به نزد برادر جهان گیر تور
که بود از دِلَش رای و اندیشه دور
فرستاد نزد برادر پَیام
که:«جاوید زی، خُرّم و شاد کام
بدان ای شهنشاهِ ترکان و چین
گُسسته دلِ روشن از به گزین
ز گیتی زیان کرده گوشی پسند
مَنِش پست و بالا چو سرو بلند
به بیدار دل بنگر این داستان
کز این گونه نشنیدی از باستان
سه فرزند بودیم زیبای تخت
یَکی که تر از ما به آمد به تخت
« زیبای تخت» برازنده تخت پادشاهی
اگر مه ترم من به سال و خِرَد
زمانه به مِهر من انَدر خورَد
در پیامی که به سوی تور می فرستد می کوشد تا دیو آز را در نهاد او نیز بیدار کند و به ستیز با ایرج برانگیزد، این بدکرداری اروپا با مردم ایران، ریشه در کارنامه یی بسیار کُهن دارد، بُردن خمینی از عراق به فرانسه و همکاری های همه سویۀ دولت های انگلیس و فرانسه و آلمان، و رادیو بی بی سی لندن، و دیگر نیروهای امنیتی و دستگاه های سُخَن پراکنی اروپا با خمینی و حزب توده و کمونیست های پُشت به میهن کردۀ ایران، همگی در همین راستا، و در دنبالۀ کار سلم سازمان دهی شدند!..
تور نابخرد تر از این است که بتواند در برابر دیوکامگی های سلم پایداری کند، پیوند نا خجستۀ این دو برادر در راستای زیاده خواهی، آغازگر جنگ های خونین و خانمان سوزی است که بخش بزرگی از شاهنامه را رنگ خون پاشیده است، خون برادر به دست برادر در راستای فزون خواهی و تاخت و تاز دو دیو گرن فراز آز و نیاز!.. بدین گونه، اندیشۀ ناروای خود را در نامه یی با برادرش تور در میان می گذارد که میان سه برادر من بزرگ ترم و ایران می بایست از آن من می شد، چرا به ایرج داده شد:
گذشته زمن تاج و تخت و کلاه
نزیبد مگر بر تو ای پادشاه
پس از من، تنها تو زیبندۀ تاج و تخت شهریاری ایرانشهر بودی و هستی نه ایرج!..
این روشِ نا به کارانه یی است که هنوز هم دولت بهره کش انگلیس در پیوند با ایران دارد، هنوز هم دست از پتیارگی و فزون خواهی و دشمنی با ایران و ایرانی بر نمی دارد!..
چو ایران و دشت یلان و یَمَن
به ایرج دهد، روم و خاور به من
سِپارَد ترا دشت تُرکان و چین
که از ما، سپه دار ایران زمین
کدام یک از ما سزاوارتر از سالاری و سروری بر ایران زمین بودیم؟
بدین بخشش اندر مرا پای نیست
به مغز پدَرت اندورن رای نیست
سزد گر بمانیم هر دو دُژَم
کز این سان پدر کرد بر ما ستم»
هیونی فرستاد و بنهاد پای
بیامد به نزدیک توران خدای
چو این راز بشنید تور دِلیر
بر آشفت نا گاه چون تُند شیر
چُنین داد پاسخ که:« با شهریار
بگوی این سُخَن هم چُنین یاد دار
که ما را به گاه جوانی پدر
از این گونه بفریفت، ای دادگر!..
درختی است این خود نشانده به دست
کِجا بار او خون و برگش کَپَست
«کَبَست»: میوه یی است همانند دستنبو و بسیار تلخ ، آن را خربزۀ تلخ هم می گویند.
ترا با من اکنون بدین گفت و گوی
بباید روی اندر آورد روی»
زدن رای ی هُشیار و کردن نگاه
هیونی بر افکند نزدیک شاه
زبان آوری چرب گوی از مِهان
فرستاد نزدیکِ شاهِ کیان
بدو گفت کز من بگوی این پَیام
که:« ای شاه بینا دل و نیک نام
به جای زبونی و جای فریب
نباید که یابد دل آور شَکیب
نشاید درنگ اندر این کار هیچ
که خار آید آسایش اندر بسیچ»
فرستاده چون پاسخ آوَرد باز
برهنه شد آن روی پوشیده راز
برفت آن برادر ز روم، این ز چین
به زهر اندر آمیخته انگبین
رَسیدند پس یَک دیگر را فراز
سُخن راندند آشکار و راز
پیام سلم و تور به فریدون
گزیدند پس موبدی تیز و ویر
سُخَن گوی و بینا دل و یادگیر
«تیز ویر»: هوشمند. زیرک
ز بیگانه پَردَخته کردند جای
سِگالِش گرفتند هر گونه رای
« سِگالش»: هم پُرسگی. رایزنی
فرستاده را گفت:« ره در نوَرد
نباید که یابد ترا باد و گرد
برو زود نزدِ فریدون چو باد
به جُز راه رَفتَنت کاری مباد
چو آیی به کاخ فریدون فرود
نُخُستین ز هر دو پسر دِه درود
اُ دیگر بگویَش که ترس خدای
بباید که باشد به هر دو سرای
جوان را بُوَد روز پیری اُمید
نگردد سیه، موی گشته سپید
چو سازی درنگ اندرین این جای تنگ
شود تنگ بر تو سرای درنگ
جهان مَر تُرا داد یزدانِ پاک
ز تابنده خورشید تا تیره خاک
همه به آرزو خواستی رَسم و راه
نکردی به فرمان یزدان نگاه
نکردی جُز از کژی و کاستی
نجُستی به بخش اندرون راستی
سه فرزند دادَت خِرَدمَند و گُرد
بزرگ آمده نیز پیدا ز خُرد
ندیدی هُنر با یَکی بیش تر
کِجا دیگری زو فرو بُرد سر
یَکی را دَمِ اَژدَها ساختی
یَکی را به اَبر اندر افراختی
یَکی تاج بر سر به بالین تو
بدو گشته روشن جهان بینِ تو
«جهان بین»: چشم
نه ما ز مام و پدر کم تریم
که بر تخت شاهی نه اندر خوریم
به یاد داریم که سلم و تور از شهرناز زاده شدند و ایرج از ارنواز.
اَیا دادگر شهریار زمین
بر این داد، هرگز مباد آفرین
اگر تاج از آن پیکر بی بها،
شَوَد دور ، یابد جهان زو رها
در اینجا با زشت ترین واژه ها از ایرج یاد می کنند و او را «پیکر بی بهای» می نامند که اگر تاج شهریاری از سرش برداشته شود، جهان از درد و رنج رهایی خواهد یافت، درست همان کاری که با شاهنشاه آریامهر کردند و با برداشتن تاج از سر آن شهریار خورشید چهر ، نه تنها یک سرزمین تاریخی را در گذرگاه باد های ویرانگر گذاشتند، ونکه خواب خوش از چشم مردم جهان نیز ربودند!.
سپاری بدو گوشه یی از جهان
نشیند چو ما گشته از تو نهان
باید همان گونه که ما را از خود دوراندی، گوشه یی دور افتاده از جهان را بدو سپاری تا از دیده ها گم شود!..
اُ گر نه سوارانِ ترکان و چین
هم از روم، گُردان جوینده کین
فراز آوَرَم لشکری گُرز دار
از ایران و ایرج بر آرَم دمار»
سرانجام هر دو برادر در این نکته هماوا می شوند که پدر بر آن ها ستم ورزیده، باید بر پدر بشورند و ایرانشهر را از ایرج بگیرند. پس یک سخن گوی تیز هوش و شیوا سخن بر می گزینند و او را به پیامبری نزد پدر می فرستند:
سُخَن، سلم پیوند کرد از نُخُست
ز شرمِ پدر دیدگان را بشُست
سلم ( شما بخوانید بریتانیا) پس از این که تور را به پشتیبانی خود بر انگیخت، با دُرُشتناک ترین سخنانِ دل آزار، پدر را به به باد نکوهش می گیردکه تو شرم از خدای نکردی، گُل سرزمین های جهان را که ایران است به ایرج بخشیدی و اروپای سرما زده و دیگر سرزمین های نا دل پسند را به من و برادرم تور دادی، اکنون باید هرچه زودتر تاج از سر بی ارزش ایرج برداری و همۀ داشته های او را به من و برادرم وانهی!..
اُ گر نه سواران ترکان و چین
هم از روم، گُردان جوینده کین
فـــــــــــــــــــــــراز آوَرَم لشگر گُرز دار
از ایران و ایرج بر آرم دمار
بنگرید پستی و فرومایگی این دو فرزند بد گهر، و این دو نابرادر را... سلم می داند که پدر پیر شده و توان رزم آوری ندارد، پس می کوشد هراسی در دل پدر پیر بیافکند که آنچه را که می خواهیم اگر انجام ندهی، با سپاهی سنگین از اروپا و چین و روسیه بر تو یورش خواهیم آورد و دمار از روزگار تو و پسر دلبندت در خواهیم آورد...
چو بشنید موبَد پَیام دُرُشت
زمین را ببوسید و بنمود پُشت
بر آن سان به زین اندر آوَرد پای
که از باد، آتش بجُنبد زجای
به درگاه شاه آفریدون رَسید
بر آوَردِه از دور ایوان بدید
به ابر اندر آورده بالای او
زمین کوه تا کوه پهنای او
نشسته به در بَر، گران سایه گان
به پرده درون جای پُر مایگان
به یک دست بَر، بسته شیر و پلنگ
به دستِ دگر ژنده پیلانِ جَنگ
ز چندان گران مایه گُردِ دلیر
خروشی بر آمد چو آوای شیر
سپهری است پنداشت ایوان به جای
بُدی لشکری گردَش اندر به پای
برفتند بیدار کار آگهان
بگفتند با شهریار جهان
که آمد فرستاده یی نزد شاه
یَکی پُر مَنِش مَردِ با دستگاه
بفرمود تا پَرده بر داشتند
ز اسپَش به درگاه بگذاشتند
چو چشمَش به روی فریدون فتاد
یَکی شاه دید او پُر از فَرّ و داد
به بالا چو سرو و چو خورشید روی
چو کاپور موی و چو گُل سرخ روی
دو لب پُر زخنده دو رُخ پُر ز شَرم
کیانی زبان پُر ز گفتار نرم
« کیانی زبان»: شاهانه سخن گفتن
فرستاده چون دید سر خَم نمود
زمین را سراسر به بوسه بسود
« بسودن» مالیدن. ساییدن
نشاندَش همان دَم فریدون ز پای
سزاوار دادَش یَکی خوب جای
بپرسیدَش از دو گرامی نُخُست
که هستند شادان دل و تن دُرُست
دگر گفت کاین دَشت و راهِ دراز
چگونه سپردی نشیب و فراز
فرستاده گفت ای گران مایه شاه
مبیناد بی تو کسی پیش گاه
ز هر کس گه پُرسی به کامِ تو اند
همه پاک زنده به نامِ تو اند
پَیامی دُرُشت آوریدِه به شاه
فرستنده پُر خَشم و من بی گناه
بگویم چو فرمایَدَم شهریار
پَیام جوانان نا هوشیار
پیام آور سلم و تور که مرد خردمند و تیز هوشی است، با دیدن دستگاه شهریاری فریدون و چهرۀ مهربان و پدرانۀ او به خوبی نیک از بد و شایست از ناشایست می شناسد و فروتنانه به شاه می گوید: آنچه را که خواهم گفت دور از باور و اندیشۀ من است، من پیام آوری بیش نیستم و دستی در این گناه بزرگ ندارم!..
بفرمود شه، تا زبان بر گُشاد
سُخَن ها همه سر به سر کرد یاد
فریدون بدو پهن بگشاد گوش
چو بشنید مَغزَش آمد به جوش
پاسخ فریدون به پسران
فرستاده را گفت:« کای هوشیار
نبایَست پوزش ترا خود به کار
که من چَشم، خود هم چُنین داشتم
همین بر دلِ خویش بگماشتم
بگو آن دو ناپاک بی هوده را
دو اهـــــــــــــــــــــریمن مغز پالوده را
انوشه که گردید گوهر پدید
درود از شما خود بدین سان سزید
« انوشه» خوشا
ز پندِ من ار مغزتان شد تَهی
همان از خردتان نبود آگهی
نداريد ترس و نه شرم از خداى
شما را همانا جز این نیست راى
مرا پیش تر تیره گون بود موی
چو سرو سَهی بُرز و چون ماه روی
سپهری که پُشتِ مرا کرد کوژ
نشد پَست و گَردان به جای است نوژ
« نوژ»: کاج. ناژ . ناژو. درختی که همواره سبز و خرم است
شما را خمانَد همان روزگار
نمانَد خَماننده هم پایدار
«خماننده»: همان روزگار است که خودش هم برجای نمی ماند و خمیده می شود
بدان برترین نامِ یزدان پاک
به رَخشَندِه خورشید و تاریک خاک
به تخت و کلاه و به ناهید و ماه
که من بد نکردم شما را نگاه
سوگندی که فریدون می خورد ( رخشنده خورشید و ناهید و ماه) یک بار دیگر باورمندی خود به آیین مهری را نشان می دهد.
یَکی انجمن کردم از بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان
بسی روزگار شدَست اندرین
که کردیم بر داد، بخشِ زمین
همه راستی خواستم زین سُخُن
ز کژی نه سر بود پیدا، نه بُن
همه ترس یزدان بُد اندر نهان
همه راستی خواستم در جهان
چو آباد دادندگیتی به من
نجُستم پراگندنِ انجمن
مگر هم چُنان گفتم آباد تخت
سپارَم به سه دیدۀ نیک بخت
شما را کنون گر دل از رای ی من ،
به کژّی و تاری کَشید اَهرِمَن،
ببینید تا کــــــــــــــــــردگار بلند
چُنین از شما کرد خواهد پَسَند
یَکی داستان گویم ار بشنُوید
همان بَر، که کارید خود بدروید
چُنین گفت با ما سُخَن رهنُمای
جز این است جاوید ما را سرای
به تختِ خِرَد بر، نشست آزتان
چرا شد چُنين ديو انبازتان؟
بترسم كه در چنگ آن اَژدَها
روان يابد از كالبدتان رَها
مــــــــــــــــــــرا خود ز گيتى گهِ رفتن است
نه هنگام تُندى و آشُفتَن است
ولی خود چُنان گوید آن سال خَورد
که بودش سه فرزند، آزادمرد
که چون آز گردد ز دل ها تَهی
همان خاک و هم گنجِ شاهنشهی
كسى كو برادر فروشد به خاك
سزد گر نخوانندش از آبِ پاك
جهان چون شما ديد و بيند بسى
نخواهد شُدَن رام با هر كسى
کنون هر چه دانید کز کردگار
بُوَد رستگاری به روز شمار
بجویید و این توشۀ ره کنید
بکوشید تا رنج کوته کنید»
فرستاده بشنید گفتار اوی
زمین را ببوسید و برگاشت روی
فریدون با چُنین پیامی فرستادۀ پسران را باز می گرداند و با ایرج به همپرسگی می نشیند، ایرج با شنیدن آنچه
که میان پدر و برادران گذشته:
ز پیش فریدون چُنان باز گشت
تو گفتی که با باد انباز گشت
« انباز»: هم بهره .[شریک]
فرستادۀ سلم چون گَشت باز
شهنشاه بنشست و بگشاد راز
گرامی جهان جوی را پیش خواند
همه بودنی ها پیشِ او باز راند
وِرا گفت:« کان دو پسر جنگ جوی
ز خاور سوی ما نهادند روی
از اختر چُنین است شان بهره خَود
که باشند شادان به کردار بَد
دگرشان ز دو کشور آبشخورَست
که آن بوم ها را دُرُشتی بَرَست
« آن بوم ها را دُرُشتی بَرَست»: دُرُشت خویی و بد سرشتی انگاری که با خاک آن سرزمین ها به هم آمیخته است! باشد که جوانان و نو جوانان ایرانی همواره هُشیار باشند و در دام این اهرمن زادگان که در سراسر
تاریخ جز تباهی و سیاهی برای مردم ایران ارمغانی نداشته اند نیافتند. از زمانی که پای برادران شرلی در زمان شاه عباس به ایزان باز شد تا به امروز، دولت فزون خواه و بهره کش انگلیس یک روز دست از سر مردم ایران بر نداشته است، همان گونه که به یارمندی لورنس عربستان امپراتوری بزرگ عثمانی را پاره پاره و هر پاره را به جنگ با دیگر پاره ها واداشت، با هزار رنگ و نیرنگ و به دستیاری آخوندهای پرورش یافته در آموزشگاه لندن، فتحلیشاه قاجار را به جنگ با روسیه واداشت و بخش های بسیار بزرگ و باور را از دامن ایران جدا کرد و به روسیه بخشید، تا بتواند بی کمترین دردسر سرزمین فراخ دامن و پر از دارایی هند را بچابد.
برادرت چندان برادر بُوَد
کجا مر ترا بر سر افسر بُوَد
اندیشیدن فریدون در کار سلم و تور
چو پَژمُرده شد روی رنگین تو
نگردد کَسی گِردِ بالینِ تو
تو گر پیش شمشیر مهر آوری
سَرَت گردد آزُرده از داوری
«داوری»: جنگ و نبرد. ستیز و کشمکش
دو فرزند من از دو گوشۀ جهان
بدین سان گُشادند بر من زبان
گَرَت سَر به کارَست ببسیج کار
درِ گَنج بُگشای و بَر بَند بار
تو گر چاشت را دست یازی به جام،
اُ گر نه، خورَند ای پسر بر تو شام
در نبردی که برادارن در کار آراستن با تو هستند باید پیش دستی کنی، وگرنه روزگارت را سیاه خواهند نمود.
نباید به گیتی ترا یار جُست
بی آزاری و راستی یار تُست
نگه کرد پس ایرجِ نام ور
بدان مهربان پاک، فَرّخ پدر
چُنین داد پاسخ که:« ای شهریار
نگه کُن بدین گردش روزگار
که چون باد بر ما همی بگذرد،
خِرَدمند مردم چرا غم خورد؟
همی پَژمُــــــــــــــــــــــراند رُخ ارغوان
کُند تیره دیدار روشنروان
به آغاز گنج است، و فرجام رنج
پس از رنج، رفتن ز جای سپنچ
چو بستر ز خاکست و بالین ز خِشت،
درختی چرا باید امروز کِشت
که هر چند چرخ از بَرَش بگذرد
بُن اش خون خورَد، بار کین آورَد
خداوند شمشیر و گاه و نگین
چو ما دید بسیار و بیند زمین
از آن تاج ور شهریارانِ پیش
ندیدند «کین» اندر آیین خویش
چو دستور باشد مرا شهریار
همان نگذرانم به بد روزگار
نباید مرا تاج و تخت و کلاه
شَوَم پیش ایشان دوان بیسپاه
بگویم که ای نام داران من،
چنان چون گرامی تن و جان من،
به بی هوده از شهریار زمین،
مدارید خَشم و مجویید کین
به گیتی چه دارید چندین اُمید؟
نگر تا چه بد کرد با جمِ شید
به فرجام هم شد ز گیتی به در
نماندَش همان تاج و تخت و کمر
مرا با شما هم به فرجامِ کار،
بباید چَشیدَن بَدِ روزگار
بباشیم با یَک دِگر شادمان
شَویم رَسته از دُشمَنِ بَد گُمان
دل کینه ورشان به دین آوَرَم
سزاوارتر زان که کین آوَرَم»
می روم ، همۀ آنچه را که دارم به آنها می بخشم و دلشان را دو باره بدست می آوَرَم، پاس داشت ارزش های خانوادگی و ارزش های مردمی برای من بسیار بیش تر از تاج و تخت پادشاهی می ارزند ، تاج و تخت نمی خواهم ، مهر برادارنم را می خواهم!.. پس بجای آراستن سپاه برای جنگ با برادارن، تاج و تخت خود را به آنها وا می گذارم تا از خونریزی میان هموندان یک خانوادۀ بزرگ جلو گیرم.
فریدون چو بشنید گفتار اوی