را در کران تاکران جهان می تاباند و بوی خوش فرهنگ ایران را در جهان می پراکند.
دلبستگی ژرف فردوسی به فرهنگ ایران، و آشنایی همه سویۀ او با کارنامۀ جهانِ باستان، و شناخت ژرف او از بینش و منش و فرزانش مردمانی که در گسترۀ فرهنگ ایرانی زیسته اند، این تک دانه سُخن پردازِ خوش پرداز را به جایگاهی آنچُنان ورجاوند فرا می بَرَد که در هزار سال گذشته هیچ یک از سخن پردازان جهان نتوانستند شانه به شانۀ او بالا بر افرازند و نام خود را در کنار نام او گردن آویز فرهنگ جهان کنند، از این روست که نامور نامۀ او را «شاه نامه» یا «شاهِ نامه ها» نام دادند.
چه پیوندی است میان «خداوند » ، «جان»، و «خرد»
پس از یورش تازیان مسلمان به ایرانشهر، کمتر سخن پرداز ایرانی را می شناسیم که نوشتار خود را با واژه های تازی و نیایش به شیوه تازیان نیاغازیده باشد، به دو نمونه در سرآغاز نامه های ایرانی نگاه می کنیم:
سبحان قادری که صفاتش ز کبریا
بر خاک عجز می افکند عقل انبیا
گر سد هزار قرن همه خلق کاینات
فکر کنند در صفت و عزّت خدا
آخر به عجز معترف آیند کای اله
دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما
(عطار نیشابوری)
«منت را خدای را عزّ وَ جَلّ که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت»
(سعدی)
در میان کهکشانی از فرزانگان و نویسندگان و کارنامه نویسان و سخن پردازانِ خوش پرداز ایرانی[پس از اسلام]، تنها فردوسی را می شناسیم که سخن را با واژه های پارسی و نیایش به شیوه نیاکان فرّمَند خود می آغازد و پای بندی خود به جهان بینی ایرانی را از همان آغاز به رُخ می کشد:
بنام خداوندِ جان و خرد
کزین برتر اندیشه بر نگذرد
در پارۀ نخست این بند، هم گوهری و هم سنگی میان خداوند، جان، و خرد را با شیواترین سخن فرادید ما می گذارد.
نا هم گوهری «خدا» و «الله» و دیگر الاه هانِ دین های ابراهیمی
یکی از شوندهای کژ فهمی ما ایرانیان در زمینۀ هستی شناسی نیاکان فَرمَندمان این است که ترزبانان یا مترگمین نامه های دینی، هر جا که به نامواژه هایی مانند: «الوهیم» -«یهوه» – «ایل» - «اِل» – «ادونای» - «هاشم» - «اَدوشم» - «اِله» «اِل روا» - «اِل شدای»–«شَخینا» - «اَهِیَه» – «پدر آسمانی» و «الله» رسیدند، بی نگر به درونمایه و چَم هر یک از این نام ها، واژۀ «خدا» را در برابر آنها گذاشتند و شانه از
زیر بار یک پژوهش دانشیک تهی کردند، اگر اندکی می درنگیدند، به روشنی در می یافتند که سرشت و گوهر این الاهان با «خدا»، از بیخ و بن ناسازگار و گاه در برابر آن است.
در تورات که سرچشمۀ یهودیت و مسیحیت و اسلام و بابیگری و بهاییگری است، واژه یی که بتوان آن را با «خدا» همسنگ شمرد یافت نمی شود، به چند نمونه نگاه می کنیم:
در آیه بیست و هفتم از باب یکم سِفر پیدایش در دنبالۀ داستان خلقت می گوید: یَهُوَه آدم را به صورت خود خلق کرد!.. نرینگی سرشت یَهُوَه از این آیه به روشنی پیداست.
در سِفر خروج و باب دهم از سِفر تثنیه سخن از(الوهیم) و (الوهیم ها)[1] در میان است: زیرا که یهوه الوهیم شما الوهیم الوهیم ها ربالارباب، و الوهیم عظیم و جبار ومَهیب است ( برابر بگذارید با سرشت الله در قران با فروزه های جَبار، قَهار، مَکار، مُذِل، مُنتقم، و ذو مَنتقم...)
نکتۀ بسیار شایان ژرف نگری این است که الوهیم و یهوه و پدر آسمانی و الله همگی سرشت نرینه دارند. برای نمونه در باب پنجاه و چهارم از کتاب اشعیاء نبی به بنی اسراییل می گوید: مترس، خجل نخواهی شد، زیرا خالق تو که اسمش یهوه صبایوت است شوهر توست!.. یَهُوَه ترا مثل زن مَهجور و رنجیده دل خوانده است!..
در کتاب حزقیال نبی که یکی از بخش های بسیار مهند از تورات است، اسراییل با فرنام: «زن زانیه» یاد شده که «شوهرش یَهُوَه» با غیرتمندی زشتکاری هایش را می نکوهد: « ای زن زانیه که غریبان را بجای شوهر خود می گیری ...» ( کتاب حزقیال نبی – باب شانزدهم- آیه 33).
در بارۀ «پدر آسمانی» عیسا نیازی به سخن درازی نیست، همین فرنام «پدر» نشان دهنده سرشت و گوهر مردانۀ اوست .
الله نیز در قران کمابیش چنین سرشتی دارد. یکی از برجسته ترین ویژگی های «الله» در قران «صَمَد» به چَم مِهتر، سرور، بی نیاز، و (پاینده) است. او نه می زاید و نه زاده می شود نه می بالد و نه دگرگونی می پذیرد.
اکنون ببینیم که «خدا» در بینش ایرانی چیست و چه دگرگونی های سرشتی با الاهان دین های ابراهیمی دارد .
واژۀ «خدا» در زبان پارسی بر آمده از واژۀ «خُت آی» یا «خوا داتا» یا «خوادای» در زبان پهلوی است، بهر نخست این واژه «خُت» یا «خوا» به چم «تُخم» است، تُخم هر چیزی، از تُخم گیاه تا تُخم آب و خاک و جانور و هر باشندۀ دیگر!..
بهر دوم «داته daata» به چَم: دهنده - زاینده – آفریننده و جز این ها...
همکرد این دو بهر می شود «خواداته» یا «خُت آی» یا «خدا»... و این تخمی است که خودش خودش را می زاید، خودش خودش را می افشانَد، و با خود افشانی، گیتی را پدید می آورد، درست همانند ابر سیاه باران زایی که در دانه دانه های باران خودش را بر زمین می افشاند تا خاک و گُل و گیاه و جانور، و همۀ زیستمندان را توانِ زایش و رویش و بالش و میرش دهد.
در این جهان بینی، هر تکه از هستی به گونه یی با خود هستی بخش این همانی پیدا می کند، درست مانند
جامی که به دریا می زنیم، آبِ در جام، همان آبِ دریاست، چیستی و چگونگی این دو آب یکی است، ولی ایستار و اندازۀ پیاله و دریا این همان نیستند. در آب پیاله نمی توان کشتی راند، در آب پیاله نمی توان شنا کرد، در آب پیاله نهنگ های بزرگ پدیدار نمی شوند...
پدر آسمانی عیسا هیچ گونه همسرشتی با خدای خود افشان و زاینده ندارد؟
«الله» که نه می زاید و نه زاده می شود، نمی تواند، و نباید با خدای زاینده و خود افشان این همان گرفته شود؟ آن که می زاید مادر است نه پدر!.. و آسمانی نیست، همه جایی است!.. در بالای سر من، در درون من، در برون من، در زیر پای من، در هر کرانه یی، در درون و در برون هر چه که کالبد هستی دارد و هرچه کالبد ندارد مانند هوش و اندیشه و خیال و..
ناسازگاری دیگر اینکه (یهوه) و (پدر آسمانی) و (الله) هر سه خالق اند و جایگاه شان در فراسوی هستی و در ناکجا آبادی است که نمی دانیم کجاست!.. هیچ یک از این سه خالق در دین های ابراهیمی، کم ترین هم سرشتی و هم گوهری با مخلوقات خود ندارند. نمی توان تکه سنگی را از زمین برداشت و گفت: این الله است، این یهوه است، یا این پدر آسمانی است!..
ولی آن دانشفَر ایرانی که بیخ و بُن فرهنگ خود را می شناسد، خدا را در کران تا کران هستی می بیند. از دید آن دانشفَر ایرانی که با جهان بینی نیاکان فَرّمَند خود آشناست، خدا با تکه تکه های هستی به هم در آمیخته و برون نشسته از گیتی نیست، به سخن دیگر ، گیتی همان خدا، و خدا همان گیتی پیکر پذیرفته است. این خداست که در دانه دانه های باران بر زمین می نشیند! این خداست که باد می شود و در شاخ و برگ درختان به رامشگری می پردازد، این خود خداست که در خیزابه های دریا می وشتتد[=می رقصد] و دست افشانی می کند، این خداست که با شکوفیدن گل می خندد و بوی خوش خود را در هوا می پراکند... این خداست که با کودکان ما هم بازی می شود و آنها را می خنداند... این خداست که در اندورن ما مهر می شود، در دل ما جوانه می زند، مهرورزانه می بالد و تناور می شود... این خداست که رنگین کمان می شود... این خداست که همراه با مرغان کوچنده، پهنۀ آسمان را در می نوردد... این خداست که همراه با شیر مادران کودکانمان را توان بالیدن می بخشد، و این خود اوست که خِرَد می شود، جان می شود، مِهر می شود، خنده می شود، شادی می شود، شور می شود، واژه می شود، نرم می شود، سخت می شود، باده می شود، مست می شود، هشیار می شود، و رنگ و بوی خودش را بر گلها می گستراند و هر دم از رنگی به رنگی در می آید...
خدا در هستی شناسی ایرانی
« پس هُرمَزد از آن خودی خود، از روشنی مادی، تن آفریدگان خویش را فراز آفرید، به تنِ آتشِ روشن،
سپید، گرد، از دور پیدا... (اساتیر ایران- بکوشش مهرد داد بهار – رویه 36)
این فراز به روشنی نشان می دهد که تن آفریدگان[ هر آنچه که به کالبد هستی در آمده] پدید آمده از تنِ خود آفریننده است، همان گونه که کودک پدید آمده از زهدان مادر است...
«... هرمزد هردو است: نخست مَینُو، سپس مادی ...» (رویه 37 همان)
نه تنها کهکشان ها و خورشید و ماه و اختران و زمین و آب و خاک و گیاه و جانور و همۀ دیگر دیدنی ها و بِسودنی ها اندام های گوناگون از تن خدایند، ونکه جان و خرد و اندیشه و ذهن و خیال و آماج و آرزو هم اندام های نادیدنی و نابسودنی از گوهر خدایند!..
این جهان بینی پر فروغ در هستی شناسی ایرانی دامنه یی آنچنان گسترده یافت که زمینۀ پدید آمدن بسیاری از دبستان های خرد دوستی و فرزان را فراهم آورد.
یکی از برجسته ترین آن ها، دبستان[مکتب] «جهان خدایی» یا «همه خدایی» بود که صوفیان نام «وحدت وجود» Unity of Existence بر آن نهادند تا نادُرُستی آموزه های قران را به رخ کشند!..
همه خدایی در بینش ایرانی
بیشینۀ صوفیان، ایرانی تبار بودند و کم و بیش با داستان آفرینش ایرانی آشنایی داشتند، این دسته از بینشوران ایرانی، نتوانستند آن تلخی کُشنده که جان مایۀ آموزه های اسلام است را بگوارند، ناگزیر برآن شدند تا اندکی از شیرینی فرهنگ ایران را با تلخی زهرآگین آیین بیابانی به هم بیامیزند تا بتوانند آن را در دستگاه گوارش خود بگوارند! در راستای چنین کوشش بود که مولوی گفت:
ما ز قران مغز را بر داشتیم
پوست را بهر خران بگذاشتیم
بسیاری از فرزانگانِ ایرانی بر این باورند که مولوی با زبان راز خواسته است بگوید:
ما ز قران پوست را بر داشتیم
مغز را بهر خران بگذاشتیم
آنچه که جای گفتگو ندارد این است که بیشنوران ایرانی بخشی از قران را شایسته «خران» دانسته اند نه سزاوار مردمان، این بخش خرانه اگر مغز باشد یا اگر پوست، نمی تواند (کلام الله مجید) یا (سخن خدای بزرگ) باشد، چرا که: از دیدگاه ایرانیان، خدا هنگامی که بخواهد با خران و گاوان و اُشتران و اسبان و الاغان سخن بگوید، خودش با کالبد «خرانه» به میان خران می رود تا پیام خرانۀ خود را به خران برساند، ولی هنگامی که می خواهد با مردمان سخن گوید، سخنِ «خرانه»، و یا سخنی «در خور خران» نمی گوید! بزبان مردمان می گوید و به گونه یی می گوید که مردمان سخنش را دریابند، ارج بنهند، و آویزۀ گوشش کنند، نه
آنکه آن را در ستورگاه خران بیاندازند و بگویند:
ما زقران مغز را بر داشتیم
پوست را بهر خران بگذاشتیم
دوم این که خدا اگر بخواهد با مردم ایران سخن بگوید، ناگزیر باید توان سخن گفتن به زبان پارسی را داشته باشد تا بتواند با پارسی زبانان به زبان شیرین و شکرین پارسی به گپ و گفت بنشیند، نه این که هم خود را به ریشخند بگیرد، و هم مردم ایران را!.. و پیام خرانۀ خود را به زبان عربی، آن هم به زور تیغ و تازیانۀ خونریز تازیان بیابان گرد بی فرهنگ به مردم ایران برساند...
از دید بینشوران ایرانی چنین «پیام خرانه» در خور همان «ستورگاه خران» است نه در خور مردمِ خرد ورز و آزادۀ ایران.
این همان بخش تلخ و ناگواری بود که ایرانیان نژاده هرگز نتوانستند آن را بگوارند، از این روی به چاره جویی برخاستند تا راهی برای برون رفت از این دامچالۀ سیاهی و تباهی بیابند، در پی این چاره جویی بود که آموزه های قران را رنگ و بوی ایرانی زدند و آن را «عرفان» نام نهادند...بالای بلند سیاوش را یک سره به حسین بخشیدند... همۀ آنچه را که رستم داشت یک سره به علی دادند... جامۀ خوشبوی زرتشت را بر تن محمد کردند... و آنچه که از فرهنگ نیاکان در یاد خانه شان بر جای مانده بود را با واژه های قرانی به هم آمیختند تا نوشاکی گوارا برای جان تشنۀ خود بسازند.
در راستای چنین کوششی بود که ابوالحسن خرقانی، از پیروان نامدار «حکمت خسروانی» بر سر درگاه خود نوشت: « هرکه در این سرا آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آن را که به درگاره باریتعالی به جان ارزد ، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد...» تا زشتی آیه های کُشتن و سوختن و چاپیدن و خون ریختن که در قران آمده اند را نشان دهد.. هم اوست که می گوید: « در سرای دنیا زیرِخاربنی با خداوند زندگانی کردن از آن دوستتر دارم که در بهشت زیر درخت طوبی، که از او من خبری ندارم.
(تذکرة الاولیا عطّار)
عالِم هر بامداد برخیزد، طلب زیادتی عِلم کند و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سُروری به دل برادری رساند. (تذکرة الاولیا عطّار)
در راستای چنین کوششی بود که دبستان[=مکتب] «وحدت وجود» بر بُنیاد «جهان خدایی» یا «همه خدایی» پایه ریزی شد و بالا برافراشت. پیروان این دبستان بر این باورند که «هستی» گوهر تک دانه یی است که نمودهای بی شمار دارد:
« هنگامی که گل زیبایی را می ستایی، خدا را می ستایی، چرا که آن گل چیزی جز خدا نیست، تو نام گل بر او نهاده یی و در پس پردۀ این نام، «خدا» را پنهان کرده یی، نام را بر دار، آن گاه خواهی دید که آن گل چیزی نیست جز خدا...»
***
« همان گونه که رنگ ها در پرتو خورشید پدیدار می شوند، باشندگان گیتی هم همه پدید آمده از
پرتو خدایند...
رنگین کمان اگر چه به رنگ های سرخ و زرد و بنفش و سبز و آبی دیده می شود، ولی گونه گونی این رنگ
ها چیزی جز همان تابش خورشید نیستند که بر ریزه های آب می تابد...
گیتی هم با همۀ گونه گونی خود چیزی نیست جز خدا، این خداست که خود را به ریخت سنگ و خاک و گیاه و جانور و آدمی و ستاره و خورشید و خیزابه ها و غُنچاب های دریا در آورده است...»
***
« دریا خیزابه ها و غنچاب های بی شمار دارد، ولی غُنجاپ ها یا حباب ها و خیزابه ها و چکه ها، همه همان دریایند نه جدای از دریا...»
***
« خدا جدای از شما نيست. همان گونه که رقاص از رقصش، ساز از نغمه اش، و گل از بویش جدا نيست! خدا در همه جا هست پس چگونه می تواند در بُت ها نباشد. پس او در يک بت سنگی هم هست. اگر او در يک تکه سنگ پیش پا افتاده هست، چرا در يک سنگ کنده کاری شده بدست یک هنرمندِ چیره دست نباشد؟..»
***
«ابن عربی» یکی از بلند پایه ترین بینشوران این دبستان می گوید:
« عارف کسی است که هر معبودی را در هر چهره یی جلوۀ خدا بیند، با این که آن معبود گاه سنگ است و گاه درخت، گاه جانور است و گاه آدمی و گاه ستاره است و گاه فرشته...»
***
«شیخ محمود شبستری» سخن پرداز نام دار سدۀ هشتم کوچی در گلشن راز می گوید:
بُت اینجا مظهر عشق است و وحدت
بُوَد زنار بستن عقد خدمت
چو کُفر و دین بُوَد قائم به هستی
شود توحید عین بُت پرستی
مسلمان گر بدانستی که بُت چیست
بدانستی که دین در بُت پرستی است
درون هر بُتی جانی است پنهان
به زیر کفر ایمانی است پنهان
هم او کرد و هم او گفت و هم او بود
نکو کرد و نکو گفت و نکو بود
یَکی بین و یَکی گوی و یَکی دان
بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان
به یاد داشته باشیم که در اسلام، ابراهیم و محمد هر دو بت شکن بودند، هنگامی که شیخ محمود شبستری می گوید:
مسلمان گر بدانستی که بُت چیست
بدانستی که دین در بُت پرستی است
درون هر بُتی جانی است پنهان
به زیر کفر ایمانی است پنهان
با این سخن آن هر دو بُت شکن را، ره گم کردگانی می داند که نمی دانستند:
بر سر کوی یقین، کعبه و بُتخانه، یکی است
دام زلف سیه و سُبحَه سد دانه، یکی است
سُبحَه[= دانه تسبییح]
هر زمان، جلوۀ حُسن، ار چه ز رویی دگر است
باش یک دل به همه روی، که جانانه، یَکی است
می و پیمانه، همه عکس رخ ساقی بین
تا بدانی که می و ساقی و پیمانه یَکی است
در ره کعبه، خطاب آمدم، از می خانه که کجا
می روی ای خواجه، همه خانه یَکی است
منِ دیوانه، نه تنها سر زلفت، دارَم که
درین سلسله، دیوانه و فرزانه یَکی است
گر چه از سوختگان تو، یکی، سلمان است
لیکن ای شمع، نه آخر همه پروانه یکی است؟
(سلمان ساوجی سنخسرای سده هشتم)
شمس الدین محمد لاهیجی نوربخشی، نویسندۀ نام دار «گلشن راز» یکی دیگر از بینشوران ایرانی می نویسد:
« اگر مسلمان كه قائل به توحيد است و انكار بُت می نمايد، بدانستی و آگاه شدستی كه فی الحقيقه بُت چيست و مظهر كيست و ظاهر به صورت بُت چه كسی است، بدانستی كه البته دين حق در بُت پرستی است...»
مولوی بلخی می گوید:
تفرقه برخیزد و شِرک و دویی
وحدَّت است اندر وجود معنوی
مثنوی ما دکان وحدت است
غیر واحد هر چه بینی آن بُت است
ما عدم هاییم و هستی ها نما
تو وجود مطلق و هستی ی ما
باز می گوید:
آنها که طلبکار خدایید، خدایید
بیرون ز شما نیست، شمایید شمایید
چیزی که نکردید گُم از بهر چه جویید
اندر طلب گم نشده بهر چرایید؟
اسمید و حروفید و کلامید و کتابید
جبرییل امینید و رسولان سمایید
در خانه نشینید و مگردید به هر سوی
زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید
ذاتید و صفاتید، گهی عرش و گهی فرش
در عین بقایید و مُنزّه ز فنایید
خواهید که ببینید رُخ اندر رخ معشوق
زنگار ز آیینه به صیقل بزدایید
مولوی با گفتن این سخن که:
در خانه نشینید و مگردید به هر سوی
زیرا که شما خانه و هم خانه خدایید
به روشنی «خدا» و« کعبه» و آدمی را سه نمود از یک گوهر می شمارد، نا گفته پیداست که چنین برداشتی با آموزه های قران که آدمی را «مخلوق» و «بندۀ الله» می داند از بیخ و بن سر نا سازگاری دارد:
هر لحظه به شكلی بت عيّار بر آمد، دل بُرد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار بر آمد، گه پير و جوان شد
حقّا كه همو بود كه می كرد شبانی، اندر يد بيضا
گه چوب شد و بر صفت مار برآمد، زان بحر كفان شد
این خداست که در چهره های گوناگون رُخ نشان می دهد، گاه در چهرۀ یک گل سرخ دل را تا بلندای دماوند فرا می برد، و گاه در پیکر کودکی بازی گوش، گل را از شاخه می چیند!
گاه شیرین می شود تا فرهاد بی دل را روانۀ کوه و بیابان کند، گاه تیشه می شود در دست فرهاد تا تکه دیگری از خویشتن خود را که بیستون است بکند!
گاه در دانه دانه های برف بر چکاد الوند می نشیند، تا آن بالا بلند خیال انگیز را از گزند خشکی دور بدارد، و گاه در زبانه های آسمان سای آتش، دیو سرما را می تاراند، و در آتشکده های مزدا پرستان، ستایشگران خود را به بهترین اندیشه و گفتار و کردار می آراید!
گاه «شیوای نیک اختر» می شود تا با سه چشم همیشه بیدار، آسمان و زمین را که پاره های تن اویند از پتیارگی های اهریمن دور بدارد، و گاه در آوای دل انگیز پرستندگان، دل را از زیبایی های سنگ و چوب بر
می کَنَد تا در بیکرانگی ها و جاودانگی ها بپرواز در آورد.
گاه «کریشنای نی نواز» می شود تا دل انگیز ترین نغمه های دلدادگی را برای دیگر ایزدانی که پرتوهای گوناگون از هستی خود اویند بنوازد، و گاه اشک می شود در چشم گنه گار پشیمان، تا دل را از آلودگی ها بپیراید.
گاه رخش می شود تا رستم را از هفت خوان سختی ها برهاند، و گاه رستم می شود تا ایران را از تاخت و تاز
افراسیاب های روزگار دور بدارد.
گاه سیاوش می شود تا با افشاندن جان، در گوش جهانیان بگوید: پیمانی را که بستی هرگز نباید بشکنی اگرچه آن پیمان با پتیارگان و دشمنان باشد... و گاه تیغ می شود در دست تور تا گلوی برادر را ببُرّد و تاریک ترین لایه اندیشه و گفتار و کردار آدمی را به نمایش بگذارد.
گاه کاوه می شود و درفش کاویانی در برابر ستمبارگی های ضحاک بر می افرازد، و گاه فریدون می شود تا تیغ از پهلوی ضحاک کنار بَرَد تا نشان دهد: آنکه جان را می آزارد ، جانان را می آزارد، و آنکه زیستمندی را می کُشد، هستی بخش را می کُشد..
گاه سگ می شود تا با عوعو گرگ ستیزش گله را از دهان گرک برهاند، و گاه گوسپند می شود تا ابراهیم بجای بریدن سر دردانه پسر، سر او را ببرد.
گاه سیمرغ می شود و رستمی از شکم رودابه برون می کشد، و گاه تیر می شود در کمان اسفندیار و سیمرغ را می کُشد.
گاه آرش می شود تا با پرتاب تیر به نیروی جان، مرزهای ایران را تا فراسوی پندار بگستراند، و گاه رنگین کمان می شود تا نگارگران جهان را نگارگری بیاموزد!
هر لحظه به شكلی بت عيّار بر آمد، دل بُرد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار بر آمد، گه پير و جوان شد
پانویس:
1- الوهیم افزودۀ (الوَه) است، اگر یکی باشد، می شود (الوه)، و اگر بیش یک باشد می شود (الوهیم). برای نمونه در آیه بیست و هشتم از باب بیست و دوم سفر خروج می گوید: به الوهیم ها ناسزا مگو. در برگردان این آیه به پارسی لغزشی روی داده، بدین گونه که افزوده یکبار دیگر افزوده شده است، افزودۀ خدا می شود خدایان، خدایان را نمی شود دوباره افزود و خدایان ها گفت، همان (الوهیم) به تنهایی نشان دهندۀ چندگانگی یا چند تایی اِلوَه است.
خداوندِ نام و خداوندِ جای
خداوندِ روزیدِهِ رهنمای
خداوند کیوان و گَردان سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
کیوان یا زحل به انگلیسی Saturn پس از گردونۀ مُشتری دومین گردونۀ بزرگ سامان خورشیدی و ششمین گردونه نزدیک به خورشید است. کیوان یک گلولۀ گازی غول پیکر است که با همۀ بزرگی تنها ۹۵٫۱۵۹ برابر زمین چگالی دارد. چگالی این گردونه نزدیک به یکهشتم زمین و کمتر از آب است. در آسمان شبِ زمین، کیوان بسیار درخشان دیده میشود. زیبایی آسمان کیوان به پاس نوارهای روشن چنبره های پیرامون آن و نیز به پاس ماه های زیادی است که در پیرامون آن می چرخند.
ز نام و نشان و گُمان برتر است
نگارندهٔ برشده پیکر است
به بینندگان آفریننده را
نبینی، مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه
که او برتر از نام و از جای گاه
سُخَن هر چه زین گوهران بگذرد
نیابد بدو راه جان و خرد
خرد،گر سُخَن برگزیند همی
همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست
میانْ، بندگی را ببایدْت بست
خرد را و جان را همیسَنجد اوی
در اندیشهٔ سَخته کِی گُنجد اوی؟
«سَخته»: سنجیده و به وزن در آمده و وزن کرده شده
بدین مایه و رای و جان و روان
ستود آفریننده را کِی توان؟
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار پَیگار یکسو شوی
«خستو»: معترف - «پَیگار»: همان پیکار است
پرستنده باشیّ و جوینده راه
به ژرفی به فرمانْش کردن نگاه
«پرستنده»: خویشکار. پرستار
« جوینده راه»: کسی که می کوشد شایست از ناشایست باز شناسد و اندیشه و گفتار و کردار خود را با «راستی» که سامان هستی و هنجار آفرینش است هماهنگ سازد.
«فرمانش»: فرمان هستی و هستی بخش را می توان در رویش و بالش گیاهان، در زایش و میرش زیستمندان، و کشش و رانش در میان اندام های هستی دید و زندگی خود را سامانی شایسته تر بخشید.
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر بُرنا بُوَد
این «دانایی» که فردوسی در ستایش آن می کوشد، و «توانایی» را بر آمده از آن می داند، دانش پزشکی و کارد پزشکی و دادگزاری و بازرگانی و سیاست و جز این ها نیست!.. کم نیستند دانش آموختگانی که با داشتن دانشنامه های کلان جز زشتی و تبه کاری و پتیارگی و آسیب رسانی به جان وجهان دستاورد دیگری نداشته اند، آنچه که فردوسیِ بزرگ «دانایی» می داند، شناخت هنجار هستی، سامان آفرینش، و ریتم کیهانی است، همان که اشو زرتشت ورجاوند آن را «اشا» نام داد. کسی که «اشا» را بشناسد، اندیشه و گفتار و کردار خود را با آن هماهنگ سازد، جمشیدوار دستیار خدا در کار آفرینش جهان می شود و در بالاندن و گسترانیدن