گونه گونی این رنگ ها چیزی جز همان تابش خورشید نیستند که بر ریزه های آب می تابد، گیتی هم با همۀ گونه گونی، چیزی نیست جز تنِ خدا، این خداست که خود را به ریخت سنگ و خاک و گیاه و جانور و
آدمی و ستاره و خورشید و خیزابه ها و غُنچاب های دریا در آورده است!..
این سراندیشه، نخستین سنگ پایۀ دبستان «جهان خدایی» یا «همه خدایی» در فرهنگ ایرانشهری است.
می و پیمانه، همه عکس رخ ساقی بین
تا بدانی که می و ساقی و پیمانه یکی است
سلمان ساوجی
« از آفریدگان مادی نخست آسمان، دیگر آب، سدیگر زمین، چهارم گیاه، پنجم گوسپند[ نماد همۀ زیستمندان بجز آدمی] ششم مردم، هفتم خود هرمزد بود!.»
« اَهریمَن، به هماوردی، تنِ خاکستری تباه آفریدگان خویش را بساخت و در برابر هر آفریدۀ نیکِ هُرمَزد، به آفرینش زشت و پلید دست یازید.» (همان)
در هستی شناسی ایرانی، آفرینش بر دو بُن استوار است، (اهورا و اهریمن). در این جهان بینی «خدا» از انجام هر گونه بدی ناتوان است، همان گونه که خورشید نمی تواند تاریکی و سرما پدید آوَرَد، روشنایی و گرما در سرشت خورشید است، خدا نیز سرچشمۀ همۀ نیکی ها و زیبایی هاست. هیچ گونه بدی و ناراستی و دروغ و فریب و نیرنگ در او راه ندارد.
آنکه می گوید: ( وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ) اهریمن است نه خدا!..
آنکه فرمان کُشتن و سوختن و دست و پا بریدن می دهد اهریمن است نه خدا!..
آن که می گوید: پس از آنکه ماه های حرام به سر رسید آنگاه مُشرکین را هر کجا یافتید به قتل برسانید وآن ها را دستگیر و محاصره کنید و هر سو در کمین آن ها باشید، چنان چه از شِرک توبِه کرده و نماز اسلام بپا داشتند و زکات دادند پس از آن ها دست بردارید (آیه 5 سورۀ توبه) اهریمن است نه خدا!..
آن که می گوید: هر کجا مُشرکین را یافتید بکشید و از شهرهایشان آواره سازید. (آیه 191 سورۀ بقره ) اهریمن است نه خدا!..
آن که خود را: قهار[چیره شونده] - جَبار:[زورگو] - مَکار: [فریب گر] - مُنتَقِم: [انتقام گیرنده] – ذو مُنتَقِم: (انتقام گیرندۀ بسیار سخت] - مُذِل: [ذِلت دهنده] - قابِض: [درهم شکننده] خافِض:[پست کننده] می نامد اهریمن است نه خدا!...
در هستی شناسی ایرانی این ها همه فروزه های دیوان تبه کارند، دیوانی که در سپاه اهریمن، با هر گونه زیبایی و شکوه و برازندگی می رزمند!..
آنکه با یک فرمان دیو خویانه، ده ها هزارتن از زنان و مردان و کودکان ایرانی را به خاک و خون می کشد و با ننگی جاودانه می میرد، کار گزار اهریمن است نه آدمی.
آنکه به نام الله و رسول به شمار روزهای سال چوبه های دار بر پا می کند، دیوی است که سر به فرمان اهریمن دارد.
از همین جا می توان برتری جهان بینی ایرانی در برابر دین های ابراهمی را به سنجه گذاشت، در دین های
ابراهیمی الله یگانه آفریدگار هستی است، اوست که هم زشتی را پدید می آورد و هم زیبایی را ، هم آفریدگار مهر است و هم سرچشمۀ کین، هرگونه تباهی و سیاهی و فرومایگی و پَستی و ویران گری بر آمده از گوهر اوست، ولی در بینش ایرانی هر گونه بدی آفریدۀ اهریمن، و هر گونه نیکی آفریدۀ هُرمَزد است. هُرمزد از انجام هر کار ناشایست ناتوان است. در اوستا نیز از دو مَینُوی هَمِستار: «سپَند مَینُو»: مَینوی ورجاوند، و «انگرَه مَینُو»: مینوی ستیهنده و دشمن، سخن در میان است. «انگرَه» همان است که در انگلیسی هم به چَم «خشم» آمده است.
اشو زرتشت ورجاوند در سرود سوم[ یسنا 31] می گوید:
1/30
اینک سُخَن می دارَم،
برای شما ای خواستاران،
و برای شما ای دانایان،
از دو نهادۀ بزرگ.
و می ستایم،
اَهورَه و اندیشۀ نیک را
و دانش نیک و آیین راستی را،
تا فروغ و روشنایی را در یابید،
و به رسایی و شادمانی رسید.
2/30
پس،
بهترین گفته ها را به گوش بشنوید،
و با اندیشۀ روشن بنگرید،
و هر یک از شما برای خویشتن یکی از این دو راه را برگزینید،
و پیش از رویداد بزرگ،
هر یک به درستی آگاه شوید،
و این آیین را بیاموزید و بگسترانید.
3/30
اینک،
آن دو مَینُوی همزاد که در آغاز ،
در اندیشه و انگار پدیدار شدند،
یکی نیکی را می نماید و دیگری بدی را،
از این دو ،
دانا راستی را بر می گزیند نه نادان.
4/30
و آنگاه،
که در آغاز،
آن دو مَینُو به هم رسیدند،
زندگی و نازندگی را پدید آوردند،
و تا پایان هستی چنین باشد که،
بدترین منش ها از آنِ پیروان دروغ،
و بهترین منش ها از آنِ پیروان راستی خواهد بود.
5/30
از این دو مَینُو،
پیرو دروغ بدترین کردارها را بر می گُزیند،
و آنکه پاک ترین اندیشه ها را دارد،
و آراسته به فروغ پایدار است،
و آنکه با باور استوار و کردار درست،
مزدا اهوره را خشنود می سازد،
راستی را.
6/30
از آن دو،
کژ اندیشان راستی را بر نمی گزینند.
زیرا هنگامی که دو دلند،
فریب بر آنها فراز آید،
از این رو ،
به بدترین اندیشه ها می گرایند،
و به سوی خشم[انگره مینُو] می شتابند،
و زندگی مردمان را به تباهی می کشانند.
7/30
به آنکه راه نیک بر می گزیند،
توانایی مَینُوی و اندیشۀ نیک و راستی فرا رَسَد،
و پارسایی به کالبد او پایداری و استواری بخشد.
و چون او از آنِ تو بوده است،
در آزمون سخت پیروز بر می آید(همانگونه که سیاوش از آزمون سخت پیروز و سربلند به در آمد)
« اهریمن هرگز چیزی نیکو نیاندیشد، نگوید و نکند. او را نیکوییِ آفریدگان هُرمَزد نبایست. هُرمزد را نابودی آفریدگان اهریمن نبایست . هُرمَزد آن چیز را نیاندیشد که آن را نتوان کرد. اهریمن آن را که نتواند کرد اندیشد و به انجام آن هراس افکنی نیز بکند!..» (مهرداد بهار- بندهش)
آنچه که از گزارش بندهش در می یابیم چنین است که: پس از سه هزار سال، اهریمن بر جهان شاد و روشن اهورایی تاختن گرفت و جنگ کیهانی نیک و بد آغاز شد و آمیختگی پدید آمد .
هنگام نخستین یورشِ اهریمن به جهان روش هُرمَزد، فرَوَهرها همانند یک سپاه بزرگ گرداگرد هُرَمزد را فرا گرفتند تا از گزند اهریمن دورش بدارند.
اهریمن در یورش به آفریدگان فریاد بر آورد: پیروزی از آن من است! من آسمان را پاره کردم، آبها را بیالودم، خاک را بیالودم، هوا را بیالودم ، آتش را بیازُردَم، گیاهان را بخشکاندم، سرما و گرمای کُشنده پدید آوردم، مرگ و بیماری را بر زیستمندان چیره گرداندم ، پادشاهی آسمان و زمین از آنِ من است! در کنار اهورا هیچ نمانده است مگر آدمی!.. ( برابر بگذارید با کارنامۀ حکومت ننگین دامن اسلامی در ایران)
این سخن اهریمن جای درنگیدن بسیار دارد. پایگاه والای آدمی در این نبرد کیهانی را از همین گونه سخنان اهریمن می توان اندازه گرفت. فروهر آدمی به خواست خود به پیکر گیتی درآمد تا در پایگاه سرداری و سالاری همۀ باشندگان گیتی، جهانِ شاد و روشن اهورایی را پاس بدارد. در این هستی شناسی، بزرگترین خویشکاری آدمی، پاسداری از آب و خاک و گیاه و جانور از یک سو، و پیکار با دروغ و پَیمان شکنی و کَژ مَنِشی و رنج و بیماری، و همۀ دیگر آفریده های اهریمن از سوی دیگر است.
ولی سپاه اهریمن در هماوردی با سپاه نیکان هیچ کم ندارد، در این نبرد کیهانی همه چیز دست خوش آشفتگی و به هم ریختگی است، در چُنین دورانی است که ضحاک و سلم و تور و افراسیاب و گرسیوز زاده می شوند تا زمینه برای فرمانروایی خلفای تازی و آدم کشان جان ستیز مانند سعد ابی وقاص، خالد ابن ولید، قتیبة بن مسلم باهلی، چنگیزخان مغول، هیتلر، موسولینی، خمینی، خلخالی و خامنه یی، اژه یی و سران آدم کش سپاه ننگین دامن انقلاب اسلامی و دیگر آدم کشان اهرمَن سرشت فراهم گردد. باز در همین دوره است که بزرگانی مانند جمشید و زرتُشت و فریدون و ایرج و رستم و کیخسرو و کورش و داریوش و کهکشانی از زنان و مردان راست کردار و نیکومنش در کران تا کران جهان زاده می شوند تا با کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشۀ نیک به پاسداری از ارزش های اهورایی بایستند و زمین را جشنگاهی بسازند برای خود، و برای آب و خاک و گیاه و جانور، و همۀ دیگر باشندگان روی آن.
انجام این خویشکاری بر پایۀ پَیمانی است که فرَوَهَر آدمی در جهان مَینُو با اَهورَه مزدا بست، آن که سیاوش وار این خویشکاری بجای آوَرَد، با گوهر هستی بخش خدا یگانه و این همان می شود، و آن که از این خویشکاری سر بتابد، به سپاه دیوان می پیوندند و والامندی خود را از دست می دهد.
با این پیشگفتار می رویم به سراغ داستان سیاوش:
کنون ای سخن گوی بیدار مَغز
یکی داستانی بیارای نَغز
«نَغز»: خوب- خوش - نیکو
سُخَن چون برابر شوَد با خِرَد
روان سُراینده رامِش بَرَد
کسی را که اندیشه ناخوش بُوَد
بدان ناخوشی رای او کَش بُوَد
«کَش» از واژگانی است که چم های گوناگون دارد، مانند: آغوش- بَغَل- سینه- کَشۀ ران – زخمی که بر دست و پای شتر پدید آید – کشیدن – خوب - نیکو، و سرانجام: پوچ و بی هوده، در اینجا همان پوچ و بی هوده است.
همی خویشتن را چلیپا کند
به پیشِ خِرَدمَند رسوا کند
آدم نا بخرد مانند آخوند های یاوه پرداز ما، خود را چلیپا کند. خود را بر صلیب تباهی و بی آبرویی می کشد، خرم ترین سرزمین جهان را که به آسانی می توانست رامش گاه همیشگی خود بسازد چنان ویران و تباه می کند که نفرین جاودانۀ همۀ آزادگان را برای خود می خَرَد.
ولی چون نبیند کس آهوی خویش
ترا روشن آید همی خوی خویش
«آهو»: کاستی وزشتی و ناخوبی است، ما مردم چون در آیینۀ درون نمی نگریم کاستی ها و زشتی های خود را نمی بینیم، هر کرانه یی از خوی و رفتار خودمان را روشن و تابناک می گمانیم.
اگر داد باید که مانَد به جای
بیارای زان پس به دانا نُمای
اگر می خواهی که پس از مرگ، نام خوشی از تو برجای بمانِد نه نام آلوده به ننگ و شرمِ دردناک مانند سید علی خامنه یی، پس اندیشه و گفتار و کردار خود را به ارزش های برتر بیارای، خود را به کردارهای نیک آراسته بگردان، گام های استوار در راه نیکی بردار، اندیشه و گفتار و کردار نیک پیشه کن.
چو دانا پسندد، پسندیده گشت
به جوی تو در، آب چون دیده گشت
این هفت رج را می توان پیش گفتار داستان سیاوش به شمار آوَرد، با همین گفتار کوتاه دانسته می شود که ما با یک داستان پُر از پیچ خم های نیک و بد، و شایست و ناشایست در گیر هستیم.
ز گفتار دهگان کنون داستان
بپیوندم از گفتۀ باستان
واژه دهگان نباید با قاف تازی نوشته و گفته شود، این واژه نه تنها پارسی، ونکه نماد ایرانیان آزاده است، نماد شهریگری و شهر نشینی، و وارون بیابان گردی و چادرنشینی است، «دهقان» تازی شدۀ دهگانِ پارسی
است ، از آنجا که بند واژۀ «گ» در زبان عربی نیست، تازی گویان این واژۀ زیبای پارسی را دهقان گفتند و نوشتند، ما ایرانیان چرا باید این واژه را به شیوۀ تازیان بر زبان برانیم یا بنویسیم؟
کُهن گشته این داستان ها، ز من
همی نو شود بر سر انجمن
اگر زندگانی بُوَد دیریاز
بدین دیر، خُرّم بمانم دراز
« دیر یاز»: دیرنده. دراز دامن. یازنده. کَشنده
یَکی میوه داری بماند ز من
که ماند همی بار او بر چَمَن
«میوه دار» : درخت پُر از میوه که همین شاهنامه است
از آن پس که بنمود پنچاه و هَشت
به سر بَر، فراوان شگفتی گذشت
همی آز کم تر نگردد به سال
همی روز جوید به گاه و به فال
چه گفت اندرین موبَد پیش رو
که هرگز نگردد کُهَن گشته، نو
«موبَد» همان دانشمند و فرزانه است، کاری به رهبر دینی زرتشتی ندارد، فرزانگان گفته اند آنچه را که پیش از این بر ما گذشته، اگر نیک بود یا اگر بد نمی توان دگرگونش کرد، و داستان یا یک رخداد تاریخی را نمی توان از نو و به دل خواه باز نوشت، باید پیمان دار بود و تاریخ را همان گونه که رُخ داد گزارش کرد نه آن گونه که کام و آروزی ماست.
تو چندان که باشی سُخَن گوی باش
خِرَدمَند باش و جهان جوی باش
چو رفتی، سر و کار با ایزدست
اگر نیک کارَت بُوَد، ار بدَست
نگر تا چه کاری همان بدرُوی
سُخَن هرچه گویی همان بشنُوی
دُرُشتی ز کس نشنُوَد، نرم گوی
سُخَن تا توانی به آزَرم گوی
«آزرم»: شرم. مهربانی. مهر. نرم خویی. پارسایی
به گفتار دهگان کنون بازگرد
نگر تا چه گوید سُراینده مرد
مادر سیاوش
چُنین گفت موبَد که یَک روز توس
بدان گه که برخاست بانگِ خروس
خود و گیو و گودرز و چندی سوار
برفتند شاد از درِ شهریار
توس پسر نوذر پادشاه کیانی، نوۀ منوچهر ، از رزم آوران نام دار ایرانی در روزگار کی کاووس و کیخسرو است، این که او را در شمار پهلوانان ایرانی نیاوردم برای این است که رفتار خشم آگین و نابخرادنۀ توس نشان از منش پهلوانی در فرهنگ ایران ندارد، زور آوری است نابخرد از جنس سران سپاه انقلاب اسلامی امروز، بی کم ترین نشان از آیین جوان مردی و نیک منشی.
در بسیاری از نسخه های شاهنامه این نامواژه نیز مانند تهماسپ و تهمورس با طای دسته دار تازی به ریخت طوس نوشته شده که نه تنها دُرُست نیست ونکه آسیب بسیار بر زبان و ادبسار پارسی می زند... پس توس و تهماسپ و تهمورس و تهران و همۀ دیگر واژگان پارسی را با ت دو تیل بنویسید نه با طای دسته دار تازی، باید دست از این تازی پرستی برداریم و به خویشتن خود باز گردیم وگرنه همچنان در بند و زنجیر آخوند و آخوند پرستی خواهیم ماند!..
گیو پسر گودرز، و داماد رستم از پهلوانان و جنگاوران بسیار خوش نام ایرانی است و در داستان سیاوش و کیخسرو یکی از بزرگترین بازیگران این میدان است.
می رسیم به گودرز، در شاهنامه با دو پهلوان بنام گودرز آشنا می شویم، یکی پسر کارن، نوۀ کاوۀ آهنگر است و دیگری، پسر کَشواد که پدر گیو باشد.
نام کارن را هم قارن نگویید و با ق تازی ننویسید.
در رزم نامۀ ایران، پس از خاندان سام نریمان، خاندان گودرز کشوادگان از جای گاه بسیار والایی برخوردار است
به نخچیر گوران به دشت دغوی
ابا باز و یوزان نخچیر جوی
«دغوی» نام یک دشت استوره یی است که در گیتاشناسی امروز آن را جایی در مرز ایران و افغانسان پیرامون هریرود و شهر تایباد دانسته اند.
بگشتند گِردِ لبِ جوی بار
گُرازان و تازان ز بهرِ شکار
«گُرازان»: پُر از درخشش و تابش. خرامان رفتن. رفتنی همراه با سربلندی و پیروزمندی .
فراوان گرفتند و انداختند
گیاهان چهل روزه بر خاستند
بدان جای گه تُرک نزدیک بود
زمینَش ز خرگاه تاریک بود
« خرگاه»: همان سراپرده است. این که می گوید بدان جای گه تُرک نزدیک بود، نشان می دهد که به مرز ایران و توران رسیده اند. در این جا تورانیان «تُرک» نامیده می شوند که به هیچ روی درست نیست، تورانیان از تخمه و تبار تور پسر فریدون اند.
یَکی بیشه پیش اندر آمد ز دور
به نزدیکِ مرزِ سوارانِ تور
همی راند در پیش با توس، گیو
پس اندر، پرستندهیی چند نیو
«نیو»: دلیر و رزمنده
بدان بیشه رفتند هر دو سوار
بگشتند بر گِرد آن مَرغ زار
به بیشه یَکی خوب رُخ یافتند
پُر از خنده لب هر دو بشتافتند
به دیدار او در زمانه نبود
ز خوبی بَر او بَر، بهانه نبود
به بالا چو سَرو و به دیدار، ماه
نشایست کردن بدو در، نگاه
بدو گفت توس: «ای فریبنده ماه
ترا سوی بیشه که بنمود راه؟»
چُنین داد پاسخ که: « من را پدر
بزد دوش و بگذاشتم بوم و بَر
شب تیره مَست آمد از بزم سور
همان چون مرا دید جوشان ز دور
یَکی تیغ زهر آب گون برکَشید
همی خواست از تن سرم را بُرید
گریزان درین بیشه جُستم پناه
رسیدَستَم اکنون بدین جا ز راه»
بپرسید از او پهلوان از نژاد
بدو سرو بَن یَک به یَک کرد یاد
«سرو بن»: زن زیبا و بلند بالا و خوش پیکر
بدو گفت:« من خویش گرسیوزم
به شاه آفریدون رَسَد پَروَزم
«گرسیوز» نام برادر افراسیاب است. «پَروَز» چَم های گوناگون دارد مانند: پارچۀ باریک که در کنار جامه دوزند- هر چیز گُستردنی- و تخمه و نژاد. در اینجا همان تخمه و نژاد است.
این نازنین بانوی زیبا روی و پری پیکر، از یک سو خود را خویش گرسیوز ، و از سوی دیگر از تبار فریدون می شُمارَد، این سخن بسیار دُرُست است و با همین سُخن در می یابیم که «تُرک» نامیدن تورانیان یک لغزش بزرگ است که شوربختانه در ادبسار پارسی جا افتاده است. تورانیان از تخمۀ «تور» فرزند فریدون اند، از این رو ایرانیان و تورانیان از دیدگاه نژاد و زبان و آیین های نیایشی هر دو شاخه های بر آمده از یک
درخت اند، چیزی که میان این دو جدایی می افکند تخمه و نژاد و زبان نیست، می توان گفت که ناسازگاری میان آیین های کشورداری، جهان بینی و فرهنگ است.
پیاده، بدو گفت: چون آمدی؟
که بیباره و رهنمون آمدی؟
«باره»، چم های گوناگون دارد، نخست دیوار و برج و بارو ، در داستان ضحاک از زبان خواب گزار به ضحاک خواندیم که گفت:
اگر بارۀ آهنینی به پای
سِپِهرَت بساید نمانی بجای
دوم: اسپ ، در اینجا همان اسپ است، می پرسد: چرا پای پیاده و بدون اسپ آمدی؟
چُنین داد پاسخ که اسپم بماند
ز سُستی مرا بر زَمین بَر، نشاند
بیاندازه زَرّ و گُهر داشتم
به سر بَر، یکی تاج زَرّ داشتم
بدان روی بالا ز من بستُدند
نیام یکی تیغ بر من زدند
«نیام» پوشنۀ شمشیر
بجَستم من از بیم از پیش شان
بدین بیشه ام خون ز دیده فشان
چو هُشیار گردد پدر بیگمان
سواران فرستد پسِ من دَوان
بیاید همی تازیان مادرم
نخواهد کزین بوم و بر بگذرم
فردوسی در اینجا با هنرمندی بسیار، پیایند زشت زیاده روی در می خوارگی را فرادید ما می گذارد، پدری مَست از زیاده نوشی، تیغ بر دختر جوان و بی گناه خود می کَشد، او را از خانه می رَماند و بدست خود در کام دیوانش می افکند!..
دل پهلوانان بدو نرم گشت
سر توسِ نوذر بیآزرم گشت
شه نوذری گفت: من یافتم
ازیـــــــــــــــــرا چُنین تیز بشتافتم
این که توس را «شه نوذری» می گوید، برای این است که شهزادگی او را نشان دهد( توس پسر نوذر در اوستا
'naotara' در پهلوی nōḏar، پسر منوچهر ، یکی از شاهان پیشدادی در شاهنامه است. در چرخۀ پادشاهی او ایران دچار آسیب های فراوان شد. پَشنگ پادشاه توران پس از آگاهی از مرگ منوچهر پسر خود افراسیاب را به کین خواهی تور به جنگ با ایرانیان فرستاد و آسیب های بسیار بر پیکر یاران زد. توس اگر چه یکی از سرداران بزرگ ایران در روزگار کیکاووس است، ولی او هم مانند پدرش از خرد و رادمردی بهرۀ
بسنده ندارد.
بدو گفت گیو: «ای سپهدار شاه
نه با من برابر بُدی با سپاه؟
یک بار دیگر توس را «سپه دار شاه» می نامد تا شاه زادگی اش را به رُخ کشد، با این همه، گیو، در سپهداری و سپاه کشی او را برتر از خود نمی داند!..
همان توسِ نوذر بدان بستهید
کِجا پیش، اسپ من اینجا رسید
«بستیهید»: یک دندگی کرد و سرسختی نشان داد، می گوید: من پیش از تو به این دختر رسیدم پس او باید از آن من باشد!..
بگو مگوی بسیار دبنگانه میان دو مرد زور آور که هر دو از فرهنگ جوانمردی به دور افتاده اند در می گیرد، این یکی از هنرهای بی همتای فردوسی است در نشان دادن شایست و ناشایست، فردوسی دوست و دشمن نمی شناسد، بدی هر جا که دیده شد ناستودنی و نیکی هر جا که دیده شد ستودنی است، این را بارها نشان داده است در این جا هم به روشنی زشتی اندیشه و گفتار و کردار این دو (نا پهلوان) ایرانی را برهنه پیش روی ما می گذارد
بدو گفت گیو: «این سخن خود مگوی
که من تاختم پیش، نخچیرجوی
ز بهر پرستنده یی کژ مگوی
نگردد جوانمرد، پرخاش جوی
«پرستنده»: پرستار- پیشکار و زاور است، گیو در پاسخ به توس می گوید: به بهای بدست آوردن یک دخترک پیشکار، زبان به ناروا مگشا، ، هوده را بی هوده مکن و راست را ناراست منما
سُخَن شان ز تندی به جایی رسید
که این ماه را سر بباید بُرید
در اینجا، فروزۀ ناجوانمردی و نادانی و دبنگی این دو سپه سالار ایرانی چنان است که مایه شرمِ دردناک هر زن و مرد آزادۀ ایرانی می شود، می گوید اکنون که نمی توانیم در به دست آوردن این ماه پاره همراه شویم پس تنها راه بجا مانده این است که جان از او بستانیم، تا نه از آنِ من باشد و نه از آنِ تو، این سخن نشان دهنده زشت ترین منشِ ناجوانمردان است که از هرکس می توان چشمداشت ولی نه از دو پهلوان که خود باید آموزگار رفتار و گفتار دُرُست، برای دیگران باشند!..
میان شان چو آن داوری شد دراز
میانجی بیامد یکی سرفراز
«داوری» در اینجا به چَم ستیز و ناسازگاری است، در میان این بگو مگوهای بی هوده کسی از راه می رسد که دستکم از هر دو این نا پهلوان دانا تر و دادگر تر است می گوید:
که این را بَر شاه ایران برید