در برخی از نگاره ها از جای دشنۀ مهر بر پشت گاو یا از برخورد تیغۀ آفتاب بر زمین خوشه گندم و بوتۀ مو روییده و باروری زمین آغاز گشته است.
در نگاره یی که در رومانی یافته اند در نمایش بارور کردن زمین پنج تن همراه مهر هستند، یکی از مهر، بانان
شمالۀ خود را رو ببالا و دیگری رو به پایین دارد ( که نشان فرا شد و فرو شد خورشیدند)، دو ستاره روشن همانند فرشتگان در آسمان دیده می شوند.
در نگاره یی که در گنج خانه کارلسروهه نگاه داری می شود، « بَغ مهر» یا میترا با کمان خود ابرها را نشانه گرفته تا ببارند و بر سرسبزی و خرمی زمین بیافزایند.
در سوی راست آسمان در این نگاره ، نیم تنۀ زن بسیار زیبایی در میان کمان دیده می شود، آن کمان، ماه نو، و آن زن زیبا ماه پُر، و در سوی چپ آسمان در بالای سر مهر،بان خور آیی[= مشرقی]زن دیگری است که فرشته وار بال گشوده انگاری که می خواهد همه را به هم همبسته کند.
در این نگاره باز هم مهر، پرتو خود را دشنه وار بر پُشت گاو [=زمین] فرو برده، مهر،بانان خورآیی و خوربری شماله های خود را رو به بالا و روبه پایین دارند ، باز همان سگ و مار و ماه و ستاره...
آن چه که در اینجا گفتنی است این که: آیین مهر هیچ پیوندی با گاو کشی ندارد، این بزرگ ترین آسیبی بود که اروپاییان(چه پیش و چه پس از مسیح) از روی کم دانشی یا پای ورزی های دینی و نا آشنایی با فرهنگ ایران، این یاوه ها را به هم تنیدند و بسیاری از خامه به دستان ایرانی هم بی آن که رنج کم ترین پژوهش را
بر خود هموار بسازند، همان یاوه پردازی های اروپاییان را آیه های آسمانی پنداشتند و بی کم ترین چون و چرا به پارسی برگرداندند و مغز و روان بس بسیاری از جوانان دانش پژوه ایرانی را به گمراهی کشاندند.
پلوتارک، یا پلوتارخوس کارنامه نویس یونانی که یک سده پس از مسیح می زیست نوشته است :
«... رومی ها میترا را به دستیاری دزدان دریایی سیسیلی که یکی از استان های آسیای کوچک بود شناختند. هراس آوری های این دزدانِ دریایی آن چُنان دامن گسترانید که امپراتور پمپه چندین لشکر به نبرد با آن ها فرستاد. این دریا نوردان روی کوه اُلمپ، چارپایانِ بی گناه را با آیین های ویژه برای خرسندی دل الله هان خود می کُشتند که امروزه برای آیین میترا باز مانده است، همین دریا زنان بودند که برای نخستین بار آیین میترا را در اروپا گسترش دادند...»
اگر این سخن پلوتارک را بپذیریم، آن گاه به روشنی می توانیم ریشه این گم راهی نویسندگان اروپایی و کژ روی پژوهش گران ایرانی را هم دریابیم، گروهی مردان خون ریز که زیست مایه و نان روزانۀ خود را از راه دزدی و آدم کشی و ستم ورزی و خون ریزی بر دیگران به دست می آوَردَند، و از هیچ کردار ننگین، شرم نداشتند، در سرزمین مهر که ایران بود، نگاره هایی دیده بودند که مرد جوانی بر پُشت گاوی نشسته و دشنۀ خود را در گردن گاو فرو برده است، برای چُنین مردانی که جز کُشتن و سوختن و خون ریختن و آزُردَن جان هنر دیگری ندارند، نخستین و یگانه برداشت از این نگاره همان گاو کشی است، تنها چیزی که می مانَد داستان پردازی برای این گاو کشی است که این هم کار آسانی است، همان گونه که الله به ابراهیم گفت: پسرت را برای من بکُش، و ابراهیم کوردلانه در به کار گیری فرمان الله کوشید، الله پشیمان شد و گفت، دست از این پتیارگی بردار ، برو آن گوسپند نر را برای من بکُش، و ابراهیم که خِرَد خود را در گذرگاه باد گذاشته بود! چنین کرد، از آن روز تا به امروز مسلمانان خِرَد باخته، همه ساله در روز عید قربان میلیون ها گوسپند بی گناه را می کُشند تا شاید الله از این همه خون ریختن سیر شود!.. اکنون ببینیم این نگاره گویای چیست؟..
آن جوان بالا بلند که در میانه بر پشت گاو نشسته همان خورشید یا (مهر) است که در میانۀ روز، بزرگ و پُر شکوه و پیروز گر پرتو فشانی میکند...
آنکه در سوی چپ، فروزانۀ خود را رو به بالا نگهداشته، باز خود مهر است که از کرانۀ خاور سر برون می کَشَد، و آن که در سوی راست فروزانه یا مشعل خود را رو به پایین دارد باز خود مهر است که در کرانۀ باختری رو به فرو شدن دارد. آن دو فروزانه دار همکاران مهر یا (مهر،بانان) گفته می شوند.
مهر و مهر،بانانش اگر چه در سه پیکرند، ولی هر سه نُماد روشنایی و این همان اند.
گزیده هایی از مهر یشت - مهر نیایش - خورشید نیایش
«میثرَ یَشت» (یشت دهم) یا مهر یشت، در اوستا ویژۀ ستایش مهر است. این کهن ترین یَشتی است که به دست ما رسیده ست.
در سرآغاز این یشت مهر، دارندۀ دشت های فراخ ستوده شده است ، او ایزدی است که شکوه و بزرگی می بخشد، خانه و خانوادۀ مهر ورزان و راستان و پیمان داران را سرشار از سرور و شادمانی می کند، ولی خان و مان دشمنان و بدکاران و پَیمان شکنان و نا راستکاران را ویران، و روزگارشان را تیره و تار می سازد.
از پرتو فروغ اوست که خانواده و روستا و شهر و کشور سامان می یابند و استوار می مانند .
از فر و فروغ اوست که در روستا و خانواده زنان زیبای بلند بالا ، فرزندان دلیر و مهین پرست ، اسپان تیز تک و گردونه های استوار و سازه های با شکوه و بِستر های نرم و نازک و خوشبو پدید می آیند .
از فر و فروغ اوست که مهر زنان در دل مردان و مهر مردان در دل زنان می نشیند تا فرزندان دلیر و بالا بلند و میهن دوست پدید آورند و خانمان و روستا و شهر و کشور را آباد و سر شار از دارایی و شاد زیوی کنند.
جایگاه فرمانروایی مهر، گسترۀ آسمان است و فراخنای زمین، پناه گاهی است روشن و تابنده، و بیرون از هر نیاز .
مهر در میان دو سپاه هماورد پدیدار می شود، بازوان و چشمان جنگاورانی را که دروغ گفته باشند، که پیمان شکسته باشند، که ناراست کاری کرده باشند، که فریب کاری و پَیمان شکنی و ناسپاسی کرده باشند، از کار می اندازد- گوش هاشان را نا شنوا- چشمان شان را نا بینا - و پاهاشان را ناتوان می کند تا در چنگ هماورد پُر زور گرفتار آیند.
اهورا مزدا از برای مهر بر چکاد بلند و درخشان البرز زیباترین جای گاه ها را فرا ساخته است .
مهر برای گسترش آیین بهی به همه جا سر می کشد و در همه جا فرود می آید و فروغ و فروغش را بر هفت کشور روی زمین می گستراند.
او نیرومند و چالاک و شتابنده است. بخشندۀ همۀ نیکی ها و ارزش هاست.
اوست که گله و رمه را تن دُرست و شاد و سرشار نگه می دارد.
اوست که بزرگی و شکوه مندی می بخشد.
اوست که فرزندان برومند در خانواده پدید می آورد .
او نه تنها ایزد جنگ ، که خود جنگ آوری است پر شکوه و پیروز گر.
مهر ایزد روشنایی و فروغ است ، ایزد پَیمان و نگه بان پای بندی و پَیمان داری است.
ایزد پاسدار خانواده و شهر و کشور است، ایزد بخشندۀ دارایی و توانایی است ، ایزد پیروزی است ، ایزد شهریاری و توانمندی و چیرگی است.
ایزد راستی و سخن راست و زیباست ، ایزدی است که همه، از : شهریار – فرماندار- کدخدا – سرور خانواده و همۀ دیگر مردمان به او پناه می برند و از او یاری می جویند.
مهر نیایش
برای خشنودی اهورا مزدا، می ستایم او را با به ترین نمازها - و ستایش، بلند آوازگی و پیروزی باشد برای مهر ایزد – ایزدی که هزار گوش دارد و ده هزار چشم و دارندۀ دشت های فراخ است .
می ستایم مهر ایزد را و درود و ستایش می کنم ایزدی را که چراگاه های سبز گون و گسترده اش بر گاهوارۀ زمین آرامش بخش است . ستایشم پیش کش آن ایزدی باد که نگاهبان راست ترین گفتار است – که نیکویی هایش از شمار فزون است – که پیکرش برازنده و بلند و استوار – و با هزار چشمِ همیشه بیدار، بینای دورترین دورهاست – که همیشه بیدار و بی خواب و نا فریفتنی است .
که چون نگینی زرین پیرامون کشور را فرا گرفته ، که نگاه بان پَیمان هاست ، که هماره همه جا هست – در
درون کشور و در بیرون کشور و فراز و فرود آن .
می ستایم مهر ایزد را ، و آن اهورای بزرگ بی همتای آفریننده آن را – با آیین های دین – با شاخه های سبز بَرسَم [شاخه های باریک و کوتاه که از درخت گز یا درخت انار با آیین های ویژه می چیدند و به هنگام نیایش
بدست می گرفتند] می ستایم ماه را ، و آن خورشید را ، ستارگان را و مهر را که سرور همۀ کشور هاست .
می ستایم با همۀ جان – آن ایزدی را که شکوه مند است – می ستایمش با آیین های دین ، آن ایزدی را که دارندۀ دشت های سبزه رُستۀ فراخ، که آسایش بخش و نگاهبان سرزمین ایران است .
می ستایم مهر ایزد خوش پیکر نیرومند را که هیچ گاه به دام فریب پای نمی افکند. می ستایَمَش که ره آورد ما می سازد آن به ترین بخشش های اهورایی را: آزادی و بهروزی و رهایی در داوری و تن درستی و پیروزی و پاکی و پارسایی را...
من می ستایم – می ستایم آن ایزد فرازین پایگاه گرفته را... با همۀ جان و نیرو می ستایم آن نیرومند ترین و سود رسان ترین ایزد را با آیین های دین ، با سرود های دل انگیز از جان خاسته که با بهترین گفتارهای آیینی به هم آمیخته – این همه را برای ایزد مهر که دارندۀ دشت های فراخ است .
و مزدا اهوراست که همه آگاهی از کردارهای راستین ستایش گرانۀ مردم دارد – و پاداش اهورایی از آن زنان و مردانی است که نگاه داری آیین ها ی دین شان، و ستایش آنان برای مهر ایزد به راستی و درستی باشد.
نگاهی هم به خورشید نیایش داشته باشیم
« پیروز و فرخنده باد خورشید درخشان ، خورشید بی مرگ ، و خورشید تیز اسب .
با اندیشه و گفتار و کردار نیک، به سوی خورشید روی کرده و می ستایَمَش. ای اَهورَه مزدا، خورشید درخشان تیز اسب را می ستایم که آفریدۀ تو است .
و ستایش بر شما باد همگان – ای امشاسپندان که به سان خورشید – شکوهمند هستید . منم رهرو راه اَهورَه مزدا، که درخشش روشنایی خورشید – فروغ اوست ، و منم بر افکننده و خوار کنندۀ انگره مینو[منش خشم آگین و اهریمنی] – و این است راه پارسایان، راهی که اندیشۀ نیک – گفتار نیک و کردار نیک را می آموزد .
منم ستایندۀ نیک اندیشی و نیک گفتاری و نیک کرداری با همۀ جان و روان – منم گریزنده از بد اندیشی و بد گفتاری و بد کرداری با همۀ جان و روان. اکنون سرود می خوانم و نیایش می کنم برای شما ای امشاسپندان، و پیش کش تان می کنم اندیشه و گفتار و کردار نیک را .
می پرستم اَهورَه مزدا و ستایش می کنم امشاسپندان و مهر ایزد را که دارندۀ دشت های فراخ است. و خورشید تیز اسب درخشان را – و ستایش می کنم روان آفرینش را و کیومرس آدم نخستین را – و می ستایم آن فروهر پاک زرتشت را – و ستایش من باشد برای همۀ آفریده های نیک و پاک که بودند و هستند و خواهند بود .
بر گزیده ام راه راستی را، راه نیک اندیشی را، و آن راه نیرومند را. اکنون در پرتو این گزینش، ای مزدای بزرگ، مرا زندگی بهی بخش . اینک دست ها را به سوی خورشید، آن درخشان ترین بر می آورم و سرود گویان می ستایمش .
برایش سرود می سرایم – برایش سرود می خوانم این چنین : خورشید جاودان تیز اسب را می ستایم که دارندۀ دشت های فراخ است . خورشید را می ستایم که زرین و درخشنده است ، که نام آور و دارندۀ هزار گوش و ده هزار چشم می باشد، که بی خواب، همیشه بیدار، شاه همۀ کشورها، تیز نگر و زیبا و با زیب و فر و بلند
بالا و خوش پیکر است .
اَهورَه مزدا میان ایزدان او را درخشان ترین بیافرید، باشد که به یاری ما در آیند، اهورا مزدا و آن فروغ جاودانش.
ستارۀ باران زای تِشتَر را می ستایم و ستاره هایی را که گِردَش جای دارند .
سپهر بی پایان را ستاینده ام، و زمان بی کران را که جام سپهر است . پاکی را می ستایم، و دانش را که مزدا داده است و نمایانندۀ راست ترین راه .
ستایشگر آیین بهی مزدا هستم ، می ستایم همۀ ایزدان مَینُوی را، و همۀ ایزدان این گیتی را - می ستایم روان خودم را – و فروهرم را و همۀ فرَوَشی های پاکان و پارسایان را ، و ستایشم برای آن خورشید فروغمَند بی مرگ تیز اسب باشد.
ستایشگرم آن خورشید جاودانۀ تیز اسب را، می ستایم خورشید را در پگاه ، آن هنگامی که زرینه پرتو اش گیتی را درخشان می سازد . ایزدان بلند پایۀ مَینُوی ، سدها و هزارها و آن ایزدان ، آن ذره های روشن تابناک را که از چشمۀ خورشید می تراود، از سپهر بالا بر زمین می گسترانند ، به زمینی که دادۀ اَهورَه مزداست و این روشنایی که از سر چشمۀ خورشید بر بستر بال ایزدان ، بر پهنۀ زمین سرازیر می شود ، تن و پیکر زمین را از غبار تاریکی و آلودگی ها می شوید و گیاهان در جامِ خاک، این انگبینی را که از چشمۀ خورشید ره آورد شده می نوشند و می بالند . و این روشنی زرین – پاک کننده است ، آن چنان که زندگی بخش می باشد. پاک می کند آب های روان و ایستاده را ، آب چاه ها کاریزها، دریاها، برکه ها ، و رود ها را .
و این خورشید زرینه بال تیز اسب بی مرگ را می ستایم ، که هرگاه رُخ نمی نمود و تاریکی اهریمنی را که پیکر زمین را پنهان ساخته بود ، نمی زدود – دیوان آن چه را که در هفت کشور هستی داشت به تباهی می کشیدند و ایزدان مینوی نیز توانایی نداشتند تا راه گیرشان باشند .
کسی که می ستاید خورشید را ، یاری اش می نماید تا در برابر تاریکی ، تباهی دیوان و راه زنی دزدان نیروی دو چندان یابد .
او که می ستاید خورشید را، مرگ را از دروازۀ زندگی خود می راند، ستایش خورشید، ستودن اَهورَه مزداست، ستایش امشاسپندان است و ستایش آن فروهر بلند پایه خود .
او که می ستاید خورشید بی مرگ تیز اسب را می ستاید همۀ ایزدان مَینُوی سپهر بالا و زمین را .
ستاینده ام آن مهر ایزد را ، که دارندۀ دشت های فراخ و گسترده است – که ده هزار گوش دارد – و ده هزار چشم – و اوست که جنگ ابزارش گُرزی است دیو افکن .
با همۀ جان می ستایم مهر ایزد را ، و دوستی و هم گرایی را ، آن دوستی بی ریو و رنگ و بی آلایش را، چونان دوستی یی که میانۀ ماه است و خورشید .
زرینه پرتو اش گیتی گُستَر است . آن خورشید تابندۀ بی مرگ تیز اسب، و می ستایمش که اورنگ جهان است، که فَرّش پایانی ندارد . می ستایمش با همۀ آیین های دین و با گفتار و کردار و اندیشۀ نیک .
ستایش گرم آن مردان و زنانی را که نگاهدارندۀ آیین و به جا آورندۀ آیین های دین اند و آگاه است مزدا اَهورَه – آن بهترین ، از این شایسته ترین مردان و زنان درست آیین .
با این نگاه کوتاه به آیین مهر در کارنامۀ ایران، اکنون بر می گردیم به شاهنامه:
بفرمود تا آتش افروختند
همه انبر و زَفران سوختند
پرستیدن مهرگان دین اوست
تن آسانی و خوردن آیین اوست
کنون یادگار است از او ماهِ مهر
به کوش و به رنج ایچ مَنمای چهر
وِرا بُد جهان سالیان پنج سد
نیافگند یک روز بُنیاد بد
...
فرانک نه آگاه بُد زین نهان
که فرزند او شاه شد بر جهان
ز ضحاک شُد تختِ شاهی تَهی
سر آمد بر او روزگار مِهی
پس آگاهی آمد ز فَرّخ پسر
به مادر که فرزند شد تاج ور
نیایش کنان شُد سَر و تن بشُست
به پیش جهان دار آمد نُخُست
سر و تن شُستن نه برای پاکیزگی است، نشان دهندۀ این است که کینه و غم و اندوه را از مغز و روان و اندیشۀ خود بشُست، و با نگرشی نو به آن چه که در کشور فرمان رواست به دیدار فریدون رفت.
نهاده سَرَش پَست، بر خاک، بَر
همی خواند ، نفرین به ضحاک، بَر
سر بر خاک نهادن، و خود را فروتر نشان دادن، نشان سپاسگزاری از دادار آفریدگار است
همی آفرین خواند بَر کِردگار
بر آن شادمان، گردِش روزگار
...
اُ زان پس فریدون به گِردِ جهان
بگردید و دید آشکار و نهان
فردوسی با این سخن، خویشکاری شهریاران نیک سرت و جهان آرا را نشان می دهد، شهریاری که نداند در گوشه و کنار سرزمین های زیر فرمانش چه می گذرد، هرگز نخواهد توانست کاستی ها و بیدادگری ها را از میان بردارد و مردم را به آن خوان شادمانی که آماج آفرینش است برساند. فریدون که از تخمۀ جمشید است، این خویشکاری را به خوبی می شناسد و در راستای این آماج فرخنده می کوشد.
هر آن چیز کز راه بی داد بود
هر آن بوم و بر، کان نه آباد یود
به داد و به آباد ، شه دست زد
چُنان کز رهِ شهریاران سزد
بیاراست گیتی به سان بهشت
به جای گیا، سرو گُل بُن بِکِشت
«گیا» در اینجا برای خارزار و گیاهان هرزه به کار رفته است، این نشان دیگری است از کار و کوشش فریدون در آباد سازی سرزمین ها و شیوۀ کشورداری او. این شیوۀ کشورداری فریدون، با آن چه که حکومت ننگین دامن اسلامی با ایران کرد را به هم سنجی بگذارید تا دانسته شود که ملایان دیو خو و اهرمن سرشت با میهن اهورایی ما چه کردند!.. ...
به سالش چو یک پَنجَه اَندَر کَشید
سه فرزندش آمد گرامی پدید
ز بختِ جهان دار هر سه پسر
سه فرخ نژاد از دُر و تاج زَرّ
به بالا چو سرو و به رُخ چون بهار
به هر چیز مانندۀ شهریار
از این سه دو پاکیزه از شهرناز
یَکی کِهتر از خوب رُخ ارنواز
پدر نوز ناکرده از ناز نام
همی پیش پیلان نهادند گام
«نوز»: کوتاه شدۀ هنوز است، فریدون هنوز این سه فرزند را نام ننهاده که در دلاوری و رزم آوری به هماوردی با پیلان می روند!.
از آن پس بر ایشان نگه کرد شاه
که گشتند زییای تخت و کلاه
«زیبا»: برازنده . شایسته
...
فریدون برای این سه پسر که هنوز نام ندارند!.. در جستجوی همسران شایسته، کسانی را به گرد جهان می فرستد و سرانجام دانسته می شود که شاه یمن سه دختر برازنده و آمادۀ زناشویی دارد. فریدون هر سه پسر را به پیشگاه شاه یمن می فرستد. شاه یمن، پس از یک رشته آزمون ها ، هر سه دختر خود را به سه پسر فریدون به همسری می دهد . در بازگشت از یمن، فریدون می خواهد دلیری و کاردانی هر یک از سه فرزند خود را بیازماید، در پی این آزمایش، فرزند مِه تر را سلم. فرزند میانه را تور و کوچک ترین فرزند را ایرج نام می دهد و همسران سه پسر را نیز نام های ایرانی می بخشد، همسر سَلم را «آرزوی» ، همسر تور را «آزاده خوی» و همسر ایرج را «سهی» نام می دهد، و سرزمین های زیر فرمان را میان این سه پسر بخش می کُنَد :
نهفته چو بیرون کَشید از نهان
به سه بخش کرد آفریدون جهان
یَکی روم و خاور ، دگر تُرک و چین
سوم دشت گُردان ایران زمین
بفرمود تا لشکری بر کَشید
گُرازان سوی خاور کَشید
به تختِ کیان اندر آورد پای
همه خواندیدش خاور خدای
« روم و خاور»: کران تا کران اروپاست، پس اروپا را به سلم که بزرگ ترین فرزند است می سپارد
دگر تور را داد توران زمین
وِرا کرد سالار تُرکان و چین
یَکی لشکری نامزد کرد شاه
کَشید آن گهی تور ، لشکر به راه
بیامد به تخت شَهی بر نشست
کمر بر میان بست و بگشاد دست
بزرگان بر او گوهر افشاندند
جهان پاک توران شهش خواندند
سرزمین های آن سوی آمودریا، تا چین را به فرزند میانی می سپارد.
اُ زان پس چو پستا به ایرج رَسید
مر او را پدر، شهر ایران گُزید
«پستا»: نوبت
هم ایران و هم دشت نیزه وران
همان تخت شاهی و تاج سران
«دشت نیزه وران»: همان سرزمینی است که مرداس پدر ضحاک بر آن پادشاهی می کرد، برخی از پژوهشگران آن را همین میان رودان یا عراق کنونی می دانند و برخی دیگر عربستان و یمن کنونی.
بدو داد کو را سزا دید تاج
همان تیغ و همان تختِ عاج
نکتۀ شایان ژرف نگری، همانندی نام ایرج است با ایران!.
نام ایران در گرامی نامۀ اوستا به ریخت «اَیریَنَ» به چَم: « سر زمین اَیریَه ها»، و گاه به ریخت:« اَیرینَ وَئِجَ» به چَم «تخمۀ ایرانیان» و یا «سرزمین ایرانیان» آمده است .
در بند دوم از فرگرد یکم وندیداد از گرامی نامۀ اوستا اَهورَه مزدا به زرتُشت می گوید:
« من هر سر زمینی را چُنان آفریدم که هر چند بس رامش بخش نباشد، به چَشمِ مردمانش خوش آید.
اگر من هر سرزمینی را چُنان نیافریده بودم که هر چند بس رامش بخش نباشد، به چشم مردمانش
خوش آید، همۀ مردمان به «ایران ویج» روی می آوردند!..
3
نخُستین سرزمین و کشور نیکی که من اَهورَه مزدا آفریدم «ایران ویج» بود در کنار رود داییتای نیک.»
دومین بار در بند بیست و یکم از فرگرد دوم وندیداد می خوانیم:
« دادار اَهورَه مزدا در کنار رود داییتای نیک در ایران ویج نامی با ایزدان انجمن فراز برد .
جمشید خوب رَمّه بر کرانۀ رود داییتای نیک در ایران ویج نامی، با برترین مردمان انجمن فراز برد.
دادار اَهورَه مزدا بر کرانۀ رود داییتای نیک در ایران ویج نامی به آن انجمن در آمد.
اروپایی ها کوشش بسیار به کار بردند تا از بُردن نام ایران خودداری کنند و این سرزمین فراخ دامن که در برگیرندۀ ایران امروزی، افغانستان، بلوچستان، ترکستان، تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان، و کافکاز، کردستان، ارمنستان و گرجستان و شمال باختری هندوستان بود را به زبان فرانسه « پرسان » و به انگلیسی «پرشیا» و به آلمانی «پرزیش»، به ایتالیایی «پرسیانا» و به روسی «پرسیدسکی» بنامند و از به کار بردن نام ایران خودداری کنند. انگیزه این نام گذاری نادُرُست این بود که در سال 550 پیشازایش، کوروش بزرگ شاهنشاهی بزرگ ایران را پایه ریزی کرد، از آنجا که نیاکان او پادشاهانِ سرزمینی بودند که آن را «پارسا» یا «پارسوا» می گفتند کارنامه نگاران یونانی، سرزمین زیر فرمان هخامنشیان را نیز «پرسی» یا « پرسیا» نامیدند.
در روزگار ساسانیان این سرزمین ایرانشهر و سرزمین عراق کنونی « دل ایرانشهر» نام گرفت.
حمدالله مستوفی قزوینی نویسندۀ «نزهت القلوب» که در میانۀ سدۀ هشتم کوچی می زیسته، مرزهای ایران را چنین گزارش کرده است: از خاور رود سند و کابل و فرارود و خوارزم، از باختر اران ( ماوراء قفقاز) تا سرزمین روم و سوریه، از شمال ارمنستان و روسیه و دشت قپچاق و دربند و از جنوب، بیابان نجد بر سر راه مکه و خلیج فارس.
نام این سرزمین در نوشتارها و گفتارهای بیگانگان و سازمان های جهانی تا زمان روی کار آمدن رضا شاه بزرگ، با همان گویش های نامبرده در بالا گفته و نوشته می شد. دولت رضا شاه بزرگ از همۀ دولت های جهان خواست که کاربرد این نام های نادرست را رها کنند و همان گونه که فردوسی بزرگ در شاهنامۀ خود بیش از هزار و دویست بار از این سرزمین تاریخی نام برده: «ایران»، و هر چه وابسته به آن را «ایرانی» بنامند.
سران را که بُد هوش و فرهنگ و رای
مر او را چه خواندند؟ ایران خدای
« ایران خدای»: فرمان روای ایران
نشستد هر سه به آرام و شاد
چُنان مرزبانان فرخ نـــــــــــــژاد
هر سه پسر از آن چه که پدر به آن ها بخشیده است خرسندند...ولی اهریمن همیشه در کمین است:
برآمد بر این روزگاری دراز
زمانه به دل در، همی داشت راز
فریدون فرزانه شد سال خَورد
به باغ بهار اندر آورد گَرد
موهای سپید بر سر و رویش نشستند و چین و چروک پیری چهرۀ زیبایش را فرا گرفتند.
بر این گونه گردد سراسر سُخَن
شود سُست نیرو چو گردد کُهن
چو آمد به کار اندرون تیره گی
گرفتندپُرمایه گان خیره گی
«خیره گی» بی هودگی. ناراست کاری
رشک سلم بر ایرج
( شما بخوایند رشک اروپا بر ایران)
بجُنبید مَر سلم را دل ز جای
دگرگونه تر شد به آیین و رای
دلش نیست گشته به آز اندرون
پُر اندیشه بنشست با رهنُمون
این رهنُمون کیست؟ با چه کسی به همپرسگی نشسته است؟ پاسخ روشن است، با دو دیو گردن فراز آز و نیاز. «دلش نیست گشت به آز اندرون».
«آز» در هستی شناسی نیاکان ما نام دیوی است که هر چیز را می اوبارد و سیر نمیشود. در گرامی نامۀ، بندهش در بارۀ «آز» چنین آمده است: «آز آن دیو است که هر چیز را بیوبارد[ببلعد] و چون نیاز را چیزی نرسد، از تن خورد. او آن دروجی[دروغی] است که چون همه خواسته گیتی را بدو دهند انباشته نشود و سیر نگردد. چنین گوید که چشم آزمندان دَمَنیاست که او را سامان نیست»
در اینجا به روشنی پیداست که دیو آز بر سلم( شما بخوانید اروپا) چیره گشته و راه راست را بر او بسته است.
نبودش پسندیده، بخشِ پدر
که دادَش به کِه تر پسر، تخت زر
به دل پُر زکین شد به رُخ پر ز چین
فرسته فرستاد، زیِ شاه چین
« شاه چین» برادر کوچکترش تور است
بگفت آن چه اَنَدر دل اندیشه بود
هیونی بر آن سو، بر افگند زود