نهان گشت کــــــــــــــــــــــردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هُنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گـــــــــــــــــــــــــــزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
دومین بار چنانچه دیدیم، با نام «اسلام و مسلمانی» به ایران آمد، همۀ آیین های شادی بخش فرهنگ ایرانشهری را در گذرگاه بادهای توفنده گذاشت، زبان شیرین و شکرین پارسی را آسیب سنگین رساند، ایرانی را آن چُنان از خویشتن خود بیگانه ساخت که بی آن که بداند با خود چه می کند، نام عربی بر فرزندان خود گذاشت، رو به سوی عربستان به نیایش ایستاد، زانو سای عرب شد، پیشانی بر خاک عرب مالید، به زبان عربی نماز خواند، در سوک بزرگترین دشمنان میهن، گل و لای بر سر کلۀ تهی از مغز خود مالید و بی آن که بداند با خویشتن خود چه می کند، سرو کله و تن خویش را در سوک کسانی که مادران و خواهرانش را در بازارهای برده فروشان جهان به روسپی گری فروخته بودند به خون خود آغشته کرد، به گفتۀ محمد قزوینی:
« فی الواقع پاره یی از ایرانیان به محض قبول دین اسلام گویا از تمام وجدانیات انسانی و عواطف طبیعی که منافات با هیچ دینی هم ندارد منسلخ می شوند، قتیبه ابن مُسلم باهلی سردار معروف حجاج که چندین هزار نفر از ایرانیان را در خراسان و ماوراء النهر کشتار کرد و در یکی از جنگها به سبب سوگندی که خورده بود آنقدر از ایرانیان کشت که به تمام معنی کلمه از خون آنها آسیاب روان گردانید و گندم آرد کرد و از آن آرد نان پخته تناول نمود و زنها و دخترهای ایرانیان را در حضور آنها به لشگر عرب قسمت کرد، ایرانیان قبر این شقی ازل و ابد را پس از کشته شدنش زیارتگاه قرار دادند و همه برای تقرب به خدا و قضای حاجات «تربت آن شهیدرا !» زیارت کردند ولی بزرگترین شاعر ایران و بانی رفیعترین بنای مجد و شرف ملی ایران ، یعنی فردوسی توسی را پس از وفات، به عوض اینکه قبه و بارگاهی بر سر قبر او بنا کنند، معاصرین قدر شناس! او حتی جسدش را نگذاردند در گورستان مسلمانان دفن کنند، مقتدای آنان شیخ ابوالقاسم گرکانی گفت: او مداح گبران و کافران بوده است.
(برداشت از: مرتضی راوندی – تاریخ اجتماعی ایران – پوشنه دوم رویه 54 )
سومین بار با روی کار آمدن شاه اسماعیل یکم و خاندان شیعه پرور صفوی.
و چهارمین بار در پیکر کژ و کوژ خمینی که با همکاری کمونیست های پُشت به میهن کرده و پشتیبانی های بی دریغ دولت های روس و انگلیس و فرانسه و آمریکا بر سرنوشت ما چیره گشت، دستگاه شرم آور ولایت فقیه را در خاک خوب ایران گسترانید و همۀ دستاوردهای مردم ایران در روزگار پهلوی را بر باد داد:
کو آن که مژده یی به من از میهن آوَرَد؟
چون آگهی که پیلتن از بیژن آوَرَد!
دار و ندارِ مُلک به تاراج شیخ رفت
این یک به چنگ گیرد و آن دامن آوَرَد
آباد کشوری به تباهی کشید شیخ
چون ایلغار خوک که بر گلشن آوَرَد
آگه نبود و نیست ز آزرم، شیخِ شهر
از در چو رانی اش سری از روزن آوَرَد
افسانه ساز روز شمار از پی فریب
روزی هزار کشتۀ خونین تن آوَرَد
دژخیم داوری کند و سفله سروری
رهبر به پاسداری ما راه زن آوَرَد
سید به جایگاه ادب و دانش و هنر
گه روزه خوان فرستد و گه مؤذن آوَرَد
در سر زمین روشن مزدا ز روی کین
تاری و مرگ، هدیۀ اهریمن آوَرَد
خاموش شد نوای دل انگیز باربد
قاری چو جُغد، بانگ به هر بَرزن آوَرَد
جانم به تنگ آمد از این دیو سیرتان
کایین و کیش شان همه جا شیون آوَرَد
ولی در روزگار سیاوش چنین نبود، سیاوَش می توانست با پیران در باره هوشنگ و تهمورس و جمشید و فریدون و منوچهر و کی کُباد سخن بگوید، و در پرتو نام پادشاهان پیشدادی و کیانی بنازد و سر برافرازد:
ببودند از این گونه یک هفته شاد
ز شاهان گیتی گرفتند یاد
به هَشتُم یکی نامه آمد ز شاه
به نزدیک سالار توران سپاه
کز این جا برو تا به دریای چین
سپاهی ز گُند آوران بر گزین
«گُند آوران»: دلاوران، رزم آوران، دلیران و پهلوانان.
همی رو چنین تا سرِ مَرزِ هِند
اُ زان جا گذر کن به دریای سِند
دریای سَند یا سِند، همان رود سند است، رود بزرگی که از درۀ هیمالیا و قره قروم سرچشمه می گیرد و از جُلگه سَند می گذرد.
سَند دراز ترین و پر آب ترین رود و یکی از سه رود بزرگ هند است ، دو رود دیگر یکی رود گنگ و دیگری
(براهما پوترا) هستند. درازای رود سَند نزدیک به سه هزار و دویست کیلومتر است . به یاد داشته باشیم که در شاهنامه رود همان دریاست مانند: آمودریا و سیر دریا که دور رود سیحون و جیحون هستند و دریا همان رود است مانند دریای سَند که همان رود سَند است.
همه باژ کشور سراسر بخواه
بگُستر به مرز خزر در، سپاه
برآمد خروش از درِ پهلوان
ز کوس و تبیره زمین شد نوان
«نوان»: جُنبان، از سدای کوس و تبیره زمین به خود لرزید، جُنبید!..
ز هر سو سپاه انجمن شد به اوی
یَکی لشکری گُشنِ پرخاش جوی
«گُشن»: انبوه، پُر شمار.
چو آمد به درگاه پیران، سپاه
همی رفت از آن سو که فرمود شاه
به نزدِ سیاوش بسی خواسته
ز دینار و اسپان آراسته
به هنگام پدرود کردن بماند
به فرمان بِرَفت و سپه را براند
سیاوش گِرد
در این جا می رسیم به ساختن شهری که سیاوَش در توران بساخت و با نام «سیاوش گِرد» در کارنامۀ ایران ماندگار شد. این شهر بسیار زیبا و شگفت انگیز که سیاوَش در سرزمین توران ساخت را سیاوشگَرد یا سیاوُخشگَرد نوشته وبرخی آن را همان گنگ دژ دانستهاند.
هَیونی ز نزدیک افراسیاب
چو آتش بیامد به هنگام خواب
«هَیون»: اسپ یا شُتُر
یَکی نامه نزد سیاوَش به مِهر
نوشته به کردارِ روشن سِپِهر
که: «تا تو برفتی نی ام شادمان
از اندیشه بیغم، نی ام یک زمان
ولی چون من اندر خور رای تو
به توران بجُستم همی جای تو
«خور رای تو» : برازندۀ خواست و آهنگ تو. برابر پسند تو.
گر آن جا که رفتی خوش و خُرّم است،
چُنان چون بباید دلت بیغم است
بدان پادشاهی کنون باز گرد
سر بدِ سگال اندر آور به گرد»
«پادشاهی» در این جا همان فرمانرو سر زمین های زیر فرمان است. سُخَن بسیار مهر آمیز است و بی ریا، افراسیاب در پیامی مهر آمیز به سیاوَش می گوید از هنگامی که تو از نزد ما رفته یی، شادزیوی و بهروزگاری ما را هم با خود برده یی!..
افراسیاب یک بار دیگر پاک دلانه مهر خود به سیاوَش را می نمایاند و خواهان دیدار و هم نشینی او می شود
گر آن جا که رفتی خوش و خُرّم است،
چُنان چون بباید دلَت بیغم است
بدان پادشاهی کنون باز گرد
سر بدِ سگال اندر آور به گرد
«بد سگال»: بد اندیش، دشمن، ستیهنده
«اندر آور به گرد»: سر دشمنان را بر خاک انداز
سپهبَد بُنه برنهاد و برفت
بدان سان که سالار فرمود تَفت
«بُنه بر نهاد»: ساز و برگ و خواربار و بایسته های دیگر را بار اُشتُران و اسپان کرد
هزار اُشتُر بُختی سرخ موی
بُنه بر نهادند با رنگ و بوی
«اُشتُر بُختی» گونه یی شُتُر نیرومند و دراز گردن است که بیش تر در خراسان دیده می شود، آن را اُشتُر خراسانی هم گفته اند.
سد اُشتُر ز گنج و دِرَم بار کرد
چهل را همه بار، دینار کرد
از ایران و توران گُزیده سوار
برفتند شمشیرزن ده هزار
به پیش سپاه اندرون خواسته
کـــــــژاوه اُ خوبان آراسته
ز یاغوت و پیروزۀ شاه وار
چه از توغ و ز تاج و از گوشوار
چه اَنبَر چه داربوی و مُشکِ خُتَن
چه دیبا و چه از جامه های کُهن
ز مصری و چینی و از پارسی
همی رفت با او شُتُروار سی
«شُتُر وار »: بار شتر، باری که شُتُر می تواند بر دارد.
نهادند سر سوی خُرّم بهار
سپه دار و آن لشکر نام دار
چو آمد بدان جای گه دست آخت
دو فرسنگ بالا و پهناش بساخت
«دست آخت»: دست زد، دست به کار ساختن شد.
ز ایــــــــــــــــــوان و میـــــــــــــدان و کاخ بلند
ز پالیــــــــــــــــــز و ز گلشنِ اَرجمَند
بیاراست شهری به سان بهشت
به هامون سُنبُل و لاله کِشت
بر ایوان نگارید چندی نگار
ز شاهان و از بزم و از کارزار
«نگارید»: نخش زد، نگارگری کرد، کنده کاری کرد، هنر و زیبایی به کار برد، نخش شاهان و بزرگان را در هنگام بزم و رزم بر آسمانه و بر در و دیوار کاخ نگارید و زنده کرد.
نگار ســــــــــــر و تاج کاووس شاه
نگارید با یاره و گُرز و گاه
فرتور یا تندیس کاووس را با آن تاج و تخت شاهانه بر در و دیوار کاخ نخش زد. با همۀ رنجشی که از پدر دارد ولی چهره و پیکر او را بر در و دیوار کاخ خود می نگارد.
بَرِ تخت او رُستَم پیلتن
همان زال و گودرز و آن انجمن
دگر سو افراسیاب و سپاه
چو پیران و گرسیوز کینه خواه
به ایران و تو ران بَرِ راستان
شد آن شهر خُرّم یکی داستان
«بَرِ راستان»: نزد نیکان و بزرگان
به هر گوشهیی گُنبدی ساخته
سَرَش را به ابر اندر افراخته
نشسته سَراینده رامش گران
همه جا سِتاده گوان و سران
«گوان و سران»: پهلوانان و رزم آوران و بزرگان کشور
سیاوَخشگِردَش نهادند نام
همه شهر از آن شارسان شادکام
پیران در سیاوش گرد
چو پیران بیامد ز هند و ز چین
سُخَن رفت از آن شهرِ با آفرین
خَنیده به توران سیاوَخشِ گَرد
کز اختر چُنین کرده شد روز اَرد
«خَنیده»: نام ور شده، بلند آوازه شده، جهانگیر شده.
«روز اَرد» (که در شاهنامه گاه با گویش اِرد هم آمده) نام روز بیست و پنجم از هر ماه خورشیدی در گاهشمار اوستایی است. همین نکته نشان دهندۀ روی کرد فردوسی، این بزرگمرد تاریخ اندیشه به فرهنگ ایرانشهری و پُشت کردن به ارزش های اسلام و مسلمانی است. پیش از یورش تازیان بیابان گرد بی فرهنگ به نیابوم اهورایی ما، ایرانیان از دو گاهشمار بهره می بردند. یکی میترایی و دیگری اوستایی.
در گاهمشار میترایی که پیشینۀ آن به پیش از هخامنشیان می رسد، نام هر یک از روزهای هفته بر گرفته از نام یکی از روشنان آسمان بود:
نخستین روز هفته، کیوان شید: پرتو ستارۀ کیوان، که امروزه از روی خود باختگی می گوییم شنبه
مهرشید: فروغ مهر یا پرتو خورشید، که در زبان انگلیسی هم Sunday یا خورشید روز گفته می شود و
نشان دهندۀ گسترش آیین مهری در اروپاست...
مه شید یا فروغ ماه که در زبان انگیسی هم Monday از همین ریشه ساخته شد.
بهرام شید: یا پرتو ستارۀ بهرام
تیرشید- چهار شنبه: برگرفته از نام « تِشتَر» ستارۀ باران زای تیر
اورمزد شید پرتویی از بی شمار پرتوهای خداوندی
ناهید شید بر گرفته از ستاره ناهید یا زهره که نماد ایزد بانو اردویسور آناهیتاست... پس از اسلام نام بسیار زشت جمعه برجای آن نشست
با روی کار آمدن اردشیر یکم هخامنشی، گاه شمار دیگری بنام گاه شمار اوستایی در ایران به کار گرفته شد و در روزگار ساسانی بر جای گاه شمار آیینی پیشین نشست.
در این گاه شمار هر ماه سی روز شمرده می شد و هر روز نام ویژۀ خود را داشت: از روز یکم تا روز هفتم نام هفت امشاسپند، و بیست و سه روز دیگر نام بیست و سه ایزد بود.
نخستین روز هر ماه: اورمزد [خداوند جان و خرد]
روز دوم: بهمن [خرد نیک و اندیشۀ نیک]
روز سوم: اردیبهشت [هنجار هستی و به ترین راستی]
روز چهارم: شهریور[شهریاری نیک. نیروی فرمانروایی]
روز پنجم: سپندارمذ یا اسفند[که همان مادر زمینم است]
روز ششم: خرداد [نماد رسایی و کمال خداوندی]
روز هفتم: اَمُرداد [نماد بی مرگی و جاودانگی]
در دستگاه یزدان شناسی ایرانی، اَهوره مزدا با شش پرتو همیشه جاودان خود: بهمن -اردیبهشت - شهریور – سپندارمذ - خرداد- و اَمُرداد شناخته می شود. سه امشاسپند نرینه: بهمن- اردیبهشت- شهریور، سرشت نرینه دارند و نماد پدر خدایی اَهورَه مزدا هستند. سه امشاسپند دیگر: سپندارمذ- خُرداد - و اَمُرداد اَمشاسپندان مادینه ( یا امشاسپند بانوان) هستند که نماد مادر خدایی اَهورَ مزدا شناخته می شوند. این شش اَمشاسپند نرینه و مادینه همراه با خود هُرمَزد، (گاه همراه با ایزد سروش)، هفت امشاسپند همیشه جاودان در دستگاه یزدان شناسی ایران را پدید می آوند.
روز هشتم: دی به آذر.
روز نهم: آذر
روز دهم: آبان
روز یازدهم: خور یا خورشید
روز دوازدهم: ماه
روز سیزدهم: تیر
روز چهاردهم: گوش یا گاو
روز پانزدهم: دی به مهر
روز شانزدهم: مهر
روز هفدهم: سروش
روز هژدهم: رَشن
روز نوزدهم: فروردین
روز بیستم: ورهرام
روز بیست و یکم: رام (نام ایزد رامش و شادمانی)
روز بیست و دوم: باد (هوا)
روز بیست و سوم: دی به دین( دی یکی از نام های خداوند، و دین همان وجدان یا چشم خورشید گونۀ درون بین است)
روز بیست و پنجم: ارد، نام ایزد دارایی و توانمندی.
روز بیست و ششم: اشتاد (یا راستی)
روز بیست و هشتم: زامیاد (یا زمین)
روز بیست و نهم: مهر اسپند (یا گفتار نیک)
و روز سی ام: انیران یا انارام (فروغ و روشنایی بی پایان)
فردوسی در گرامی نامۀ خود، هرگاه خواسته است از روز ویژه یی نام بَرَد، از این نام ها بهره گرفته است، برای نمونه ، همین روز اِرد:
سرآمد کنون قصهٔ یزدگرد
به ماه سپندارمذ، روزِ اِرد
...
یکی شارستان نام شاپور کرد
برآورد و پرداخت در روز اَرد
...
که تاج کیان یافت از یزدگرد
به ماه سپندارمذ روز اِرد
یا:
به ماه خچسته به خرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
پافشاری بر این نکته را از این روی بایسته دیدم که جوانان خوب میهنم، که امروزه روی به میهن و پشت به دشمن دارند، بکوشند که واژگان پارسی را جایگزین واژگان تازی و نام های خوش آهنگ ایرانی را جای گزین نام های تازی، جشن ها و شادروزهای ایرانی را جای گزین سینه زنی و قمه زنی و گل به سر مالی در سوگ بزرگترین دشمنان میهن کنند، و به جای به کارگیری نام روزهای هفته (شنبه و یک شنبه و...)از نام های ایرانی در گاه شمار مهری یا گاه شمار اوستایی بهره گیرند.
بر می گردیم به شاهنامه:
خَنیده به توران سیاوَخشِ گَرد
کز اختر چُنین کرده شد روز اَرد
از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغ
ز رود و ز دشت و ز کوه و ز راغ
شتاب آمدَش تا ببیند که شاه
چه کرد اندران مایه وَر جای گاه
هرآن کس که او از درِ کار بود
بدان بزم با او سزاوار بود
«از در ِکار بود»: شایسته و سزاوار بود
هزار از خِرَدمَند مردانِ گُرد
چو هنگامهٔ رفتن آمد، ببُرد
چو آمد به نزدیک آن جای گاه
سیاوَش پذیره شدش با سپاه
چو پیران به نزد سیاوَش رَسید
پیاده شد از دور کاو را بدید
سیاوَش فرود آمد از نیل رنگ
پیاده گرفتش به آغوش تنگ
«نیل رنگ» اسپ سیاوش است که به همین رنگ بود.
بگشتند هر دو بدان شهر باز
سیاوَخش و پیرانِ گردن فـــــــــــــــراز
بگشتند بر گِردِ آن شارسان
که بُد پیش از این خارسان
سراسر همه کاخ و ایوان و باغ
همی تافت هر سو چو روشن چراغ
سپه دار پیران ز هر سو براند
بسی آفرین بر سیاوَش بخواند
بدو گفت: «کز فَرّ و بُرزِ کیان
نبودیت با دانش اندر میان
چو آغاز کردی بدین گونه جای
کُجا آمدی جای زین سان به پای
بماناد تا رستخیز این نشان
میان دلیران و گردن کشان
پسر بر پسر همچُنین شاد باد
جهان دار و پیروز و فرخ نــــژاد
چو یَک بهره از شهر خُرّم بدید
به ایوان و باغ سیاوَش رَسید
به کاخ فریگیس بنهاد روی
چُنان خُرّم و شاد و دیهیم جوی
پذیره شُدَش دختر شهریار
بپرسید و دینار دادش هَزار
جریره همان دُختِ خورشید روی
چو سروی به بالا و چون مُشک، موی
به پیش پدر رفت با او به هم
پرستار بسیار با بیش و کـــــــــم
چو بر تخت بنشست و آن جای دید
پرستنده بسیار بر پای دید
بر آن نیز چندی ستایش گرفت
جهان آفرین را نیایش گرفت
اُ زان پس بخوردن گرفتند کار
مَی و خوان و رامش گر و مَی گسار
ببودند یک هفته با مَی به دست
گهی خُرّم و شاددل گاه مَست
به هَشتم رهآورد پیش آورید
همان پیشکش ها بر او چون سزید
ز یاغوت و از گوهر شاه وار
ز دیبا و از تاج گوهر نگار
ز دینار و اسپان به زینِ خدنگ
به زَرّین ستام و جناغِ پلنگ
«جناغِ پلنگ» برآمدگی پیش زین اسپ است که از استخوان پلنگ ساخته، و یا با پوست پلنگ پوشانده می شد.
فریگیس را افسر و گوش وار
همان یاره و توغ گوهر نگار
«افسر» همان تاج و «یاره» سینه ریز و دست بند است
بداد و بیامـــــــــــــــــــــد به سوی خُتَن
اَبا لشکر نام دار انجمن
پارۀ دوم این بند در برخی از نسخه ها چنین آمده است:
همی رای زد پیش شاه آمدن
که بی گمان نادُرُست است، چرا که در این جا شاهی نیست تا با انجمن بزرگان به هم پرسگی بنشیند، نه پیران شاه است، نه سیاوَ.ش
چو آمد به شادی به ایوان خویش
پدیدار شد در شبستان خویش،
همین که به شبستان خود در آمد و با همسر گرانمایه اش تنها شد
به گُل شهر گفت: «آن که خرم بهشت
ندید و نداند که رَز بان چه کِشت
«رَز» همان تاک یا درخت انگور است، و رَزبان پرورندۀ تاکستان است،کسی که تاکستان را پاس می دارد،
کسی که تاک می کارد. در برخی از نسخه ها بجای رَزبان نوشته اند (رِضوان) که نادرستی آن از راه دور پیداست، نخست این که رِضوان تازی و ناساز با شیوۀ سخن پردازی فردوسی است، دوم این که رضوان که همان بهشتِ باشد، خودش کارنده نیست، توان کاشت و برداشت ندارد، آن که می کارد(چه در بهشت و چه بر روی زمین!..) کس دیگری است، پس واژۀ دُرُست همان رَزبان است، نه رِضوان!..
پیران به همسرش گلشهر می گوید ، آن کس که نمی داند بهشت چگونه جایی است، و نمی داند خداوند در بهشت چه شاه کارهایی از زیبایی پدید آورده است، باید برود سیاوشگَرد را ببیند تا بداند بهشت راستین بر زمین، و ساختۀ دست آدمی است، نه در آسمان و ساخته دستان خدا!..
ببیند مر آن شهر فرخنده جای
بهشت برین است گاه و سرای
بدان جای خُرم کنون بنگرد
سراسر ببیند گمانی بـــــــــَـرَد
که خُرّم بهشت ست آن جای اوی
پَسندیده هم جای و هم رای اوی
هم جایی که برای ساختن چُنین شهر ورجاوند بنیاد برگزیده، و هم اندیشه و آماجی که برای آفرینش این همه زیبایی و آبادانی به سر داشته، و هم جایگاه والای او در میان همگنان، شایان بهترین ستایش هاست.
چو خورشید بر کاخ فَرُخ سروش
نشسته سیاوَخشِ با فَرّ و هوش
سروش نام پیک ایزدی در دستگاه یزدان شناسی ایرانی است، ولی نام یک اختر شناس هندی هم هست که در روزگار ساسانیان در ایران می زیست.
سروش هندی با پشتیبانی شاهنشاهان ساسانی یک دیدگاه (یا رصد خانۀ) بسیار بزرگ و کارآمد در ایران ساخته بود تا گردش ستارگان را دیده بانی کند، کاری که امروزه ناسا درآمریکا می کند. در اینجا، فردوسی