بیامد به نزد سیاوَش چو گرد
شنیده سُخن ها، همه یاد کرد
بدو گفت: «چون کارها گشت راست
چو گرسیوز ار بازگردد رواست
بفرمود تا جامه آراستند
زِراد و کلاه و کمر خواستند
«زِراد» همان جنگ ابزار است. در برخی از نسخه ها بجای زراد پارسی، سلیح تازی نوشته اند که نمی
تواند از فردوسی باشد!.
یَکی اسپ تازی به زَرّین ستام
یَکی تیغ هندی به زَرّین نیام
چو گرسیوز آن بخشش شاه دید
تو گفتی مگر بر زمین ماه دید
بشد با زبانی پر از آفرین
تو گفتی همه نوردد زمین
سیاوَش به گمان این که کی کاووس آفرین گوی او خواهد بود، رُستَم را به پیامبری نزد شاه می فرستد.
فرستادن رستم نزد کاووس
سیاوَش نشست از بَرِ تختِ عاج
بیاویخت او از بَرِ عاج تاج
همی رای زد با یَکی چربگوی
کسی کاو سخن را دهد رنگ و بوی
«چرب گوی»: شیوا سخن، سخنور. سخن پرداز خوش پرداز، سیاوَش چنین کسی را می خواهد تا نامه یی از سوی او به پیشگاه پدر بنویسد!..
ز لشکر همی جُست گُردی سوار
که با وی بسازد مگر شهریار
سیاوش می خواهد از میان سپاهیان یکی از پهلوانان را به پیامبری نزد کی کاووس بفرستد و آنچه را میان او و افراسیاب گذشته گزارش کند، ولی رُستَم با این اندیشه هم ساز نیست.
چنین گفت با او گُوِ پیلتن:
«کزین در ، که یارَد گشادن سخن»
هیچ یک از سرداران سپاه یارای آن ندارند که چنین پیامی را به پیشگاه پادشاه بَرند!.
همان است کاووس کز پیش بود
ز تُندی نکاهد بخواهد فزود
رستم این مرد خشم آور را به خوبی می شناسد، می داند که کاووس همان پرخاش جوی نابخرد است که بود، او مرد آشتی جوی، و خواهان آرامش کشور و به زیوی مردمان نیست، بی گمان از شنیدن این پَیمان شادمان نخواهد شد و بر پیام رسان خشم خواهد گرفت و چه بسا خون آن بیچاره را بر زمین خواهد ریخت!...
مگر من شوم نـــــــــــــزدِ شاهِ جهان
کنـــــــــــــــــــــــم آشکارا برو بَر نهان
ببُرم زمین گر تو فرمان دهی
ز رفتن نبینم همی جز بهی
سیاوَش ز گفتار او شاد گشت
پیام فرستادگان باد گشت
اندیشۀ این که یک مرد شیوا سخن به پیام رسانی نزد شاه برود از میان برفت ، با بودن رستم نیاز به پیام رسان دیگری نبود «پیام فرستادگان باد گشت»
سپهدار بنشست و رُستَم به هم
سُخَن رفت هرگونه از بیش و کم
بفرمود تا رفت پیشش دبیر
نوشتش یَکی نامهیی بر حریر
نُخُست آفرین کرد بر دادگر
کزو دید نیرو و بخت و هُنر
خداوندِ رای و خداوند داد
ز دادَش خردمند، پیروز و شاد
خداوندِ هوش و زمان و توان
خِرَد پرورانَد همی با روان
گذر نیست کس را ز فرمان اوی
کسی کاو بگردد ز پَیمان اوی
ز گیتی نبیند جز از کاستی
بدو باشد افزونی و راستی
همان آفرینندۀ هور و ماه
فزایندۀ بَخت و تَخت و کلاه
ازو باد بر شهریار آفرین
جهان دار و از نام داران گزین
رسیده به هر نیک و بد رای اوی
ستون خِرَد باد بالای اوی
رَسیدَم به بلخ و به خُرّم بهار
همه شادمان بودم از روزگار
ز من آگهی یافت افراسیاب
سیه شد به جام اندَرَش روشن آب
بدانست کان کار، دشوار گشت
جهان تیره شد، بخت او خوار گشت
بیامد برادَرش با خواسته
بسی خوب رویان آراسته
که زنهار خواهد ز شاه جهان
سپارَد بدو تاج و تختِ مهان
بسنده کند زین جهان مرز خویش
بدانَد همی پایه و ارز خویش
از ایران زمین نسپَرَد نیز خاک
بشوید دل از کینه و جنگ، پاک
ز خویشان فرستاد سد نزد من
بدین خواهش آمد گُو پیلتن
گر او را ببخشد ز مهرش سزاست
که بر مهر او چهر او بَر، گواست
تهمتن بیامد به درگاه شاه
چُنان چون سِزَد با دِرَفش و سپاه
چو بنوشت نامه یل جنگجوی
سوی شاه کاووس بنهاد روی
تهمتن بیامد به درگاهِ شاه
چُنان چون سِزَد با درفش و سپاه
...
اُ زان روی گرسیوز اَندَر شتاب
بیامد به درگاه توران سپاه
همه داستان سیاوَش بگفت
که او را ز شاهان کسی نیست جُفت
ز خوبی و دیدار و کردار اوی
ز هوش و دل و شرم و گفتار اوی
دلیر و سُخَنگوی و گُرد و سوار
تو گویی خِرَد دارَدَش در کنار
بخندید و با او چُنین گفت شاه
که: « چاره به از جنگ، ای نیکخواه
دلم گشت از آن خوابِ بد پُر نهیب
ز بالا بدیدم نشانِ نِشیب
پُر از درد گشتم سوی چاره باز
بدان، تا نمانَد تن اندر گُداز
به گنج و دِرَم چاره آراستم
کنون شد بران سان که من خواستم»
نامۀ سیاوش به کاووس
اُ زین روی چون رستم شیرمرد
بیامد بَرِ شاه ایران چو گرد
به پیش اندر آمد به کَش کرده دست
برآمد سپهبَد ز جای نشست
بپرسید و بگرفتش اندر کنار
ز فرزند و از گردِش روزگار
ز گُردان و از رَزم و کار سپاه
بدان، تا چرا بازگشت او ز راه
کی کاووس در شگفت است که چرا رُستَم میدان جنگ را رها کرده و به نزد او آمده است!..
تهمتن ببوسید روی زمین
به کاووس بر خواند چند آفرین
نُخُست از سیاوَش زبان برگشاد
ستودَش فراوان و نامه بداد
چو نامه برو خواند فرخ دبیر
رُخ شهریارِ جهان شد چو غیر
در همین جا بایسته است که این واژۀ دبیر را اندکی بشکافیم.
در سال های شهریاری انوشیروان دادگر، در پی جنگ های فرسایشی چند ده ساله میان ایران و روم، کشور با کاهش مالی بسیار سنگین روبرو می شود. انوشیروان فرمان می دهد که نیازمندی های ارتش را از خزانۀ مازندران بردارند. ولی بزرگمهر، وزیرِ خِرَدمَند نوشیروان می گوید زمان برای این کار نداریم، این پول باید هرچه زودتر فراهم گردد تا بتوانیم ساز و برگ ارتش را فراهم کنیم، و این کار بسیار آسانی است بیشینۀ مردم ایران اندوخته های کلان دارند، اگر شاهنشاه با یک پیام ساده مردم را به همازوری فرا بخوانند بسیاری از توان گران ایرانی با شادمانی بسیار به یاری ارتش ایران خواهند آمد. انوشیروان پیشنهاد بزرگمهر را می پذیرد. بازرگان بسیار توانمندی که در کار کفش فروشی بود، با شنیدن پیام شاهنشاه، بی درنگ خود را به دربار می رساند و خروارها سکۀ زرین به پای بزرگمهر می ریزد، و هنگامی که بزرگمهر می خواهد به او رسید دهد، رسید نمی خواهد، تنها درخواستش این است که پسر دانش آموخته اش را در جرگۀ دبیران دربار جا دهند.
انوشیروان این درخواست بازرگان را نمی پذیرد و خروارها سکۀ زرین بازرگان را به او باز می گرداند، نکته این است که با همۀ نیازی که کشور به پول داشت، دارایی او را به زور نمی گیرد، به گفتۀ آخوندها مصادره نمی کند.
کمونیست های پُشت به میهن کردۀ ما که از هیچ کوششی در نابود کردن ارزش های میهنی فروگذار نکرده اند!.. از این کُناکِ بسیار دُرُست انوشیروان هم یک دستمایه ساختند و فریاد دادخواهی به آسمان برداشتند که آی!.. مردم، ببینید که در سامانۀ ستم شاهی، چه بی دادی بر مردم ایران رفته است!.. پادشاه ایران پروانه نداد که فرزندِ یک پینه دوزِ بی نوا به آموزشگاه برود و خواندن و نوشتن بیاموزد!.. کار این دادخواهی را تا بدان جا فرا بردند که از این بازرگان پرتوان که آماده بود همۀ هزینه های جنگ ایران و روم را بپردازد، یک پینه دوز بیچاره ساختند و نمایاندند!.. و ما مردم ساده دل را آن چُنان در دام فریب خود گرفتار کردند که سر انجام در سال 57 کوچی شمار بسیار بزرگی از آن فریب خوردگان که ماییم! مردمی که بجای مغز یک مُشت خاکستر در کله داشتیم، بپا خاستیم تا «نظام طبقاتی!..» را بر اندازیم و «عدل علی» و «جامعۀ بی طبقه توحیدی» بر سر کار بیاوریم!.. و دیدیم که پیوستگی «درفش سیاه عدل علوی» و «سرخی داس و چکش کمونیست کارگری» با ایران و مردم ایران چه کرد!.. کمونیست های پُشت به میهن کردۀ بی دانش بسیار کوشیدند تا واژۀ «دبیری» را همان سواد آموزی جا بیاندازند که پادشاه ایران پروانۀ دانش آموختن به پسر کفش گر را نداد!.. چرا که سواد آموزی، ویژۀ برگزیدگان و بلند پایگان کشور بود!.. لایه های فرودین هودۀ دانش آموختن نداشتند!.. نکتۀ بسیار اندوه بار این جاست که بیشینۀ مردم این یاوه ها را توتی وار از دهانی به دهانی چرخاندند و مردم را به سامانۀ شهریاری ایران بدبین ساختند، و کسی نپرسید پس آن همه ستایش دانش و خرد در شاهنامه از کجاست؟.. پس این چیست که فردوسی می گوید در روزگار ساسانیان:
به هر کوی و برزن «دبستان» بُدی
همه جای آتش پرستان بدی
«آتش پرستان» موبدانی که پاس دارندۀ آتش در آتشکده ها بودند و یکی از خویشکاری های بایستۀ آنها آموزگاری بود. روستاییان و مردم فرو دست در هر پایگاهی که بودند میتوانستند با پرداخت اندک چیزی مانند گندم، برنج، روغن و جز این ها، فرزندان خود را به آن دبستان ها که در هر کوی و برزن بود بفرستند. بزرگمهر وزیر خِرَدمَند انوشیروان دادگر خودش یکی از همین کودکان روستایی در مرو بود که در یکی از همین دبستان ها دانش آموخت و بالید . چگونگی برگزیده شدن بزرگمهر به سر وزیری کشور چنین بود که انوشیروان دادگر خواب بسیار شگفت انگیز می بیند، پیک هایی به کران تا کران کشور می فرستد تا خواب گزارانی بیابند تا بتوانند خواب شاهنشاه را گزارش کنند، یکی از این پیک ها به مرو می رسد.
یکی از ردان نامش آزادسرو
ز درگاه خسرو بیامد به مرو
بیامد همه گِرد مرو، او بجُست
یکی موبدی دید بازند و اُست
«پازند»: گزارش اوستا. «اُست»: اوستا
همی کودکان را بیاموخت زند
به تُندی و خَشم و به بانگ بلند
یَکی کودکی مه تر ایدر بَرَش
پژوهندۀ زند و اُستا سرش
همیخواندندیش بوزرجُمهر
نهاده بران دفتر از مهر چهر
در گفتگویی که میان پیک و استاد در می گیرد، پیک از سخنان این کودک روستایی شگفت زده می شود و او را به دربار می برد.
سدها رج در ستایش دانش و دانش آموزی در شاهنامه آمده است که کمونیست های پُشت به میهن کرده آنها را نادیده گرفتند:
کسی را که کمتر بدی خط و ویر
نرفتی به دیوان شاه اردشیر
...
جوانان دانا و دانشپذیر
سزد گر نشینند بر جای پیر
...
همان کودکان را به فرهنگیان
سپردی چو بودی ورا هنگ آن
...
سپردن به «فرهنگ» فرزند خُرد
که گیتی به نادان نباید سپُرد
...
بیاموز و بشنو ز هر دانشی
بیابی ز هر دانشی رامشی
...
ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ
همه دانش و داد دادن بسیچ
...
میاسای از آموختن یک زمان
ز دانش میافکن دل اندر گمان
...
همیشه یکی دانشی پیش دار
ورا چون روان و تن خویش دار
...
کسی کو به دانش توانگر بُوَد
ز گفتار و کردار به تر بُوَد
...
بَر ما شکیبایی و دانش است
ز دانش روان ها پر از رامش است
...
به دانش بُوَد مرد را ایمنی
ببندد ز بد دست آهرمنی
...
چُنین گفت داننده دهگان پیر
که دانش بُوَد مرد را دستگیر
...
هر آن مغز کو را خِرَد روشنست
ز دانش به گِرد تنش جوشنست
...
چه ناخوش بُوَد دوستی با کسی
که بهره ندارد ز دانش بسی
...
که بیکاری او ز بی دانشی است
به بی دانشان بَر، بباید گریست
...
ز دانش بُوَد جان و دل را فروغ
نگر تا نگردی به گرد دروغ
...
تن مرُده چون مَردِ بی دانش است
که نادان به هر جای بی رامش است
...
سُخَن مانَد از ما همی یادگار
تو با گنج دانش برابر مدار
...
به دانش نگر دور باش از گناه
که دانش گرامی تر از تاج و گاه
...
هر آن گه که گویی که دانا شدم
به هر دانشی بَر، توانا شدم
چُنان دان که نادان تری آن زمان
مشو بر تن خویش بر بدگمان
ولی دبیر پایگاه بسیار والاتری داشت، دبیری هُنری بود بسیار فراتر از هُنر پادشاه. دبیر کسی بود که گسترۀ کشور، کرانه های آن، و سامه های فرمان روای بر کشور را می شناخت، گیتاشناسی جهان را می شناخت، دولت های بیگانه و سامه های فرمان روایی بر مردم سرزمین های گوناگون را می شناخت، آیین کشورداری و رامیاری و سیاست گذاری کشورها را می شناخت، و دانش و توانشی بسیار برتر از دیگر درباریان داشت، هنگامی که پادشاه می خواست نامه یی به یِکی از پادشاهان جهان، یا به یَکی از ساتراپ ها یا به یکی از فرماندهان
سپاه بنویسد، تنها جان مایه سخن را به دبیر می گفت، چگونگی آغاز و فرجام و شیوۀ سخن پردازی هر نامه را دبیر بر می گزید نه پادشاه، به سخن دیگر دبیر بیش از پادشاه زبان مردم و زبان پادشاهان و فرمانروایان و سران سپاه را می دانست!..
برگردیم به شاهنامه:
تهمتن ببوسید روی زمین
به کاووس بر خواند چند آفرین
نُخُست از سیاوَش زبان برگشاد
ستودَش فراوان و نامه بداد
چو نامه برو خواند فرخ دبیر
رُخ شهریارِ جهان شد چو غیر
در میانِ همۀ شاهان و فرمان روایان و بزرگان شاهنامه، یکی از بد مَنِش ترین و تبه کار ترین آنها همین کاووس است!.. در داستان رُستَم و سهراب، رستم پرخاش کنان به او می گوید:
همه کارت از یک دگر بدتر است
ترا پادشاهی نه اندر خورَست
به راستی چُنین است!.. همه کارش از یک دگر بد تر است!..
به رُستَم چُنین گفت: «گیرم که اوی
جوانَ ست و بَد نارسیده بر اوی
نه آن که تو مرد جهان دیده یی!..
بد و نیک هر گونه یی دیده یی
چو تو نیست اندر جهان سر به سر
به جنگ از تو جویند مردان هُنر
ندیدی تو بدی های افراسیاب؟
که گم شد ز ما خورد و آرام و خواب؟
مرا رفت بایست، کردم درنگ
مرا بود با او سری پر ز جنگ
من خود می بایست به جنگ با افراسیاب می رفتم تا به هیچ روی کار به آشتی نیانجامد، کاووس مرد آشتی و آرامش نیست! مرد دیو سرشت از جنس سید علی خامنه یی است که روان به اهرمن فروخته و جز تباهی هیچ نتواند!..
نرفتم که گفتند از ایدر مرو
بمان تا بسیچد جهان دار نو
چو بادافرهٔ ایزدی خواست بود
سزاوار بدها، بدی خواست بود
«پاد افره»: کیفر، سزا ... می گوید افراسیاب بد کرد و سزای بدکرداری او آشتی نبود، جنگ بود، به گفتۀ خمینی: جنگ جنگ تا پیروزی... همانندی های بسیار میان خمینی و کاووس را می توان بر شمُرد!..
شما را بدان مُردری خواسته
بر آن گونه بَر، شُد دل آراسته
«مُردری»، همان است که به شیوۀ تازی گویان «میراث»، یا « ارثیه» می گوییم.
«خواسته»: دارایی... می گوید شما چشم به آن دارایی بجای مانده از مردگان بستید و از ارزش های برتر که جنگ و خونریزی است دست برداشتید!..
به مالی که بِستُد از بیگناه
بدین سان بپیچید سرتان ز راه
این دارایی که افراسیاب به شما بخشید از آنِ خودش که نبود، از مردم بی گناه باج ستانده بود، شما با دریافت، این گونه دارایی، از راه دُرُست که همان جنگ و خون ریزی است سر پیچاندید!.. انگاری آن همه زر و سیم و دارایی که خودش گرد آوَردَه بود، همه از کار و کوشش و دست رنج خودش بود!..
به سد تُرک بیچارۀ بدنژاد
که نام پدرشان ندارند یاد
پارۀ دوم این رج آیینه یی است در برابر دو مَنِش، دو شیوۀ برخورد، یکی برخورد خَشم خونین درفش کی کاووس، که نه جنگاوری است پیروزگر، و نه پادشاهی است خِرَدمَند و دادگر، در هر جنگی که آغازیده، سرانجام شکست خورده و پریشان روزگار دست به دامن رُستَم شده است، ولی هنوز دست از مَنِش زشت خود بر نمی دارد ، نسخه یی است کُهن از خامنه یی امروز ما!..
مَنِش دیگر، فردوسی است. در اینجا می بایست خشم و بی داد و دشنام گویی کاووس را گزارش کند، ولی به هیچ روی پا از گلیم ادب بیرون نمی نهد، بدترین واژگانی که از زبان کی کاووس پُرخَشم برای گروگان ها که از خاندان افراسیاب، و از خویشاوندان نزدیک او هستند می گوید:
به سد تُرک بیچارۀ بدنژاد
که نام پدرشان ندارند یاد
این ادب و بزرگواری فردوسی زمانی بیش تر شناخته می شود که نگاهی داشته باشیم به مثنوی معنوی ، سرودۀ مولوی بلخی در داستان هایی مانند « خر و خاتون» در دفتر پنجم، آنگاه خواهیم دید که فردوسی به راستی خورشیدی است بی همتا در سپهر فرهنگ و ادب ایران.
همان از گروگان کی اندیشد اوی
همان پیش چَشمَش همان خاک کوی
کاووس همه را همانند خود می پندارد، بر این باور است که افراسیاب کم ترین بها به جان گروگان ها نخواهد
داد، از دید کاووس گروگان ها همان اندازه در چشم افراسیاب بها دارند که خاک کوی و بازار، تا اندازۀ زیادی هم دُرُست می گوید، ما این دُرُستی را هنگامی بهتر در می یابیم که افراسیاب تبه کار «اغریرس»، برادر نیک
سرشت خود ،که اسیران ایرانی را آزاد کرده بود را به دست خود کُشت، ولی این سخن از دهان کی کاووس پذیرفتنی نیست که خودش گرامی فرزندی مانند سیاوَش را در کام آتش فرو بُرد . با این نگاه به روشنی در می یابیم که افراسیاب و کی کاووس هر دو از یک جنس اند همان گونه که ضحاک و استالین و هیتلر و خمینی و خامنه یی از یک سرشت بودند.
شما گر خِردَ را نبستید کار
نه من سیرم از پیچش از کارزار
این نابخردترین پادشاه در کارنامۀ ایران، با رفتاری که به هیچ روی برازندۀ پادشاهان نیست، رُستَم و سیاوَش را که هردو برخوردار از خِرَد ناب خداوندی اند، «نا بخرَد» می شمارد و می گوید اگر شما نابخردانه پَیمان آشتی با افراسیاب بستید، من نه آنم که به چنین پَیمانی تن دهم!..
به نزد سیاوَش فرستِم کنون
یَکی مرد پُر دانش و پُر فسون
با چنین سخنان ناسنجیده و دور از خِرَد، و بسیار بی دادگرانه، رُستَم را خوار می کند!.. می گوید تو برازندۀ چُنین کار کلان نبودی، من نمی بایست تو را به همراه سیاوَش می فرستادم، اکنون بجای تو یک مرد دانا و چاره گر به میدان خواهم فرستاد:
بفرمایمَش کآتشی کن بُلَند
به بند گران پای ترکان ببند
بر آتش بنه خواسته هرچ هست
نگر تا نَیازی به یک چیز دست
پس آن بسته گان را بر من فرَست
که سرشان بخواهم ز تنشان گُسست
به سیاوَش خواهم فرمود که همۀ آن پیشکشی ها و ارمغان های افراسیاب را در آتشی آسمان سای بسوزاند و آن سد تن گروگان ها را هم نزد من بفرستد تا سر از پیکرهاشان جدا کنم!..
تو با لشکر خویش سر پُر ز جنگ
بِرو تا به درگاه او بیدرنگ
همه دست بگشای تا یک سره
چو گُرگ اندر آید به پیش بَرّه
چو تو سازگیری به کین توختن
سپاهت کند پَروه و سوختن
«پَروه»: هر آن چه که در تاخت و تاراج و جنگ و شبیخون از دشمن بدست آرند.