به شاهی به سر بر، نهادی کلاه
بر آن بی بها چرم آهنگران
بر آویختی نو به نو گوهران
ز دیبای پُر مایه و پرنیان
بر آن گونه گَشت اختر کاویان
که اندر شب تیره خورشید بود
جهان را از او دل پُر امّید بود
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
فریدون چو گیتی بر آن گونه دید،
جهان پیش ضحاک واژونه دید،
واژونه همان باژ گونه و وارونه و سرنگون است، فریدون باژگونگی روزگار ضحاک را در پرتو آن درفش کاویان و خیزش جانانۀ مردم به روشنی بدید:
سوی مادر آمد کمر بر میان
به سر بر نهاده کلاه کیان
که من رفتنی ام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
ز گیتی جهان آفرین را پَرَست
بدو زن به هر نیک و بد هر دو دست
فرو ریخت آب از مُژه مادرش
همی خواند با خون دل ، داوَرش
به یزدان همی گفت زنهار، من
سپردم ترا از جهان دار من
بگردان ز جانش نِهیب بدان
بپرداز گیتی ز نا بخردان
فریدون سبک ، ساز رفتن گرفت
سُخَن را ز هر کس نهفتن گرفت
«ساز رفتن گرفت» بدین چَم است که سپاه را آمادۀ رفتن به میدان کارزار کرد ولی کوشید تا جایی که به جهش و جنبش سپاه آسیبی نرسد از سرو سدای بی هوده و بر انگیختن دشمن جلو گیرد.
برادر دو بودش دو فرخ هَمال
از او هر آزاده مِه تر به سال
یَکی بود زیشان کیانوش نام
دگر نام ، پُر مایۀ شادکام
فریدون بر ایشان، سُخَن بر گُشاد
که خُرّم زی اید ای دلیران و شاد
که گردون نگردد به جز بر بِهی
به ما باز گردد کلاهِ مِهی
بیاریــــــــــــــد داننــــــــــــــده آهن گران
یَکی گُرز ، سازند ما را گران
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
به بازار آهن گران تاختند
برادران فریدون به نام های کیانوش و پُرمایه که هردو به سن از فریدون بزرگ تر بودند، بی درنگ فرمان او را به کار می گیرند و به سراغ کار آمد ترین آهن گران شهر می روند.
از آن پیشه هر کس که بُد نام جوی
به سوی فریدون نهادند روی
جهان جوی پرگار بگرفت زود
اُ زان گُرز، پیکر بدیشان نُمود
نگاری نگارید بر خاک پیش
هم ایدون به سانِ سرِ گاو میش
بدان دست بردند آهن گران
چو شد ساخته کارِ گُرز گران
به پیش جهان جوی بردند گُرز
فروزان، به کردار خورشید بُرز
« بُرز »: بلندی، پُشته، بزرگی، شکوه، و زیبایی است. چنانچه در آینده خواهیم دید این گُرز در رزم نامۀ ایران از ارزش بسیار ویژه برخوردار است. به یاد داریم پیش از آن که فریدون دیده به جهان بگشاید، ضحاک در خوابی هراس انگیز:
چنان دید کز کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مِهتر یکی کِهتر اندر میان
به بالای سرو و به فَرّ کیان
کمر بستن و رفتن شاهوار
به چنگ اندرون گرزۀ گاو سار
هنگامی که ضحاک خواب هراس انگیز خود را با خواب گزاران در میان گذاشت، یکی از آن ها در گزارش این خواب گفت:
کسی را بود زین سپس تَختِ تو
به خاک اندر آرَد سرِ بختِ تو
کِجا نام او آفــــــــــــــــــریدون بود
زمین را سپهری همایون بود
هنوز آن سپهبَد ز مادر نزاد
نیامد گه پرسش و سرد باد
چو او زاید از مادر پُرهُنر
به سان درختی شود باروَر
به مردی رَسد بر کَشد سر به ماه
کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
به بالا شود چون یکی سرو بُرز
به گـــــــــــــــردن برآرد ز پولاد گُرز
زَنَد بر سرت گرزۀ گاو روی
به بندت درآرد از ایوان به کوی
بدین گونه سال ها پیش از زاده شدن فریدون، هم ضحاک اهرمن خو این گرزۀ گاو سر را در خواب دیده بود و هم موبدان و خواب گزاران از آن سخن به میان آوردند. از این گرز در شاهنامه چندین بار با فروزه های گُرزه گاو پیکر، گُرزه گاو چهر، گُرزه گاوسار، و گُرزه گاو سر یاد شده است.
فردوسی، پس از داستان ضحاک و فریدون، گُرزهای دیگری را هم با فروزه های گرزۀ گاو پیکر، گرزۀ گاوچهر، گرزه گاورنگ، گُرزه گاوروی، گُرزه گاو سار، گُرزه گاوسر، و گُرزه گاومیش سخن گفته است که هیچ کدام پیوندی با گرز فریدون ندارند.
پیش از دنبالۀ داستان در همین جا بایسته است که بدانیم که چه پیوندی هست میان فریدون و گاو؟!.
چرا این گُرز پیروز گر می بایست همانند سرِ گاو ساخته می شد؟ این خُجستگی سر گاو از کجاست و چه پیوندی با نبرد پیروز گر فریدون دارد؟..
برای دانستن این چیستان ناگزیر باید شاهنامه را برای کوتاه زمانی کنار بگذاریم و به سراغ دیگر بُن مایه های کُهن فرهنگ ایران برویم. ولی پیش از آغاز این بررسی و شناخت جای گاه «گاو» در هستی شناسی ایرانی، این نکته شایان یادآوری است که یکی از برجسته ترین ویژگیهای استورهها، همانندی آن ها در میان مردم گوناگون جهان است. بسیاری از جانوران مانند: مار – گُرگ – شاهین – کژدُم – گاو – اسب - سگ و خروس نه تنها در استورههای ایرانی، ونکه در استورههای همۀ دیگر مردمِ جهان نمادهایی از ارزش های نیک و بد زندگانی اند.
نکتۀ دیگری که در همین جا شایان یاد آوری است این که، واژۀ استوره بر آمده از بُن واژۀ هیستوری در زبان یونانی است که به عربی رفت و از عربی به پارسی در آمد. برخی آن را داستان های بی پایه و خیالی دانسته اند، ولی همین واژه در زبان انگلیسی به چَم سرگذشت، کارنامه و تاریخ است، از این رو در گوهر و جانمایۀ استوره ها رگه هایی بسیار پُر ارزشی از تاریخ را می توان یافت، آن جا که تاریخ از باز گفت سرگذشت نیاکان در می ماند، استوره ها به یاری می آیند و پَرده از رازوارگی های جهانِ باستان بر می دارند. برای نمونه می دانیم که بسیاری از مردمِ جهان باستان برای در پناه ماندن از آسیب زمین لرزه ها و دریا لرزه ها و آتش فشان ها و خشک سالی ها و بیماری ها و دیگر پدیده های بدشگون سپهری به پیشگاه ایزدانِ بد سِرِشت و آسیب رسان می رفتند و پیشکشی های گران بها به درگاه شان می بُردند و گاه فرزندان خود را نیز برای
خرسندی دل آن باشندگان خیالی سر می بریدند و یا در آتش می افکندند.
ایرانیان نیز مانند بسیاری از دیگر مردم جهان به ایزدان نیک سرشت مانند «ایزد بهرام» و« ایزد مهر» و
«ایزد بانو اردویسور آناهیتا» و «ایزد آذر» و« ایزد باد» و «ایزد رام» و «اَمشاسپندان» که پرتو های هفت گانۀ دادار آفریدگار دانسته می شدند، و نیز به نیروهای اهریمنی و دیوی مانند: «اَکَ مَنَه» یا همان اکوان دیو که از سوی اهریمن به هماوردی با «وهومن» که فروزۀ نیک منشی است فرستاده شد!. «ایندرَ» دیو گمراه کننده در برابر «اشا وهیشت» که به ترین راستی و هنجار فرمانروای بر هستی است به میدان آمد. «سئورو» دیو آشوب در برابر «خشترَ وییریه» (شهریاری نیک)- «نا اُنگ هئی سیا» دیو سرکشی در برابر «سپنتا آرمَیتی» (فروزۀ پاک روانی و خرد رسا) - دو دیو گردن فراز آز و نیاز در برابر بسندگی و خرسندی-
« تَئوروی Taurvi » دیو تباهی و پوسیدگی، در برابر «هئوروتات» (فروزۀ رسایی) - «زئی ریش» دیو مرگ و تباهی در برابر «اَمرتات» (فروزۀ نا میرندگی و جاودانگی) - « اِشم»، دیو خشم خونین درفش، در برابر «سرئوش» (پیک ایزدی) - «اپوش» دیو خشک سالی در برابر «تِشتَر» (ایزد باران) ... و بسیاری دیوان آسیب رسان دیگر باور داشتند. ولی هرگز به پیشگاه دیوان و نیروهای بدسرشت اهریمنی نیاز نمی بردند، ونکه با آن ها به سختی می رزمیدند و همۀ دیوان را خوار می شمردند و نفرین می فرستادند و بی هیچ هراسی دشنام شان می گفتند، برای نمونه: «اپوش» دیو خشک سالی، ابرهای باران زا را می دزدید و یا از باریدن بازشان می داشت ولی «تِشتَر» ایزد باران به یارمندی مَینُوی خرد و فرَوَهَر نیکان به نبرد با «اپوش» می شتافت و ابرهای باران زا را رهایی می بخشد و باران را بر زمین می بارانید!.. جشن تیرگان یا جشن آب پاشان که در روز سیزدهم تیرماه برگزار می گردد یادگار این نبرد پیروزمند تِشتَر ایزد باران است.
نکتۀ بسیار شایان ژرف نگری این جاست که در جنگ کیهانیِ تِشتر و اپوش، هنگامی که تِشتر با جنگ ابزار آذرخش و تُندر به جنگ اپوش می شتافت ایرانیان برای او سرود ستایش می خواندند و « اپوش»، آن دیو بد گُهر را نفرین می فرستادند و دشنام می دادند. ما از راه همین گونه افسانه ها در می یابیم که ایرانیان هرگز فرزندان یا گاوان و گوسپندان خود را برای دیوان بد سرشت و آسیب رسان کُرپان نکرده اند (این واژۀ قربانی همان کُرپان است که از زبان پارسی به تازی رفت دوباره همراه با آیین خونریزی تازیان به ایران باز گشت و در زبان پارسی به گونه نادرست جا خوش کرد!..)
برای این که برتری بینش و منش ایرانیان در برابر برخی دیگر از مردم جهان باستان دانسته بشود در همین جا سری به تورات می زنیم تا با آیین فرزند کشی برای دیوان بد کار و دُژمنش آشنا شویم:
برابر داده های تورات، «عمونیان» مردمی بودند که در بخش خاوری دریای نمک زندگی می کردند و به هنگام کوچ بنی اسراییل از مصر بسوی کنعان، میان آنها و فرزندان یعقوب تَنِش هایی مرگبار پدید آمد.
این عمونیان به ایزدان آسیب رسان بیش از ایزدان نیک سرشت ارج می نهادند، یکی از دُژمنش ترین ایزدان آنها بُتی بود بنام «مولک»، کاهنان و کیش بانان عمونی پیکر این الله هراس انگیز را همانند مردِ تنومندی می ساختند که برتخت گاهی فراز نشسته و آمادۀ پذیرفتن کُرپان ازسوی پرستندگان است. برای اینکه بر هراس آوری او بیافزایند سرش را همانند سرگاو می ساختند و کلاهی بزرگ و هراس انگیز بر آن سرِ گاو گونه می گذاشتند. این تندیس از یک پوستۀ مسی و به گونه یی ساخته می شد که اندرونه اش تهی بود. از دریچه یی که در پشت سر داشت هیزمی فراوان در شکمش فرو می ریختند و آتشی بزرگ بر می افروختند. هنگامی
که پیکر این الله هراس انگیز از گرمای درون سرخ می شد، کودکان خود را برهنه می کردند و یکی پس از دیگری در آغوشِ سوزان او می انداختند تا از خشم و زشت کاری هایش بکاهند!. و برای این که فریاد جگر خراش فرزندان خود را نشوند، تبیره می نواختند و هلهله می کردند!..
سلیمان پسر داود پادشاه اسراییل که مسلمانان او را «حضرت سلیمان» می نامند و بر این باورند که زبان مار و مور و هدهد و اجنه و باد و باران را هم می دانست، در سال های پایان زندگی با این که بیش از هزار زن در شبستان خود داشت دلباختۀ زنی بنام سولی از پیروان همین مولک شد و فرمان داد که در میان دره یی بنام «گهنوم» که روبروی اورشلیم بود، پرستشگاهی برای او و دیگر الله هان بد سرشت مانند «بَعَل» و «کموش» بسازند و خود نیز به پرسشتش و نیایش آن بت ها روی آورد و به یَهُوَه پشت کرد ، به پیروی از آن حضرتِ بدکُنِش که در زشتکاری دست همۀ دیگر حضرت های خرد سوز را از پشت بسته بود!.. شمار بزرگی از یهودیان نیز به آیین نیاکان خود پُشت کردند و به پرستش مولک، این بت آدمی خوار روی آوردند و فرزندان خود را در آتش خشم او سوزاندند.
زمانی دراز بگذشت تا این که پادشاهی خوش اندیش و نیک منش بنام «یوشیا» بر سر کار آمد و فرمان داد
که همۀ کشتارگاه ها و پرستشگاه های الله های بیگانه را ویران کنند و بجای آن نیاشگاه های کودک سوز،
آتشی بزرگ در آن دره بر افروزند و بجای فرزندان خود، پیکرهای مردۀ سگ ها و گربه ها، و خاکروبه ها و پس مانده ها و همۀ دیگر ناپاکی های شهر را در آن آتش همیشه فروزان بریزند.
این کارِ بزرگِ یوشیا نه تنها شهر زیبای اورشلیم را از گنُد و آلودگی رهایی بخشید، ونکه به گونۀ نمادین دشنامی
شد به مولک و بَعَل و کَموش و دیگر الله هان آدمی خوار تا نشان دهد که چنین الله بد کاره یی نه شایستۀ
فرو بردن کودکان ما، ونکه شایستۀ آن است که پلیدی هایمان را در کام آتشینش فرو ریزیم.
این «گِهنوم» که آن آتش همیشه فروزان برای سوزاندن خاکروبه ها و آخال ها و پیکر های مردۀ سگ ها و گربه ها، و به فرمان یوشیا، پادشاه خوش اندیش و نیک منش بنی اسراییل در آنجا بر افروخته شد، یک نام واژۀ دو بهری است، بهر نخست آن گِ Geh در زبان عبری همان است که در زبان پارسی دره – و در گویش تازی «وادی» گفته می شود. بهر دوم: «هنوم»، نام است مانند حنا و یحیی و جز این ها... همکرد این دو بهر می شود: «گی هنوم» یا «گِهَنَه» و آرش آن: «درۀ هنوم» HINNOM, VALLEY است. این واژه همراه با آن آتش همیشه فروزان که می بایست پیکر بی جان سگ ها و گربه ها و خاکروبه ها و پسمانده های گندیده در آن سوزانده شوند، اندک اندک از اورشلیم و سرزمین اسراییل فرا رفت و به قران رسید و به ریخت «جهنم» بر سر ما مردم خرافه باور فرو افتاد.
در تورات هیچ نشانی از بهشت و جهنم نیست. گاه سخن از «مَلَکوت» در میان است ولی «ملکوت» سرای خوشباشی و روسبی خانۀ آسمانی آن گونه که در قران آمده نیست، نشان پادشاهی و فرمان روایی یهوه است.
در برخی از بخش های تورات واژه «هاویه» به کار رفته که برگردانی است از واژۀ «شیول» عبری. هاویه از واژه های تازی و چم آن (ژرفای زمین) و جایگاه مردگان است، در تورات نیز بیش تر با همین آرش بکار رفته است.
گی هنوم و مولک
عیسا خود یک یهودی، و بسیار باورمَند به آیین یهود بود، او می دانست «گهنوم» کجاست! آن را بارها دیده و با فراز و فرود رُخ دادها و سرگذشتش آشنا بود و می دانست که نمی توان یک شبه از « گی هنوم» آن درۀ سبز و خرّم و زیبا، یک «جهنم» پُر از مار غاشیه و عقرب جرار و درخت زقوم و یاوه های دیگر از این دست ساخت، از این رو هنگامی که از آن سخن می گوید ، می داند چه می گوید: « و من نیز ترا می گویم که تویی پِطرس و بر این صخره که تویی کلیسای خود را بنا می کنم و ابواب جهنم برآن استیلا نخواهند یافت » (متی فرگرد 16 بند 18)
نکتۀ بسیار شایان ژيرف نگری اینجاست که عیسا از (جهان مرگ) سخن گفته ولی مترچم پارسی زبان که با آیین اسلام و «جهنم اسلامی» آشنایی دیرینه داشته است واژۀ «جهنم» را در جای «جهان مرگ» بر زبان عیسا گذاشته است این سخن در برگردان انگلیسی چنین است:
And so I tell you, Peter: you are the rock, and on this rock foundation I will build my Church and not even death will ever be able to over com it. Good News Bible. United Bible Societies
«گی هنوم» اندک اندک از اسراییل بیرون رفت و به یونان رسید و یک پزشک یونانی بنام لوقا یا لوکاس Lukas به آموزه های عیسا دل باخت و آنچه را که از دیگران شنیده بود گزارش کرد و با همین گزارش
[ابواب جهنم] را بر روی مسیحیان گشود. ( برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به نوشتاری زیر نام «جهنم» از همین نویسنده).
شش سد سال پس از عیسا دین گذار دیگری بنام محمد در عربستان خود را پیامبر خواند و بر آن شد تا دین نوینی بر شالودۀ سه دین پیشین [یهودیت ، مسیحیت و زرتشتیگری] پدید آورد، در آن زمان هر سه آیین یهودیت و مسحیت و زرتشتی گری و برخی دیگر از آیین های ایرانی مانند زروان گری و آیین مهری در سراسر عربستان و یمن و شام و سرزمین های پیرامون شناخته شده بودند، از این رو پدید آوردن یک کیش نو با کارمایه های پیشین، کار دشواری نبود، چنانچه « پُل چینوند» از اوستا به قران رفت و «پُل صراط» نام گرفت، یا فرشتگانی مانند جبراییل و اسرافیل و میکاییل و عزراییل از دستگاه یزدان شناسی یهود به قران کوچیدند.
نگتۀ دیگری که در همین جا شایان یادآوری است این که در زبان عربی چهار وات: گ . چ . ژ . پ بر زبان تازیان روان نمی شوند، از این رو «گ» جای خود را به «ج» بخشید، چنانچه مهرگان مهرجان شد، بزرگمهر به ریخت بوذرجمهر در آمد، گرگان، جرجان شد، و پردیس هم به ریخت فردیس در آمد و «گِهنوم» شد «جهنم».
آنچه را که یهودیان نزدیک به سه هزار سال پیش با خواری دورش افکندند، ما به رهنمود محمد آن را مایۀ هراس خود و فرزندان مان کردیم!..
تا این جا دانسته شد که استوره های هر ملتی پيش زمینه های فرهنگی و تاریخی و جهان بینی و هستی شناسی آن ملت را فراهم می آورند.
پیوند آدمی و جانور در استوره ها و داستان های آفرینش از ارزش بسیار ویژه یی برخوردار است. در اين ميان «گاو» به پاس برخی از ویژگی هایی که دارد در چایگاه برتری جا می گیرد، از گاو بالدار آشوری بگیرید تا گاو آپیس در مصر و «گئوش تشن» در سرودهای اشور زرتشت ورجاوند که همان آفریدگار جهان زنده است، تا جایگاه والای گاو در میان هندوان و دیگر مردم جهان.
واژۀ «گئوش» يا «گئو» در گرامی نامۀ اوستا همان است که امروزه گاو می گوییم، ولی آرِش این واژه از آنچه كه امروزه در می یابیم بسیار فراتر می رود. گئوش در سرودهای زرتشت نه تنها همۀ جان های سود رسان را در بر می گیرد، ونکه گاه فرشتۀ نگهبان همۀ جانداران سودمند، و گاه پیشوند برخی از جانواران می شود،
مانند: «گئو سپنته» که امروزه می گوییم «گوسپند» و آرش آن گاو نیک یا گاو ستودنی است، و سپس گاومیش- گاو گوزن، گاو گراز، و گاو ماهی و جز این ها...
در اوستای دوران ساسانی به گاو درود فرستاده شده است، «درود بر تو ای گاو نیک سرشت».
در برخی از افسانه های ایرانی، زمین روی شاخ گاو، و گاو بر پشت یک ماهی بزرگ ایستاده است، هر زمان که مانده می شود، زمین را از شاخی به شاخ دیگر می اندازد و زمین لرزه یی بزرگ در پی می آورد!.
در مصر باستان برخی از جانوران نماد برخی از ایزدان بلند پایه بودند. در این میان گاو از برتری بسیار ویژه بر خوردار بود، از این رو مردم مصر باستان نیایشگاه های خود را با نگاره های زیبایی از گاو می آراستند.
در ميان ایزدان مصری نام چندين گاو به چشم می خورد مانند: موت: همسر آمون- رع (ایزد خورشيد)
(گاو بوخيس) ورزای پاک، موی پشت اين گاو هر دم به رنگی درمی آمد. دیدیم که فردوسی هم گاو برمایون
را گاو تاووس رنگ می خواند و گاه برنام ها یا عنوان های دیگری برای گاو بکار می برد مانند: تاووس نر- خرم بهار – پیرایه پیکر و جز این ها...
از دیگر ایزدان مصر کهن «هاسور» و «ايزيس» ماده گاوهايی بودند كه سرشان زينت بخش نگارۀ برخی از ايزدان مصری بود. هاسور، گاو بزرگ آسمانی، كه آسمان و زمین و پُری آنها را آفریده بود.
هاسور را به ریخت ماده گاو يا به پیکر زنی با سر گاو نشان می دادند و او را پاک دلانه می پرستیدند!.
از سوی دیگر گاو نماد باروری و دهشمندی زمین هم بود، همۀ فرعون های مصر، «گاو منفیس» که گاوی سیاه رنگ، دارای شانه هایی نیرومند و از تخمۀ آپیس بود را می ستودند و نیایش کنان به پیشگاهش می شتافتند.
گاو آپيس، يا آپيش، يكی از ایزدان بزرگ درۀ نیل و تواناترین ایزد باروی و دهشمندی زمین شناخته می شد ـ از دیگر ایزدان بلند پایۀ مصری گاوی بود بنام «بوخیس» که «باکیس» و «بخا» نیز گفته شده است، در برخی از سرزمین های مصر بوخیس را ایزدِ پیکر پذیرفتۀ شهر می دانستند و برآمدن خورشید و فروشد آن را از داده های او می دانستند.
در سرزمین فراخدامن چین کار از اینهم فراتر می رفت، در چین باستان شخم زدن کشت زار با خیش گاو از ارزشی آن چنان والا بر خوردار بود که آن را بر روی سنگ ها می نوشتند و برای دودمان های آینده به یادگار می گذاشتند.
در استوره های چين باستان، آدمی هنر شخم زدن را از یک «ایزد گاو سر» بنام «شن نونگ» فرا گرفت، همان «ایزدگاو سر»، گاو شخم زن را نيز برای ياری مردمان از آسمان به زمين فرستاد!. « شن نونگ» ایزد گرم باد نيز دانسته می شد، از همین رو در دورۀ او، مردمان از دیو خشك سالی در پناه بودند.
در استوره های میان رودان به ویژه استوره های سومری، انلیل ایزد توفان و باروری بود. به خواست و آهنگ او بود که آب ها پدیدار شدند!..که زمین جامۀ سبز و خرم به تن کرد،که جانوران سود رسان زایش و بالش پیش گرفتند ، و سر انجام به خواست و آهنگ او بود که مردمان به پیکر هستی در آمدند!..
پادشاهان بزرگ سومر کلاهی با شاخ گاو بر سر می گذاشتند تا پیوند خود با آن ایزد ورزاو را نشان دهند.
در استوره های هندی ماده گاو از جای گاه بسیار والایی بر خوردار بود، ماده گاو از کُهن ترین دوران تاریخ هند نماد چندین ایزد گوناگون دانسته شده است، بی گمان انگیزۀ چنین باوری نمی توانست با شیر گاو که
بخشی از نیازمندی های مردم را برآورده می کرد در پیوند نباشد. گاو چارپای دل خواه و یار نزدیک «کریشنا» بود. «شیوا» یکی دیگر از ایزدان هندی بر گاوی سپید رنگ سوار می شد که کوهانی سپید داشت.
با این همه نمونه ها که دیده شد اکنون می توان پرسید که انگیزۀ این همه ستایش گاو نزد مردم گوناگون چه بوده است، چرا اشوزرتشت ورجاوند فرشتۀ نگهبان جانوران و یا آفریدگار جهان زنده را «گئوش تشن» می نامد که نامی است برآمده از واژۀ گاو؟..
پاسخ بسیار روشن است، برای این که گاو سده ها، ونکه هزاره ها نماد زندگی و باروی و نیرومندی نزد تبارهای چادر نشین و شبانان بوده است، مردمی که خوراک روزانه و زیست شان بسته به گاو بود، شير، روغن ، پنير، سرشیر، خامه ، ماست و سر ماست كه بُن مایه خوراک روزانۀ مردم بودند.
و نیز پوست گاو كه از آن كفش، و جامه و بسیاری دیگر از بایسته های زندگی را فراهم می آوردند، و پی گاو،
كه از آن زه كمان می ساختند، همه و همه را می توان انگیزه های نیرومندی برای گرامی داشت گاو دانست .
افزون بر همۀ این ها، گاو نر، يا ورزاو، برای مردم کشت ورز و روستا نشین مانند ایرانیان و سومریان و مصریان و هندوان و چینیان و دیگران بهترین یار و یاور دانسته می شد.
اشو زرتشت ورجاوند در گات ها ، به سختی کشندگان گاو را می نکوهد و مردم را از ریختن خون این جانور باز می دارد، و نگه داری و پرورش آن را تنها برای کشاورزی سپارش می کند.
برابر داده های اوستا و دیگر نامه های پهلوی، چون گاو نخستين كُشته شد، خونش بر روی زمين روان گردید و از همین خون بود که چهرۀ زیبای زمین به گیاه و جانور آراسته شد.
در برخی از سنگ نگاره های تخت جمشید شیری دیده می شود که بر پشت گاوی پریده و در کار دریدن اوست، امروزه بیشینۀ کهن شناسان بر این باورند که گاو نماد زمستان و شیر نماد تابستان است.
در سنگ نگاره های دیگری که از میتراخانه های اروپایی بدست آمده و زیباترین آن ها در واتیکان نگه داری می شود جوانی را می بینیم که بر پشت گاوی پریده و دشنۀ خود را بر شانۀ گاو فرو برده و یک رشته خون از زیر دشنۀ او روان است.
یک سگ و یک مار به سوی این رشتۀ خون خیز برداشته اند.
در دو سوی نگاره دو جوان هم ریخت و همانند با جوانی که بر پشت گاو پریده دیده می شوند که یکی شماله یا مشعل خود را رو به بالا و دیگری شمالۀ خود را رو به پایین دارد.
آن گاو نماد زمین است، آن جوان که زانوی خود را بر پشت گاو فشرده، خورشید یا ایزد مهر است، آن دشنه که در شانۀ گاو فرو کرده پرتو خورشید است تا زمین را بارور کند، آن رشتۀ خون که از شانۀ گاو جاری است همان جوشش زندگی است که در پی تابش خورشید بر زمین دامن گسترانیده است، به سخن دیگر می توان گفت که نوروز است.
سگی که به سوی این رشته خون خیز برداشته به پاسبانی زندگی برخاسته است، و آن مار نشان نوشوندگی و نوزایی است تا کهنگی و پوسیدگی را از زندگی دور بدارد و زندگی را تازه به تازه و نو به نو بگرداند.
آن گزدم که می خواهد تخم گاو را نیش بزند، نماد اهریمن است ولی در پرتو خورشید که زیست مایۀ زندگی است زور و توان بلند کردن دُم خود را از دست داده و توان نیش زدن ندارد.
آن جوانی که شماله خود را رو به بالا نگهداشته نشان فرا شد خورشید در بامدادان، و آن دیگری که شمالۀ خود را رو بپایین نگهداشته نشان فرو شد خورشید در شامگاه است، آن زن زیبا که در میانۀ نیم چنبری، پایین را می نگرد ایزد ماه است که دو شاخ در کناره های چهره اش ماه نو را نشان می دهند و چهرۀ گِردَش ماه پُر را.
در آیین مزدیسنا گاو بسیار گرامی داشته شده و بارها از فرشته نگهبان آن درخواست یاری شده است..
روز چهاردهم هر ماه به نام او « گوش روز یا گئوش روز » است. در استوره ها و در رزم نامه های ایرانی
چند تن از نام داران را می شناسیم که با استورۀ گاو پیوندی جدایی نا پذیر دارند، نخستین آنها کیومرس ،
مرد نخستین است. در داستان آفرینش ایرانی در بندهش می خوانیم:
هرمزد برای پایداری در برابر اهریمن نخست آسمان را آفرید، دوم زمین، سوم آب، چهارم گیاه، پنجم گاو یکتا آفریده و در ششمین گامه، گیومرت یا آدم نخستین را بیافرید..
این بخش از داستان آفرینش ایرانی با شاهنامۀ فردوسی نیز همانندی بسیار دارد.
هرمزد از روشنایی بی کران آتش، از آتش باد، از باد آب، از آب زمین و همۀ دیگر باشندگان مادی جهان را فراز آفرید.
نخستین آفریده همه آب سرشکی بود، زیرا همه از آب بود جز تخمۀ مردمان و گوسپندان، زیرا آنان را تخمه از آتش بود.
در این جا می بینیم که تخمه گاو و آدمی هر دو از جنس آتش اند، در اسلام آدمی از جنس خاک و شیطان و اجنه از جنس آتش اند!..
او گوسپند را برای یاری مرد پرهیزکار آفرید. مرد پرهیزگار در این جا همان گیومرت است.
او مرد پرهیزکار را برای از میان بردن و از کار افکندن اهریمن و همۀ دیوان آفرید. از این بخش از بندهش دانسته می شود که آماج از آفرینش آدمی نبرد با اهریمن و پتیارگی های اوست.
پنجم گاو یکتا آفریده را در ایرانویچ آفرید، به میانۀ جهان ، بر بالای رود وه داییتی که در میانۀ جهان است. آن گاو سپید و روشن بود چون ماه.
ششم گیومرت را آفرید روشن چون خورشید. برای یاری او خواب آسایش بخشنده آفریده شد، زیرا هُرمَزد آن خواب را به تنِ مردِ بلندِ پانزده سالۀ روشن فراز آفرید. او از روشنی و سبزی آسمان نطفۀ مردمان و گاوان را فراز آفرید ، زیرا این دو نطفه را که آتش تخمه اند نه آب تخمه در تن گاو و گیومرت بداد تا افزایش یافتن مردمان و گوسفندان از آن بود.
چنان چه می بینیم، در همه جا گیومرت و گاو دوشادوش و همراه یکدیگرند، هر دو آتش تخمه و بر تر از دیگر باشندگان روی زمین اند
فریدون پهلوانی فرَهمَند و اهورایی است که میبایست به یارمندی فَرّه ایزدی و نیروهای فراسو، تباهی را براندازد ودست خون ریز ضحاک و ضحاکیان را از سر مردم خود کوتاه بگرداند. چُنین پهلوان بالا بُرز، با آن فره ایزدی و نیروی فراسو، باید که دایه یی داشته باشد، خب ! کدامین دایه خُجسته تر از گاو!. همان گاو برمایون که یادآور گاو نخست آفریده اورمزد درکرانه رود وه دائیتی ، در ایرانویچ است.
و این دایۀ نمادین با شیر خود پرورندۀ پهلوانی اهورایی میشود که در یک رستاخیز بزرگ، آیین دادگری و شهریاری را به ایران باز گرداند.
پس به سادگی می توان گفت که در استوره های ایرانی گاو نمادی از نبرد روشنایی و تاریکی، و خوبی و بدی است . این گاو است که با شیر خود فریدون را میپروراند تا روشنایی را توانی دوباره بخشد و نیروهای تاریک را براندازد...
در همین جا باید نگاهی هم به کاوه داشته باشیم: فریدون با همۀ فرَهنمَدی و خُجَستگی و نیروهای فراسو