که دارد، بدون کاوه نا تمام است، همان گونه که کاوه بدون فریدون راه به جایی نمی برد، کاوه و فریدون نشان دهندۀ دو نیم رُخ از یک خیزش بزرگ مردمی در برابر اَژدَها، و هر یک پایان بخش آن دیگری است.
گُرز گاوسار فریدون پس از پیروزی بر ضحاک در گنج خانۀ استوره ها به یادگار سپرده می شود، ولی چرم پاره آهن گری کاوه به گونۀ درفشی امید بخش از استوره پا به میدان تاریخ می گذارد!..
بر می گردیم به شاهنامه
پسند آمدش کار پولاد گر
ببخشیدشان جامه و سیم و زر
بسی کردشان نیز فرخ امید
بسی دادِشان مه تری را نُوید
که گر اَژدَها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد، پاک
جهان را همه سوی داد آورم
چو از نام دادار یاد آورم
شما را دهم، پایۀ برتری
به آهن گران بر دهم مه تری
جنگ فریدن با ضحاک
فریدون به خورشید بر، بُرد سر
کمر تنگ بسته به کین پدر
یکی از توان مندی های شگفت انگیز فردوسی این است که یک جهان سخن را در دو سه واژه جا می دهد، هر سخنوری از این چنین هُنری بر خوردار نیست. به خورشید بر سر بردن، یکی از همین گونه هنرنمایی های این بزرگمرد تاریخ ادبسار جهان است. با روی کار آمدن دستگاه بد شگون فرمان روایی ضحاک بر ایران بوم، روزگار مردم ایران از هر شب تاری سیاه تر شد، خورشید به روزگاری از سر زمینی که در روزگار جمشید، رَشک جهان بود، رُخ پنهان کرد. فردوسی در سرآغاز داستان بیژن و منیژه با هنرمندی بسیار ویژه چنین شبی را بما نشان می دهد:
شبی چون شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی کرد ماه
بسیج گذر کرد بر پیشگاه
ز تاجش دو بهره شده لاژوَرد
سپرده هوا را ز زنگار و گرد
شده تیره اندر سرای درنگ
میان کرده باریک، دل کرده تنگ
سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی خِلعَت افکنده از پرّ زاغ
چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتی به قیر اندر اندوه چهر
نمودم به هر سو به چشم اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن
چنان گشت باغ و لب جوی بار
کِجا موج خیزد ز دریای قار
فرو مانده گردون گردان به جای
شده سُست خورشید را دست و پای
زمین زیر آن چادر قیر گون
تو گفتی شُدَستی به خواب اندرون
جهان را دل از خویشتن پُر هراس
جَرَس بر کشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هَرّای دَد
زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبُد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان درنگ دراز
در چنین روزگار تیره تر از هر سیاهی، خورشیدی نیست که فریدون بخواهد به آن سر بر کشد، پس راهی نمی ماند جز این که در پی خورشید در فرهنگ ایران بگردیم تا بدانیم که فردوسی چه می گوید:
در داستان آفرینش ایرانی آمده است که: در آغاز اهورا بود و اهریمن و هر یک از دیگری جدا، هُرمَزد با خِرَد همه آگاه و پیش دانشی در جهان روشن به سر می برد و اهریمن با زدار کامگی[ خوی ویرانگری] و پس دانشی در جهان تاریک، روزی اهریمن سر از ژرفای تاریک خود به در کشید و پرتویی از روشنایی جهان اهورا را دید که زیباست، و چون زیبایی را بر نمی تابید بر آن یورش بُرد تا تباهش بگرداند.
از همین پیشگفتار کوتاه دانسته می شود که در فرهنگ ایران روشنایی نماد خداوندی و تاریکی نماد اهریمن است، آن جا که پیش از آغاز نبرد:
فریدون به خورشید بر، بُرد سر
کمر تنگ بسته به کین پدر
نشان دهندۀ روی کرد فریدون به نیروهای اهورایی و یا گونه یی نیایش است، فراموش نکنیم که همۀ پهلوانان و رزمندگان ایرانی جز برای پیروزی اهورا بر اهریمن نرزمیده اند! از این رو همیشه پیش از آغاز نبرد تن به آب پاک می شُویند وروان از آلودگی ها پاکیزه می گردانند و به نیایش یزدان بر می خیزند. از سوی دیگر در دورۀ فریدونی فراگیرترین آیین نیایشی که نه تنها بر ایرانشهر ونکه بر بسیاری دیگر از سرزمین های پیرامون
هم روایی داشت آیین مهر پرستی بود، آیینی که هزاره ها بر بخش بزرگی از جهان دامن گسترانید و تا به روزگار ما دنباله یافت. هنوز هم در لُرستان هم مینهان خوب لُر ما بزرگترین سوگندشان به آفتاب است.
بسیاری از خاورشناسان «مهر» را پیوند میان فروغ ازلی و فروغ آفریده شده می دانند، از این رو بسیاری از پهلوانان ایران «از آن میان رستم» رو به پرتو خورشید می کنند که میانجی آفریدگار است با آفریدگان.
در گرامی نامۀ اوستا یشت دهم بنام «میثر یشت» یا «مهر یشت» ویژۀ ستایش مهر است. این کُهن ترین
یشتی است که ما امروز فرا دست خود داریم.
در سرآغاز این یَشت، مهر دارندۀ دشت های فراخ ستوده می شود ، «مهر» ایزدی است که شکوه و بزرگی می بخشد، خانه و خانوادۀ مهر ورزان و راستان و پیمان داران و اشونان[راستکارن] را سرشار از سرور و شادمانی می کند، ولی خان و مان دشمنان و بدکاران و پَیمان شکنان و نا راستکاران را ویران، و روزگارشان را تیره و تار می سازد.
از پرتو فروغ اوست که خانواده و روستا و شهر و کشور سامان می یابند و استوار می مانند .
از فر و فروغ اوست که در روستا و خانواده زنان زیبای بلند بالا ، فرزندان دلیر و مهین پرست ، اسپ های تیز تک و گردونه های استوار و کاخ های با شکوه و بِستر های نرم و نازک و خوش بو پدید می آیند .
از فر و فروغ اوست که مهرِ زنان در دل مردان و مهر مردان در دل زنان می نشیند تا فرزندان دلیر و بالا بلند و میهن دوست پدید آورند و خانمان و روستا و شهر و کشور را آباد و سرشار از دارشمندی و شاد زیوی کنند.
جایگاه فرمان روایی مهر، گسترۀ آسمان است و فراخنای زمین، پناه گاهی است روشن و تابنده، و بیرون از نیازمندی های هر نیاز .
در میان دو سپاه هماورد ناگهان پدیدار می شود، بازوان و چشمان جنگاورانی که دروغ گفته باشند، که پَیمان شکسته باشند، که ناراستکاری کرده باشند، که دغا کاری و ناسپاسی کرده باشند از کار می اندازد- گوش هایشان را نا شنوا- چشمان شان را نا بینا - و پاهایشان را ناتوان می کند تا در چنگ هماورد پر زور گرفتار آیند.
اهورا مزدا از برای مهر بر چکاد بلند و درخشان البرز زیباترین جایگاه ها را فرا ساخته است .
مهر برای گسترش آیین بهی به همه جا سر می کشد و در همه جا فرود می آید و فروغ و فَرّش را به روی هفت کشور روی زمین می گستراند.
او نیرومند و چالاک و شتابنده است. بخشندۀ همۀ نیکی ها و ارزش هاست.
اوست که گلّه و رَمِّه را تندرست و شاد و سرشار نگه می دارد.
اوست که بزرگی و شکوه مندی می بخشد، اوست که فرزندان برومند در خانواده پدید می آورد .
او نه تنها ایزد جنگ است ، که خود جنگ آوری است پر شکوه و پیروز گر.
او ایزد روشنایی و فروغ است، ایزد پَیمان و نگهبان پای بندی و پیمان داری است.
ایزد پاسدار خانواده و شهر و کشور است، ایزد بخشندۀ دارایی و توانایی است ، ایزد پیروزی است ، ایزد شهریاری و توانمندی و چیرگی است. ایزد راستی و سخن راست و زیباست ، ایزدی است که همه از: شهریار – فرماندار- کدخدا – سَروَر خانواده و همۀ دیگر مردمان به او پناه می بَرَند و از او یاری می جویند.
هر زمان دو تن پَیمانی ببندند دست ها را پیش رو نگه داشته و نام او را بر زبان می آورند تا گواه پَیمان شان باشد.
این گونه سخنان چه در شاهنامه و چه در اوستا یا دیگر کلان نامه های ایرانی برای خوشایند دل ها نیست، این بیخ و بن فرهنگ ایران است که شوربختانه زیر تیغ خونریز تازیان بیابان گرد بی فرهنگ خود را در تاریک ترین لایه های روان ما ایرانیان پنهان کردند تا در زمان شایسته دو باره رُخ نشان دهند و زندگی این جهانی ما را سامانی شایسته تر بخشند. روی کرد فریدون به خورشید بر، نشان دهندۀ مهری بودن اوست، چنانچه رستم و سیاوش نیز پیرو آیین مهری بودند.
برون رفت شادان به خرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
در گاه شمار ایران باستان هریک از سی روز ماه نامی از آن خود داشت، هم میهنان خوب زرتشتی ما هنوز هم این گاه شمار را به کار می برند. در این گاه شمار نخستین روز هر ماه اورمَزد، یا همان خداوند جان و خرد است.
دومین روزِ هر ماه «بهمن» به چَم منش و اندیشه نیک، نخستین اَمشاسپند از گروه امشاسپندان نرینه و نماد پدر خدایی اهوره مزداست.
سومین روز «اردیبهشت» یا «اشا»، که همان هنجار آفرینش وسامان هستی، و ریتم کیهانی، و نام دومین امشاسپند از گروه امشاسپندان نرینه و نماد پدر خدایی اَهوره مزداست.
چهارمین روز از هر ماه: «شهریور»، نماد شهریاری نیک، سومین امشاسپند از گروه امشاسپندان نرینه، و نماد پدر خدایی اَهوره مزداست.
روز پنجم: «سپندارمذ»، نماد زمین، نخستین امشاسپند بانو در گروه امشاسپند بانوان و نماد مادر خدایی اَهوره مزداست.
ششمین روز از هر ماه «خرداد»، نماد رسایی و والامندی و مِهتری، دومین امشاسپند بانو از گروه امشاسپند بانوان و نماد مادر خدایی اهوره مزداست.
روز هفتمِ هرماه: «اَمُرداد» نشان نامیرندگی و جاوادنگی هستی و هستی بخش، سومین امشاسپند بانو در گروه امشاسپند بانوان، و نماد مادر خدایی اهوره مزداست.
روز هشتم: «دی به آذر» نام دارد. «دی» نام دیگری است برای خداوند و «آذر» همان ایزدآذر ایزد نگاهبان آتش است.
روز نهم هر ماه، «آذر»
روز دهم: آبان، یا همان آب است.
روز یازدهم: خور یا خورشید
روز دوازدهم: ماه
روز سیزدهم: تیر یا تِشتر، ستارۀ باران
روز چهاردهم: گوش یا همان «گاو»
روز پانزدهم: «دی به مهر »
روز شانزدهم: مهر
روز هفدهم: سروش« پیک ایزدی»
روز هجدهم: «رشن» یا «رَشنو»، نام ایزد پرهیزگاری و درخشش، و دادگری است.
روز نوزدهم: فروردین، «روز فَروَشی ها»
روز بیستم: بهرام «نام یکی از ایزدان بلند پایه در هستی شناسی ایرانی است»
روز بیست و یکم: رام ایزد رامش و شادی.
روز بیست و دوم: باد ( که همان هواست)
روز بیست و سوم: «دی به دین»، «دی» نام دیگری است برای خدا، و دین همان وجدان، یا آیینۀ درون، و چشم خورشید گونۀ درون بین است که شایست و ناشایست را از هم باز می شناسد.
روز بیست و چهارم: دین
روز بیست و پنجم: ارد ، نام ایزد بانوی پاداش و توانمندی و دارایی که اَشَی هم گفته می شود
روز بیست و ششم از هر ماه: «اشتاد» یا «اَرشتاد» نام یکی از ایزد بانوان در آیین ورجاوند بنیاد زرتشتی، ایزد راستی و درستی که همواره با فروزه های «جهان پَروَر» و «گیتی افزای» از او یاد می شود...
روز بیست و هفتم: آسمان
روز بیست و هشتم: زامیاد یا زمین
روز بیست و نهم: مهر اسپند: ایزد نگهبان آب
روز سی ام: «انارام» فروغ بی پایان
خرداد روز در گاه شمار ایرانی، زاد روز اشو زرتشت ورجاوند، و در ماه فروردین «نوروز بزرگ» نامیده می شود. روز خرداد در ماه خرداد شاد روز جشن خردادگان است.
فریدون در چنین خُجَسته روزی به نبرد با ضحاک برخاست. این نشان می دهد که ما نیز باید خُجَستگی زمان را بشناسیم و در زمانی شایسته به پا خیزیم و این حکومت ضحاکی را بر اندازیم.
برون رفت شادان به خرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
«نیک اختری و فال گیتی فروز » بی گمان در پیوند با همین امشاسپند بانو خرداد است.
سپاه انجمن شد به درگاه او
به ابر اندر آمد سر ِگاهِ او
سپاه در این جا ارتش و نیروهای رزمی کار آزموده در میدان رزم نیست، ناگفته پیداست در روزگار ضحاکی همۀ نیروهای رزمی کشور از ارتش گرفته و نیروهای سه گانه زمینی و هوایی و دریایی آن، و سپاه خونریز و بچه کش انقلاب، نیروهای انتظامی، بسیج و لباس شخصی های روان به اهرمن فروخته، همه و همه، چاکران و جیره خواران و فرمان برداران فرومایه، و کاسه لیس مارهای دوش ضحاک بودند، پس سپاه در اینجا همۀ مردم ستم کشیدۀ ایران اند، از آهن گران بگیرید تا آهنگ سازان، از پزشکان بگیرید تا رفتگران، از کارگران تا بازاریان، از پیشه وران تا بانوان خانه دار، از آموزگاران تا دانش آموزان، از استادان تا دانشجویان، همه و همه در پیرامون فریدون و اختر کاویان گرد آمدند و سپاهی بزرگ و پیروزگر پدید آوردند، کسی به دستاویز های دروغین ( که من سیاسی نیستم!..) در خانه ننشست، همه از خُرد و کلان و زن و مرد به میدان آمدند و خروش برکشیدند، می جنگیم می میریم، ایران را پس می گیریم!..
به پیلان گردون کش و گاومیش
سپه را همی توشه بُردند پیش
کیانوش و پُرمایه بر دستِ شاه
چو کِه تر برادر وِرا نیک خواه
همی رفت کین جوی و تازان چو باد
دلی پُر ز کینه سری پر ز داد
در برخی از نسخه ها بجای «همی رفت کین جوی و تازان چو باد» نوشته اند: «همی رفت منزل به منزل چو باد » که از بیخ و بن نادرست، و دور از شیوۀ سخن پردازی فردوسی است، و بجای : دلی پر زکینه سری پر زداد» نوشته اند: سری پر زکینه دلی پر ز داد، که این هم نادرست می نماید، چرا که جای کینه دل است، و داد برآمده از اندیشه و خرد است کاری به دل ندارد. نکتۀ دیگر این که برادران فریدون هنوز پشتیبان فریدون و در کنار او هستند، هنوز آن دو دیو گردن فراز آز و نیاز بر مغز و روان و اندیشۀ آن ها چیره نگشته اند.
رسیدند بَرِ تازیانِی نَوَند
به جایی که یزدان پرستان بُدَند
«تازیان» همان اسبان تیز تاز هستند و «نوند» هم تیز رو و تیز تک است.
پس آمد بدان جای نیکان فرود
فرستاد نزدیک ایشان درود
چو شب تیره تر گشت از آن جای گاه
خُرامان بیامد یَکی نیک خواه
فرو هشته از مُشک تا پای، موی
به کردار هور بهشتیش روی
سروشی بُد آن آمده از بهشت
که تا باز گوید بد و خوب و زشت
سوی مهتر آمد به سان پَری
نهانش بیاموخت افسون گری
شباهنگام فریدون یک رایزن خوش اندیش با گیسوان بلند و خوشبو به سان هوری را رو در روی خود می بیند که می خواهد شایست و ناشایست، و راه پیروزی در این رزم سرنوشت ساز را به او بنمایاند. این هوری بهشتی بی گمان بر آمده از اندیشه های خود فریدون است، کاری به باشندگان آسمانی ندارد!.
« افسونگری» در این جا به آن چَم نیست که امروزه ما برای جادو و جَنبَل بکار می بریم، افسون گری در این جا و در بسیاری از دیگر بخش های شاهنامه به چَم دانش، و شناخت رازوارگی ها، و چاره جویی، و جُستن راه برون رفت از گرفتاری هاست. به یاد داشته باشیم که در افتادن با دستگاه ستم بارگی های ضحاک که همۀ نیروهای رزمی کشور را فراچنگ خود دارد و می کوشد تا جهان را از «مَردُم» تهی بگرداند، کار آسانی نیست، باید همۀ سُستی ها و توان مندی های نیروهای خودی و نیروهای دشمن، را به ژرفی بر رسید و
همۀ کرانه های پیدا و ناپیدای این رزم سرنوشت ساز را نگاهی دو باره و دو باره کرد، در گیر و دار این چنین اندیشه های راه جویانه است که فریدون آن هور بهشتی را در اندیشۀ خود می آفریند و شادمانه شایست و ناشایست را از او فرا می گیرد. ( هوری= خورشیدی این نام هنوز هم بر دختران ایرانی گذاشته می شود)
سوی مهتر آمد به سان پری
نهانش بیاموخت افسون گری
که تا بندها را بداند کلید
گشاده به افسون کند ناپدید
فریدون بدانست کاین ایزدی است
نه اهریمن و نه کار بدی ست
شد از شادمانی رُخَش اَرغوان
که تن را جوان دید و بختش جوان
خورش ها بیاراست خوالی گرش
یَکی پاک خوان از در مهترش
«خوان» همان است که امروزه به نادرست می گوییم سفره.
«از دَرِ مهترش»:شایسته، سزاوار، و برازندۀ بزرگی و سروری او.
چو شد نوش خورده ، شتاب آمَدَش
گران شد سرش، رایِ خواب آمَدَش
چو آن ایزدی رفتن و کار اوی
بدیدند و آن بخت بیدار اوی
برادر سبک هر دو برخاستند
تبه کردنش را بیاراستند
«سبک برخاستند»: تند و تیز و با شتاب برخاستند.
«تبه کردنش را بیاراستند» بدین چَم است که زمینه کشتن برادر را فراهم ساختند.
فردوسی در اینجا با هنرمندی بسیار شگفت انگیز، پرده از سرشت زشت برادران فریدون و شمار بزرگی از
مردم پشت به ارزش های مردمی کردۀ ایران که ماییم بر می دارد و زشتی این گروه از ایرانیان را بی رُخک و بدون هرگونه چهره پوش نشان می دهد، دو دیو گردن فراز آز و نیاز، به همراه دیو رشک، چنان بر برادران فریدون چیره گشته اند که بجای برنامه ریزی برای رزم با ضحاک، زمینۀ کشتن برادر را فراهم می سازند!.. شگفتا که هنوز هم چنین است، شما نگاه کنید به چند دستگی مردم ایران در برابر دستگاه ضحاکی روزگار ما، از اصلاح طلبان بگیرید تا راهیان مصدق، از کمونیست ها و مارکسیست ها و چپ گرایان و مجاهدین ضد خلق تا کسانی که جان خود را بیش از آزادی میهن بها می دهند و چشم به راه یک منجی بیگانه نشسته اند... این ها همه بجای همازوری و یاری رساندن به یکدیگر در رزم با ضحاک زمانه، زمینه نابودی یکدگر را فراهم می سازند، شگفتا که ما مردم ایران از کارنامۀ نیاکان هیچ نمی آموزیم، شگفتی دیگر این که فردوسی چگونه توانست امروز ما را به این روشنی ببیند و داستان ما را به نام برادران فرویدن به این روشنی فرا دید
ما بگذارد.
یکی کوه بود از بَرَش بُرز کوه
برادرش هر دو نهان از گروه
به پایین کُه، شاه خفته به ناز
شده یَک زمان از شب دیر یاز
به کُه، بر شدند آن دو بی دادگر
کسی را نبُد آگهی هیچ بَر
اگر نیک بنگریم خواهیم دید که «آن دو بی دادگر» ماییم، ما مردمی که بجای کوبیدن سر ضحاک، سرگرم کوبیدن سر یکدیگریم.
ز خارا بکندند سنگی گران
ندیدند مَر کار بد را کران
«مر» یک واژۀ آرایشی است که گاه برای آراستن سخن به کار می رود، اینکه می گوید: «ندیدند مَر کار بد را کران»، بدین آرِش است که در بکار گیری اندیشۀ زشت خود هیچ مرزی نشناختند. چنانچه گروهی از ما نیز مانند مجاهدین ضد خلق، اصلاح طلبان اَهرمَن خو، و دیگر هوادارن ریز و درشت این دستگاه اهریمنی، کمونیست های بیگانه پرست، لابی های ننگین دامن جمهوری اسلامی در برون از مرزها... و بسیاری دیگران، هیچ مرزی میان نیک و بد و شایست و نا شایست نمی شناسیم و با کردارهای زشت خود هر روز بر درازای زندگی ضحاک روزگار خود می افزاییم.
چو ایشان از آن کوه کندند سنگ
بدان، تا بکوبند سَرَش بی درنگ
از آن کوه غلتان فرو گاشتند
مر آن خفته را کُشته پنداشتند
آن سنگِ بزرگ را از بلندای کوه به سوی فریدون رها کردند و پنداشتند که برادر را کشته اند!.. بزرگ ترین هُنر این نابرداران، کُشتن برادر بود، تا مبادا بر ضحاک چیره گردد و بر تخت فرمان روایی ایران بزرگ بنشیند. به راستی چگونه می توان باور داشت که این دو نابرادر آهنگ کُشتن برادری را داشته باشند که در براندازی دستگاه فروانروایی ضحاک بپا خاسته است؟ در پاسخ چُنین می توان گفت که: فرهنگ ایران، جهان را آوردگاه دو نیروی نیک و بد می داند، از آغاز چُنین بوده و تا همیشه هم جنان خواهد بود، این دو نیروی نیک و بد، و شایست و ناشایست، نه تنها در پدیده های گیتی مانند خشک سالی ها و تر سالی ها، ابرهای باران زا و ابرهای باران دزد، بیماری ها و مرگ های نا به هنگام، زمین لرزه ها و دریالرزه ها، پیروان راه راستی و روان به اهرمن فروخته های دشمن یار ، ونکه در نهاد و سرشت هر یک از ما نیز رُخ نشان می دهند، زنان و مردان خردمند همواره می کوشند تا در پرتو خرد و اندیشۀ نیک از هر گونه کردار اهریمنی دوری گزینند، ولی سُست مایگان و نابخردان به آسانی در برابر اهریمن درون سپر می افکنند و زندگی خود و پیرامونیان را به تباهی می کشند. بیهوده نیست که ما شاهنامه را نامۀ دیروز و امروز فردای خود می دانیم، هر یک از ما
می توانیم با اندک ژرف نگری در این نامۀ جاودان، که همانند یک آیینۀ درخشان روبروی ماست، خود را بنگریم و خویشتن را به ارزش های برتر بیاراییم.
به فرمان یزدان، سر خُفته مرد
خروشیدن سنگ، بیدار کرد
به افسون همان سنگ بر جای خویش
ببست و نغلتید یَک ریزه بیش
فریدون از سدای برخورد این سنگ بزرک با سنگ های دیگر از خواب می پَرَد ولی پیش از آن که بتواند کاری انجام دهد ، آن سنگ بزرگ از غلتیدن باز می ایستد و فروتر نمی آید.
برادر بدانست کان ایزدی است
نه از راه بی کار و دست بدی است
برداران نابکار بدانستند که در اینجا دستی تواناتر از آن ها در کار است، از اینرو پشیمان از کردار زشت خود، دست از این گونه نابکاری ها بر می دارند و سر به فرمان فریدن فرود می آورند.
فریدون کمر بست و اندر کشید
نکرد آن سُخَن را برایشان پدید
فریدون از جنس دیگری است، راد است ، جوانمرد است، ایرانی است، پیرو آیین مهر است، پرورش یافته از شیر گاو برمایون و مرغ زار فرهنگ ایرانشهری و بالیده در کنار پیر پارسای کوه نشین که هم جنس سیمرغ است، از این رو آن چه را که رخ داده بود نا دیده می گیرد و به روی برادران نمی آورد .
براند و بُدش کاوه پیش سپاه
بر افراز راند او، از آن جای گاه
بر افراشته کاویانی درفش
همایون همان خسروانی درفش
این نخستین بار است که چرم پارۀ آهنگری کاوه «خسروانی درفش» نامیده می شود .
به اروند رود اندر آورد روی
چنان چون بُوَد مرد دیهیم جوی
ندانی تو گر پهلوانی زبان
به تازی تو اروند را دجله خوان
رود تیگره که تازی گویان دجله اش می گویند ازدامنههای جنوبی رشته کوه های توروس در خاور ترکیه سرچشمه میگیرد و پس از رسیدن به سرزمین بابل(عراق کنونی) از میان شهرهای بزرگ بغداد و موصل می گذرد و به رود پُرات[فرات] می رسد، پس از چندی هر دو به کارون میپیوندند و اروندرود را پدید می آورند و سرانجام به شاخاب پارس می ریزند. این رود با ۱۹۰۰ کیلومتر درازا، در رده سی و هشتمین رود جهان جا گرفته است.
نام این رود در پارسی باستان تیگره[به چم آب تند و تیز] بود. از آنجا که تازیان نمی توانند واک «گاف» را
برزبان بیاورند و همواره جیم را در جای آن گاف می برند، پس از یورش به ایرانشهر، تیگرۀ پارسی را نیز به ریخت دجله در آوردند. در زبان انگلیسی این رود همچنان Tigris گفته می شود، واژۀ Tiger به چَم ببر نیز از همین بُن برآمده است. در روزگار ساسانی آن را اَروَند نیز می گفتند که چَم آن همان تیزرو است.
سوم جای، آن شاه آزادمرد
لب دجله و شهر بغداد کرد
در برخی از نسخه ها بجای «سوم جای»، «دگر منزل» آورده اند که نا درستی سخن از راه دور پیداست .
چو آمد به نزدیک اروندرود
فرستاد زی رودبانان درود
«رودبانان»، گروهی از بسیجیان آن روزگار بودند که از سوی دستگاه اطلاعاتی ضحاک، برای اداره کردن آمد و شد کشتی ها بر روی رود گماشته شده بودند. نکته این جاست که فریدون این بسیجیان گُم کرده راه را دشمن نمی داند و پاک دلانه به آنها درود می فرستد
که: «کشتی و کرجی هم اندر شتاب
گذارید یک سر بر این روی آب
مرا با سپاهم بدان سو رَسان
از این ها کسی را بدین سو ممان»
نیاورد کشتی، نگهبان رود
نیامد به گفت فریدون فرود
چنین داد پاسخ که:« شاه جهان [ضحاک]
چُنین گفت با من سخن در نهان
که کشتی کسی را مده تا نُخُست
چو پروانه یابی به مُهرم دُرُست»
در برخی از نسخه ها این سخن را چنین آورده اند: جوازی نیابی به مُهری درست، سخن بسیار سُست و نادرست و بی مایه، و دور از شیوۀ سخن پردازی فردوسی است، چگونه می توان پذیرفت که این سالار مرد فرهنگ ایران واژۀ زیبای «پروانه» را نا دیده بگیرد و « جواز» تازی را بر جای آن بنشاند.
فریدون چو بشنید شد خشم ناک
از آن ژرف دریا نیامدش باک
دریا همان رود است، چنانچه هنوز هم رودهای سیحون و جیحون را آمودریا و سیردریا می گوییم.
به تُندی میانِ کَیانی ببست
بر آن بارۀ شیر دل بَر، نشست
«باره» نام دیگری است برای اسپ.