دل اش شادمان شد به دیدار اوی
بدو گفت شاه ای خِرَدمَند پور
برادر همی رزم جوید تو سور
بردارنت خواهان جنگ و ستیز و خون ریزی اند و تو در پی دوستی و مهر برادری، به بهای چَشم پوشی از همۀ آنچه را که داری!..
مرا این سخن یاد باید گرفت
ز مه روشنایی نیاید شگفت
تو ماه تابندۀ پر فروغی، تابش این همه روشنایی نباید مایه شگفت من باشد، این فروغ و روشنایی در سرشت توست.
ز تو پُر خِرَد پاسخ ایدون سزید
دِلَت مهر پیوند ایشان گزید
«ایدون» : این چنین
ولی هم چو جان و سر پُر بها
نهد بخرد اندر دَم اَژدَها
چه پیش آیدَش جز گزاینده زهر؟
که از آفرینش چُنین است بهر
ما راستینگی این سخن فریدون را در روزگار خودمان هم دیدیم... در سال 57 کوچی، هنگامی که زادگان سلم (شما بخوانید اروپا)، شرم از دیدگان بشُستند و در پی یک رشته ساخت و پاخت های ننگین و شرم آور، آتش به خرمن هستی ما ایرانیان زدند، هنگامی که مردم خِرَد در بازار دین گم کرده و نا آشنای با بازی های شترنگ سیاسی، گوش به فرا گفت های رادیو بی بی سی لندن سپردند و آسیمه سر به خیابان ها آمدند و خروش برکشیدند: تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود!.. پادشاه ایران با رفتار و کرداری بسیار همانند رفتار ایرج گفت: همۀ شمایانی که آرزوی مرگ مرا در دل دارید، فرزندان و برادران و خواهران من هستید، اگر مرا به شاهی نمی خواهید، می روم و همۀ آنچه را که با کار و کوشش بسیار برای بهزیوی و به روزگاری شما ساخته ام را به شما وا می نهم... اگر بجای من، آخوندها و کمونیست ها را فرمان روا بر سرنوشت خود می خواهید، این گونه فرمان روایی گوارای جانتان باشد و بماند!..
ولی همچو جان و سر پُر بها
نهد بخرَد اندر دم اَژدَها
چه پیش آیدَش جز گزاینده زهر؟
کش از آفرینش چنین است بهر
ترا ای پسر گر چنین است رای
بیارای کار و بپرداز جای
پرستنده چند از میان سپاه
بفرمای کایند با تو به راه
ز درد دل اکنون یکی نامه من
نویسم فرستم بدان انجمن
مگر باز بینم ترا تن دُرُست
که روشن روانم به دیدار تُست
رفتن ایرج نیزد برادران
یَکی نامه بنوشت شاهِ زمین
به خاور خدای و به سالار چین
«خاور خدای» همان سلم است که بر اروپا فرمانروایی دارد، و تور سالار چین است
سر نامه کـــــــــــــــــــــــرد آفــــــــــــــــــرین خدای
کِجا هست و باشد همیشه به جای
چُنین گفت:« کاین نامهٔ پندمند
به نزد دو خورشید گشته بلند
دو سنگی دو جنگی دو شاه زمین
یَکی شاه خاور ، یَکی شاه چین
از آن کس که هر گونه دید او جهان
شُده آشکارا بَر او بَر، نهان
گرایندۀ تیغ و گُرزِ گران
فروزنــــــــــــــــدۀ نام دار افسران
نُمایندۀ شب به روز سپید
گُشایندۀ گنج بیش از اُمید
همه رنج ها گشته آسان بَر اوی
بدو روشنی اَندَر آورده روی
نخواهم همی خویشتن را کلاه
نه آگنده گنج و نه تخت و سپاه
سه فرزند را خواهم آرام و ناز
از آن پس که بُردیم رنج دراز
برادر کز او بود دل تان به درد
اگر چه نَزَد بَر کسی بادِ سرد
دوان نآمد از بهر آزارتان
همان آرزومند دیدارتان
بیافگند شاهی، شما را گُزید
چنان کز رَهِ نام داران سزید
ز تخت اندر آمد به زین برنشست
برفت و میان، بندگی را ببست
بدان کاو به سال از شما کِه تر است
نوازیدن کِه تر اندر خور است
گرامی ش دارید و نوشه خورید
چو پرورده شد تن، روان پرورید
چو از بودَنَش بگذرد روز چند
فرستید نزدِ من اش ارجمَند»
نهادند بَر نامه بَر، مُهرِ شاه
از ایوانش ایرج گُزین کرد راه
بشُد با تنی چند بُرنا و پیر
چُنان چون بُوَد راه را ناگزیر
چو تنگ اندر آمد به نزدیک شان
نبود آگه از رای تاریک شان
پذیره شدندش به آیین خویش
سپه سر به سر باز بُردند پیش
چو دیدند روی برادر به مهر
یَکی تازه تر، بَرگشادند چهر
دو پرخاش جو با یکی نیک خوی
گرفتند پرسش نه بر آرزوی
دو دل پُر ز کینه، یَکی دل به جای
برفتند هر سه به پَرده سرای
بیآرام شان شد دل از مِهر اوی
دل از مهر و دیده پر از چهر اوی
سپاه پراگنده شد جُفت جُفت
همه نام ایرج بُد اندر نهفت
سپاهیان دو به دو به ستایش ایرج پرداختند که به راستی این است آن سرو آزاده یی که برازنده تاج و تخت شهریاری است،
که:« هست این سزاوار شاهنشهی
جز این را نزیبد کلاه مهی»
لشکریان سلم و تور با دیدن چهره باز و خندان و زیبا و دلارام ایرج، همگی او را سزاوارتر از سلم و تور برای
نشستن بر تخت شاهنشهی دیدند، این نگاه ستایشگرانۀ سپاهیان بر خشم و رشک سلم که همان اروپا
باشد افزود...
به لشکر نگه کرد سلم از کران
سَرَش گشت از کار لشکر گران
به خرگه درآمد دلی پُر ز کین
جگر پر ز خون، ابروان پر ز چین
سراپرده پرداخت از انجمن
خود و تور بنشست با رای زن
«سراپرده پرداخت از انجمن»: همگان را از پرده سرا بیرون راند تا در تنهایی با تور به رایزنی بنشینند
سخن شد پژوهنده از هردری
ز شاهی و از تاج هر کشوری
به تور از میان سُخَن سَلم گفت
که: «یَک یَک سپاه از چه گشتند جُفت؟
به هنگامهی بازگشتن ز راه
نکردی همانا به لشکر نگاه؟
که چندان کجا راه بگذاشتند
یَکی چشم از ایرج نه برداشتند
چهرۀ خورشید گونه، و بالای سرو سان ایرج آن چُنان چشم و دل سپاهیان سلم و تور را رو به خود کرد که یک دم نتوانستند از او چشم بردارند
سپاه دو شاه از پذیره شدن
دگر بود و دیگر به باز آمدن
سپاهیان من و تو به هنگام رفتن به هیچ روی آن سپاه نبودند که به هنگام بازگشتن، هر دو سپاه با دیدن ایرج دل به او بَستَند و دل از مهر ما گسستند.
از ایرج دل ما همی تیره بود
بَر اندیشه، اندیشه ها برفـــــــــــزود
سپاه دو کشور چو کردم نگاه
از این پس جز او را نخواهند شاه
هم از چاره اندیشه کردَش بسی
بدان، تا بدو بنگَرَد هر کسی
ببینند این فَرّ و بالای اوی
به دل برگزیدند پیوند اوی
اگر بیخ او نگسلانی ز جای
ز تخت بلند اُفتی زیر پای»
بر این گونه از جای برخاستند
همه شب همی چاره آراستند
کُشته شدن ایرج
چو برداشت پرده ز پیش آفتاب،
بر آمد سر کینه جویان ز خواب
دو بی هوده را دل بدان کار، گرم
که دیده بشویند هر دو ز شرم
برفتند هر دو گُرازان ز جاى
نهادند سر، سوى پرده سراى
«گُرازان»: خرامان.
چو از خرگه، ایرج به ره بنگرید
پُر از مهر، دل، پیش ایشان دوید
برفتند با او به خرگه درون
سُخَن بیش تر بر چرا رفت و چون
بدو گفت تور: « ار تو از ما کهى
چرا بر نهادى کلاه مهى؟
ترا باید ایران و تَخت ِکیان
مرا بر درِ تُرک، بسته میان
برادر که مه تر به خاور به رنج
به سر بَر، ترا افسر و زیر گنج
چُنین بخششى کان جهان جوى کرد
همه سوى کهتر پسر روى کرد»
چو از تور بشنید ایرج سُخُن
یَکى پاک تر پاسخ افگند بُن
بدو گفت:« کاى مه تر کام جوى
اگر کام دل خواهى آرام جوى
نه تاج کیی خواهم اکنون نه گاه
نه نام بزرگی نه ایران سپاه
من ایران نخواهم نه خاور نه چین
نه شاهی نه گسترده روی زمین
بزرگى که فرجام آن تیره گی است
بدان برترى بَر، بباید گریست
سپهر بلند ار کَشد زین تو
سرانجام خِشت است بالین تو
مرا تخت ایران اگر بود زیر
کنون گشتم از تاج و از تخت سیر
سپُردم شما را کلاه و نگین
مدارید با من شما هیچ کین
مرا با شما نیست جنگ و نبرد
نباید به من هیچ دل، رنجه کرد
زمانه نخواهــــــــــــــــــــــــــــم به آزارتان
اُ گـر دور مانم ز دیدارتان
جز از کهترى نیست آیین من
مباد آز و گردن کشى دین من»
واژه «دین» را در اینجا ژرف بنگرید و برابر بگذارید با آنچه که امروزه دین می گوییم، در بینش ایرانیی، دین برابر است با وجدان، راه زندگی، آیین. چشم خورشید گونۀ درون بین که شایست و ناشایست ما را فرادید ما می گذارد.
چو بشنید تور این همه سر به سر
به گفتارش اندر نیاورد، سر
نیامدش گفتارِ ایرج پَسند
نه نیز آشتی نـــــــــــــــــــزد او، ارجمند
ز کُرسى به خشم اندر آورد پاى
همى گفت و بر جَست هزمان ز جاى
«هزمان»: کوتاه شده هر زمان. هر دم. در اینجا : در دَم
یَکایَک بر آمد ز جاى نشست
گرفت آن گران کُرسى زر بدست
«یکایک»: ناگهان
بِزَد بَر سر خسرو تاج دار
از و خواست ایرج به جان زینهار
نیایدت گفت: « ایچ ترس از خداى
نه شرم از پدر، خود همین است راى
مکُش مَر مرا کت سرانجام کار
بپیچاند از خون مَنَت روزگار
مکُن خویش تن را ز مردُم کشان
کزین پس نیابى ز من خود نشان
پسندی و همداستانی کنی
که جان داری و جان ستانی کنی
میازار مورکی که دانه کَش است
که جان دارد و جان شیرین خَش است
سیاه اندرون باشد و سنگ دل
که خواهد که موری شود تنگ دل
بسنده کنم زین جهان گوشه یی
به کوشش فراز آورم توشه یی
از تاج و تخت پادشاهی چشم می پوشم و می روم تا با کار و کوشش و دسترنج خود زندگی بگذرانم
به خون برادر چه بندى کمر
چه سوزى دل پیر گشته پدر
جهان خواستى یافتى، خون مریز
مکن با جهان دار یزدان ستیز»
سُخَن را چو بشنید، پاسخ نداد
دلش بود پُر خشم و سر پُر ز باد
یَکى خنجر آب گون بر کَشید
سراپاى او چادر خون کشید
بدان تیز زهر آب گون خَنجَرَش
همى کرد چاک آن کیانى بَرَش
فرود آمد از پاى، سرو سَهى
گُسست آن کمرگاهِ شاهنشهى
دوان خون از آن چهره ارغوان
شُد آن نام ور شهریار جوان
سر تاج ور زان تن پیل وار
به خَنجَر جدا کرد و برگشت کار
جهانا بپرودی اش در کنار
اُ زان پس ندادی به جان زینهار
نهانی ندانم ترا دوست کیست
بدین آشکارَت بباید گریست
تو نیز ای به خیره گُنَه کرده مَرد
ز بهر جهان دل پُر از ئاغ و درد
چو شاهان به کینه کُشی خیر خیر
از این دو سِتَم گاره اندازه گیر
«خیر خیر»: بیهوده. بی انگیزه
بیاگند مغزش به مُشک و گلاب
نبودش به نزد جهان بخش تاب
چُنین گفت کاینک سر آن به یاز
که تاج نیاگان بدو گشت باز
کنون خواه تاجش ده و خواه تخت
شد آن سایهگستر کیانی درخت
برفتند باز آن دو بی دادِ شوم
یکى سوى ترک و یکى سوى روم
این برادر کشی بی شرمانه از سوی سلم و تور که امروزه می توان آنها را اروپا و چین نامید، پایان بخش بهروزگاری و بهزیوی ایرانیان و تورانیان و اروپاییان، و سرآغاز رزم نامه ایرانیان است، فریدون از دست دو فرزند دیو خوی خود، دچار چُنان خشمی می شود که جز با دیدن سرهای بریدۀ آن ها آرامش نمی یابد، اگر چه، دیدن سرهای بریده دو پسر، پایان بخش زندگی پر رنج اوست.
ایرج یکی از زیباترین و پاک ترین چهره های شاهنامه است. آنچه که به دست برادران بر ایرج گذشت، همانندی بسیار با سرگذشت سیاوش دارد. در سراسر شاهنامۀ فردوسی هیچ چهره یی درخشان تر و پاکتر و آراسته تر از ایرج و سیاوش نمی توان یافت. از این رو از گزارش جنگ های پردامنه میان ایران و توران می گذریم و یک راست می رویم به سراغ داستان سیاوش.
جایگاه والای سیاوش در شاهنامۀ فردوسی گاه از رستم که آموزگار، و پرورش دهنده اوست هم فراتر می رود.
خوشا ما مردم ایران، که در این سرزمین فرهنگ خیز، بزرگ مردی مانند فردوسی از مادر زاده شد، در پی سی سال کار و کوشش شبانه روزی، همانند یک غالی بافِ پُر هُنر، تار و پود از هم گسیختۀ این فرهنگ را با گُل واژه های شیرین و شکرین پارسی، به هم تنید، و مانند یک غالی پر نخش و نگار فرا دید ما گذاشت.
بی راه نیست که این مرد بزرگِ برآمده از خراسان را «حکیم» نام دادند.
«حکیم» از واژگان تازی و به چَم فرزانه، دانا، نیکی پذیر، نیکودان، دانای راست دان، خِرَدمَند، و آگاه است.
این برنام به کسی داده می شود که رازوارگی های هستی را می شناسد و اندیشه و گفتار و کردار خود را با هنجار آفرینش، و سامان هستی هماهنگ می سازد.
«حکیم» به کسی گفته می شود که «زندگی» را ارج می نهد نه «نازندگی» را. «شاد زیوی» و «به روزگاری» را برازندۀ آدمی می داند نه سوگواری و سینه زنی و قمه زنی در سوگ دشمنان میهن را. «جان» را گرامی می داند نه استخوان های پوسیده تازیان ایران سوز را. چراغ خِرَد را فرا راه زندگی دیگران می افروزد نه یاوه های برآمده از مغزهای پوسیدۀ کیش بانان گندیده مغز را!..
در داستان اکوان دیو می گوید:
خِرَدمَند کاین داستان بشنوَد
به دانش گرایَد، به دین نگروَد
در گسترۀ این جهان بینی است که بیشینۀ داستان های شاهنامه، نمای بیرونیِ اندیشه های ژرف گرا و بلند پرواز فردوسی در زمینه فرزانش و هستی شناسی است.
یکی از برجسته ترین داستان های شاهنامه همین داستان سیاوش است . تار و پود این داستان در گستره نبرد کیهانی نیک و بد در هم تنیده شده است. آنچه که در شاهنامه می خوانیم، در پهنۀ همین نبردِ کیهانی نیک و بد است که نخستین سنگ پایۀ آن را در داستان آفرینش، در نبرد کیهانی میان اَهورَه مزدا و اهریمن می بینیم. به فرازهایی از این داستان که سنگ پایۀ فرهنگ ایرانشهری است نگاهی بیافکنیم:
« در ازل هُرمَزد بود و اهریمن! یکی در روشنایی بی کران بر فراز، و دیگری در تاریکی بی پایان، در فرود. هُرمَزد، دارندۀ دانش یله[مطلق] از بودنِ اهریمن و آمیختگی دو آفرینش، و نبرد آینده آگاهی داشت. پس آفرینش را، که ابزار جدایی فرجامین است، به مَینُویی بیافرید. سه هزار سال از آفرینش مَینُوی هُرمَزد گذشت که تازش اهریمن سر گرفت. در آغازِ تازِش اهریمن دیوان را بساخت و به جهان روشن بر تاخت!. هُرمَزد زمان کارزار را به نُه هزار سال پیمان نهاد و با سرودن «اَهونَوَر Ahunavar» او را به تاریکی مدهوش فرو افکند، به سه هزار سال. (اساتیر ایران به کوشش جاوید نام مهرداد بهار)
هُرمَزد[خداوند جان و خرد] در روشنایی بی کران بود و برفراز، و اهریمن در تاریکی بی پایان بود و در فرود، هُرمَزد با خِرَد همه آگاه می دانست که سرانجام اهریمن به جهان شاد و روشن او یورش خواهد آورد تا به زَدار کامگی[خوی ویرانگری و خونریزی] همه چیز را به سیاهی و تباهی کشد. یگانه راه پایداری در برابر اهریمن و سپاه ویرانگر او، آفرینش گیتی بود:
« راندن اهریمن جز به روایی آفرینش نشود و آفرینش جز به زمان روایی نیابد و با آفرینش زمان، ناگزیر هر دو آفرینش[نیکی و بدی] پدید آیند. آفریدگان هُرمَزد و آفریدگان اهریمن. پس هُرمَزد زمان بی کران را کرانمندی بخشید و تنِ آفریدگان خویش را از روشنایی پدید آورد...» (همان)
داستان پردازان خوش پرداز ایرانی که در پهنۀ جهان بینی و هستی شناسی خود، داستان آفرینش ایرانی را پرداختند به این راز بزرگ هستی پی برده بودند که «گیتی» جز در جام «زمان» توان پدیداری ندارد. از سوی دیگر، در «زمان بیکران» هیچ باشنده یی به کالبد هستی در نخواهد آمد، پس هُرمَزد، «زمان بی کرانه» را «کرانه مندی» بخشید تا آفریده های ریز و درشت خود را در جام های کوچک و بزرگ زمان به پیکر هستی در آوَرَد.
هُرمَزد پیش از آفرینش گیتی، نخست همۀ باشندگان را در جهان مَینو بیافرید، چُنان که یک مهراز[مهندس] آنچه را که می خواهد بسازد، نخست فرانمای آن را در اندیشۀ خود پیکر می دهد، سپس همان را بر روی زمین پیاده می کند.
«جهان مَینُو»، همان جهان پیکر نایافته یی است که در آن، خورشید بود، ولی روشنایی و گرما نداشت، آبها بودند، ولی تری و روندگی نداشتند، باد بود، ولی نمی وزید، گیاه بود، ولی رویش و بالش نداشت، ما مردم هم بودیم، ولی کالبدِ هستی نداشتیم!..
هُرمَزد با خِرَد همه آگاه می دانست که جز به یارمندی گیتی توان پایداری در برابر یورش اهریمن و سپاه ویرانگر او را نخواهد داشت، از سوی دیگر ، گوهر پاک خداوندی نمی توانست بدون پروانۀ من ، مرا از نیستی به هستی در آورد!.. پس هُرمَزد روی به همۀ باشندگان جهان مَینُو کرد و گفت:
ای باشندگان جهان مَینُو، زود خواهد بود که اهریمن به یارمندی سپاه بزرگی از دیوان به جهان شاد و روش ما یورش خواهد آوَرَد و همه چیز را به سیاهی و تباهی و ویرانی خواهد کشید، من جز به یارمَندی شما تاب پایداری در برابر پتیاره را ندارم!.. اگر شما را کالبد هستی بَخشَم، آیا آماده اید که به یارمندی من به نبرد با سپاه دیوان برخیزید؟!. ما همه گفتیم: آری ای خداوند، تو به ما کالبد هستی بده تا به پاسداری از جهان شاد و روشن تو به میدان پیکار با اهریمن در آییم!.. همین که این بگفتیم، خورشیدِ جاودانِ تیز اسپ، زرینه پرتو اش را گردن آویز آسمان کرد، ریزه های روشن و تابناک خود را از سپهر بالا بر زمین گسترانید تا غبار تاریکی از چهرۀ زیبای زمین برگیرد... ماه، با سیمینه پرتو اش یاری رسان گیاهان شد تا زمین را جامۀ زیبای سبز گون بپوشانند، آب های پاک و زندگی ساز در رودها و چشمه سارها روان گشتند تا دیو پلیدی و تشنگی را نابود سازند و ناپاکی ها و آلودگی ها را نیست گردانند، باد وزیدن گرفت، گیاهان رویش و بالش پیش گرفتند، و ما مردمان نیز هر یک در جای و در زمان خود به جهان می آییم تا با سپاه اهریمن برزمیم. پس خویشکاری آدمی در جهان هستی رزم آشتی ناپذیر با سپاه دیوان است!..
«هُرمَزد جهان را از نیرو به کردار درآورد و به بهری از آفرینِش مَینُویی خویش چهره و ریختار گیتی بخشید... هنگامی که آفریدگان را به مَینُویی آفرید، چون مادر بود و هنگام آفریدن گیتی، چون پدر...
هُرمَزد نخست آسمان را آفرید، روشن ، آشکارا، بسیار پهناور ... سر او به روشنی بی کران پیوست، او آفریدگان را همه در در ون آسمان بیافرید، چونان دِژی و بارویی که آن را هر ابزاری که برای نبرد بایسته است، در میان نهاده شده باشد، یا بمانند خانه یی که هر چیز در آن بماند... او به یاری آسمان شادی را آفرید . بدان روی برای او شادی را فراز آفرید که اکنون که آمیختگی است[ نبرد میان نیک و بد] آفریدگان به شادی در ایستند...» (همان)
« هُرمَزد پیش از آفرینش ، خدای نبود، پس از آفرینش، خدای و سود خواستار و فرزانه و در برابر بدی، و «آشکار» و سامان بخشِ همه و «افزون گر» و نگران همه شد. نخستین آفرینشی را که خودی بخشید نیکو روشی بود، آن مَینُو که چون آفرینش را اندیشید، بدان تن خویش را نیکو بکرد. زیرا خدایی او از آفرینش بود...»(همان)
به روشنی پیداست که در هستی شناسی ایرانی، خدا تن دارد، گیتی همان تن خداست، پس گیتی همان خدا و خدا همان گیتی پیکر پذیرفته است.
« هُرمَزد از آن خودی خویش، از روشنایی مادی، تن آفریدگان خویش را فراز آفرید به تنِ آتشِ روشن، سپید، گِرد، از دور پیدا و از آن مَینُو که پتیاره را که در هر دو آفرینش مادی و مینُویی است، ببرد..»
(همان)
از این فراز نیز به روشنی دانسته می شود که هر تکه از هستی، با خود هستی بخش این همانی دارد! همان گونه که خیزابه های دریا با خود دریا یگانه اند، دریا خیزابه ها و غنچاب های بی شمار دارد، ولی غُنجاپ ها و خیزابه های بر آمد از دریا، همان دریایند نه جدای از دریا. همان گونه که آوای برآمده از ساز را نمی توان جدای از ساز دانست. رنگین کمان اگر چه به رنگ های سرخ و زرد و بنفش و سبز و آبی دیده می شود، ولی