همی تافت زو فَرّ شاهنشهی
چو ماه دو هفته ز سرو سَهی
بالندگی و فراپویی فریدون را هم به سان سرو سهی گزارش می کند:
ببالید بر سان سروسهی
همی تافت زو، فَرّ شاهنشهی
زنان ایرانی هم سرو گونه هستند
ز یک دست سرو سهی شهرناز
به دست دگر ماه روی ارنواز
همسران آینده پسران فریدون هم سرو سهی نامیده می شوند
نشانَد بَرِ تخت شاهنشهی
سه خورشید رُخ را چو سروسهی
سر انجام می رسیم به سرو ناز یا سرو نو رُسته، سروی را هم گویند که شاخ های آن به هر سوی گراینده باشد، وارون سرو آزاد که شاخ هایش راست رُسته اند.
برگردیم به چگونگی پیشباز از سیاوَش:
بسی زَرّ و گوهر برافشاندند
سراسر بر او آفرین خواندند
چو کاووس را دید بر تختِ عاج
ز یاغوت رَخشندِه بر سَرش تاج
نُخُست آفرین کرد و بُردَش نماز
زمانی همی گفت با خاک، راز
سیاوش با دیدن پدر که با تاجی درخشان از یاغوت سرخ بر سر، بر تخت عاج نشسته بود، از اسپ پیاده می شود، بر او درود و آفرین می گوید، و به نشان خود کوچک شماری، سر بر زمین می نهد ، سپس برمی خیزد و نزد پدر می رود. کاووس پسر را به گرمی در آغوش می کشد.
اُ زان پس بیامد بَرِ شهریار
سپهبَد گرفتش سر اندر کنار
ز رُستم بپرسید و بنواختش
بر آن تَخت پیروزه بنشاختش
«بنشاختش»: بنشاندش
چنان از شگفتی بَرو بَر، بماند
بسی آفرین ها بَرو بَر، بخواند
بر آن بُرز و بالا و آن فَرّ اوی
بسی دیدنی دید و بس گفتگوی
بدان اندکی سال و چندین خِرَد
که گفتی روانش خرد پَروَرَد
بسی آفرین بر جهان آفرین
بخواند و بمالید رُخ بر زمین
کی کاووس با دیدن بُرز و بازو و بالای سیاوش، و ادب و دلیری و کاردانی او از تخت فرود می آید و در پیشگاه دادار آفریدگار رُخ بر زمین می کشد و نیایش بجا می آورد و آن همه خِرَد و آراستگی در فرزند نو جوان را به درگاه یزدان سپاس می گذارد .
همی گفت کای: « کردگار سِپِهر
خداوندِ هوش و خداوند مِهر
همه نیکویی های گیتی ز تُست
نیایش ز فرزند گیرم نُخُست
بزرگان ایران همه با دهِش
برفتند نزد شهِ خوش مَنِش
ز فَرّ سیاوَش فرو ماندند
به دادار بَر، آفرین خواندند
بفرمود تا پیشش آزاده گان
ببستند گُردان لشکر میان
به کاخ و به باغ و به میدان اوی
جهانی به شادی نهادند روی
به هر جای جشنی بیاراستند
مَی و رود و رامش گران خواستند
کران تا کران ایران در شور و شادمانی نشست، مردم ایران از زن و مرد، کوله بار غم بر زمین گذاشتند و به خوش نوشی و شادی برخاستند.
یَکی سور فرمود کاندر جهان
کَسی پیش از آن خود نکرد از مهان
به یک هفته بودند زین گونه شاد
به هشتُم در گنج ها بَرگشاد
ز هر چیز گنجی بفرمود شاه
ز مُهر و ز تیع و ز تخت و کلاه
ز اسپان تازی به زینِ خَدَنگ
ز بر گُستوان ها و ز خِفتان جنگ
«خدنگ» نام درختی است با چوب بسیار سخت که از آن تیر و نیزه و زین اسپ می ساختند، تیر خدنگ و زین خدنگ در ادبسار پارسی کاربرد بسیار دارد.
«برگستوان»، برآمده از بُن واژۀ کُست، در پهلوی به چَم پهلو و سو و کنار است. در پارسی هم کُشت یا کُست به همین چَم بکار رفته است. کُستی یا کُشتی، رشته و بندی است که زرتشتیان بر کمر می بندند. «ان» در پایانه واژه پسوند نشان پذیری است. در گرشاسب نامه بجای برگستوان، کُستوانآمده و آن
پوششی است که جنگاوران در میدان جنگ به تن می کردند، اسپ را هم با چنین پوششی از گزند جنگ ابزار دشمن دور می داشتند. اسپان تازی هم وارون آنچه بسیاری پنداشته اند اسپ عربی نیست بهترین اسپ ها اسپ های ایران اند، اسپ تازی، همان اسپ تیز تاز، اسپ تیز دونده است.
ز اسپان تازی به زینِ خَدَنگ
ز بر گستوان ها و ز خِفتان جنگ
ز دینار و از بدرههای دِرَم
ز دیبا و از گوهران، بیش و کم
«بدره های دِرَم »کیسه هایی بودند که سیم و زر در آن می انباشتند.
جز افسر که هنگام افسر نبود
بدان کودکی تاج در خور نبود
تنها چیزی که به سیاوَش داده نشد تاج پادشاهی بود، چرا که با آن سن و سال کم هنوز برازندۀ تاج داری و شهریاری نبود.
سیاوَخش را داد و کردَش نُوید
ز خوبی بدادش فراوان اُمید
بدین گونه هفت سال گذشت، در این هفت سال کیکاووس در همۀ زمینه ها سیاوش را می آزماید، هر چه می کاوید در او کمترین کاستی نمی بیند.
چنین هفت سالش همی آزمود
به هر کار جز پاک زاده نبود
به هشتم بفرمود تا تاج زَرّ
همان توغ زرّین و زرّین کمر
نبشتند فرمان برِ پَرنیان
به رَسمِ بزرگان و فَرّ کیان
در سال هشتم، فرمان داد که تاج زرین پادشاهی همراه با توغ زرین و کمربند زرین پادشاهی را بنام او بر پرنیان بنویسند، بدین گونه سیاوَش آمادۀ تخت نشینی می شود.
زمینِ کُهستان ورا داد شاه
که بود او سزاوار تخت و کلاه
«کُهستان» نام سرزمینی است درخراسانِ بزرگ در کرانه های آمودریا و سیر دریا، تازی گویان آن را قَهستان گویند.
فرارود خواندندش همی پیشتر
به تازی کنون «ماوراء النَّهَر»
«فَرارود» نام سرزمینی است در میان دو رود آمودریا و سیردریا [جیحون و سیحون]. این سرزمین در آسیای میانه جای دارد. سرزمین هایی که در گسترۀ آبریز این دو رود جای گرفته اند: چغانیان (یک امیر نشین
کوچک در کرانۀ راست آمودریا) - ختلان ( یکی از چهار استان تاجیکستان) - نَخشَب(شهری در میان بلخ و بخارا) سمرکند( تازی گویان آن را سمرقند می گویند و می نویسند، شهری در جنوب خاوری اُزبکستان. در دورۀ هخامنشیان پایتخت ساتراپی سغدیانه بود). بخارا ( پنجمین شهر بزرگِ اُزبکستان که در جلگۀ پایینی رود زرافشان جای دارد. اُسروشَنِه (با نام های دیگری مانند: استروشن، اشروسنه، سروشنه، ستروشنه، یَکی از کُهن ترین استان های تاجیکستان - فرغانه (شهری در ازبکستان امروزی) تاشْکَنْد( با نامهای دیگر: چاچ، چاچکند، شاش) بزرگترین شهر اُزبکستان، کمان هایی که در چاچ ساخته می شد بهترین کمان های روزگار خود بودند:
به چرم گوزن اندر آورد شست
بمالید چاچی کمان را بدست
مرگ مادر سیاوش
به فرمان شه چون بسیجید کار
بِرَفت از جهان مادر شهریار
مادر سیاوش هم با همۀ زیبایی و دلبری و بَرتری های ویژه که داشت مانند همۀ دیگر مادران و پدارن، و مانند همۀ زیستمندان برای مُردن زاییده شده بود، هنگامی که زمانش فرا رسید چَشم از جهان فرو بست و سیاوَشِ نوجوان را بی مادر، و در غمی جانکاه فرو گذاشت. در این جا با یک سخن بسیار اندیشه انگیز از سوی فردوسی بزرگ رو برو می شویم، می گوید:
سیاوَش ز گاه اندر آمد چو دیو
بر آورد بر چرخِ گردان غِریو
این سخن بسیار شایان ژرف نگری است، برای نُخُستین بار یَک پهلوان بالا بلند و نیک منش، آن هم پهلوانی به بلندا و درخشش سیاوش را دیوسار می نامد!. چرا؟ شگفت انگیز است چنین سخنی از زبان فردوسی برای بهمنش ترین پهلوان خود، چرا سیاوش که بزرگ ترین و گرامی ترین پهلوان فردوسی است ، در اینجا ناگهان دیو سار می شود؟
پاسخ این است که: غریو برآوردن، بر چرخ، شیون و مویه و زاری کردن، یکی از ناستودنی ترین رفتارها در فرهنگ ایران است:
زمادر همه مرگ را زاده ایم؟
پس:
اگر مرگ داد است، بی داد چیست؟
ز داد این همه داد و فریاد چیست؟
...
جهان را چنین است ساز و نهاد
که جز مرگ را، کس زمادر نزاد
...
بدانید کاین چرخ ناپایدار
نه پرورده داند نه پروردگار
...
چنین است، کردار این چرخ تیر
چه با مَرد بُرنا، چه با مَردِ پیر
اگر شهریاری و گر زیر دست
بجز خاک تیره نیابی نشست
کُجا آن بزرگانِ با تاج و تَخت؟
کُجا آن سواران پیروز بخت؟
کُجا آن خِرَدمَند، گندآوران
کُجا آن سرافراز و جنگی سران؟
کُجا آن گُزیده نیاکان ما؟
کُجا آن دلیران و پاکان ما؟
همه خاک دارند بالین و خِشت
خُنُک آن که جُز تخم نیکی نکِشت
همه مرگ راییم بُرنا و پیر
به رفتن، خِرَد بادمان دستگیر
جهان را چُنین است آیین و ساز
ندارد به مرگ از کسی چنگ باز
«ارداویرافنامه» یکی از نوشتارهای بسیار پرارج ایرانی است که در کُپنهاک نگهداری می شود. دانته آلیگری کمدی الهی خود را با نسخه برداری از روی این گرامی نامۀ ایرانی نوشت و مایه سربلندی ایتالیا شد، بدا که بسیاری از ایرانیان نام ارداویراف را هم نشینده اند!.. اردواویراف نام یک دستور زرتُشتی بود.. ایزد سروش و ایزد آذر، در یک گشت و گذار خیالی این موبَد زرتشتی را با همان تن و پیکر زمینی، به دیدار دوزخ و برزخ و بهشت می برند، درجایی از دوزخ به رود سهمگین و بد بویی می رسند، اردواویراف می نویسد:
«... رودی دیدم بزرگ و سهمگین، و روان های بسیار در کنار آن به رنج بودند، پرسیدم این ها کیستند که این گونه به رنج ایستاده اند؟ ایزد سروش و ایزد آذر گفتند این رود، آن اشک بسیاری است که مردمان از پسِ درگذشتگان از چشم بریزند و شیون و مویه و گریستن کُنند، اشکی که آن ها ریزند به این رود رسد، آنان که گذشتن از رود نتوانند، آنانند که از پسِ مرده شیون و مویه و گریستن بسیار کردند، و آنان که آسان تر می گذرند کمتر گریسته اند. به جهانیان بگوی تا در گیتی هستید شیون و مویه و گریستن مکنید چه به همان اندازه بدی و سختی به روان درگذشتکان می رسانید...»
فردوسی با آگاهی از این آموزۀ ایرانی است که می گوید:
سیاوَش ز گاه اندر آمد چو دیو
بر آوَرد بر چرخِ گَردان غِریو
به تن جامۀ خسروی کرد چاک
به سَر بَر، پراگند تاریک خاک
همی بود با سوگِ مادر دُژَم
همی کرد با جانِ شیرین سِتَم
بسی مویه کردش به روز و به شب
بسی روز نگشاد بَر خنده لب
همی بود یَک ماه با درد و داغ
نمی جُست یک دم ز راه و ز راغ
از آن چون همه آگهی یافتند
به پیش سیاوَخش بشتافتند
چو توس و فریبرز و گودرز و گیو
چه شهزاد، چه پهلوانان نیو
«نیو»: دلیر و رزم آور
سیاوَش چو رُخسار ایشان بدید
ز دل باز آهِ دیگر کشید
ز نو گریۀ دیگر آغاز کرد
درِ اندُهان دلَش باز کرد
چو گودرز آن سوگ شه زاده دید
دُژَم شد چو آن سرو آزاده دید
بچرخید و گفتش که: ای شاه زاد
شنو پند و از نو مکن سوک یاد
هر آن کس که زاد او ز مادر بمُرد
ز مرگ و ز مُردن کسی جان نبُرد
کنون گرچه مادَرت شد یادگار
به مَینُوست جانِ وی اندُه مدار
به سد لابه و پند و افسون و رای
دل آورد شه زاده را باز جای
سرانجام اندرز پهلوانان و مردان کار آزمودۀ روزگار، بر روان سیاوَش کارگر می شود و سیاوَش اندک اندک به آرامش و والامندی خود باز می گردد .
برآمد برین نیز یک روزگار
بدو شادمان شد دل شهریار
دل دادن سودابه به سیاوش
یَکی روز کاووس کی با پسر
نشسته که سودابه آمد ز در
چو سودابه روی سیاوَش بدید
پُر اندیشه گشت و دِلَش بر دَمید
«دلش بر دمید»: دلش بر تپید، دلش تپیدن گرفت، دل از دست بداد!..
چُنان شد که گفتی تراز نخ است
اُ یا پیش آتش نهاده یخ است
«تراز نخ»: تار نخ - نخ بسیار باریک
کسی را فرستاد نزدیک اوی
که پنهان سیاوخش را رو بگوی
که: «اندر شبستان شاهِ جهان
نباشد شگفت ار شوی ناگهان
«شبستان»: سرای شاهانه یی است که همسر یا همسران پادشاه یا فرمان روا دور از دید مردانِ بیگانه در آنجا به سر می بَرَند، تازی گویان آن را حرمسرا می گویند. سودابه که در همان نُخُستین نگاه تا بُن جان در دام مهر سیاوَش گرفتار شده، کسی را به پیامبری نزد سیاوش می فرستد که تو پسر پادشاهی، هیچ راهبندی در برابر تو برای درآمدن به شبستان نیست، پس پرتو مهرِ خود بر سر من و دیگر زنان در شبستان شاه بیافکن و ما را به دیدار خود خُرسند کن!..
فرستاده رفت و بِدادَش پَیام
بَرآشفت زان کار او نیک نام
سیاوَش پرورش یافته در دامن رُستَم است، نیک سرشت است، جوانمرد است، در همان نخستین گامه در می یابد که این فراخوان برای چیست!.. به خود می گوید: مرا با شبستان شاه چه کار؟
من برای رزم با دشمنان میهن در میدان رزم پرورش یافته ام نه برای هم نشینی با زنان شاه در شبستان!..
بدو گفت مرد شبستان نی اَم
مجویم که با بند و دستان نی اَم
«بند»: فریب و نیرنگ
«دستان» هم، همان فریب و نیرنگ است!..
دِگر روز شب گیر سودابه رفت
بَرِ شاه ایران خَرامید تَفت
بدو گفت:« کای شهریار سپاه
که چون تو ندیدست خورشید و ماه
نه اندر زمین کس چو فرزند تو
جهان شاد بادا به پیوند تو
فرستش به سوی شبستان خویش
بَرِ خواهران و فغِستان خویش
«فَغِستان»: بُت کده یا بُت خانه، در اینجا آماج همان شبستان است
همه روی پوشیدگان را به مهر
پُر از خون دلَ است و پُر از آب چهر
نمازش بَریم و به کار آوَریم
درختِ پَرستِش به بار آوریم»
«نمازش بریم»: به ستایش او بکوشیم، او را بستاییم، آفرین گوی او باشیم
بدو گفت شاه: «این سخن در خورَست
بَر او مَر ترا مهر سد مادرست!..»
بسیار خوب گفتی، تو مهر سد مادر به او داری، اکنون که مادر خود را از دست داده، بسیار شایسته خواهد بود که سیاوَش در کنار تو از سرریز مهر مادری برخوردار گردد!..
سپَهبَد سیاوخش را خواند و گفت:
که خون و رگ و مهر نتوان نهُفت
پس پردهٔ من ترا خواهرَست
چو سودابه خود مهربان مادَرَست
ترا پاک یزدان چُنان آفرید
که مهر آوَرَد بر تو هرکت بدید
ترا داد یزدان به پاکی نژاد
کسی پاک چون تو ز مادر نزاد
به ویژه که پیوستهٔ خون بُوَد
چو از دور بیند ترا چون بُوَد
«پیوستۀ خون»: خویشاوندی و هم خونی.
می گوید جای نگرانی نیست سودابه که مادر تو، و دختران هم خواهران تو اند پس بی کمترین نگرانی می توانی به شبستان من در آیی!.. خوب نیست که مادر و خواهرانت از دور تماشاگر تو باشند، برو در کنارشان بنشین، هم خودت از سر ریز مهر آن ها بهره گیر، هم سر ریز مهرت را بر سر آن ها بیافشان.
پس پرده پوشیده گان را ببین
زمانی بمان تا کنند آفرین
«پوشیده گان» همان زنانِ در بندِ شبستان اند که خود را از دیده ها دور می دارند!..
سیاوَش چو بشنید گفتار شاه
همی کرد خیره در وی نگاه
سیاوش از این همه نادانی و دبنگی پادشاه در شگفت است، او خود در نخستین نگاه توانست دیو درون این نا مادرِ دیو سرشت را ببنید، شگفتا که این مردِ خرد باخته پس از آن همه سال همسر دیو خوی خود را نشناخته و به دست خود مرد دل خواه سودابه را راهی خوابگاهش می کند!...
زمانی همی با دل اندیشه کرد
بکوشید تا دل بشوید ز گرد
«دل بشوید ز گرد»: دل از غبار بد گمانی ها بپالاید. نگرانی از خود دور کند.
گمانی چنان بُرد کاو را پدر
پَژوهَد همی تا چه دارَد به سر
تنها اندیشه یی که بر او چیره می شود این که مبادا پدر می خواهد او را با زنان بیازماید!..
که بسیار دان بود و چیره زبان
هُشیوار و بینادل و بدگمان
بپیچید و بر خویشتن راز کرد
از انجام آهنگ، آغاز کرد
«از انجام آهنگ آغاز کردن: پایان کار را در همان آغاز دیدن . پایان بین بودن.
که گر من شَوَم در شَبِستان اوی
ز سودابه یابم بسی گفت و گوی
اگر پایم به شَبِستان رسَد ، سودابه دست از سرم بر نخواهد داشت و با هزار و یک فریب و نیرنگ خواهد کوشید تا مرا در دام چالۀ هوس های دیو خویانۀ خود گرفتار سازد!..
سیاوَش چُنین داد پاسخ، که: «شاه
مرا داد فرمان و تخت و کلاه
از آن جای گه کآفتاب بلند،
برآید کند خاک را اَرجمَند،
چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه
به خوبی و دانش، به آیین و راه
تو تک دانه پادشاهی هستی که از بامدادان تاریخ تا به امروز تخت پادشاهی کسی آراسته به نیک خویی و دانشفری و آیین داری مانند تو را بر خود ندیده است، تو بودی که تاج و تخت پادشاهی بمن بخشیدی و مرا سزاوار چُنین پایگاه والا بَر شمُردی، پس اکنون هم بجای این که مرا راهی شبستان کنی:
مرا راه بنما سوی بخردان
بزرگان و کار آزمـــــــــــــوده رَدان
دگر نیزه و گُرز و تیر و کمان
بپیچیدن اندر، رده بدگمان
مرا با دلیران و گُندآوران و رزمندگان بزرگ هم نشین بساز تا بد گمانان و دشمنان را در هم بپیچم، مرا چه به شبستان تو؟... من از زنانِ شبستان چه خواهم آموخت؟
دگر تخت شاهی و آیین بار
دگر بَزم و رَزم و مَی و مَی گُسار
چه آموزم اندر شبستان شاه؟
به دانش زنان کی نمایند راه؟
در اینجا به روشنی پیداست که واژۀ «زنان» برای پوشیده رویان شَبستان بکار رفته است نه برای زنانی از جنس سیندُخت و گُردآفرید و گُردیه و گُردآفرید و همای و ایران دخت و دیگر زنانی که سرآمد مردان در کار کشورداری و سپاه کشی بوده اند و هستند.
بدو گفت شاه: «ای پسر شاد باش
همیشه خِرَد را تو بُنیاد باش
سُخَن کم شنیدم بدین نیکویی
فزاید همی مغز کاین بشنُوی
مدار ایچ اندیشۀ بَد به دل
همی شادی آرای و غم بر گُسِل
«غم بر گُسِل»: رشته غم پاره کن، نیاندیش، اندیشۀ بد به دل راه مده
ببین تو همی کودکان را یَکی
مگر شادمانه شَوَند اندکی
سیاوَش چنین گفت:«کز بامداد
بیایَم کُنَم هرچه شَه کرد یاد
گر ایدون که فرمان شاه این بُوَد
از آن پس مرا رفتن آیین بود
من اینک به پیش تو اِستاده ام
دل و جان به فرمان تو داده ام
بر آن سان روم کَ م تو فرمان دهی
تو شاهِ جهان داری و من رَهی
«رهی»: فرمانبردار، تو پدر، پادشاه، و فرمانروای من هستی، و من فرمانبردار تو، هر چه فرمان دهی همان خواهم کرد
سیاوش نزد سودابه
یکی مرد بُد نام او هیربَد
زُدوده دل و مغز و جانش ز بد
نام این کس که کلید دار و سرپرست شبستان کاووس بود، در برخی از نسخه ها «هَرزبد» و در برخی «هیربَد» آمده است. «هرزبد» یک نامواژۀ دو بهری است، بهر نخست آن «هرز» که چَم آن به درستی شناخته نیست، برخی آن را برآمده از «هَرزگ» پهلوی به چَم آزاد و رها دانسته اند که در پارسی به ریخت هرزه در آمده و چَم نکوهیده و ناپسند یافته است.. پارۀ دوم «بَد» که پساوند بازخوانی است. این پساوند در پهلوی پَت pat یا پِت pet به چَم خداوندگار و سَروَر و سالار است که در واژه های «سپهبَد» به چم سَروَر و فرمانده سپاه، و «آذربَد» نگهبان آتش در آتشکده بوده است. این پساوند در پارسی نو در ریخت «بُد» نیز بکار می رود چنانچه سپهبَد را سپهبُد و آذربَد را آذربُد هم می گوییم. اگر آن را هیربَد بخوانیم باز می شود