-کرپ ها: نام گروهی از کیش بانان آیین های پیشا زرتشت که زمین لرزه ها و دریا لرزه ها و خشک سالی ها و تر سالی ها و دیگر رخدادهای نیک و بد سپهری را پی آیند خشنودی یا ناخشنودی ایزدان پنداری خود می شمردند، همان گونه که در روزگار ما آخوند های تبه کار زمین لرزه ها و تُندابه های ویران گر را پی آیند بی حجابی زن ها می شمارند.
- - دیوان مَزَندری: برخی از اوستا شناسان مزندری را همان مازندران امروز در شمال ایران پنداشته اند، ولی پژوهش های نوین نشان می دهد که: «مَزَن» به چَم بزرگ، برنام یا عنوان برخی از دیوان بزرگ پیکر بوده است. مَزَندَر فروزۀ گزارشی و برنام همان دیوان بزرگ پیکر است . در دینکرد، در بارۀ بلندای مَزَندران یا «مَزَنان» می خوانیم : ایشان را بلندی چنان است که دریای فراخکرد تا میان ران رسد و باشد که تا ناف و آنجا که ژرف ترین جای است تا دهان رسد .امروزه بیشینه شاهنامه شناسان به این باور رسیده اند که مازندران شاهنامه نه این مازندران کنونی، ونکه بخشی از سرزمین هندوستان و همان جای دیوان مازنی یا مازندرانی است.
- - وارَغنَ: نام مرغی اساتیری است که «فَرّ» هنگام گُسَستن از جمشید، به کالبد آن در می آید و به ایزد مهر و فریدون و گرشاسپ می پیوندد. همانندی این مرغ ایرانی با کبوتری که در روز تعمید عیسا بر او فرود آمد شایان ژرف نگری است. جا دارد که این بخش از انجیل متی باب سوم را با هم بنگریم : در آن زمان، یحیای تعمید دهنده به بیابان یهودیه آمد و موعظهاش را شروع کرد. او به مردم میگفت: «از گناهانتان توبه کنید، چون پادشاهی آسمانها نزدیک شده است.« اِشَعْیای نبی دربارهٔ یحیی این طور پیشگویی کرده بود:» صدای کسی شنیده میشود که با صدای بلند در بیابان میگوید: ‹راه یَهُوَه را آماده کنید! مسیر او را هموار کنید.›» یحیی لباسی از پشم شتر میپوشید و کمربندی چرمی به کمر میبست. غذای او ملخ و عسل صحرایی بود. مردم از اورشلیم، تمام نواحی اطراف رود اردن و از سراسر سرزمین یهودیه پیش یحیی میآمدند. آنها به گناهانشان اعتراف میکردند و به دست او در رود اردن تعمید میگرفتند. وقتی یحیی دید که عدهٔ زیادی از فَریسیان و صَدّوقیان پیش او میآیند تا تعمید بگیرند، به آنها گفت: «ای افعیزادگان، چه کسی به شما هشدار داد تا از مجازاتی که در راه است فرار کنید؟ پس کارهایی را انجام دهید که ثابت میکند از گناهانتان توبه کردهاید. با گستاخی این فکر را به دلتان راه ندهید که بگویید، ‹پدر ما ابراهیم است، چون اگر یهوه بخواهد، میتواند از همین سنگها نسلی برای ابراهیم به وجود آورد! الآن تیشه بر ریشهٔ درختان گذاشته شده و هر درختی که میوهٔ خوب ندهد بریده و در آتش انداخته خواهد شد. من شما را با آب تعمید میدهم و این تعمید نشانهٔ توبهٔ شماست، ولی بعد از من کسی خواهد آمد که از من تواناتر است و من حتی لیاقت ندارم که کفشهایش را درآورم. او شما را با روحالقدس و آتش تعمید خواهد دا. او وسیلهٔ جدا کردن گندم از کاه را در دست دارد و خرمن گاهش را کاملاً پاک خواهد کرد. او گندم
را در انبارش جمع خواهد کرد، ولی کاه را با آتشی خاموشنشدنی خواهد سوزاند.» در یکی از آن روزها، عیسی از جلیل آمد تا در رود اردن به دست یحیی تعمید بگیرد. اما یحیی سعی کرد مانع او شود و گفت: «چرا برای تعمید پیش من میآیی؟ این منم که باید به دست تو تعمید بگیرم! ولی عیسی گفت: «مانع من نشو و مرا تعمید بده، چون به این شکل، ما خواست یهوه را به طور کامل انجام میدهیم.» پس یحیی دیگر مانع عیسی نشد و او را تعمید داد. بعد از تعمید، در لحظهای که عیسی از آب بیرون میآمد، آسمان باز شد و یحیی روح یهوه را دید که به شکل کبوتری پایین آمد و روی عیسی قرار گرفت. آن وقت، صدایی از آسمان به گوش رسید که گفت: «این پسر من و عزیز من است که از او راضی و خشنودم.» از آن جا که دیرینگی اوستا بسیار پیش از انجیل است آیا نمی توان گفت که این کبوتر که بر عیسا فرود آمد همان مرغ وارغن ایرانی است؟ همان گونه که کودک کُشی در زمان زاده شدن عیسا برداشتی از کودک کشی در روزگار ضحاک است که می خواست فریدون نوزاد را بکشد، و باز همان گونه که زاد روز ایزد مهر بنام زاد روز عیسا کریسمس نام گرفت و به نادُرُستی گردن آویز تاریخ شد؟
14- اَوبارِمرد اَوبار: اَوبار چیزی را گویند که در گلو فرو رود [بلعیده شود] هر جانوری که جانور زنده را
در شکم فرو برد « اوبارید» گویند. جان اوبار می شود جان ستان - جگر اوبار می شود فرو برنده
و بلعندۀ جگر- نهنگ اوبار می شود فرو برندۀ نهنگ، پس اَوبار مرد می شود کسی یا جانوری که
مردمان را فرو می برد .
15 – گندرو: یا گندروی زرین پاشنه نام پتیاره یی است که به نوشتۀ آبان یشت، گرشاسپ او را در
کرانۀ دریای فراخکرت از پای در می آورد و می کشد
16 -گرزمان درخشان: «خانمان سرود و ستایش» نام بارگاه اَهورَه مزدا یا بهشت برین است
17 – بهمن: در اوستا «وهومن» یا «وهومَنَنگه» به چم منش یا نهاد نیک یا بهترین منش آمده و در
پهلوی « وَهمَن» و در پارسی «بهمن» شده است . در گاهان یکی از فروزه های اَهورَه مزدا و در
اوستای نو یکی از اَمشاسپَندان و نماد اندیشۀ نیک و خرد و دانایی آفریدگار به شمار می رود . بهمن
همراه با اردیبهشت و شهریور سه امشاسپند نرینه، نماد پدر خدایی اَهورَه مزدا و سه اَمشاسپند
مادینه: خرداد ، اَمُرداد و سپندارمذ، نماد مادر خدایی اَهورَه مزدا هستند.
18 – اردیبهشت: در اوستای نو « اَشَه وهیشتَ» به چم بهترین راستی نام یکی از امشاسپندان نرینه
است که پس از بهمن در دومین پایگاه امشاسپندان جای می گیرد و همراه با دو اَمشاسپند دیگر:
«بهمن» و «شهریور » نماد پدر خدایی اهوره مزدا هستند . در یشت ها اردیبهشت زیباترین
امشاسپند و دشمن دیو خشم و از میان برندۀ بیماری و مرگ است.
19- آذر مزدا اَهورَه: نام ایزد نگاهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان در دین مزدا پرستی است.
20 – انگرَه مَینُو: در پهلوی و پارسی اهرمن یا اهریمن به چَم «مَینُوی ستیهنده و دشمن» نام یکی از دو
مَینُوی بُنیادین در استورۀ آفرینش ایرانی است که در برابر « سپَندمینو» جا می گیرد.
21- اَکَ من: در پهلوی «اکومن» در شاهنامه «اکوان دیو» به چَمِ اندیشه و منش بد، نام یکی از بزرگترین
دیوان که هموراه در برابر اَمشاسپند بهمن بالا بر می افرازد.
22- خشم خونین درفش: در اوستا«اَئِشَم» به چم شتابان، و در پارسی« دشمنی، کین خواهی» نام
دیوی است که در بیش تر جاها با فرووزۀ «خونین درفش» از او یاد می شود.
23 – سپیتیوَر: نام کسی که پیکر جمشید را با ارّه دو نیم کرد، در بندهش( بخش 31 بند 5) او را برادر
جمشید دانسته اند که همراه با اژی دهاک جمشید را کشت.
آنچه که از گرامی نامۀ اوستا و بندهش دانسته می شود این است که در پایان زمان، ضحاک زنجیر خود را خواهد گُسَست و یکسوم از مردم و ستوران را نابود خواهد کرد. آن گاه اَهورَه مزدا گرشاسپ را از زابلستان برمیانگیزد تا آن نابکار را از میان بردارد. گمان میرود که داستان این رهایی از یادمان یورش تازیان که پیش از به پادشاهی رسیدنِ مادها و هخامنشیان بارها به ایران یورش آوردند سرچشمه گرفته باشد. به گمانی دیگر، می توان پنداشت که این افسانه برآمده از یک رُخداد بدهنجار سپهری بوده باشد، چنانچه در گذشته های دور کوه دماوند آتشفشانی ویرانگر بود که هرچند یک بار به خروش درمیآمد و رودهای گدازه از آن بهسان مارهایی دهشتناک و آتشین سرازیر میشدند. داستان به بند کشیده شدن ضحاک در دماوند شاید همزمان با فروکش کردن فوران گدازههای دماوند پیدا شده باشد. همچنانکه هراس همیشگی از بند گسستن دوبارهٔ ضحاک نیز نشانی از نگرانی پیرامون کُنِش دوبارهٔ این آتشفشان دارد، چنانچه در داستان گرشاسپ و نبرد او با اَژدها گزارش کردیم. انگیزۀ اینکه ایزد سروش فریدون را از کشتن ضحاک باز داشت ، در سوتگر نسک [نهمین نامۀ دینکرد در بر گیرندۀ گزارش سه نسک از نسک های اوستای گاهانی « سوتگر نسک- ورشت مانسر نسک- و بغ نسک] چنین آمده است که چون فریدون چند بار می کوشد که ضحاک را بکشد ولی ضحاک از پای در نمی آید، سرانجام اَهورَه مزدا به دستیاری ایزد سروش به او پیام میدهد که ضحاک نباید کشته شود زیرا با کشته شدن او هزاران جانور آزار دهنده مانند مار و گزدم و خزندههای زهرآگین از پیکرش در جهان پراکنده خواهند شد. پس بهتر آنکه فریدون او را در کوهی به بند کشد. ولی از دید نویسنده نکشتن ضحاک انگیزۀ دیگری داشته است، اگر بپذیریم که ضحاک برجسته ترین نماد بدی است ، بدی را نمی توان کشت، هر یک از ما یک ضحاک پتیاره در درون خود داریم که هرگز توانا به کشتن اونیستیم و.لی توان به بند کشیدنش را داریم. بدی را نمی توان کشت و از میان برداشت ، ولی می توان به بندش کشید و ناتوانش کرد .
در بندهش 6-31 در شناخت تبار ضحاک تا چهارده پشت او را بر می شمارد و سرانجام او را به اهریمن میرساند. همین نکته نیز دیدگاه نویسنده را بیش از پیش پشتیبانی می کند
بخش دوم
داستان ایرج و سلم و تور
ای کاش زمان می داشتم تا داستان فریدون را دست کم تا پایان داستان کی خسرو پی می گرفتم، ولی از آن جا که خورشید زندگانی خود را رو به فرو خُفتن، و دامنۀ زندگی خود را برای انجام چُنین کار کلانی بسنده نمی بینم، تنها به گزارش داستان ایرج و برادران و در پی آن گزارش داستان سیاوش بسنده خواهم کرد. باشد که
این نوشتار یادگاری باشد ازاین سرباز پیر برای آن دسته از جوانان و نو جوانان ایرانی که جانانه به پا خاسته اند تا ایران شان را از دست ضحاک، و پای وران دیو سرشت این سامانۀ اهریمنی پس بگیرند.
پس، با درود و آفرین به روان و فرَوَهَر داستان پردازان خوش پرداز ایرانی که با پرداختن چُنین داستان های پُرمایه، ما فرزندان ایران بوم را با بیخ و بن فرهنگ نیاکان مان آشنا می سازند تا در هر گامه یی از تاریخ و در هر کجای این جهان فراخ دامن که هستیم به خود ببالیم که ایرانی هستیم.
و با درود و آفرین به روان و فرَوَهَر فردوسی بزرگ که کاخ ورجاوند بُنیاد فرهنگ ایران را از زیر خاکستر زمان بیرون کشید و با زبان شیرین و شکرین پارسی آن را چُنان بیاراست که نام ور نامه اش « شاهِ نامه های جهان» نام گرفت، و همانند گوهری گران بها گَردن آویز دفتر ادبسار جهان شد.
برای آشنا شدن با ایرج و سلم و تور، ناگزیر باید به فرازهایی از آن چه که در پی پیروزی فریدون بر ضحاک گذشت نگاهی داشته باشیم:
فریدون چو شد بر جهان کام گار
بدو شاد شد گردِش روزگار
چو بر تخت شاهی نشست استوار
ندانست جز خویش تن شهریار
برون مایۀ این سخن می تواند چنین گُمانی را در ذهن خواننده در پی آورد که فریدون یگانه شهریار در کران تا کران زمین بود، ولی چنانچه به زودی خواهیم دید که در سرزمینی نه چندان دور از ایران زمین ، به نام یمن پادشاه پُر توان و نیرومندی بود که سه دختر داشت و فریدون هر سه دختر را به همسری سه پسران خود در آورد. پس این که می گوید: «ندانست جز خویش تن شهریار» آماج شهریاری بر کران تا کران سرزمین های زیر فرمان اوست که از سراسر اروپا تا چین دامن گسترانیده بود.
به رسم کیان، تاج و تختِ مِهی
بیاراست با کاخ شاهنشهی
به روز خُجسته سر مهر ماه
به سر بَر، نهاد آن کیانی کلاه
زمانه بی اندوه گشت از بَدی
گرفتند هر یک ره ایزدی
دل از داوری ها بپرداختند
به آیین یَکی جَشنِ نو ساختند
نشستند فرزانگان شادکام
گرفتند هر یَک، ز یاغوت جام
می روشن و چهرۀ شاهِ نو
جهان گشت روشن، سرِ ماهِ نو
بفرمود تا آتش افروختند
همه انبر و زَفران سوختند
پرستیدن مهرگان دین اوست
تن آسانی و خوردن آیین اوست
کنون یادگار است از او ماهِ مهر
به کوش و به رنج ایچ مَنمای چهر
تا همین جا به چند نکتۀ بسیار ارزشمند پی می بریم، نُخُست این که، امروزه برابر گاه شمار اوستایی، جشن بسیار فرخنده و شادی بخش مهرگان را در روز شانزدهم مهر ماه برگزار می کنیم، ولی از گزارش فردوسی در می یابیم که این شاد روز خُجَستۀ ایرانی در آغاز مهر ماه برگزار می شد.
دوم این که دانسته می شود که فریدون پیرو آیین مهر بود: «پرستیدن مهرگان دین اوست». با این سخن در می یابیم که آیین ورجاوند بُنیاد مهر پیشینه یی فراتر از روزگار فریدون دارد. بُنیاد گذاری جشن نوروز را دانستیم که به روزگار جمشید می رسد، و این را نیز دانستیم که برابر داده های شاهنامه، جشن نوروز [جشن آغاز بهار] نیست!.. جشن بُنیاد گذاری آیین های شهرگانی یا تمدن ایرانی است. این جشن زمانی برگزار می شود که ایرانیان شیوۀ افروختن و اداره کردن آتش را آموخته اند... کار ریسندگی و بافندگی و دوخت جامه ها و زیر اندازها را تا بالاترین گامه فرا برده اند... به نیروی دانش پزشکی دیو بیماری و مرگ های نا به هنگام را از همبودگاه خود رانده اند... گرمابه ها و کاخ های بلند و با شکوه ساخته اند... پس از دریانوردی، به هوا نوردی روی آورده و پیروز و کامروا، زندگی خود را سامانی بسیار شایان ستایش بخشیده و در پایان به جشن و شادمانی پرداخته اند، این جشن اگر چه در نخستین روز از ماه فروردین [ که هُرَمزد – خداوند جان و خرد نام دارد] برگزار می شود، ولی جشن آغاز بهار نیست!.. جشن شکوهِ شهرگانی یا تمدن ایرانی است.
از داده های شاهنامه، پیشینۀ آیین مهری به دُرُستی شناخته نمی شود، ولی جا دارد که برای آشنایی جوانان دانش پژوه ایرانی، تا جایی که در جامِ این گزارش می گُنجد نگاهی به پیشینۀ این آیین، و هَنایش آن بر بسیاری از آیین های جهان( از آن میان در آیین مسیحیت) داشته باشیم:
پیش از روی کار آمدن مسیحیت، آیین دیگری بنام «میتراییسم» در بخش های بزرگی از جهان کهن، به ویژه در سرزمین های پیرامون دریای مدیترانه دامن گسترانید و باورمندان به آن از سوریه تا اسکاتلند پرستش گاه هایی برای «پروردگار خورشید» یا «میترا» برپا کردند، به گونه یی که تا امروز بیش از یک سد و سی نیایش گاه مهری از زیر خاک سر برون کشیده اند.
در آغاز سدۀ نوزدهم، پس از پیدا شدن این گونه نیایش گاه ها، پژوهش های فراخ دامنی در زمینۀ «میترا شناسی» درسراسر اروپا آغاز شد و نگاره هایی که از این نیایشگاه ها به دست آمده بودند جای ویژه یی برای خود در جهان دانش دست و پا کردند.
کیش بانان مهر مردمی مِهر پرور بودند، برای این که با کیش بانان دین های دیگر در نیافتند به هر سرزمینی که می رسیدند بی آن که به بُنیادهای آیین خود آسیبی برسانند، برخی از نام های آیین خود را با نام ایزدان بومی آن سرزمین سازش می دادند.
در بابل که یکی از پایتخت های ایران و مانِشگاه زمستانی پادشاهان ایران بود مهر با خدای خورشیدی آن
سرزمین که «شاماش Shamash» نام داشت این همان دانسته شد و به دید مردم بابل بیگانه نیامد.
اندک اندک این آیین از بابل به سوی آسیای کوچک دامن کشید و از آن جا به سرزمین های یونانی فرا رفت و با پروردگار خورشید یونانی هلیوس Helios خویشی بهم رساند. کوتاه سخن این که مهر به هرجا که رسید با پروردگار بومی خورشید سازش یافت و مردم را بی هیچ فشاری به پرستش خود فراخواند. بدین گونه گسترۀ خاک مهر از ایران تا فراسوی دریای سیاه و دریای یونان Egee در باختر، و از این سو تا درۀ سند و هندوستان فرا رفت.
سپاهیان رومی در فرا بردن این آیین بسیار کوشیدند، چرا که آن ها نیز همانند ایرانیان «مهر» را پشتیبان جنگاوران می دانستند و خداوندگاری اش را می ستودند.
شوربختانه عیسویان آن زمان با پی ورزی های کوردلانۀ خود همۀ ماندمان های این آیین را از میان برداشتند و نشانی از این هماوَردِ نیرومند برجای نگذاشتند تا امروز به دُرُستی بدانیم که شیوۀ پرستش مهر و نمازها و نیایش های روزانۀ آن چه گونه بوده اند، ولی از نگاره هایی که از نیایش گاه های مهری به دست آمده اند می توان تا اندازه یی به شکوه این آیین پی برد.
آوازۀ «مهر» هم چون ایزد پیروزگر و خورشید درخشان در میان جنگاوران بیگانه که در سپاه ایران به مزد می جنگیدند پیچیده بود، پس از چیرگی یونانیان، و سپس تر، رفت و آمدهای میان ایران و روم، آوازۀ مهر هم چنان برجای ماند و بسیاری از سپاهیان سرزمین های باختری، از خود امپراتور گرفته تا جنگاوران ساده، دل باختۀ این ایزد پیروزی بخش شدند و پیروزی خود را از او دانستند.
مهر و (مهر، بانان) از زادگاه خود به سوی آسمان فرا می روند و در هفت اشکوبِ سپهر جای می گیرند و به گونه یی که در زیر خواهد آمد هفت اختران یا هفت روشنان را پدید می آورند:
خورشید در سپهر یکم
تیر یا عُطارِد در سپهر دوم
ناهید یا زُهره در سپهر سوم
ماه در سپهر چهارم
بهرام یا مریخ در سپهر پنجم
برجیس یا مُشتری در سپهر ششم
کیوان یا زُحل در سپهر هفتم .
در این جای گزینی هفت آسمان پدید می آیند که برترین آن ها آسمان چهارم، جایگاه خورشید- و فرود ترین آن ها آسمان هفتم جای گاه کیوان است. بدین گونه مهر که برترین روشنان است، خورشیدی است که در برترین سپهر نشسته است. در درخشندگی و در سنجش با توپال ها زر است و به رنگ زرد. در سنجش با جانداران شیر است که نُماد دلیری و شکوه و شادمانی است.
کیوان در پایین ترین جایگاهِ (مهر، بان) خور بری[= مغربی] است و از این روی رنگ آن به گفته یی سیاه و به گفته یی نیلی است، در سنجش با جانداران بُزغاله[= جدی] است که نشانۀ ترس و بُز دلی و نیز دشمنی و کینه توزی است، در سنجش با توپال ها سُرب است.
تیر یا (عُطارِد) که در سپهر دوم جای گرفته، به رنگ سرخ است که در باور مهریان چون به هنگام دَمیدن خورشید بر کرانه نمایان می گردد، والاترین رنگ ها، و گاه نمادِ خرد خداوندی است( جامۀ سرخ کاردینال ها در کلیسای کاتولیک از این نماد برگرفته شده است) .
تیر یکی از جایگاه های (مهر، بان) خورآیی یا مشرقی است. در سنجش با توپال ها سیماب یا جیوه است، در سنجش با جانوران آدمی یا دو پیکر آدمی[= جوزا] است، او را دبیر سپهر و نُماد خرد و دانایی دانسته اند. تیر در اوستا با نامTeshtar یا Teshtraya از جایگاه بسیار والایی برخوردار است ، او ایزدی است که با درخشندگی فراوان و بارانیدن باران، خاکِ تَفته را سیراب می کند و نو شوندگی و سر خوشی را برای زمینیان به ارمغان می آورد .
افسانۀ دل کش تِشتَر در اوستا ، ستیز میان شایست و ناشایست، روشنایی و تاریکی – خشک سالی و ترسالی را به زیباترین چهره نشان می دهد.
ناهید یا (زُهره) در آسمان سوم است، در سنجش با توپال ها مس، رنگ آن سبز، و در سنجش با جانداران ورزا یا گاونر است. ناهید نماد شکوفیدن و بارندگی و شیفتگی است، ناهید نیز یکی از جایگاه های مهر، بان خورآیی [= مشرقی] است.
ماه در آسمان چهارم است. در سنجش با جانداران لاک پشت، در سنجش با توپال ها سیم یا نقره، و رنگ آن آبی است، ماه نماد افسردگی - خود خواهی و خواب آلودگی دانسته شده و از جایگاه های مهر، بان خوربری (= مغربی) است.
بهرام یا (مریخ) در آسمان پنجم است، آن را دژخیم یا (جلاد) سپهر نیز می خوانند . در سنجش با توپال ها آهن و به گفته یی برنج و رنگ آن نارنجی است، با آن که بهرام نُماد جنگ و خون ریزی و ستم گری است، با این همه در سنجش با جانداران بره[= حمل] است! بهرام نیز یکی از جایگاه های مهر،بان خور بری[= مغربی] است.
برجیس یا (مُشتری) در آسمان ششم است . در سنجش با جانداران ماهی[= حوت] و در سنجش با توپال ها ارزیر یا قلع است، رنگ آن خاکستری یا بنفش است. برجیس یکی از پایگاه های آسمانی مهر، بان خور آیی[= مشرقی] است، این اختر را داور سپهر خوانده اند و نُماد دادگری و داوری است. بدین گونه است که برخی از این روشنان مانند ماه و بهرام و کیوان با آن که در نمای بیرونی دستیاران مهرند، ولی درونمایه شان گراینده به سوی اهریمنِ تاریکی است! و برخی دیگر مانند تیر و ناهید و برجیس همراه با مهر یا خورشید گراینده به سوی اورمزد و روشنایی، شمارۀ روشنان در وابستگی به دو مهر، بان برابر است و بار دیگر یاد آور بایستگی برابری یا (تعادل) در جهان، از این روی بوده است که ایرانیان باستان و در پی آنها هرکس که در زمینۀ اختر ماری یا Astrology گام نهاده کیوان را مَرَخشِۀ بزرگ یا نحس اکبر و برجیس یا مُشتری را همایون بزرگ یا سعد اکبر دانسته است.
این که از دیر باز برخی از روزهای هفته را برای انجام کاری شایست و برای انجام کاری نا شایست می دانند، در پیوند هریک از روزها با یکی از هفت روشنان است . گویا مهریان باورداشته اند که روشنایی هر اختر در روز ویژه یی بیشتر به زمین می رسد و از این روی روزهای هفته را در پیوند با اختران به گونه ی زیر نام نهادند:
مه شید که همان دو شنبه و در پیوند با تابش ماه است ، در زبان انگلیسی هم Monday نشان دهنده همین پیوند است.
بهرام شید: سه شنبه
تیر شید:که چهار شنبه
برجیس شید: پنجشنبه ( در برخی از گاهشمارها اورمزد شید آمده است)
ناهید شید: آدینه
کیوان شید: شنبه
و مهر شید که همان یک شنبیه و آسوده روز مهریان بود هنوز هم آسوده روز مسیحیان است ، در زبان انگلیسی هم Sunday یا خورشید روز است.
پس از روشنان آسمان می رسیم به زمین که در سنجش با جانوران گاو ماده است :
من گاو زمینم که جهان بردارم
یا چرخ چهارمم که خورشید کشم ؟!
(پانویس برهان قاطع)
خون قربان رفته از زیر زمین تا پشت گاو
گاو بالای زمین از بهر قربان آمده
گاو بالای زمین همان ماه است ( خاقانی)
شاه بود آگه که وقت ماهی و گاو زمین
کلی اجزای گیتی را کنند از هم جدا
(خاقانی)
حمل سپاه ترا خاک چو طاقت نداشت
گاو زمین آمدش چون سپر اندر جبین
(خواجه سلمان)
از سوی دیگر « گاو» نُماد ماه و نُماد زمستان هم هست.
درپیکره یی که از مهرابه های اروپایی به دست آمده و در گنج خانۀ واتیکان نگه داری می شود، مرد جوانی زانوی چپش را بر پشت گاوی فشار داده و دشنۀ خود را در گردن گاو فرو بُرده است، این پیکره همانندی بسیار با سنگ نگاره های پلکان تخت جمشید دارد که شیری بر پشت گاوی پریده و در کار دریدن او است، بی شک میان پیکرۀ واتیکان و سنگ نگارۀ تخت جمشید پیوندی در میان است که نگاه مهربان پژوهش گری را در خواست می کند.
پیش تر گفتیم که مهر یا خورشید در سنجش با توپال ها زر ، و در سنجش با جانوران شیر است.
این همان شیر است که در سنگ نگارۀ تخت جمشید بر پشت گاوی پریده و در کار پاره کردن او است.
در این جا گاو نماد زمستان است، و اسب و شیر هر دو نُماد تابستان، این شیری که در نگارۀ تخت جمشید بر پشت گاوی جهیده، به گونۀ نُمادین چیرگی تابستان[= شیر] را بر زمستان[= گاو ] نشان می دهد .
نگارۀ تخت جمشید
در پیکرۀ گنج خانۀ واتیکان هم، آن مرد جوان که زانوی خود را بر پُشت گاو فشرده و دشنه را در گردنش فرو بُرده است همان بَغ مهر، یا خورشید است.
دشنه یی که در گردن گاو فرو رفته به گونۀ نمادین پرتو خورشید است که بر زمین تابیده و آن را بارور کرده
است.
در این پیکره و پیکره های دیگری که در گنج خانه های اروپا نگه داری می شوند یک سگ و یک مار و یک خرچنگ در پیرامون گاو دیده می شوند.
سگ از جانورانی است که ایرانیان باستان از دیرزمان ارزش آن را دریافتند و در کار و زندگی یار و یاور خود کردند، با این که ایران سرزمین بهترین گربه هاست، ولی این جانور هرگز نتوانست جایگاه والایی در فرهنگ ایران برای خود دست و پا کند، ولی سگ که جانوری است دلیر و وفادار و پاس دارندۀ خوبی، بیش از هر جانور دیگر توانست خود را به ایرانیان نزدیک کند .
در این پیکره بودن سگ در کنار میترا نشان دهندۀ نیروهای نیک مزدایی برای پاس داری و نگاه بانی از داده های زمین است که در پی فرو رفتن دشنۀ میترا در گردن گاو یا تابش پرتو خورشید بر زمین پدیدار می شوند.
جانور دوم مار است که چندین ویژگی دارد ، نخست این که همه ساله پوست کُهنه را از خود دور می اندازد و پوستی نو به تن می کُشد، در فرهنگ ایران این پوست اندازی نماد نو شوندگی و نوزایی، و به گفته اشو زرتشتِ ورجاوند فرش کرت Frash Kart و به گفتۀ اروپاییان رنسانس Renaissance است.
نوشوندگی و نو سازی جهان، جانمایۀ آموزه های زرتشت و فرهنگ ایران است. دراین جهان بینی، آفرینش فراگردی است نا ایستا، نه آغازی دارد و نه فرجامی. و از آن جا که آدمی دستیار اَهورَه مَزدا در کار آفرینش است، پس کار آدمی همان کار خداست. اَشَوَن[= راستکار – پیرو اشا) کسی است که بتواند مارگونه باشد، نه تنها اندیشه و گفتار و کردار خود را نو به نو بگرداند، ونکه در نو سازی و به سازی جهان نیز بکوشد و هر روز جهان نو تری برای خود و فرزندان خود و روستا و شهر کشور، و جهان پیرامون خود فراهم بیاورد.
زرتشت این گوهر نو شوندگی را می شناخت، هم چُنان که نگارگرانی که پیکر میترا را می ساختند آن را می شناختند، هنرمندان فرزانه یی که تندیس فروهر کوروش بزرگ را در پاسارگاد بر روی سنگ می کندند، با آگاهی از این گونه نُماد ها بود که دو مار به نشان نوشوندگی و داشتن چشمان خورشید گونه، بر دو سوی تاج شاهنشاهی کورش بزرگ گذاشتند، مار در کنار میترا جا داده شد تا نشان دهندۀ نوزایی و نو شوندگی زمین و پویش نا ایستای آفرینش باشد.
دوم اینکه مار با چشمان خورشید گونۀ خود می تواند راه خویش را در ژرفای تاریکی دریابد . این بزرگ ترین آرمان ایرانی بوده است که بتواند همانند مار با چشمانی دور نگر و همیشه بیدار شایست از نا شایست باز شناسد و در چاه نادانی نیافتد .
برخی از مهر شناسان مار را در این پیکره، نماد گذشت زمان، و برخی دیگر مانند زنده یاد احمد حامی نماد زایندگی و باروری نیز دانسته اند .
جانور سوم کژدم است که بی شک یک باشندۀ اهریمنی است. در این نگاره کژدم بر زُهار[= آلت تناسلی] گاو چسبیده و می خواهد با نیش زهر آگین خود زمین را از باروری و آبادانی باز دارد.
در این نگاره سگ و مار از یاران نزدیک و همکاران مهر، و کژدم از یاران اهریمن است ، ولی نکتۀ بسیار شایان ژرف نگری این جاست که دُم کژدم رو به بالا و آمادۀ نیش زدن نیست، پایین و در راستای زمین است، و این نشان می دهد که اهریمن نیروی خود را از دست داده و توان آسیب رساندن بر زهار گاو و باز داشتن زمین از باروری را ندارد.