی را به دل راه ندهم بهتر از آن است که از میان دُشمنانِ میهن برای خود همسری بر گزینیم. چرا این دخترکان را دشمن می داند؟ برای این که همۀ این دختران از تبار سودابه و از خاندان شاهِ هاماوران اند.
«زن کنم»: همسر بر گزینم
شنیدَستَم از نام ور مه تران
همه داستان های هاماوران
که او پیش، با شاه ایران چه کرد
ز گُردانِ ایران برآورد گرد
پُر از بند، سودابه کاو دُختِ اوست
نباشد مر این دوده را مغز و پوست
«دوده»: خاندان. تبار . داستان شاه هاماوران[پدر سودابه] و ستمی که از سوی آن تبه کار بزرگ بر شاه ایران و بر مردم ایران رفت را از رستم شنیده ام، این زن دختر همان پادشاهِ تبه کار است، از این زن نمی توان چشمداشت نیکی و به مَنِشی داشت، هر چه از او برآید زشت است ، بد است ، نا روا و زیان بار است!..
به پاسخ سیاوَش زبان نا گشود
پری چهره را دید آن سان که بود
«آن سان که بود»: او را بدون روبنده بدون چهره پوش دید!..
بدو گفت:« خورشید با ماهِ نو
گر ایدون که بینی تو بر گاهِ نو
خودش را خورشید و دختران را ماه نو می شمارد، می گوید پُر پیداست در جایی که خورشید رخشانی مانند من در کار درخشدن است، ماه نو با همۀ زیبایی و دلبری نگاه دل دادگان را به خود نمی کشد!..من خورشید درخشانی هستم در میان ماه رویان، از این روست که تو با دیدن شکوه و زیبایی پُر درخشش من هرگز نخواهی توانست زن دیگری را به همسری و هم خوابگی بر گزینی!..
نباشد شگفت ار شود ماه خوار
تو خورشید داری خود اندر کنار
کسی کاو چو من دید بر تختِ عاج
ز یاغوت و پیروزه بر سرش تاج
نباشد شگفت ار به مَه ننگرد
کسی را به خوبی به کَس نشمُرد
سیاوش لب فرو بسته، خاموش برجای یخ بسته است، سودابه می گوید می دانم چرا نتوانستی هیچ یک از این ماه رویان را برگُزینی، چون خورشید را که مَنَم در کنار خود داری، پُر پیداست که با بودن زن زیبا و پُر کرشمه یی مانند من کسی را برازندۀ خود نخواهی یافت!..
گر ایدون که با من تو پَیمان کنی
نپیچی و اندیشه آسان کنی