در بند شدن ضحاک
جهاندار ضحاک زان گفت و گوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی
بفرمود تا بَر نهادند زین
بران راه پویانِ باریک بین
بیامد دَمان با سپاهی گران
همه نَرّه دیوان و جنگ آوران
ز بی راه مَر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندر آورد سر
سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راهِ بی ره شدند
ز اسپان جنگی فرو ریختند
بدان جای تنگی برآویختند
به هر بام و در مردم شهر بود
کَسی کَش ز جنگ آوری بهر بود
همه در هوای فریدون بُدند
که از جور ضحاک پُرخون بدند
ز دیوارها خِشت و ز بام سنگ
به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ
«خشت» در ادبسار پارسی چَم های گوناگون دارد: نخست پاره یی از گِل یا خاک رُس که آن را در کالبی می ریزند و در آفتاب می خشکانند و در ساختمان سازی به کار می برند. دوم آگُر، در برخی از نوشتارها همکردهایی مانند «خِشت پخته» به فراوانی دیده می شود. سوم گونه یی رزم ابزار باستانی یا ژوبین کوچک که در جنگها به سوی دشمن پرتاب می کردند. در اینجا همین ژوبین کوچک است.
«خدنگ»: نام درختی است بسیار سخت که از چوب آن نیزه و زین اسپ می سازند. در اینجا آماج از خدنگ همان تیر و پیکان است
ببارید چون ژاله ز اَبرِ سیاه
کسی را نبُد بر زمین جای گاه
به شهر اندرون هر که برنا بُدَند
چو پیران که در جنگ دانا بُدَند
سوی لشکر شه فریدون شدند
ز نیرنگِ «ضحاک» بیرون شدند
ز آواز گُردان بتوفید کوه
زمین شد ز پای ستوران ستوه
«بتوفید» از بُن واژۀ توفیدن به چَم سرو سدا و آواز و شور و خروش برآوردن است. میدان رزم آنچنان
فراخدامن و پر خروش است که انگاری کوه به سدا در آمده و خروش بر می کشد.
به سر بر ، ز گَردِ سپه ابر بَست
به نیزه دل سنگ خارا بخَست
« بخست»: زخم برداشت
خروشی برآمد ز آتش کده،
که بر تخت اگر شاه باشد دده،
همه پیر و برناش فرمان بریم
یَکایَک ز گفتار او نگذریم
«دَدِه» نام دیگری است برای جانور نارام زی مانند شیر و بیر و پلنگ و کرگدن و جز این ها، مردمی که به یاری فریدون برخاسته اند ضحاک خونریز را «دده» می نامند و او را در جرگۀ درندگان بیابانی جای می دهند.
نخواهیم برگاه، ضحاک را
مَر آن اَژدَهادوشِ ناپاک را
سپاهی و شهری به کردار کوه
سراسر به جنگ اندر هم گروه
از آن شهر روشن یَکی تیره گَرد
برآمد که خورشید شد لاژوَرد
پس آنگاه ضحاک شد چاره جوی
ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
به آهن سراسر بپوشید تن
بدان، تا نداند کس از انجمن
بر آمد بر آن بامِ کاخِ بلند
به چنگ اندرون شست یازی کمند
کمندی به درازای شست آرش نزدیک سی متر.
«یاز» : بازۀ آرنج است تا سر انگشت میانی دست
بدید آن سیه نرگسِ شهرناز
پُر از جادویی با فریدون به راز
دو رُخ ساره روز و دو زلفش چو شب
گشاده به نفرینِ ضحاک لب
بدانست کان کار هست ایزدی
رهایی نیابَد ز دَست بَدی
به مغز اندرش آتشِ رَشک خاست
به ایوان کمند اندر افگند راست
نه از تخت یاد و نه جان ارجمند
فرود آمد از بامِ کاخِ بلند
به چنگ اَندَرَش آب گون دَشنه بود
به خون پری چهرگان تشنه بود
همان تیز خنجر کشید از نیام
نه بگشاد راز و نه بر گفت نام
ز بالا چو پَی بر زَمین بَر، نهاد
بیامد فریدون به کردار باد
بدان گُرزۀ گاوسر دست بُرد
بزد بر سرش، ترگ را کرد خُرد
«ترگ»: کلاه خود
بیامد سروش خُجَسته دمان
مزن گفت: «کاو را نیامد زمان
هم ایدون شکسته بِبَندَش چو سنگ
بِبَر تا دو کوه آیَدَت پیش تنگ
به کوه اندرون بِه بُوَد بند اوی
نیاید بَرَش خویش و پیوندِ اوی»
فریدون چو بشنید ناسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر
به بندی ببستش دو دست و میان
که نگشاید آن بند پیلِ ژیان
نشست از بر تختِ زَرّین اوی
بیافگند ناخوب آیین اوی
بفرمود کردن به در بَر، خروش
که: «ای نامداران با فَرّ و هوش
نباید که باشید با ساز جنگ
نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ
سپاهی نباید که با پیشهور
به یک روی جویند هر دو هُنر
یَکی کاروَرز و دگر گُرزدار
سزاوار هر کس پدیدَست کار
چو این کارِ آن جوید آن کار این
پُرآشوب گردد سراسر زمین
این کار بسیار خجسته را نخستین بار جمشید خوب رمه انجام داد ، پیشه وران و کشاورزان و سپاهیان و بازرگانان را به گونه یی سازمان داد که هر یک کار خود کنند، اکنون فریدون که با همان فَرّ جمشید بر سر کار آمده یک بار دیگر همبودگاه مردم را بدین گونه سروسامان شایسته می بخشد .
به بند اندرست آنکه ناپاک بود
جهان را ز کردار او باک بود
شما دیر مانید و خُرّم بُوید
به رامش سوی ورزش خود شوید»
«ورزش» از بن مایۀ ورزیدن، کاری را یک نواخت انجام دادن است.
شَنیدند مردم سُخَن های شاه
از آن پُر هُنر مردِ با دستگاه
اُ زان پس همه نام داران شهر
کَسی کش بُد از نام و از گنج بهر
برفتند با رامِش و خواسته
همه دل به فرمانش آراسته
فریدون فرزانه بنواخت شان
ز راه سزا پای گه ساخت شان
همه پَندشان داد و کرد آفرین
همی یاد کرد از جهان آفَرین
همی گفت کاین جای گاه منست
به فال اختر و بوم تان روشنست
که یزدان پاک از میان گروه
بر انگیخت ما را ز البرز کوه
بدان تا جهان از بَد اَژدَها
به فرمان و گُرزِ من آید رها
چو بخشایش آوَرد، نیکی دِهَش
به نیکی بباید سپردن رَهَش
منم کدخدای جهان سر به سر
نشاید نشستن به یک جای، بر
اُ گر نه من ایدر همی بودَمی
بسی با شما روز پَیمودمی
مِهان پیش او خاک دادند بوس
ز درگاه برخاست آوای کوس
همه شهر دیده به درگاه ، بر
خروشان برآن روزکوتاه ، بر
که تا اَژدَها را برون آوَرید
به بندِ کمندی چُنان چون سزید
دُمادُم برون رفت لشکر ز شهر
اُ زان شهر نایافته هیچ بهر
ببردند ضحاک را بسته خوار
به پشت هیونی برافگنده زار
بستن ضحاک در دماوند
همی راند ازین گونه تا شیرخوان
جهان را چو این بشنُوی پیر خوان
«شیرخوان» جایی در نزدیکی دماوند بوده چنان که می بینیم فریدون ضحاک را در آن جا به بند کشید.
بَسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشتست و بسیار خواهد گذشت
بدان گونه ضحاک را بَستِه سَخت
سوی شیرخوان برد بیدار بخت
همی راند او را به کوه اندرون
همی خواست کارَد سرش را نگون
بیامد همان گه خُجَسته سروش
به خوبی یَکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه
بِبَر هم چُنان تازیان بیگروه
مبر جز کسی را که نگزیردت
به هَنگام سختی به بر گیردت
بیاورد ضحاک را چون نَوَند
به کوه دماوند کردش به بند
چو بندی بر آن بفزود نیز
نبود از بَد بخت مانیده چیز
ازو نام «ضحاک» چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
گُسَسته شد از خویش و پیوند او
بمانده به کوه اندرون بَند اوی
به کوه اندرون جای تنگس گُزید
نگه کرد غاری بُن اش نا پدید
بیاورد بند آهنی بس گران
به جایی که لغزش نبود اندر آن
فرو بست دستش بدان کوه باز
بدان تا بمانَد به سختی دراز
بماند او بر این گونه آویخته
اُ زو خونِ دل بر زَمین ریخته
بیا تا جهان را به بد نسپُریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بُوَد یادگار
همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بُدَن مَر ترا سودمَند
سخن مانَد از تو همی یادگار
سخن را چُنین خوار مایه مدار
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مُشک و ز اَنبَر سرشته نبود
به داد و دِهش یافت این نیکویی
تو داد دِهش کن، فریدون تویی
فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نُخُستین جهان را بشست از بدی
یکی پیش تر بندِ «ضحاک» بود
که بی دادگر بود و ناپاک بود
دو دیگر که کین پدر باز خواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
سه دیگر که گیتی ز نابخردان
بپالود و بستد ز دست بَدان
جهانا چه بَد مهر و بد گوهری
که خود پرورانی و خود بشکری
نگه کن کِجا آفریدون گُرد
که از پیر «ضحاک» شاهی ببرد
ببُد در جهان پنج سد سال شاه
به پایان شُد و ماند زو جای گاه
برفت و جهان دیگری را سپُرد
به جز درد و اندوه چیزی نبرد
چنین ایم یَک سر، که و مه همه
تو خواهی شبان باش و خواهی رمه
گزارش این بخش از شاهنامه را با نگاهی به اوستا آغاز کردیم، بسیار شایسته خواهد بود که در پایان این بخش دوباره نگاهی به گرامی نامۀ اوستا و دیگر بُن مایه های کُهن ایرانی داشته باشیم و چگونگی پایان کار این پتیاره را در آنجا پی بگیریم.
در یشت نوزدهم از گرامی نامه اوستا که «زامیاد یشت» و «کیان یشت» هم نامیده می شود، در ستایش «فرّ کیانی» چنین می خوانیم:
کردۀ یکم
فَرّ کیانی نیرومَند مزدا آفریده را می ستاییم، آن فَرّ بسیار ستوده، زبر دست ، پرهیزگار، کار آمد و چالاک را که برتر از دیگر آفریدگان است...
10
که از آن اَهورَه مزداست، که اَهورَه مزدا بدان آفریدگان را پدید آورد: فراوان و خوب، فراوان و زیبا، فراوان و دلپذیر، فراوان و کار آمد، فراوان و درخشان...
11
تا آنان گیتی را نو کنند، گیتی پیر ناشدنی ، نا میرا، تباهی ناپذیر، ناپژمُردنی ، و جاودان زنده، جاودان بالنده و کامروا...
در آن هنگام که مردان دگر باره برخیزند و بی مرگی به زندگان روی آورد، «سوشیانـت»[1] پدیدار شود و جهان را به خواست خویش نو کند.
12
پس جهان پیرو اَشَه[2]، نیستی ناپذیر شود، و دروج[3] دگر باره بدان جایی رانده شود که از آن جا، آسیب رسانی به اَشَوَنان[4] و تبار و هستیِ آنان را آمده است.
تباهکار و فریفتار نابود شوند.
13
برای فَرّ و فروغش من او را - فَرّ کیانیِ نیرومَند مزدا آفریده را با نمازی به بانگ بلند و با زَور ZAVR [5] می ستاییم.
فَرّ کیانی نیرومندِ مَزدا آفریده را می ستاییم، با «هَومِ»[6] آمیخته به شیر، با بَرسَم[7] با زبان خِرَد، و «منثره»[8] با اندیشه و گفتار و کردار نیک، با زَور و با سخن رِسا.
26
آن فَرّ که دیر زمانی از آنِ هوشنگِ پیشدادی بود، چنان که بر هفت کشور شهریاری کرد و بر دیوان و مردمانِ دُروَند[9] و جادوان و پریان، و کَوی های ستمکار[10] و کَرَپ ها[11] چیره شد و دو سوم از دیوان مَزَندری[12] و دُرونداِن وَرنِ را بر انداخت.
کردۀ پنجم
28
... که از آنِ تهمورس زیناوند بود، چنان که بر هفت کشور شهریاری کرد و بر دیوان و جادوان و مردمان دُروند، و پَریان و کَوی های ستمکار و کَرَپ ها چیره شد.
29
... چنان که بر همۀ دیوان و مردمان دُروَند . جادوان پریان چیره شد و اهرمین را به پیکر اسپی در آورد و سی سال سوار بر او به دو کرانۀ زمین همی تاخت.
31
... که دیر زمانی از آنِ جمشیدِ خوب رَمِه بود ، چنان که بر هفت کشور پادشاهی کرد و بر دیوان و مردمان دُروَند و پریان و کَوی های ستم کار و کَرپ ها چیره شد.
32
آن که دارایی و سود – هردو - را از دیوان برگرفت
فراوانی و گله - هر دو را از دیوان برگرفت.
خشنودی و سرافرازی - هر دو – را از دیوان برگرفت.
به شهریاری او ، خوردنی و آشامیدنی نکاستنی، جانوران و مردمان - هر دو – بی مرگ و آب ها و گیاهان – هردو- نخشکیدنی بودند
33
به شهریاری او نه سرما بود، نه گرما، نه پیری ، نه مرگ و نه رشکِ دیو آفریده .
این چُنین بود پیش از آنکه او دروغ بگوید ، پیش از آن که او دهان به سخن دروغ بیالاید.
34
پس از آن که او به سخن ناراست و دروغ دهان بیالود، فَرّ آشکارا به کالبدِ مرغی از او بیرون شتافت.
هنگامی که جمشید خوب رَمِه دید که فَرّ از وی بگسست، افسرده و سرگشته همی گشت و در برابر دشمنی دیوان فرو ماند و به زمین نهان شد.
35
نخستین بار فَرّ بُگسَست ، آن فَرِّ جمشید، فرّ جم، پسر ویوَنگَهان به کالبد مرغِ وارِغنَ به بیرون شتافت.
این فَرِّ از از جَم گسیخته را مِهرِ فراخ چراگاه، آن هزار گوش ده هزار چشم برگرفت .
مهر شهریار همۀ سرزمین ها را می ستاییم که اَهورَه مزدا او را فَرَهمَند ترین ایزدان مَینُوی بیافرید.
36
دومین بار فَرّ بُگسَست، آن فَرّ جَمشید، فَرّ جَم، پسر ویوَنگهان به پیکر مرغ وارِغنَ[13] به بیرون شتافت.
این فَرّ از جمشید گسسته را فریدون پسر خاندان آتبین برگرفت – که بجز زرتشت – پیروزترین مردمان بود.
37
آن که اَژی دَهاک را فرو کوفت، اَژی دَهاکِ سه پوزۀ ، سه کلۀ، شش چَشم را ، آن دارندۀ هزار گونه چالاکی را، آن دیو بسیار زورمَندِ دروج را ، آن دُروَندِ آسیب رسانِ جهان را ، آن زورمَندترین دروجی را که اهریمن برای تباه کردن جهانِ اَشَه به پتیارگی در جهان استومند بیافرید.
38
سومین بار فَرّ بُگسَست، آن فَرِّ جمشید، فَرِّ جَم پسرِ ویونگهان به کالبد مرغِ وارِغنَ به بیرون شتافت.
این فَّرِ از جمشید گُسسته را گرشاسپ نریمان بر گرفت، که بجز زرتشت در دلیری و مردانگی ، زورمندترین مردان بود .
39
... که زور و دلیری مردانه بدو پیوست.
ما آن دلیری برپای ایستاده، نا خفته، در بستر آرمیده و بیدار، آن دلیری به گرشاسپ پیوسته را می ستاییم.
40
آن که اَژدَهای شاخ دار را بکشت ، آن اسپ اَوبارِمرد اَوبار [14] را، آن زهر آلودِ زرد رنگ را که زهر زردگونش به بلندای نیزه یی روان بود .
هنگام نیم روز گرشاسپ، در آوندی آهنین بر پُشت آن اَژدَها خوراک می پخت. آن تباه کار از گرما خَوی ریزان نا گهان از زیر آن آوندِ آهنین فراز آمد و آب جوشان را بپراکند.
گرشاسپ نریمان، هراسان به کناری شتافت.
41
آن که «گَندروَ»ی[15] زرین پاشنه را کُشت که پوزه گشاده به تباه کردنِ جهانِ استومند اَشَه برخاسته بود...
44
... اگر گرشاسپِ دلیر مرا نکشد، من سپَند مَینُو را از گرزمانِ درخشان[16] فرو کشم و اَنگرَمَینُو را از دوزخ تیره بر آورم تا آن دو - سِپَند مَینُو و اَنگرَ مَینُو – گردونۀ مرا بکشند.
گرشاسپِ دلیر او را بُکشت و جانش را بگرفت و نیروی زندگانی اش را نابود کرد.
کردۀ هفتم
46
سپَند مَینُو و انگرَ مَینُو به چنگ آوردن این فرّ نا گرفتنی کوشیدند و هر یک از آن دو، چالاک ترین پیک های خویش را در پی آن فرستاد.
سپَند مَینُو پیک های خویش بهمن[17] و اردیبهشت[18] و آذر مزدا اَهورَه[19] را گسیل داشت، و اَنگرَ مَینُو[20] پیک های خود « اَکَ من»[21] و خشمِ خونین درفش[22] و اَژی دَهاک و « سپیتیوَر»[23] را - آن که تنِ جَم را به دو نیم کرد – روانه داشت.
47
پس آنگاه آذرِ مزدا اَهورَه این چُنین اندیشه کنان به پیش خرامید:
- « من این فَرِّ نا گرفتنی را به چنگ آوَرَم»
اما اَژی دهاکِ سه پوزۀ زشت نهاد، این چُنین پَرخاش کنان از پی او بشتافت:
48
ای آذرِ مزدا اَهورَه
« واپس رو که اگر تو این فَرّ نا گرفتنی را به چنگ آوری، هر آینه من ترا یک باره نا بود کنم، بدان سان که نتوانی زمین اَهورَه آفریده را روشنایی بخشی.
آنگاه آذر، اندیشناک از بیم تباهی زندگی و برای نگاه داشت جهانِ اَشَه، دست ها را واپس کشید، چه، اَژی دَهاک[ضحاک] سهمگین بود .
49
پس از آن، اَژی دَهاکِ سه پوزۀ زشت نهاد، این چنین اندیشه کنان بشتافت:
- « من این فَرِ نا گرفتنی را به چنگ آوَرَم »
اما آذرِ مَزدا اَهورَه این چُنین پرخاش کُنان از پی او شتافت.
50
ای اَژی دَهاکِ سه پوزه!
واپس رو که اگر تو این فَرّ نا گرفتنی را به چنگ آوری، هر آینه من ترا از پی بسوزانم و بر پوزه های تو آتش بر افروزم، بدان سان که نتوانی تباه کردن جهانِ اَشَه را بر زمین اَهوره آفریده گام نهی.
آنگاه اَژی دَهاک، اندیشناک از بیم تباهیِ زندگی، دست ها را واپس کشید، چه، آذر سهمگین بود.
پا نویس:
- سوشیانت یا سوشیانس: به چَم سود بخش یا سود رسان و در یک آرِش گسترده تر « رهاننده» یا « رهایی بخش» . در گات ها[سرودهای اشو زرتشت ورجاوند] این فروزه چند بار برای زرتشت آمده ولی در دیگر بخش های اوستا برنام هر یک از سه نوید کرده شدۀ زرتشتیان و به ویژه سومین آن هاست که نام او «اَستَوت اِرتَ» است
- اَشَه : به چَم راستی، دُرُستی، دادگری و سامان و هنجار آفرینش و ریتم کیهانی و بخش بُنیادینِ نام اَمشاسپَند اردیبهشت است
- دروج : در پهلوی «دروز» به چَم دروغ ، نام ماده دیو دروغ و نا دُرُستی و پیمان شکنی است.
- اَشَوَنان: پیروان و رهروان راستی .
- زَور: در پهلوی و پارسی « زوهر» ، نیازها و پیش کش های آبکی مانند شیر و نوشابۀ «هوم» و مانند آن هاست که به آیین نیایش می برند و در برابر « میَزدَ» ( نیازها و پیشکش های خُشک) جا می دهند.
- هَوم: نام ایزدی است که نماد و نگهبان گیاه ورجاوند و آیینی «هَوم» است . هوم گیاهی بوده است که در روزگار دور گروهی از ایرانیان آن را گرامی می داشته و از شیرۀ آن یک نوشابۀ مستی بخش می ساختند و در آیین های نیایشی می نوشیدند. نام دانشیک این گیاه EFEDRA است این گیاه در بسیاری از سرزمین های ایران که هوای خُشک دارند دیده می شود.
- بَرسَم: نام شاخه های تازه بریده از درخت که هنگام ستایش و نیایش در دست می گرفتند.
- مَنثرَه : گفتار ورجاوند اهورایی، سخن ایزدی.
- دُروَند: پیرو دروغ، ناراستکار، دروغ پرست، آخوند، گمراه ، ناپاک.
- -کوی ها: گروهی از فرمانروایان و دشمنان دین مزدیسنی ، گروهی از کیش بانان آیین های پیشا زرتشت.