دست کم هزار سال با خوش کامگی و به روزگاری بر مردم ایران فرمان برانند و نامی بسیار خوش در کارنامۀ ایران از خود بر جای بگذارند، اگر در همان روزهای پُر آشوب، افسران ارتش و دولتمردان ایرانی را به رگبار گلوله نمی بستند، اگر در اندیشۀ صدور انقلاب ننگین خود به دیگر سرزمین های دور و نزدیک نمی بودند، اگر جان سدها هزار جوان ایرانی و سدها میلیارد دلار سرمایه های مردم ایران را در جنگ هشت سالۀ ایران و عراق بر باد نمی دادند، اگر در خیابان های ایران مردم بی گناه را به پاد افره نوشیدن یک جام می به تازیانه نمی بستند، اگر کاری به کار خوراک و نوشاک و پوشاک مردم نمی داشتند، اگر دارش و دسترنج کار آفرینان بزرگ را بنام خود مصادره نمی کردند، اگر این همه دزدی و اختالاس نمی کردند، اگر سرمایه های مردم ایران را در فلستین و غزه و لبنان و سوریه و یمن و جای جای جهان بر باد نمی داند، اگر به شمار روزهای سال چوبه های دار در خیابان ها و زندان های ایران بر نمی افراشتند... ولی این دیو زادگان اهرمن خو، با همۀ هوشمندی و زیرکی و جادوگری که دارند، کم ترین بهره از خِرَد و اندیشۀ نیک ندارند!.. ضحاک هم از همین جنس بود، از این روست که ارنواز و شهرناز او را نابخرد و گول و کودن و دبنگ می شمارند.
چنین داد پاسخ فریدون که:« تخت
نماند به کس جاودانه نه بخت
منم پور آن نام ور آبتین
که بگرفت ضحاک ز ایران زمین
بکُشتش به زاری و من کینه جوی
نهادم سوی تخت ضحاک روی
همان گاو بر مایه کَه ام دایه بود
ز پیکر تنش همچو پیرایه بود
ز خون چنان بیزبان چارپای
چه آمد برآن مرد ناپاک رای
کمر بستهام ناگزیر جنگ جوی
از ایران به کین اندر آورده روی
سرش را بدین گرزۀ گاو چهر
بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر»
«نه بخشایش آرم نه مهر...» این سخن که فردوسی بر زبان فریدون می گذارد، شایان ژرف اندیشیدن و درنگیدن است، این روزها گاه در این جا و آن جا از سوی برخی از کُنِش گران سیاسی سخن از «آشتی ملی» به میان می رود، در این به هم ریختگی ارزش ها دانسته نمی شود که چه کسی با چه کسی باید آشتی کند، پدر و مادر کیان پیرفلک می خواهند با فرماندهان سپاه و سران بسیج و نیروهای انتظامی و کسانی که فرزند دلبندشان را کشتند آشتی کنند؟!. خانواده هایی که فرزندان خود را در سال 67 از دست دادند، باید با سران سپاه انقلاب ننگین دامن اسلامی آشتی کنند؟!. پدران و مادران ژینا مهسا امینی، نیکا شاکرمی، حدیث نجفی و هزاران زن و دختر و کودک و جوان دیگر، بازماندگان ده ها هزار تن از جوانان ایرانی که در دو شب هجدهم و نوزدهم دی ماه سال 2585 شاهنشاهی به دست کارگزاران خون ریز حکومت ننگین دامن اسلامی به خاک و خون کشیده شدند، بازماندگان هزاران جوان که در زندان های حکومت آلوده به ننگ این دستگاه ضحاکی
شکنجه و اعدام شدند باید با کشندگان و روزبانانی که در بیمارستان ها تیر خلاص بر مغز جوانان ایرانی زدند آشتی کنند؟!. به راستی دانسته نیست که این همه یاوه سرایی از کجا سر چشمه می گیرد!.. فریدون که نماد فرهنگ ایران است می گوید: نه آشتی می کنم و نه می بخشم:
سرش را بدین گرزۀ گاو چهر
بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر
سخن ها چو بشنید زو ارنواز
گُشاده شدش بَر دلِ پاک راز
ارنواز با شنیدن این سخنان از زبان فریدون به یاد خواب هراس انگیز ضحاک در چهل سال پیش می افتد!.
بدو گفت:« شاه آفریدون تویی؟
که ویران کنی تُنبل و جادویی؟
«تُنبل» همان نیرنگ و جادویی است
کِجا هوش ضحاک بر دست تُست
گُشادِ جهان از کمربستِ تُست
به یاد داریم که چهل سال پیش، ضحاک شبی فریدون را در خواب دید، و خواب هراس انگیز خود را با شهرناز و ارنواز در میان گذاشت، اکنون این دو بانوی ایرانی، فریدون و آن خواب را به یاد می آورند و با شادی به فریدون می گویند ما پیشاپیش ترا می شناختیم و چشم به راه آمدنت بودیم.
ز تخم کیان ما دو پوشیده پاک
شده رام با او ز بیم مَغاک
همی خفتن و خاست با جفت مار
چگونه توان بودن ای شهریار؟»
«جفت مار بودن» هم دمی، هم نشینی، و هم خوابگی با ضحاک است . مردم آزادۀ پاک مغز و نیک سرشت، در پی هزار و چهارسد سال خفتن و خاستن با یک آیین اهریمنی چه سرنوشتی جز تباهی و سیاهی خواهند داشت؟ از چنین مردم گم کرده خِرَد در بازار دین، جز آن چه که در سال 57 کوچی با خود کردند چه کُناک و رفتار دیگری می توان چشم داشت؟!.
فریدون چنین پاسخ آورد باز
که:« گر چرخ، دادم دهد از فراز
بِبُرم پَی اَژدَها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاک، پاک
بباید شما را کنون گفت راست
که آن بیبها اَژدَهافش کجاست؟»
بَر او خوب رویان گشادند راز
مگر ا َژدَها را سر آید به گاز
«سر کسی به گاز آمدن»: زمینۀ نابودی او را فراهم کردن است
بگفتند:« کاو سوی هندوستان
بشُد تا کند بندِ جادوستان
ببُرَد سر بیگناهان هَزار
هراسان شُدَست از بَدِ روزگار
کِجا گفته بودَش یَکی پیش بین
که پَردَخته ماند ز تو این زمین
فریدون بگیرد سر تختِ تو
هم ایدون فرو پَژمُرد بخت تو
دلش زان زده فال پُر آتش است
همان زندگانی بر او ناخوش است
همی خون دام و دَد و مرد و زن
بریزد کُنَد در یَکی آب زن
«آب زن»: آب گیر کوچک ساخته شده از توپال است، این نکته نیز جای درنگیدن بسیار دارد، ضحاک بجای اینکه در به دست آوردن دل مردم بکوشد و دست کم اندکی از زشتکاری ها و پتیاره گی های خود بکاهد، می کوشد تا با ریختن خون زیستمندان از مردمان گرفته تا جانوران سرنوشت خود را بهبود بخشد!..
مگر کاو سرو تن بشوید به خون
شود فال اخترشناسان نگون
شگفتا که در روزگار ماهم خمینی و خامنه یی بجای این که تن و روان و اندیشۀ ناپاک خود را با آب پاک بشویند، با خون جوانان میهن شُستند و ننگی جاودانه برای خود اندوختند.
همان نیز از آن مارها بر دو دوش
به رنج درازی که نیست هیچ نوش
ازین کشور آید به دیگر شود
ز رنج دو مار سیه نغنُود
بیامد کنون گاه باز آمدَنش
که جایی نباشد فراز آمدنش
گُشاد آن نگار جگر خسته راز
نهاده بدو گوش گردنفراز
فریدون و نمایندۀ ضحاک
چوکشور ز ضحاک بودی تَهی
یَکی مایه ور بُد به سان رهی
« مایه ور» همان ارجمند و گرامی-است.
«رهی» فرمان بردار و سر به فرمان.
که او داشتی گنج و تخت و سرای
شگفتی به دل سوزگی کدخدای
«شگفتی» برای چنین مرد آزاده یی از آن جاست که چگونه می شود چنین فرزانه مردی نه تنها پاسدار گنج و تخت و سرای ضحاک باشد، ونکه برای چنین اهریمن ستم پیشه دل بسوزاند و پاک دلانه در پاس داشت تخت و سرای و گنج او بکوشد، چنین مرد «مایه وَر» را نمی توان با اصلاح طلبان امروز به هم سنجی گذاشت، چرا که اصلاح طلبان روزگار ما اگر چه در پاسداری از تخت و سرای و گنج ضحاک روزگار خود می کوشند ولی این پتیارگان ایران ستیز نه «مایه ورند» و نه پاک دست و دلسوز!.. دیو زادگان اهرمن سرشتی هستند که می خواهند به هر بهایی که شده بهره یی از این خوان یغما داشته باشند!..
وِرا کُندرو خواندندی به نام
به کُندی زدی پیش بی داد گام
این نیز نشانۀ دیگری است که این مرد «مایه وَر» خود را از هر گونه بی دادگری دور نگه می داشت.
به کاخ اندر آمد دوان کُند رو
در ایوان یکی تاج ور دید نو
نشسته به آرام در پیش گاه
چو سرو بلند از بَرَش گِرد ماه
پیش تر چندین بار گفته شد که برنام «سرو» برای فریدون نشان نژادگی و ایرانی بودن اوست، و این که شباهنگام مانند ماه پُر می درخشد نشان فَرّهمَندی و خُجَستگی اوست. این نکته نشان می دهد که خوبان اگر چهره و رخسار زیبا و دل انگیزی هم نداشته باشند، پرتو نیک درون، برون را نیز زیبا و دلپذیر و فرهمند می نمایاند. فریدون سرو گونه، بالا بلند، زیبا پیکر، با ریخت و رُخسار زیبا و فرهمند است و در میان پیرامونیان همانند ماه تمام در تاریکی شب می درخشد.
ز یک دست سرو سهی شهرناز
به دست دگر ماهروی ار نواز
از سخن پرداز خوش پرداز، و سرایندۀ تک دانه یی مانند فردوسی بزرگ نمی توان پذیرفت که این دو پیر زن هزار ساله را که اکنون باید بسیار زشت روی و خمیده اندام و بد ریخت شده باشند، با برنام هایی مانند: «سرو سهی» و « ماه روی» به ما بشناساند، مگر این که بپذیریم که این دو نازنین بانو نماد دو نهاد کشور داری مانند ارتش و نیروهای فراهمی یا هر نهاد ارزشمند دیگر کشور داری باشند.
همه شهر یک سر پُر از لشکرش
کمربستگان زد رده بَر دَرَش
نه آسیمه گشت و نه پرسید راز
نیایش کنان رفت و بُردَش نماز
«بُردش نماز»: کرنش کنان، همراه با آینی های گرامی داشت به پیش گاه فریدون شتافت.
برو آفرین کرد: « کای شهریار
همیشه بزی تا بُوَد روزگار
خُجسته نشست تو با فَرّهی
که هستی سزاوار شاهنشهی
جهان، هفت کشور ترا بنده باد
سَرَت برتر از ابر بارنده باد»
این گونه سخنان دل آویز از زبان بزرگ ترین کار گزار ضحاک به فریدون ، نشان آن است که او به خوبی در یافته است که روزگار ستم بارگی های ضحاک به سر رسیده و خورشید به روزگاری مردم ایران در کار فراز آمدن است.
فریدون بفرمود تا رفت پیش
بگفت آشکارا همه راز خویش
بفرمود شاه دلاور بدوی
که رو بزم شاهی بساز و بجوی
این سخن در برخی از نسخه چنین آمده است:وردهن اد آمدئدآمده است: که (که رو آلت تخت شاهی بجوی) که نادرست و نشان نا آگاهی نسخه نویس از آیین بزم و رزم ایرانی است. در آیین ایرانیان باستان رزم و بزم آن چنان در هم آمیخته بود که انگاری بزم شان همان رزم شان و رزم شان همان بزم شان است.
نبیذ آر و رامش گران را بخوان
بپَیمای جام و بیارای خوان
«نبیذ» یا «نبید» همان می و باده است.
«جام پیمودن» همان باده گساریدن است .
«بیارای خوان» خوان را به خوراک ها و نوشاک های شاهانه بیارای تا مردان جنگ آور من شاهانه پای خوان بنشینند و پیروزی خود بر ضحاک ستم پیشه را شاهانه جشن بسازند.
کسی کاو به رامش سزای من است
به بزم اندرون دل گشای من است
بیار انجمن کُن بر تخت من
چُنان چون بُوَد در خور بختِ من
این نکته بسیار شایان ژرف نگری و درنگیدن است، فریدون در نخستین گامۀ پیروزی ، تنها یاران خود مانند کاوه و دیگر رزمندگان جان بر کف را بر خوان پیروزی نمی نشاند، شماری از ایرانیان نژاده که در چرخۀ فرمان
روایی ضحاک با او همکاری نکردند و دست به خون هم میهنان خود نگشودند را می خواهد بر این خوان شاهانه بنشاند، از آن جا که خود این گونه کسان را در آن سرزمین نمی شناسد، کار گزینش را به کارگزار ضحاک می سپارد.
سخن ها چو بشنید زو کُندرو
بکرد آنچه گفتش جهان دار نو
میِ روشن آورد و رامش گران
هم اندر خورَش با گُهر مه تران
فریدون چو مَی خورد و رامش گُزید
شبی کرد جشنی چُنان چون سزید
چو شد بامدادان، روان کُندرو
برون آمد از پیش سالار نو
نشست از بر بارۀ راه جوی
سوی شاه ضحاک بنهاد روی
بیامد چو پیش سپهبَد رَسید،
سراسر بگفت آنچه دید و شنید
بدو گفت: «کای شاه گردن کشان
به برگشتن کارَت آمد نشان
همراه با برآمدن خورشید، سوار اسپ تندرو، خود را به پناه گاه ضحاک می رساند تا او را از آن چه که دیده و شنیده است بیاگاهاند. در این جا کندرو را دچار یک سراسیمگی و آشوب درونی می بینیم، از یک سو خواهان سرنگونی کاخ سد ستون ستم بارگی های ضحاک است ، و روزهای پایانی فرمان روایی ضحاک را به روشنی می بنید، از سوی دیگر هنوز پای بند خویشکاری هایی است که در برابر ضحاک دارد و نمی تواند یک سره همۀ ارزش ها را زیر پا بگذارد و نامردی و دشمن یاری کند. شناخت چگونگی آشوب درون این مرد، کارِ روان کاوان ویژه کار است .
به هر روی با چنین روان در هم ریخته، خود را به پناه گاه ضحاک می رساند و دیده ها و شنیده های خود
را با او در میان می نهد:
سه مرد سرافراز با لشکری
فراز آمدند از دگر کشوری
از یاد نبریم که این نبرد در بابل رخ داد نه در ایران، از این روست که کندرو به ضحاک می گوید که این مردان رزم آور از کشور دیگر ( که ایران است) به خون خواهی آمده اند تا کاخ سد ستون ستم بارگی های ترا بر سرت بکوبند.
از آن سه یَکی کِه تر اندر میان
به بالای، سرو و به چهر کیان
به سالست کِه تر، فزونیش بیش
از آن مه تران او نهد پای پیش
یَکی گُرز دارد چو یَک لَختِ کوه
همی تابد اندر میانِ گروه
به اسپ اندر آمد به ایوانِ شاه
دو پُرمایه با او هم ایدون به راه
در این جا می بینیم که برادران فریدون که ییش تر آهنگ کُشتن او را داشتند، در پی رفتار دُرُست فریدون فرمان بردار او شده اند، آن چنان که کندرو آن ها را «دو پُرمایه» می خواند. از شیوۀ گزارش، و واژگان ستایش آمیزی که کندرو برای فریدون و برادران به کار می برد به روشنی می توان دریافت که دلش با فریدون است نه با ضحاک.
بیامد به تخت کیی بر، نشست
همه بند و نیرنگ تو کرد پست
بند و نیرنگ در این جا نشان همان کارهای جادوگرانۀ ضحاک است، که با چنین کارهای دبنگانه کوشیده بود خود را از آسیب فریدون در پناه نگه دارد . خامنه یی هم به این گونه بند و نیرنگ، و کارهای جادوگری باور داشت و همواره از «جِن» و دیگر باشندگان خیالی سخن می گفت. در پی جنگ ۱۲روزه ایران و اسراییل، سخنان بسیاری دراین زمینه از سوی خامنه یی و دیگر کارگزاران دستگاه او ، مانند « طلسمهای عبری»، «اذانهای نامعمول» و «بهره برداری دشمن از اَجِنِه» در سپهر سیاسی ایران گسترش یافت. این گونه سخنان تنها در میان مردم کوچه و بازار نبود، برخی از چهرههای سیاسی، امنیتی و مذهبی هم آنها را بازتاب دادند و به گونه یی فراگیرشان ساختند. «عبدالله گنجی»، رای زن شهردار تهران نوشت: «پس از جنگ اخیر، چند برگ کاغذ حاوی طلسم با نمادهای یهودی» در کف خیابانهای تهران پیدا شده است»
در گرماگرم این بازار «جن باوری» برخی آن را نشانۀ یی از «رخنۀ دشمن»، و برخی دیگر کوشش دولتمردان
در گسترش یاوه باوری در میان توده های مردم به شمار آوردند.
یکی از کاربران شبکۀ X بنام «شیخ مجتبی» نوشت: در دیداری با خانواده یکی از «شهدای» جنگ ۱۲ روزه، «طلسمی با نماد یهودی» در جامۀ او پیدا شده است. به گفته او، «شهید رضوان پور» از راه همین طلسمها ردیابی و به شهادت رسیده است» .
کاربر دیگری نوشت: «نمونههایی از علائم طلسم صهیونیستی در منزل اقوام دیده شده که شامل مثلث داوود، دماغ خوک و چشمدار بوده است.»
یک رسانۀ اینستاگرامی بنام «دِژ» گزارش کرد : «از هفته دوم جنگ، برخی برگهها و طلسمهایی با نمادهای ناشناخته در مناطق مختلف تهران و حومه کشفشدهاند»
کاربر دیگری بنام «علی بزرگیان»، در پیامی ریشخند آمیز نوشت: «اوضاع غریبی است. بیدار میشوی و میفهمی جنهای کرج از جنهای تلآویو شکست خوردند!..»
انگیزۀ این همه یاوه پردازی از سوی کاربران وابسته به دستگاه ضحاکی، باورداشت سید علی خامنه یی به جن و جادو و جَنبَل بود . خامنه یی دریکی از سخنرانیهای خود در سال ۱۳۹۰ پس از پافشاری بر این که مردم نباید از آمریکا و اسراییل بهراسند گفت: «شجاعت را باید با تدبیر و حزم در هم آمیخت. در مقابل
شیطان جن و انس، باید همه ذخایر الهی در وجود خود را به کار گرفت.»
در سال ۱۳۹۳ یک گام فراتر گذاشت و گفت «شیطان که فقط شیطان جنّی نیست، شیاطین انس و جن به هم کمک هم میکنند. من همینجا تأکید کنم: یکی از خطاهای محاسباتی این است که انسان در چهارچوب عوامل محسوس و صرفاً مادّی محدود بماند!.. آن چیزهایی را که با چشم دیده نمیشود، نادیده بگیرد.»
در فروردین ماه سال ۱۳۹۹ گفت: «ما دشمن زیاد داریم، تعجّب نباید کرد!.. هم دشمنان جنّی، هم دشمنان انسی وجود دارند و اینها به هم کمک هم میکنند »
در همان سال در تهران، گروهی از باورمندان به جن کوشیدند تا آیین های ویژه در «سالگرد ارتحال رئیس عشره اَجنِه جناب زعفر جِنی» برگزار کنند. این برنامه که می بایست در «هیئت بنی الزهرا» در تهران برگزار گردد، درباره زعفر [جعفر] جنی فرمانده گروه جنیان مسلمان بود که در روز عاشورا به امام حسین پیشنهاد یاری رسانی داد، ولی امام سوم شیعیان نپذیرفت.
بر گردیم به شاهنامه، کندرو آن چه را که دیده و شنیده بود به ضحاک گزارش کرد:
بیامد به تخت کیی بر نشست
همه بند و نیرنگ تو کرد پست
هر آن کس که بود اندر ایوان تو
ز مَردانِ مَرد و ز دیوان تو
سر از باره یک سر فروریختِ شان
همه مغز با خون برآمیختِ شان»
« باره» دو چَم گوناگون دارد، یکی اسپ، و دیگری برج و بارو، در این جا همان برج و باروست
بدو گفت ضحاک: « شاید بُدن
که مِهمان بُوَد، شاد باید بُدَن»
ضحاک نمی تواند بباورد که روزگار تاخت و تاز پتیارگی های او به سر رسیده است، به خود و به کندرو دل خوشی می دهد که جای تشویش و نگرانی نیست، شاید که مهمانی بر ما رسیده است، باید شادمان بود تو چرا آشفته یی؟
چُنین داد پاسخ ورا پیش کار:
که: «مهمان ابا گُرزۀ گاوسار؟»
کدام مهمان را می شناسی که با گرزۀ گاو سار سر کارگزاران میزبان را بکوبد و بر خوان بنشیند؟
به مهمانت آمد تو شو زو به در
گذشت او ز مهمان، نگه دار سر!..
نیازی نیست که تو در اندیشۀ پذیرایی از چنین مهمان ناخوانده باشی، اگر هنوز توانی در تو بجای مانده بکوش تا سَرَت را بر باد ندهی، میزبانی پیشکشت!.
به مردی نشیند در آرام تو
ز تاج و کمر بستُرَد نام تو
«به مردی»: نشان دهندۀ فَرّ و شکوه فریدون، و کرد و کار پهلوان وار اوست. کندرو می کوشد فروزۀ مردی و پهلوانی فریدون آن چنان که دیده و دریافته است را گزارش کند. این مهمان با چنین منشی در کاخ تو جا خوش کرده و همۀ نشانه های بزرگی ترا از در و دیوار کاخ فرو کشیده و به خاکروبه انداخته و بر تخت فرمانروایی تو نشسته است.
به آیین خویش آوَرَد ناسپاس
چنین گر تو مهمان شناسی، شناس»
« به آیین خویش آورد» نشانۀ بسیار روشنی است از این که آیین فریدونی (شما بخوانید فرهنگ ایرانشهری] کم ترین همانندی با آیین ضحاکی و خامنه یی و خمینی و آیین محمدی و شیعه گری ندارد، فریدون آمده است تا همۀ این آیین های اهریمنی را براندازد و فرهنگ ایران را بر افرازد.
بدو گفت ضحاک:« چندین منال
که مهمانِ گُستاخ به تر به فال»
ضحاک با این سخن نگرانی و دل واپسی خود را بیش از پیش نشان می دهد، هنوز نمی تواند بباورد آن چه را که چهل سال پیش در یک خواب شبانه دیده بود، اکنون رخ داده و آینده یی بسیار هراسناک پیش روی دارد، هنوز می خواهد فریدون را یک مهمان گستاخ بشمارد و گستاخی او را نیز ارج بگذارد.
چُنین داد پاسخ بدو کندرو
که: «آری شنیدم تو پاسخ شنو
گرین نامور هست مهمان تو
چه کارستش اندر شبستان تو»
که با دختران جهان دار، جَم
نشیند، زَنَد رای بر بیش و کم
به یَک دست گیرد رُخ شهرناز
به دیگر اغیغِ لب ارنواز
شبِ تیره گون خود بتر زین کُنَد
به زیر سر از مُشک، بالین کُنَد
از یاد نبرده ایم که این دو نازنین بانو که در برخی از نسخه ها «دختران جَم» و در برخی دیگر «خواهران چَم» نامیده می شوند بیش از هزار سال زیسته اند، ضحاک آن دو را در نو جوانی به شبستان خود برد ، و از هر دو کام گرفت، اکنون پس از هزار سال بی گمان باید دو پیر زن بد ریخت و زشت چهره شده باشند، پس چگونه است که هم ضحاکِ پیر، و هم فریدون جوان دل باختۀ این دو بانو هستند، به گونه یی که فریدون شباهنگام سر بر گیسوان خوش بوی آن ها می گذارد و می خوابذ؟ پرسش این پاسخ را باید جوانان دانش پژوه ایرانی پیدا کنند.
چومُشک آن دو گیسوی دو ماه تو
که بودند همواره دل خواه تو»
...
برآشفت ضحاک برسان کَرگ
شنید آن سخن آرزو کرد مرگ
«کَرگ» همان کرگدن است
به دشنامِ زشت و به آوازِ سخت
به تُندی بشورید با شوربخت
بدو گفت: «هرگز تو در خان من
ازین پس نباشی نگهبان من،
چُنین داد پاسخ وِرا پیش کار
که: «ایدون گمانم من ای شهریار،
کز این پس نیابی تو از بخت بهر
به من چون دهی کدخداییِ شهر؟
چو بیبهره باشی ز گاهِ مِهی
مرا کار سازندگی چون دهی؟
ترا دشمن آمد به گاهَت نشست
یَکی گرزۀ گاو پیکر به دست
همه بند و نیرنگِت از رنگ برد
دل آرام بگرفت و گاهَت سپرد
چرا بر نسازی همی کار خویش
که هرگز نیامد چُنین کار پیش
ز گاهِ بزرگی چو موی از خمیر
برون آمدی مه ترا چارهگیر»
خوشا که نشانه های فروپویی و از هم گسیختگی دستگاه ضحاکی روزگار ما هم به روشنی از هر کرانه یی پیداست. ولی در این جا نکتۀ بسیار اندیشه انگیزی هست، جوانان برومَند ایران، زنان و مردان آزاده یی که جانانه بپا خاسته اند تا ایران شان را از دست این دیوزادگان اهرمن خو پس بگیرند، باید بکوشند تا دین و آیین و فرهنگ شان را نیز از دست تازی پرستان پس بگیرند، باید این آیین زشت مُرده پرستی و بیگانه پرستی، سینه زنی و قمه زنی و سفره اندازی به نام بزرگ ترین دشمنان میهن و آیین تازیان بیابان گرد بی فرهنگ را از خود دور کنند و به آیین نیاکان و فرهنگ جشن ساز و شادی بخش ایرانی بازگردند . به فرهنگی که مردمان را به کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشۀ نیک بر می انگیزد تا زمین را جشنگاهی بسازند برای خود و برای آب و خاک و گیاه و جانور ، و برای همۀ دیگر باشندگان روی آن. به فرهنگی که زن را نه تنها در پایگاه مادر، خواهر، همسر ، دختر و دلدار گرامی می دارد ونه او را بُن زندگی می شمارد، فرهنگ دوستی، مهر گستری، شادی پراکنی و پیش برد جهان به سوی به ترین ارزش ها.