سرش تیز شد کینه و جنگ را
به آب اندر افگند گل رنگ را
«گل رنگ» نام اسپ فریدون است.
ببستند یارانش یَک سر کمر
پَیاپی به دریا نهادند سر
بر آن باد پایانِ با آفرین
به آب اندرون شد فرو تا به زین
سر سرکشان اندر آمد ز خواب
ز تازیدن باد پایان به آب
سرکشان همان رودبانان هستندکه از فرمان فریدون سر بتافتند و کشتی به آب نیانداختند، اکنون از دیدن اسپ های تازنده در آب و دلیری رزم آوران ایرانی گیج و شگفت زده ، و انگشت به دهان برجای مانده اند. در اینجا پرسشی می تواند در اندیشۀ خواننده فراز آید که چرا فریدون این نگه بانان نافرمان رود را نکشت، یا چرا آن ها را به زور به فرمان برداری از فرمان خود وا نداشت . پاسخ بسیار روشن است، اگر چُنین می کرد «فریدونِ فرخ» نبود، پارۀ دیگری بود از هستی ضحاک!. فریدون نماد فرهنگ ایرانشهری است، در این فرهنگ جایی برای « وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ » نیست، در این فرهنگ آزردن زیستمندان آزردن زندگی، و آزردن جان، آزردن جان بخش است ، در این فرهنگ نمی توان به هر دستاویز پذیرفتنی یا نا پذیرفتنی دست به خون مردم ناتوان تر از خود آلود، چنان چه حکومت ننگین دامن اسلامی در دو شب هجدهم و نوزدهم دیماه سال 2585 شاهنشاهی ده ها هزار تن از زن و مرد بی گناه ایرانی را تنها به گناه این که گفته بودند ما این حکومت اهریمنی را نمی خواهیم با بی شرمانه ترین کردارِ اهریمنی به خاک و خون کشید.در اینجا سخن از «فریدون» در میان است، نه از «خامنه یی»!.. یا « خمینی»!..
به آب اندرون تن در آورده پاک
چنان چون کُند خور، شب تیره چاک
«خور» همان خورشید است، تن سواران و اسپان در درون آب چنان بود که انگاری خورشید است که دل تاریکی شب را می شکافد. همانند کردن فریدون و مردم آزادی خواه ایران با خورشید، و دستگاه ستم بارگی های ضحاک را به شب، شایان ژرف نگری و آفرین گویی های بسیار است.
در برخی از نسخه ها بجای «چاک» در پارۀ دوم ایین بند «خاک» نوشته اند که درست نیست، سخن از شکافتن تیرگی شب، و درخشش خورشید گونۀ سواران ایران در میان است، کاری به خاک ندارد.
به خُشکی رسیدند سر کینه جوی
به بَیتالمقدس نهادند روی؟..
چو بر پهلوانی زبان راندند
همی «گَنگ دژ هوختَش» خواندند
به تازی کنون خانۀ پاک دان
برآورده ایوان ضحاک دان
«گَنگ دِژ هوخت» در زبان پهلوی همان است که تازی گویان بیت المقدس گویند، به یاد داشته باشیم که این گَنگ دِژ هوخت در بابل است نه در ایران، برخی آن را در یمن دانسته اند نه در بابل، ولی چرا خانۀ ضحاک را گَنگ دِژ هوخت یا بیت المقدس نام داده بودند، پاسخ بسیار روشن است. فرومایگان بی ارزش و بی دانشی که در همیشۀ تاریخ از ریزه های به جا مانده از خوان فرمان روای ستم پیشه بهره می بَرَند، این گونه فروزه ها را با دست و دل بازی به ستم گر می بخشند، همان گونه که سخن پردازان بد پرداز ایرانی در دربار فرمان روایان ستم پیشه مانند محمود غزنوی، آن پتیارۀ جهان سوز را تا پایگاه خداوندی فرا بردند! بخشی از پیشگفتار تاریخ «اولجایتو» نوشتۀ ابوالقاسم عبدالله ابن محمد علی کاشانی از سدۀ هشتم کوچی» نشان بسیار روشنی از این گونه فرومایگی هاست ، می نویسد:
«اما بعد، چون از سیاقت اتمام جامع التواریخ که مضمون آن مشتمل است بر صادرات اعمال و نادرات آثار و اخبار پادشاهی و جهانگیری و عالم گشایی و وضع احکام سیاساتِ شاهنشاه و خان خانان، چنگیز خان مغول و اسلاف بزرگوار و اخلاف نامدار و اوراق و اعقاب جهاندار او که هر یک خانی است و اقلیمی از ممالک مسالک مقصورۀ معموره زمین از کوه هامون و اصقاع بقاع ربع مسکون مُسَخَر کرده و از نقطۀ شرق و خی ختم که مبداء طول عمارت عالم است تا اقصای شام و مصر و طول و عرض بسیط آن از یک سال راه افزون است، در قبضه قدرت و کف کفایت اورغ جهاندار سرافراز او. و امروز هریکی از ایشان مملکتی طویل بسیط با لشکرهای عَرَمرَم و ایراخته معظم در قبضۀ تصرف و حوزۀ تملک خود آورده، که چریک و چارپایان ایشان در جوف سطح زمین نمی گنجند و جمله سلاطین عصر و پادشاهان و ملوک عهد محکوم حکم ایشانند و عقود سلطۀ نظم ایشان تا انقراض ملک عالم و انقضای اصل و نسل بنی آدم مسلسل و منعقد باد...
از خاتون المانقوا تا تموچین که آباء و اجداد بزرگوار وی اند، از چنگیز خان تا غازان خان، سعیدِ مغفور انار الله برهانه ( ذریة بعضها من بعض بطناً بعد بطن) یکی بعد از یکی در سِلک کلک تالیف و سمط عقد سیاقت ترتیب آورده شد تا نام این پادشاه دولتیار که غُرَه طُرَه دولت... و اول نوبت سلطنت، و خلاصه واسطۀ خانان، و زبده بقاوۀ پادشاهان مغول است و در این عهد پادشاهان ایرانزمین ، که بیضه و واسطۀ اقالیم و خلاصه روی زمین است، از آن اصل صمیمی و نسل عظیم و ازهار شاخسار طیبه و شکوفۀ دوحۀ آن طاهره است و به عقل و رای و دانش و بینش و شجاعت و سماحت و علم و حکمت از اکفاء و اِقران خانان گوی مسافعت به چوگان مطابقت ربوده، و مربی دین اسلام و ایمان بوده و از جامه خانۀ رحمت، خلعت خانیت بر قامت استقامت او راست آمده، و تاج کرامت نامزد فرق فرقدسای او گشته، وافسر و سریر سلطنت ایران از بحر تا بحر و از نهر تا نهر در این عهد و زمان و حین و اوان مبارک به حکم بارگاه الهی، و مسند و دیهمی شاهی، تبارک مبارک را به قدوم میمون خدایگان بنده پرور، و شهریار فرشته سیَر، و خسرو دادگر، دارای بحر و بر، پادشاه مشرق و غرب ، مایه امن و امان، فیض و رحمت و رحمان ، ظِل ظَلیل یزدان – شاهنشاه اعظم – سلطان سلاطین عالم، فرمانروای خواقین بنی آدم - ثَمرِ شَجر چنگیز خانی، باکورۀ بهار تولی خانی، نو باوۀ باغ هلاکوخانی، زبدۀ اولاد ابقا خانی، دُر دَری صدف ارغون خانی، مربی دین مسلمانی، خدیو زمین و زمان، فرماندۀ مکین و مکان، در دریای وجود، نقطه و سبط محیط وجود، دُر دُرج خسروی، ماحی مآثر کسروی و قیصری[ماحی با حاء
حطی در چم محو کننده است] ظِل ظِلیل عدل گستری، شهسوار میادین دین پروری، سیمرغ قاف سعادت، سایۀ همای اقبال و دولت، مرکز محیط جهانبانی، منظور نظر ربانی ، المخصوص به تایید عنایت یزدانی، مُحّیای مراسم ملت مصطفوی، مربی شعار سنت نبوی، پادشاه دین پناه، سایۀ لطف الله، آدم دم، نوح فُتوح، خلیل خُلَت، موسی کف، عیسی نفس، محمد دم، علی علم، خضر الهام، سلیمان فرمان، سکندر رای، چنگیزخان سیاست [در اینجا سیاست به چم کشور داری نیست، به چم تازیانه زدن و دست و پا بریدن و به دار کشیدن است] تولی صلابت، قاآن بَسط، قوبلای عظمت، هولاگو مهابت، اباقا سماحت، ارغوان هدایت، غازان عدالت، جم جاهِ عادل ، مؤیَد ید، مظفر فر، سیاوَش وش، کیخسرو رو، دارا رای، خاقان الاعظم، مالک رقاب المم، سلطان سلاطین الترک و العجم، ظل الله فی العالمین، باسط العدل فی الرضین، المخوصی بغابة رب العالمین ، المظفر من السماءالموید علی العداء، محرز ممالک الدنیا، مظهر کلمةالله العلیا، امان الله فی خلقه، ملاذسکان العام فی غربه و شرقه، القایم بامرالله، الداعی فی الله، سلطان ارش الله، مُعزاولیاء الله، مذل اعداء الله، حافظ بلاد الله، ناصر عباد الله، النوراساطع و البرق الامع، غیاث الحق و الدوله والدین اولجایتو سلطان محمد خدابنده خلد الله دولته و جَعل بسیط الارض مملکته مزین و مجلی گردانیده و به فر بهی و طلعت شهی این پادشاه فضا صولت و قدر قدرت آراسته، پادشاه قدر قدر، باد عزم زمین حزم، کوه شکوه، فایض امر، شامل عدل، سحاب بذل، کیوان رفعت، مشتری طلعت، بهرام سطوت، ناهید بهجت، عُطارِد فطنت، رعد مراکب، برق مواکب، دقیق نظر، عمیق فکر، رقیق دل، دانش پژوه، عالِمی برتخت، و سپاهی در قبا و لشکری در زین.
حق تعالی و تقدس ایام همایون و روزگار میمون این سایۀ آفریدگار که چون نوروزی عالم افروزمبارک و مسعود است به جمال عدل و داد آراسته دارد، و تشنگان امید را از جام عاطفت و راحت او سیراب و شاداب و برخوردار دهاد...»
به گفتۀ دکتر محسن شاملو: این همه واژه های تازی و ترکی سر هم نمودن و گزافه و دروغ گِل هم نمودن و کژ و مژ گفتن برای آن است که بگوید: اولجایتو، نوۀ چنگیز و زادور هلاکو که پدران و نزدیکان او ایران را به خاک و خون کشیدند و یادگارهای فرهنگی این سرزمین را با خاک یک سان کردند، مردی پاک نهاد و پاکیزه نهاد و پاکیزه سرشت است و چون او سرآمدی به جهان و یگانه یی به دوران نیامده است!..
ناگفته نماند که «اولجایتو» فرزند ارغون همان کسی است که نخست مسیحی بود سپس اسلام آورد و به گروه حنفی پیوست، پس از چندی به پیروی از خواجه رشید الدین، شافعی شد، و دیرگاهی هم دین را رها کرد و در پایان عمر به تشیع روی آورد و در چهل سالگی در پی پُرخوری بمرد!..
اولجایتو را دور و بری ها «خدابنده»، و مردم کوی و بازار «خربنده»، یا چارپا دار و خرکچی می خواندند و مایۀ شگفتی است که این همه ستایش و نیایش و در بارۀ مردی سر هم می شود که مردم او را به نادانی می شناختند و از سنگ دلی و سخت دلی وی به ستوه آمده بودند. این سیه دل همان کسی است که گروهی سگ گرسنه داشت و هر کس را که دم از ناسازگاری می زد نزد سگان می انداخت!.. چند تن از دانشمندان ایرانی به دستور این درنده خوی خوراک سگان درنده شدند.
هر چند دو سه برگ نیایش و ستایش، گزافه گویی و درازه پردازی در بارۀ خوی و سرشت کسی که به نادانی و سنگ دلی نام ور است خود هُنر است!.. ولی افسوس که بازتابی از کژ پنداریِ نویسنده و آلودگی خامه است و خوی اهریمنی و بد نهادی را در مردم گسترش می دهد و بازار دروغ و نیرنگ را گرم می سازد و فرهنگ و دانش را به تباهی می کشاند، فرهنگی که باید از داد و ستد دور، و از اندیشه پلید بر کنار باشد و بر پایۀ راستین سامان گیرد...»
در روزگار ما نیز ملایان و پاس داران و بسیجیان و مداحان و کودک کُشان و اختلاس گران فرومایه و دزدان
و پتیارگان و فاطی کماندوها، آن چنان در ستایش آدم کش خون خواری بنام سید علی خامنه یی گزافه گفتند و نوشتند که گاه او را تا مرز خداگونگی فرا بردند و «بیت» آن پتیارۀ ایران سوز را مقدس شمردند و بر گندگاه او بوسه زدند!.. با این همه شایان یادآوری است که این «بیت المقدس» در سرزمین بابل است نه در ایران!.. سرزمین اهورایی ایران تا پیش از یورش تازیان مسلمان ایران سوز، نیایشگاه هایی برای نیایش و ستایش ایزدانی مانند مهر و آذر و آناهیتا و دیگر ایزدان بلند پایگاه ایرانی داشت ولی بت کدۀ یی جهانسوز، بنام بیت المقدس نداشت، پس از اسلام و گسترش آیین خرد سوز و خرافه پرور شیعه بود که هزاران امام زادۀ ریز و دُرُشت از خاک خوب ایران سر برآوردند و ضحاک وار به جویدن مغز جوانان ایرانی پرداختند، تا این سرزمین اهورایی را از «مردم» تهی بگردانند!..
با گسترش اسلام و پذیرش آیین شرم آور شیعه بود که:
نهان گشت آیین فرزانگان
پراگنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سَخُن جز به راز...
...
چو از دشت نزدیک شهر آمدند
از این شهر جوینده بهر آمدند
«جوینده بهر آمدند» بدان آرِش است که برای به دست آوردن هوده های مردمی خود به میدان کارزار آمدند.
ز یک میل کرد آفریدون نگاه
یَکی کاخ دید اندر آن شهر شاه
که ایوانش، بر تر ز کیوان نمود
تو گفتی ستاره بخواهد ربود
کیوان به انگلیسی Saturn ، پس از گویالۀ مُشتری، دومین گویالۀ بزرگِ سامان خورشیدی، و ششمین
گویاله نزدیک به خورشید است. این که فریدون از راه دور آن کاخ ضحاک را فروزان همانند کیوان بر
سپهر می بیند ، نشان دهندۀ شکوه و بزرگی و درخشندگی کاخ ضحاک است.
فروزنده برجیس بُد بر سپهر
همه جای شادی و آرام و مهر
برجیس، با نام های اورَمزد، یا هُرمُز، و مُشتری، در یونانی«ژوپیتر» نام گویاله یا سیاره یی است در سامانۀ خورشیدی. اندازۀ این گویالۀ بزرگ پیکر، یک هزارم خورشید و دو و نیم برابر همۀ دیگر گویاله های سامانۀ خورشیدی است. از دیدگاه دوری از خورشید، پنجمین گویاله پس از تیر، ناهید، زمین و بهرام است. چنانچه گفته شد، همانندی کاخ ضحاک با کیوان و مشتری نشان دهندۀ بزرگی و درخشندگی آن است.
بدانست کان خانۀ اَژدَهاست
که جای بزرگی و فَرّ و بهاست
به یارانش گفت آن که بر تیره خاک
برآرَد چُنین جا بلند از مَغاک
بترسم همی زان که با او جهان
یَکی راز دارد مگر در نهان
همان به، که ما را بدین جای جنگ
شتابیدن آید به جای درنگ
در نبرد با دیوان و دیوزادگان و ضحاکیان، نباید درنگید، فریدون این را خوب می داند، دریغا و دردا که رستم فرخزاد سردار بزرگ ایران در روزگار ساسانی که به فرمان یزدگر سوم، به نبرد با سعد ابی وقاص و سپاه خونریز تازیان مسلمان رفته بود این را ندانست. در پی همین ندانستن زمینۀ شکست سپاه ایران و پیروزی تازیان بیابان گرد بی فرهنگ را فراهم آورد. اگر او هم مانند فریدون، در کادسی آن همه نمی درنگید و با آن دست به دست کردن های بی هوده، زمینۀ سیه روزگاری دیرپای مردم ایران را فراهم نمی ساخت، در همان نخستین روزها می توانست سپاه سعد وقاص را در هم بشکند، بدا که رستم فرخزاد منش فریدونی نداشت. کوشش رستم بر این بود که به گونه یی با تازیان بیابان گرد بی فرهنگ کنار آید، این بزرگ ترین لغزش و کلان ترین آسیبی بود که رستم فرخزاد بر میهن اهورایی خود زد، اگر در نبرد با تازیان آن همه نمی درنگید، تازیان هرگز بر سرزمین اهورایی ایران چیره نمی گشتند و آن همه تیرگی و سیاهی و بد هنجاری بر مردم ایران روا نمی داشتند، او آیندۀ ایران را به روشنی می دید و در نامه یی به برادر، آیندۀ ایران را پیش بینی می کرد ولی دریغا که بجای دست بردن به رزم ابزار ، کوشید تا به گونه یی با تازیان کنار آید، در پی این کوشش بد فرجام هم جان خود و رزمندگانش را بر باد داد، و هم میهن خود را برای همیشه میدان تاخت و تاز تازیان مسلمان ساخت. فرازهایی از این نامۀ پُر درد نشان دهنده بینش درست، و منش بسیار نا درست اوست:
چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنجهای دراز
نشیبی درازست پیش فراز
این سخن نشان می دهد که او آیندۀ هراسناک میهنِ شکست خوردۀ خود در برابر تازیان را به روشنی می
دید، ولی هنوز هم دست به دست می کرد و چشم به راه آسمان بود تا مگر نیروهای فراسو با یاری اش
آیند ، خوشا که فریدون چنین نکرد...
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر
بپوشند از ایشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند از برِ سر کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرّینهکفش
نه گوهر نه افسر نه زرین درفش
به رنجد یکی دیگری برخورَد
به داد و به بخشش کسی ننگرد
ز پیمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژّی و کاستی
پیاده شود مردم جنگجوی
سوار آنک لاف آرَد و گفتوگوی
رباید همی این از آن آن ازین
ز نفرین ندانند باز آفرین
نهانی بدتر ز آشکارا شود
دل مردمان سنگ خارا شود
بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چارهگر
شود بندهٔ بیهنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبانها شود پر جفا
از ایران و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهگان، نه ترک و نه تازی بود
سَخُنها به کردار بازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند
بکوشند و کشور به دشمن دهند
چنان فاش گردد غم و رنج و شور
که شادی به هنگام بهرام گور
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد
بریزند خون از پی خواسته
شود روزگار بد آراسته
دریغا و دردا که آینده نگری او بسیار درست بود ولی کردار او بسیار زیان بار و نادرست!.. رستم فرخزاد منش فریدونی نداشت، شاید از این رو که پرورش یافتۀ دستگاه موبدان خرد سوز روزگار ساسانی بود، نه پرورش یافته در دامن فرهنگ ایرانشهری. زادمان آیندۀ ایران باید سرگذشت نیاکان خود را به ژرفی بکاوند و سردارانی مانند رستم فرخزاد را در دادگاه تاریخ به داوری بنشینند. فریدون کاری کرد که رستم هم می بایست می کرد، درغا که نکرد:
همان به، که ما را بدین جای جنگ
شتابیدن آید به جای درنگ
فریدون با دیدن شکوه و بزرگی و درخشش چشم گیر کاخ ضحاک، به جای این که دچار هراس و دو دلی شود، پیکار را شتابی بیشتر داد، شاید نگران این بود که سپاهیان او (که مردم خرافه باور ایران بودند) از دیدن آن همه شکوه و بزرگی و درخشش کاخ، هراسی استخوان سوز در دل هاشان بیافکند و آنها را از یک رزم پیروزگر باز دارد .
بگفت و به گُرز گران دست برد
لُگام، بارۀ تیزتک را سِپُرد
تو گفتی یکی آتش ستی دُرُست
که پیش نگه بان ایوان بِرُست
گِران گُرز برداشت از پیش زین
تو گفتی همی در نوردد زَمین
کس از روزبانان به در بَر، نماند
فریدون جهان آفرین را بخواند
به اسپ اندر آمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان ستُرگ
به جادو که ضحاک سازیده بود
سرش به آسمان برفرازیده بود
فریدون ز بالا فرود آورید
که آن جز به نام جهان دار دید
در برخی از نسخه ها بجای «جادو» « طلسم» آورده اند که با شیوۀ سخن پردازی فردوسی سر سازگاری ندارد، شک نیست که نیرنگ و جادو و هرگونه کار زشت و آسیب رسان نمی تواند به نام خداوند جان و خرد باشد، اگر در اسلام و مسلمانی این گونه کارهای اهریمنی را با نام الله انجام می دهند، برای این است که الله خدا نیست، اهریمن است، نگاهی به نام هایی که در قران برای الله ( این باشندۀ خیالی) آورده اند بنگرید تا بدانید که الله خدانیست، دشمن خداست!. در نخستین پیام به پیامبرش می گوید: ای پلاس پوشیده برخیز و بترسان! خود را با نامها و فروزه های هراس انگیز به مردم می شناساند: قهار[چیره شونده]
- جَبار [زورگو و خود بزرگ بین] - مَکار [دروغگو و فریبکار] - مُنتَقِم [انتقام گیرنده و کینه کش] – ذو مُنتَقِم (کسی که به سختی کینه می جوید و کمترین نرمش ندارد] - مُذِل[ذِلت دهنده و خوار کننده] – قابِض [درهم شکننده] خافِض[ پست کننده].. بی هیچ نشانی از مهر و دوستی در میان، همین فروزه های اهریمنی الله بودند که داد حافظ شیرین سخن را در آوردند که گفت:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که حرف عشق در دفتر نباشد
دفتری که کم ترین نشان از مهر و دوستی نداشته باشد هرچه شسته تر بهتر!..
فریدون نیز چنین کرد، جادوی الله نوشته را با گرزۀ گاو پیکر خود در هم کوبید:
یکی گرزۀگاو پیکر سرش
زدی هر که آمد همی در بَرَش
اُ زان جادوان کاندر ایوان بُدند،
همه نام ور نرّه دیوان بُدند
سران شان به گُرز گران کرد پست
نشست از بَرِ گاه جادو پرست
دیدار فریدون با خواهران(یا دختران) جمشید
نهاد از برِ تختِ ضحاک پای
کلاه کیی جُست و بگرفت جای
ز هر سو به ایوانِ او بنگرید
نشانی ز او هیچ گونه ندید
برون آورید از شبستان اوی
بُتان سیهموی و خورشید روی
بفرمود شُستن سران شان نُخُست
روان شان ازآن تیرگی ها بِشُست
نگته بسیار شایان ژرف نگری است، نمی گوید تن شان را بشویید و خوش بویشان کنید، می فرماید سرشان را بشویید تا روان شان از تیرگی های آموزه های ضحاکی پیراسته شود. این سخن نشان دهندۀ آن است که فریدون(شما بخوانید فرهنگ ایران) تا چه اندازه به آموزش و پرورش بها می دهد. تا زمانی که مردم یک سرزمین از دانش و بینش و منش نیک برخوردار نباشند، بر آن ها همان خواهد رفت که بر مردم ایران در هزار و چهارسد سال گذشته در سایه سار آموزه های اسلام و مسلمانی رفت!.
ره داور پاک بنمودشان
ز آلوده گی ها بپالودِشان
چگونه می شود مردمی به دیر پایی و دیرندگی مردم ایران، آیین ورجاوند بُنیاد خود را به باد فراموشی بسپارند و پیرو یک آیین بیابانی شوند؟ آیین شرم آوری که پایگاه والای زن را چنان خوار می شمارد که او را در جرگۀ حیوانات جا می دهد، علی در خطبۀ هشتاد نهج البلاغه می گوید:
«... ای مردم، این بدانید که زنان ناقص العقل و ناقص الابخت و ناقص الایمان هستند!.. نقصان عقل شان از این است که شهادت دو زن برابر یک مرد است و نقصان بخت شان در این است که زنان نیمی از مردان ارث می برند و نقصان ایمان شان در بازنشستگی ایشان از نماز و روزه در روزهای حیض شان می باشد، بنا براین بکوشید از زنان بپرهیزید و از خوبان آن ها نیز برحذر باشید و اگر شما را به کار نیکی هم فرا بخوانند از آنان اطاعت مکنید تا مبادا طمع ورزیده و به کارهای زشت وادارتان کنند».
پسر خود حسن را چنین اندرز می دهد:
«... ای پسر، زنهار در هیچ کاری با زنان مشورت مکن چه رای آنان نادُرُست و عزم و ارادۀ آن ها سُست است با پوشیده داشتن ایشان رخسارشان را از چشم نامحرم دور نگه دار... چه بهتر اگر بتوانی کاری کنی که آنان جز تو کس دیگری را نشناسند!..»
ملا صدرای شیرازی یکی از بزرگ ترین اسلام شناسان شیعه مذهب است که او صدرالمتألهین نام داده اند. این دین کار بزرگ مسلمان، به پیروی از الله و رسول، و امام یکم شیعیان، و دیگر امامان شیعه و خلفای راشدین و دیگر بزرگان جهان اسلام، زنان را در ردۀ حیوانات جا داده و نوشته است:
« و از عنایات الهی در خلقت زمین، تولد حیوانات مختلف است که بعضی برای خوردن اند و بعضی برای سوار شدن و بعضی برای بار کشیدن و بعضی برای تجمل، و بعضی برای نکاح و آمیزش!
یکی دیگر از دانشمندان نامی جهان اسلام « حاج ملا هادی سبزواری» است. این دانشمند نمای شیعه مذهب که در یاوه پردازی هیچ کم از ملاصدرا و ملامحمد باقر مجلسی و شیخ کلینی و شیخ حُرعاملی و شیخ مفید و شیخ عباس قمی و امام محمدغزالی و شیخ روح الله خمینی و شیخ خامنه یی و دیگر شیخان زن ستیز ندارد در دنبالۀ سخنان شرم آور ملاصدرا، در پوشنه سوم « الحکمته المتعالیه فی الاسفار الاربعه» چاپ بیروت نوشته است:
«... این که صدرالدین شیرازی زنان را در عدد حیوانات در آورده است اشاره لطیفی دارد به این که زنان به دلیل ضعف عقل و ادراک جزئیات و میل به زیورهای دنیا، حقاً و عدلاً در حکم حیوانات زبان بسته هستند. و اغلب شان سیرت چهارپایان دارند ولی به آنان صورت انسان داده اند تا مردان از مصاحبت با آن ها متنفر نشوند و در نکاح[= تن آمیزی] با آنان رغبت بورزند و به همین دلیل در شرع مطهر مردان را در کثیری از احکام، مثل طلاق و نشوز و… بر زنان چیرگی داده است.».
آیینی که با هرگونه جشن و شادمان ی می ستیزد، زندگی این جهانی را خوار می دارد و همۀ خوشی های این جهانی را در جهان خیالی دیگر نوید می دهد. با چنین آیین شرم آور چگونه می توان مردم یک سرزمین تاریخی را به خان شادمانی و به روزگاری رساند، فریدون راهِ درستِ رهایی را می شناسد، از این رو در نخستین گامه ،
فرمان می دهد سرشان را از آلودگی های آموزه های خرد سوز و یاوه پرور بشویند و آن ها را با فروزه های فرهنگ ایرانشهری آشنا بسازند:
ره داور پاک بنمودشان
ز آلوده گی ها بپالودشان
که پروردۀ بت پرستان بُدند
سراسیمه بر سان مَستان بدند
پس آن دختران جهان دار، جَم
ز نرگس، گل سرخ را داده نَم
گشادند بر آفریدون سُخَن
که:« نو باش تا هست گیتی کُهَن
چه اختر بُد این از تو ای نیکبخت
چه باری؟ ز شاخ کدامین درخت؟
که ایدون به بالینِ شیرآمدی
ستم گاره مرد دلیر آمدی
«ایدون»: این چنین
چه مایه جهان گشت بر ما به بَد
ز کردار این جادوی کم خِرَد
چه مایه کَشیدیم رنج و ستم
از این اهرمن کیش، با درد و غم
ندیدیم کس کاین چُنین زَهره داشت
بدین پای گه از هُنر بهره داشت
در این سال های دراز تیره روزگاری، هیچ جوان مرد یا جوان زن ایرانی را ندیدیم که این گونه پهلوان وار بر این اهریمنِ جهان سوز بتازد و دست خونریز او را از سر مردم» این سرزمین تاریخی کوتاه بگرداند.
کش اندیشۀ گاه او آمدی
و گرش آرزو جاه او آمدی
این دو نازنین بانوی ایرانی (پس از شتشوی سرهاشان) ضحاک را جادوی کم خِرَد می نامند، این سخن بسیار دُرُست است، شما نگاهی به کِردار زشت و نابخردانۀ خمینی و خامنه یی و دیگر آخوندهای با عمامه و بی عمامه بیاندازید تا کرانه های پیدا و ناپیدای نابخردی این دیوان و دیو زادگان اهرمن خو را ببینید!..
در سال 57 کوچی، بخش بزرگی از مردمِ خِرَد در بازار دین گم کردۀ ایران، در یک همازوری باور نگردنی دست به یک خودکشی بزرگ و همگانی زدند، سدا در سدای کمونیست ها و دیگر دشمنان ایران انداختند که: «ما پیرو قرانیم، ما شاه نمی خواهیم»، « تا جان در تن ماست/ خمینی رهبر ماست» رفتند و آن دیوِ زشت چهره و بد آیین را بر تخت فرمان روایی ایران فراز نشاندند، در کارنامه پُر فراز و فرود جهان هرگز نمی توان نمونۀ دیگری از آن گونه پیش باز شورانگیز نشان داد که مردم ایران از خمینی گُجَستک به جای آوردند! اگر خمینی و خامنه یی و دیگر آخوندهای دیو زاد اهرمن خو، اندکی، تنها اندکی خِرَد می داشتند، می توانستند