بر آن کاو نهد، هر دو فرمان برید
دختر را به پیشگاه پادشاه ببرید، هر چه شاه فرمود هر دو گردن نهید.
نگشتند هر دو ز فرمان اوی
سوی شاهِ ایران نهادَند روی
چو کاووس روی کنیزک بدید
دِلش مهر و پیوند او بر گُزید
به هر دو سپهبَد چُنین گفت شاه
که: «کوتاه شد بر شما رنجِ راه
داوری پادشاه خودبین و زیاده خواهی مانند کی کاووس پیشاپیش بر همگان روشن است، می گوید، شما را از رنج بگو مگوهای بی هوده می رهانم تا بیش از این یک دگر را میازارید!..
گوزن است و گر آهوی دلبَرَست
شکاری چُنین در خور مِه ترَست
بر این داستان بگذرانیم روز
که خورشید گیرند گُردان به یوز
امروز پهلوانان ما به نیروی یوز، زن زیبای خورشید سانی را شکار کردند، و این شکار زیبا تنها برازندۀ پادشاه است که منم!..
سپس روی به دختر می کند:
بدو گفت خسرو: نژاد تو چیست؟
که چِهرَت به مانند چِهرَ پری است
بگفتا که از مام خاتونی ام
ز سوی پدر، آفریدونی ام
ز دُخت سپه دار گرسیوزم
بدان سو کَشَد رشته و پَروَزَم
که اوی ست هم خویشِ افراسیاب
هم از تخمۀ تور با جاه و آب
«آب» در اینجا به چم ارجمندی و والامندی است، نه آب نوشیدنی، در شاهنامه بارها واژۀ آب برای والامندی و ارج و پای گاه بکار رفته است. نکتۀ بسیار شایان ژرف نگری در اینجاست که بسیاری از بزرگان ایران نه تنها از دو تخمه و نژاد، ونکه گاه از تخمۀ دشمن اند مانند، رودابه مادر رستم که دختر مهراب کابلی و از تبار ضحاک است، مادر سهراب هم از تبار بیگانه است ، در اینجا هم با مادر سیاوش آشنا می شویم که از خویشان نزدیک گرسیوز برادر ستم کارۀ افراسیاب تورانی است!.. این پاسخی است به برخی از ایران ستیزان بی مایه که ایرانیان را « شونیزم» می نامند!..
بدو گفت: «کاین روی و موی و نژاد
همی خواستی هر سه دادی به باد
به مُشکوی زرین کُنَم، شایَدَت
سر ماه رویان کنم، بایَدَت
«مُشکوی»: خانه و آسایش گاه پادشاه است.
«شایدت»: ترا شایسته تر این است که در شبستان من باشی و بمانی
چُنین داد پاسخ: «چو دیدم ترا
ز گردن کشان برگزیدم ترا»
پاسخ دختر جوان در این جا بسیار در خور درنگیدن است، به پادشاه نمی گوید هرچه شما بفرمایید همان خواهم کرد، یا همان خواهد شد، می گوید این مَنَم که از میان این خواستاران ترا برگزیدم... ( ز گردن کشان برگزیدم ترا) این نکته نشان دهندۀ جای گاه والای زن در فرهنگ ایرانشهری است.
ده اسپ گران مایه با تاج و گاه
به هر دو سپهبَد فرستاد شاه
بُت اندر شبستان فرستاد شاه
بفرمود تا برنشیند به گاه
بر نشستَن به گاه: بر تخت شاهی نشستن
نهادند زیر اندَرَش تختِ عاج
به سر بر، ز یاغوت و پیروزه تاج
بیاراستندش به دیبای زرد
به یاغوت و پیروزه و لاژوَرد
دگر ایزدی هر چه بایست، بود
یَکی سرخ یاغوت بُد، نابسود
نا بسود، در اینجا نشان دوشیزگی است که با همۀ زیبایی که یاغوت سرخ را می مانست، ولی سوده نبود!.. دوشیزه بود.
زادن سیاوش
بسی برنیامد برین روزگار
«رنگ» در اینجا به چَم آهو و کاستی است، دختر زیبا در پی آبستنی، زیبایی زنانۀ خود را از دست بداد (رنگ
اندر آمد به خُرّم بهار)
چو نُه ماه بگذشت بر خوب چهر
یَکی کودک آمد چو تابنده مِهر
بگفتند با شاه، کاووس کی
که بر خوردی از ماه فرخنده پی
«برخوردی» : بهره مند شدی
یَکی بچۀ فَرُخ آمد پدید
کنون تخت، بَر ابر باید کشید
اکنون که ترا فرزندی پدید آمد چنان باید خود را خوشبخت بدانی که انگاری تخت و گاهت را بر ابرها نشانده اند
جدا گشت زو کودکی چون پَری
به چهره به سان بُت آذری
برخی «بت آذری» را در پیوند با بت های روزگار ابراهیم دانسته اند که به هیچ روی درست نیست. نخست این که هیچ بُنچاکی فرا دست خود نداریم که نشان دهندۀ زیبایی بُت ها در روزگار ابراهیم باشد. دوم این که از سخن پرداز خوش پردازی مانند فردوسی بزرگ که دست به کار بازسازی کاخ ورجاوند بُنیاد فرهنگ ایران است، پذیرفتنی نیست که در نشان دادن شکوه و زیبایی یک کودک، به سراغ ابراهیم و بُت سنگی روزگار او برود، «بت آذری» در این جا نشان دهندۀ شکوه و درخشندگی آتشین گونۀ سیاوَش است.
جهان گشت ازان خُرد پُر گفت و گوی
کز آن گونه نشنید کس روی و موی
جهاندار نامش سیاوخش کرد
بدو چرخ گردنده را بخش کرد
این نام در گویش اوستایی «سیاوَرشَن» - در پهلوی «سیاوَخش» - در پارسی «سیاوَش» یا «سیاووش» آمده و چم آن دارندۀ اسپ نر سیاه است. ایرانیان این گونه نام ها را بسیار دوست می داشتند، مانند: تهماسپ[دارندۀ اسپ تنومند]، لهراسپ[دارنده اسپ تند رو]، جاماسپ[دارندۀ اسپ درخشان]، (یاکسی که جامه از پوست اسپ دارد) ارجاسپ[دارندۀ اسپ ارجمند]، گُشتاسپ، یا ویشتاسپ[دارندۀ اسپ آماده ، یا پشتیبان اسپ] نام سیاوَش هم در همین رده جا می گیرد.
«بدو چرخ گردنده را بخش کرد»: این سخن بدین آرش است که کوشید به یاری دانشمندان و اختر شناسان، از سرنوشت این کودک آگاهی بیابد.
بخواندش ستاره شناس بزرگ
به خود بر نهادش سپاس بزرگ
از آن کاو شمارِ سِپِهر بلند
بدانست نیک و بد و چون و چند
ستاره بدان کودک آشفته دید
غمی گشت چون بخت او خفته دید
«ستاره» در این جا همان بخت و سرنوشت است
بدید از بد و نیک آزار اوی
به یزدان پناهید از کار اوی
بگفت او ز کارِ پسر شاه را
نُمودش یَکایَک بدو راه را
چُنین تا برآمد برین روزگار
تَهَمتَن بیامد بَرِ شهریار
چُنین گفت: «کاین کودک شیرفش
مرا پرورانید باید به کَش
«کَش»: آغوش- بر، و کنار است
چو دارندگانِ ترا مایه نیست
مر او را به گیتی چو من دایه نیست
رستم با شناخت ژرفی که از اندیشه و مَنش و کُنش کی کاووس دارد او را شایستۀ پدری نمی داند، از سوی دیگر هیچ یک از درباریان کاووس را نیز شایستۀ پرورش سیاوش نمی بینید، از این رو شتابان خود را به پیشگاه
کاووس می رساند و دایگی این کودک نوزاد را از شاه در خواست می کند تا از او مردی شایستۀ شهریاری ایران بار آورد. تنها اوست که می تواند این شهزادۀ نو رسیده را به گونه یی بار آورد که هم در میدان رزم، و هم در کار شهریاری و کشورداری برازندۀ یک سرزمین فراخ دامن مانند ایران باشد .
از سوی دیگر، رُستم در یک نبرد بد سرانجام پسرخود سهراب را کُشته و در سوگی بزرگ فرو نشسته است، اکنون می خواهد سیاوَش را جانشین سهرابِ خود کند، آن خویشکاری پدرانه که در بارۀ سهراب به کار نبرد را، برای سیاوش به کار بَرَد.
بسی مه تر اندیشه کرد اندر آن
نیامَد همی بر دِلش بَر، گران
به رُستَم سپردش دل و دیده را
جهان جوی، پورِ پسندیده را
تَهَمتَن ببُردَش به زاولسِتان
نِشستنگهی ساخت در گُلسِتان
سواری و تیر و کمان و کمند
لُگام و سَمَند و چه و چون و چند
«لگام» دهنۀ اسپ است، همان که تازی گویان به نادُرُست لِجام گویند چون بندواژۀ «گ» در زبان عربی ندارند، بدا که ما ایرانیان هم بی آن که بدانیم با خود چه می کنیم لُگام پارسی را به شیوۀ تازی گویان، لجام می گوییم، و در زبانزدهایی مانند لِجام گسیخته بر زبان می رانیم، هنگام رسیده است که جوانان خوب و پاک سرشت ایران به خویشتن خود بازگردند و وارون پدران و مادران خود، پَر و پای جان از بند اسارت و بردگی تازیان بگشایند.
واژه دوم که در این رج بکار رفته «سَمَند» است، سَمَند اسپ زرد را گویند، ولی در اینجا آماج همان اسپ است و کاری به رنگ آن ندارد چنانچه می دانیم اسپ سیاوش به رنگ سیاه بود.
سه واژه دیگر در این پاره بکار رفته که به هیچ روی نباید از کنار این سه واژه به سادگی گذشت:
لُگام و سمند و چه و چون و چند
آنچه که در نخستین گامه از چینِش این سه واژه در کنار هم در می یابیم این است که در روزگاران بسیار کُهن ایرانیان می دانستند که تنها در پرتو آموزش و پَروَرش است که می توان از کودکان خُردسال، زنان و مردان
بزرگ و سرنوشت ساز به بار آورد، از این رو، وارون آنچه که امروز در میهن ما می گذرد، آموزگاران از همان آغاز، جای گاه بسیار ویژه در همبودگاه ایرانیان داشتند، و از گرامی داشت بسیار برخوردار بودند. امروز در سایه سار حکومت ننگین ملایان، آموزگاران ما به پایین ترین لایه های مردمی فرو بُرده شدند. همراه با خوار شماری آموزگاران که می بایست جایگاه بسیار والایی در همبودگاه مردمان داشته باشند، کوشش بسیار بکار می رود تا شمار بزرگی از طلبه ها و نوحه خوان های دیو سرشت و زشت خوی را جانشین آموزگارانِ نیک سرشت کنند!..
رُستَم با شکوه ترین نماد فرهنگ ایران و بزرگترین پاس دارنده ارزش های فرهنگ ایرانشهری است، او می داند که پادشاه، شیرازه بند آیین شهریاری و کشور داری است، از شیوۀ شهریاری کی کاووس و فزون خواهی ها و نابخردی های او خرسند نیست، پیاپی گفتار و کردار و مَنِش کیکاووس را می نکوهد و بر او می خروشد و او را شایستۀ پادشاهی نمی داند، در داستان رستم و سهراب به کی کاووس می گوید:
همه کارَت از یک دگر بدترست
ترا شهریاری نه اندر خوَرست
با چنین شناختی که از کی کاووس دارد می خواهد کار آموزش و پرورش سیاوش را به او بسپارد و کی کاووس با همۀ نا بخردی های زیان بار خود این پیشنهاد خردمندانه را می پذیرد.
رستم پس از آموزش های نُخُستین که سواری و تیر اندازی و کمان کشی است، سیاوش را با سه کرانۀ دیگر از دانش آشنا می سازد که از آموزه های نُخُستین بسیار والاترند، این سه کرانه از دانش را فردوسی در سه واژه پیش روی ما می گذارد: «چه» - «چون» - «چند»!..
«چه»: همان دانش همگانی و شناخت چیستی و گوهر چیزهاست، هر آدمی می بایست بداند آنچه را که می بیند یا می شنود یا دست برآن می ساید یا می چشد یا می بوید چیست، ساختار آن چگونه است، سود و زیانش برای آدمی یا برای آب و خاک و گیاه و جانور چیست؟ آب چیست؟ خاک چیست؟ باد چیست؟ آن چه نیرویی است که گیاه را می رویاند و می بالاند و سرانجام می خشکاند و دوباره خاکش می کند؟
این همان است که ما امروزه آن را نخستین گامۀ «دانش» می شماریم و فردوسی آن همه را در یک واژۀ «چه» جا می دهد.
پس آنچه که رستم در این کرانه به سیاوش می آموزاند، گوهر و سرشت چیزها و شناخت و چیستی و چگونگی و ایستایی جهان پیرامون است.
کرانۀ دوم «چون» است که می توان آن را با واژگان «چگونه» و «چرا»؟ این همان شمرد؟
در این گامه آموزگار با رهنمودهای خردمندانۀ خود، دانش آموز را به پرسش گری بر می انگیزد: چرا ماه پیاپی پُر می شود و باز کمان می شود؟ چرا ستارگان سوسو می زنند؟ چرا باران بر زمین می بارد؟ چرا بالا نمی رود؟
چرا آهن در آب فرو می نشیند ولی چوب بر روی آب می ماند؟
زرتشت بسیاری از این گونه پرسش ها را در سرود نهم گاتها با اهورا مزدای خود در میان می نهد:
ای مزدا، چیست سر آغاز و سرچشمۀ بهترین های زندگی؟
ای مزدا، کیست آفریدگار و پدر هَنجار آفرینش؟
چه کسی به خورشید و ستارگان راهِ پیمودن نموده است؟
کیست که از او ماه گاه در افزایش و گاه در کاهش است؟
کیست آنکه زمین را در پایین و آسمان را در بالا نگاه داشته است؟
کدام مهساز[مهندس] روشنایی و تاریکی را می آفریند؟
کدام مهساز خواب و بیداری را پدید می آورد؟
کیست آن که بامداد و نیم روز و شب را می نمایاند؟.
چه کسی دانا را، به انجام بایسته های خود فرا می خواند؟
چه کسی توانایی مَینُویی را همراه با پارسایی آفریده است؟
چه کسی با فرزانگی، پسر را دوستدار پدر کرد؟
ای مزدا چگونه وجدان خود را پاک گردانم و آنرا نیاز تو کنم؟
اهوره مزدای زرتشت، با خرد همه دانا پاسخ هیچ یک از پرسش های زرتشت را نمی دهد، چرا که مزدای زرتشت می داند هر سخنی که بر زبان او روان گردد، یک فرمان جاودانه خواهد شد و راه بندی گذر نا پذیر در برابر مردمی که خواهان پیشرفت و فراپویی اند فراز خواهد آورد!..
اهورا مزدای زرتشت سخن نمی گوید، چون می داند خدای سخن گو همان اهریمن است که چهره نما یا رُخک خدا را بر رُخ کشیده و می گوید منِ اهریمن همان خدایــــم!..
زرتشت در سرود هشتم، خودش به این گونه پرسش ها، پاسخ می دهد:
ای مزدا، هنگامی ترا پاک شناختم
که اندیشۀ نیک بر من فراز آمد و پرسید
که هستی و از کیستی؟
و در بارۀ جهان و خودت چه راهی را می شناسی و می نمایانی؟
آن گاه ترا پاک شناختم که اندیشۀ نیک بر من فراز آمد
و مرا آموخت که بهترین راه بالندگی مَینُویی، اندیشیدن در آرامش است..
نکتۀ بسیار شایان ژرف نگری در این جاست که می گوید:
هنگامی پاسخ پرس های خود را دریافتم که اندیشۀ نیک بر من فراز آمد!..
این سخن بسیار درخور درنگیدن است، در دین های ابراهیمی دانستنی ها و آگاهی ها همواره از بالا و به یارمندی روح القدس یا جبرییل یا الهامات غیبی در گوش پیامبر خوانده می شوند!.. از این رو نگاه پیامبران دین های ابراهیمی همواره رو به بالاست، ولی زرتشت، وارون آن دروغ گویانِ بزرگ، نگاهش به زمین است و همواره ژرفا های تاریک روان خود را می کاود، در اینجا نیز می گوید هنگامی ترا پاک شناختم که اندیشۀ نیک بر من فراز آمد!..
با این سخن نشان می دهد که کارمایۀ دانایی، اندیشۀ نیک است نه فرمان های خرد سوز این بکن و آن نکنِ که از بالا بر پیامبر فرود آیند!..
دوم اینکه می گوید: اندیشۀ نیک بر من فرا آمد!..
اگر الهام غیبی یا روح القدس یا جبرییل بود می بایست از بالا بر او فرود می آمد، نه این که از پایین بر هستی او فراز آید!.. این دُرُست است که خاستگاه اندیشه مغز است که در بالاترین بخش تن آدمی جای دارد، ولی زرتشت می خواهد به ما بگوید که مغز به تنهایی بسنده و کارآمد نیست، آنچه که در ریختار اندیشه از مغز بر می خیزد، اگر به ژرفای جان نرود و از بن جان و روان بر نخیزد، لایه های تاریک روان را نکاود، و از پالایشگاه وجدان آدمی نگذرد، نه تنها کمترین ارزشی نخواهد داشت، ونکه می تواند بسیار آسیب رسان هم باشد، می شود همان دانش اهریمنی که سازندگان جنگ ابزارهای پُرمرگ جان های ارجمند را با آنها درو می کنند، می شود همان دانش ناشایست که در آزمایش گاههای بزرگ، ویروس های مرگبار می سازند و هنجار زندگی را در کران تا کران جهان به هم می ریزند!... پس دانشِ نیک، آن گونه دانش است که آدمی را در بالاندن و آراستن جهان یاری رساند، و جهان را به بهترین ارزش ها بیاراید . ایرانیان، این بخش از دانش را «فرزانش و فرزانگی» می گفتند.
در سومین گامه می رسیم به «چند»: یا چه اندازه؟ دانشی که در آن از اندازه و شمار و آمار سخن به میان می رود مانند دانش رایشگری، دانش مهسازی یا مهندسی، دانستن اندازۀ زمین و پهنا و بلندای ساختمان، اندازۀ دشت ها و کوه ها و تالاب ها و دریاچه ها... اندازۀ چاشنی های گوناگون، و آب و گوشت و پیاز و دیگر چاشنی ها در پختن یک خوراک خوشمزه و سودمند، و جز اینها...
سواری و تیر و کمان و کمند
لُگام و سمند و چه و چون و چند
نشستنگه شادی و مَی گسار
همان باز و شاهین و یوز و شکار
ز داد و ز بی داد و تخت و کلاه
سَخُن گفتن رزم و راندَن سپاه
کسانی مانند فریدون و سیاوش و دیگر بزرگان که برای فرمان روایی آموزش می دیدند، افزون بر جنگاوری و سپاه کشی و شکار و بزم و رزم، می بایست از دیگر دانش های بایسته نیز برخوردار می بودند، نخستین دانش بایسته در این راستا دادگستری بود:
کشاورز یا مردم پیشه ور
کسی کو نبندد به رزمَت کمر
نباید که آزار بیند به راه
چُنین است آیین تخت و کلاه
در جنگ ، تنها با جنگاورانی می رزمیم که جنگ ابزار بر روی ما کشیده اند، در چنین راستایی بود که:
ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه
سَخُن گفتنِ رزم و راندن سپاه
هُنرها بیاموختش سر به سر
بسی رنج برداشت و آمد به بَر
«هُنر» در شاهنامه، شناختِ شیوه های کشورداری و سپاه کشی و بزم آرایی و مردم داری و دادگری است،
نه به آن چَم که ما امروزه بکار می بریم... و «سر به سر» نشان دهندۀ همۀ هنرهاست، از هنر سپاه کشی، رزم آوری، بزم سازی، دادگری، کشورداری، پیمان داری، راستکاری، نیک منشی، جوانمردی، گذشت، بخشش، مَردُم داری...
اینکه می گوید «آمد به بَر»، نشان از این است که کوشش شبانه روزی رستم به بار نشست و به برآیند نیک رسید، سیاوَش به همۀ هُنرها چُنان آراسته گردید که در میان بزرگان کشور همانند نداشت، تنها با یک کمند به شکار شیران می رفت و گردن آن ها را به کمند می گرفت...
سیاوَش چنان شد که اندر جهان
به مانند او کس نبود از مِهان
چو یَک چند بگذشت و او شد بُلَند
به نخچیر، شیر آوریدی به بَند
«شد بلند»: به سن رسایی رسید
چُنین گفت با رُستَمِ سرفراز
که: «آمد به دیدار شاهم نیاز
بسی رنج بُردی و دل سوختی
هُنرهای شاهانم آموختی
پدر باید اکنون که بیند ز من
هُنرها و آموزش پیل تن»
جهان پهلوان با شادمانی در خواست شایستۀ سیاوش را می پذیرد ، اسپ و سیم و زر و مُهر و تَخت و کلاه و کمر و جامه و پوشیدنی های بسیار شایسته و گُستردنی های بایسته را فراهم می کند و آن چه را که در دستگاه خود نداشت از جاهای دیگر فراهم می سازد و زمینه دیدار پسر و پدر را فراهم می آورد:
گُوِ شیردل کار او را بساخت
فرستادگان را ز هر سو بتاخت
ز اسپ و پَرستنده و سیم و زر
ز مُهر و ز تیغ و کلاه و کمر
ز پوشیدنی، هم ز گُستردنی
ز هر سو بیاورد آوردنی
از این هر چه در گنجِ رستم نبود
ز گیتی فرستاد و آورد زود
گُسی کرد از آن گونه او را به راه
که شد بر سیاوَش نگاه سپاه
«گُسی کرد»: فرستاد، روانه کرد،
همی رفت با او تَهَمتَن به هم
بدان، تا سپهبَد نباشد دُژَم
«دُژَم»: غمگین و افسرده. این گونه واژگان بسیار دل نشین پارسی را باید همه روزه در گفتار و نوشتار خود بکار بریم و تا جایی که در توان داریم از به کار بُردن واژگان تازی بپرهیزیم.
جهانی به آیین، بیاراستَند
چو خشنودی نام ور خواستند
همه زر و اَنبَر بیامیختند
ز شادی به سر بَر، همی ریختند
«انبَر» که بهتر است آن را با الف بنویسیم نه با «ع»، گونه یی خوشبو کننده است که از شکم گونه یی ماهی بدست آورند، در چنین شادروزهای فَرخُنده، بُراده های زر را با این خوشبو کنندۀ دل پذیر به هم آمیختند و بر سر بزرگانی مانند سیاوَش می ریختند.
جهان شد پُر از شادی و خواسته
دَر و بامِ هر بَرزَن آراسته
«خواسته» همان دارایی است.
به زیر پیِ تازی اسپان دِرَم
به ایران ندیدند یک تن دُژَم
«دِرَم»: یگان پول ایران در آن روزگار است که در این شاد روز فَرخُنده آن را زیر پای اسپان می ریختند، شادی مردم آن چنان پر دامنه بود که در کران تا کران ایران یک تن غمگین وافسرده دیده نشد!..
همه یال اسپ از کران تا کران
براندوده مُشک و مَی و زَفَران
همۀ شهرها و روستاهای ایران که بر سر راه رُستَم و سیاوَش بودند، به جُنب و جوش افتادند، هر کس برای پیش باز سیاوش آنچه را می توانست به کار می گرفت، در هر کوی و برزن تاغ ها و گنبدها برپای کردند، در همۀ گذرگاه ها پرده ها و غالی ها و غالیچه های زیبا آویختند،[غالی را هم با «غ» بنویسید نه با «ق» این گستردنی زیبا، دستاورد هنر ایرانی و نامش هم پارسی است نباید با «ق» تازی نوشته شود] چنانچه سر تا سر راه سرشار از کارهای هنری و کالاهای گران بها بود.
باز گشتن سیاوش از زاولستان
چو آمد به کاووس شاه آگهی
که آمد سیاوَخش، با فَرّهی
بفرمود تا با سپه گیو و توس
برفتند با شادی و پیل و کوس
همه نام داران شدند انجمن
به یَک دست توس و دگر پیل تن
خَرامان بَرِ شهریار آمدند
که با نو درختی به بار، آمدند
چو آمد بَرِ کاخ ِکاووس شاه
خروش آمد و بر گشادند راه
پهلوانان ایران همین که رستم و سیاوش را دیدند، از شادی خروش برکشیدند و راه گشودند و میدانی بزرگ پدید آوردند که در هر کرانۀ آن سیسد پرستار ، با آتش دان های فروزان در دست، خوشبو کننده های گوناگون در آتش می ریختند.
پرستار با آتش و بوی خَوش
بشد پیشِ او دست کرده به کَش
«دست کرده به کش»: دست به سینه ایستاده
به هر گوشه یی سیسد ایستاده بود
میان همه، ســـــــــــــــرو آزاده بود
این سخن شایان اندکی درنگیدن است:
سرو: درختی است از خانوادۀ کله غندی ها که همیشه سبز، و سه گونه است: یکی «سرو آزاد» که شاخه هایش راست رُسته و راست بالیده است، این گونه سرو نماد ایران و ایرانی است و در شاهنامه بسیاری از بزرگان ایران با برنام «سرو آزاده» نام برده شده اند، برای نمونه در پادشاهی منوچهر از رُستَم چنین نام می برد:
چو رستم بپیمود بالای هَشت
به سان یکی سرو آزاده گشت
در داستان ضحاک، فریدون را به بالا و بلندای سرو می بیند:
دو مهتر، یکی که تر اندر میان
به بالای سرو و به فرّ کیان
ویا
به بالا شود چون یکی سرو بُرز
به گردن بر آرَد ز پولاد گُرز
به هنگام درگذشت مادر سیاوش:
چو گودرز سوگ شهزاده دید
دُژم شد چو آن سرو آزاده دید
در داستان بیژن و منیژه:
بدین بزم گه بَر، ندیدم کس
ترا دیدم ای سرو آزاده بس
پس «سرو آزاده» نماد آزاده زنان و آزاده مردان ایرانی است.
گونۀ دوم: «سرو سهی» است که همان سرو راست بالاست، این گونه سرو نیز در شاهنامه برای برخی از بزرگان به کار رفته است ، برای نمونه در ستایش انوشه روان امیر منصور می گوید:
چنان نام وَر، گُم شد از انجمن
چو از باد، سرو سهی، در چَمَن
کیومرس را هم به سان سرو سهی می بیند: