کارنامههاشان و زندگانی هر یکی از داد و بی داد و آشوب و جنگ و آیین، از کَی نخستین که اندر جهان او بود که آیین مردمی آورد و مردمان از جانوران پدید آورد تا یزدگرد شهریار که آخر مُلوک عجم بود..
و این را نام شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش اندرین نگاه کنند و فرهنگ شاهان و مه تران و فرزانگان و کار و ساز پادشاهی و نهاد و رفتار ایشان و آیینهای نیکو و داد و داوری ورای وراندن کار و سپاه آراستن و رزم کردن و شهر گشادن و کین خواستن و شبیخون کردن و آزرم داشتن و خواستاری کردن این همه را بدین نامه اندر بیابند. پس این نامۀ شاهان گِرد آوردند و گزارش کردند و اندرین چیزهاست که به گفتار مَر
خواننده را بزرگ آید و به هر کسی دادند تا از او فایده گیرد و چیزها اندرین نامه بیابند که سهمگین نُماید و این نیکوست چون مغز او بدانی و ترا دُرُست گردد و دلپذیر آید چون گیومرت و تهمورس و دیوان و جمشید و چون داستان فریدون و زاده شدن او و برادرش و چون همان سنگ کِجا آفریدون بپای بازداشت و چون ماران که از دوش ضحاک برآمدند، این همه دُرُست آید به نزدیک دانایان و بخردان به معنی. و آن که دشمن دانش بُوَد این را زشت گرداند...
دانایان که نامه خواهند ساختن ایدون سزد که هفت چیز بجای آورند مرنامه را: یَکی بُنیاد نامه، یَکی فَرّ نامه، سه دیگر هُنر نامه، چهارم نام خداوند نامه، پنجم مایه و اندازه سخن پیوستن، ششم نشان دادن از دانش آن کس که نامه از بهر اوست، هفتم درهای هر سخنی نگاه داشتن. و خواندن این نامه دانستن کارهای شاهان است و بخش کردن گروهی از ورزیدن کار این جهان. و سود این نامه هر کسی را هشت و رامش جهان است و اندُه گسار اندُه گنان است و چاره درماندگان است و این نامه و کار شاهان از بهر دو چیز خوانند یَکی از بهر کار کرد و رفتار و آیین شاهان تا بدانند و در کدخدایی با هر کس بتوانند ساختن و دیگر که اندرو داستانهاست که هم به گوش و هم به دیدن خوش آید که اندرو چیزهای نیکو و با دانش هست همچون پاداش نیکی و بادافراه بدی و تندی و نرمی و دُرُشتی و آهستگی و شوخی و پرهیز و اندر شدن و بیرون شدن و پند و اندرز و خَشم و خُشنودی و شگفتی کار جهان. و مردم اندرین نامه این همه که یاد کردیم بدانند و بیابند. اکنون یاد کنیم از کار شاهان و داستان ایشان از آغاز کار، آغاز داستان، هر کجا آرام گاه مردمان بود به چهار سوی جهان از کران تا کران این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر کردند و هر بهری را یَکی کشور خواندند نخستین را ارزه خواندند دوم را شبه خواندند سوم را فرددفش خواندند چهارم را ویدرفش خواندند پنجم را ووربرست خواندند ششم را وورجرست خواندند هفتم را که میان جهان ست خُنرسبامی خواندند و خنرسبامی این ست که ما بدو اندریم و شاهان او را ایرانشهر خواندندی و گوشه را امست خوانند و آن چین و ماچین است و هندوستان و بَربَر روم و خزر و روس و سقلاب و سمندر و برطاس و آنکه بیرون از اوست سکه خواندند و آفتاب برآمدن را باختر خواندند و فرو شدن را خاور خواندند و شام و یمن را مازندران خواندند و عراق و کوهستان را شورستان خواندند و ایرانشهر از رود آموی است تا رود مصر و این کشورهای دیگر پیرامون اویند و از این هفت کشور ایرانشهر بزرگوارتر است به هر هُنری و آن که از سوی باخترست چینیان دارند و آنکه از سوی راست اوست هندوان دارند و آن که از سوی چپ اوست ترکان دارند و دیگر خزریان دارند و آن که از راست تر بَربَریان دارند و از چپ روم خاوریان و مازندرانیان دارند و مصر گویند از مازندران ست و این دیگر همه ایران زمین است از بهر آن که ایران بیش تر این ست که یاد کردیم...»
پیر شهنامۀ گوی توس در پیشگفتار شاهنامۀ خود از ابو منصور عبدالرزاق یاد کرده و او را « پهلوان دهگان نژاد» و شاهنامۀ او را «نامور نامه» نام داده و در آغاز برخی از داستان های شاهنامه از گویندۀ آن داستان یاد می کند، برای نمونه:
در سرآغاز داستان طلخند و گو:
چُنین گفت فرزانه «شاهوی» پیر
ز «شاهوی» پیر این سخن یاد گیر
در داستان کلیله و دمنه:
نگه کن که «شادان برزین» چه گفت
بدان گه که بگشاد راز از نهفت
در پادشاهی هُرمُز:
یکی پیر بود مرزبان هری
پسندیده و دیده از هر دری
جهان دیده نام او بود «ماخ»
سُخَن دان و با فر و بار برگ و شاخ
...
جهان دل نهاده بدین داستان
همه بخردان و همه راستان
جوانی بیامد گُشاده زبان
سخن گوی و خوش خوان و روشن روان
«گشاده زبان»: شیوا سخن. سخن ور. سخن پرداز
«سُرایم من این نامه را» گفت من
از او شادمان شد دلِ انجُمَن
در این جا سخن از «ابومنصور محمد بن احمد توسی» نام ور به دقیقی، چامه پرداز خوش پرداز پارسی زبان در روزگار سامانیان در میان است که با برخورداری از پشتیبانی نوح دوم سامانی سُرایش گشتاسپ نامه را آغاز کرد ولی پیش از آنکه کار خود را به فرجام رساند به دست یکی از پیشکاران خود کشته شد. «گُشتاسپ نامه» که بخش کوچکی از شاهنامۀ فردوسی را فراهم آورده، سرودۀ اوست. این بخش را فردوسی با آوردن نام دقیقی و بدون دست بردن در شیوۀ سخن پردازی او در شاهنامهٔ خود آورده است.
برخی از خاور شناسان کوشیده اند تا دقیقی را مسلمان شیعه مذهب بشناسانند، بدا که جلال خالقی مطلق هم برای خوش آیند فرمان روایان جمهوری اسلامی دیدگاه این دسته از خاور شناسان را پشتیبانی کرد و این گونه سخنان خود دقیقی را بها نداد:
به گیتی از همه نیکی و زشتی
دقیقی چهار خصلت برگُزیده
می خوش رنگ و دین زردهُشتی
لب یاقوت رنگ و نالۀ چنگ
...
که پیشت «زند» را بر خوانم از بَر
یکی زردشت وارم آرزوست
«زند»: گزارش اوستا به زبان پهلوی
...
کسی کو ندارد ره زردهِشت
به یزدان که هرگز نبیند بهشت
...
بنشین و بر افکن شکم قاقم بر پُشت
بر خیز و بر افروز هلا قبلۀ زرتشت
...
نا چار کند رو به سوی قبلۀ زردُشت
بس کس که ز زردُشت بگردید دگر بار
از شگفتی های روزگار این که برخی از پژوهش گران اروپایی، و تنی چند از شاهنامه شناسان ایرانی مانند جلال خالقی مطلق این همه بازگفت دقیقی در زرتشتی بودن خود را نا دیده گرفتند و بر مسلمان بودن و شیعه بودن او پای فشردند!..
برخی از نسخه نویسان مسلمان هم که زرتشتی بودن دقیقی را بر نمی تابیدند، در بد نام کردن او کوشیدند و این رج را بر شاهنامه افزودند:
جوانیش را خوی بد یار بود
اَبا بَد همیشه به پیگار بود
نا درستی این سخن از راه دور پیداست! چگونه می توان با دارا بودن خوی بد با بدی (به پیگار بود؟)
خوی همان سرشت و گوهر است، اگر سرشت و گوهر کسی بد باشد، چگونه می تواند با بدی در پیگار باشد؟
دقیقی از نخستین کسانی بود که کوشید خدای نامۀ نا سرودۀ ابومنصوری را به چامه در آورد . نوشتاری از آن روزگار بر جای مانده که نویسنده اش را نمی شناسیم. در این نوشتار آمده است: «آنگاه که پیشانی سامانیان به تاج خراسان آراسته شد، آنان خواستار شدند که وقایع عمدهٔ شاهان قدیم ایران به شعر آورده شود. اما در این زمان مقام شعر چنان بلند نبود و آنان نتوانستند به آرزوی خود برسند تا زمانیکه نوح بن منصور به حکومت رسید. وی با تمام نیرو بر این هِمَت گماشت که از چراغ لطف خود نور خالص این نیت را بیرون دهد و گردن بند این اقدام را بهگردن دقیقی که سرمشق شعرای زمان خود بود بیاویزد»
بر او تاختن کرد، ناگاه مرگ
نهادش به سر بر، یکی تیره ترگ
« ترگ»: کلاه خود
یَکایَک از او بخت برگشته شد
به دست یَکی بنده بر، کُشته شد
ز گُشتاسپ و ارجاسپ بیتی هزار
بگفت و سر آمد بَر او روزگار
برفت او، این نامه نا گفته ماند
چُنان بخت بیدار او خفته ماند
خدایا ببخشا، گناهِ ورا
به مَینُو بیافــــــــــــــــــــــــزای جاهِ ورا
در برخی از نسخه ها پارۀ دوم این رج را چنین آورده اند:
بیافـــــــــزای در حشر جاه ورا
ناگفته پیداست که این سخن هرگز نمی تواند از فردوسی باشد، فردوسی همه جا رستاخیز ، یا رستخیز گفته است و هیچ گاه واژۀ «حشر» تازی را بکار نبرده است.
بُنیاد نهادن شاه نامه
دل روشن من چو برگشت از اوی
سوی تختِ شاه جهان کرد روی
که این نامه را دست پیش آوَرَم
ز دفتر به گفتار خویش آوَرَم
بپرسیدم از هر کسی بی شمار
بترسیدم از گردِش روزگار
مگر خود، درنگم نباشد بسی
بباید سپُردَن به دیگر کسی
اُ دیگر که گنجم وفادار نیست
همان رنج را، کس خریدار نیست
افزایندگان که از دستگاه محمودی[غزنویان] بوده اند، خواسته اند که در آغاز چنین بنمایند که فردوسی مردی تنگدست و ناتوان بوده و برای به دست آوردن دارایی و خواسته دست به کار سرایش شاهنامه زده است، ولی این کوشش هزار سالۀ مسلمانان به جایی نرسید، و ما همه می دانیم که فردوسی نگران آن بود که کار را بیاغازد و همچون دقیقی نتواند به فرجامش رساند. این که می گوید: گنجم وفا دار نیست!.. برای
این است که می داند سرودن چُنین نامۀ کلان، سال های بسیار از زندگی او را خواهد گرفت، باید همۀ کارهای روزانۀ خود را کنار بگذارد و همۀ توش و توان شبانه روز خود را هزینۀ این کار کند، و نگران این است که در میانۀ راه و در پی تهی دستی ناگزیر از رها کردن کار شود.
زمانه سراسر پُر از جنگ بود
به جویندگان بَر، جهان تنگ بود
بر این گونه یَک چند بگذاشتم
سُخن را نهفته همی داشتم
ندیدم کَسی، کَش سزاوار بود
به گفتار، این مَر مرا یار بود
ز نیکو سخن، به چه اندر جهان؟
به نزدِ سُخن سَنجِ فرّخ مهان
اگر به نبودی سُخن از خدای
خِرَد کی بُدی نزد ما ره نمای؟
در برخی از نسخه ها ، نسخه نویس مسلمان واژه «خرد» در پارۀ دوم این رج برداشته و به جایش «نبی» گذاشته و سخن را بدین گونه آورده است!
اگر نامدی این سخن از خدای
نبی کی بدی نزد ما رهنمای!..
به شهرم یَکی مهربان دوست بود
که با من تو گفتی ز هم پوست بود
« ز هم پوست بودن»: یک روان در دو تن بودن.
مرا گفت خوب آمد این رای ی تو
به نیکی خُرامد همی پای تو
نبشته من این نامۀ پهلوی
به پیش تو آرَم مگر نغنُوی
«غُنودَن»: آرمیدن. آسودن. خفتن. خوابیدن
گشاده زبان و جوانیت هست
سُخن گفتن پهلوانیت هست
« گشاده زبان»: شیوایی سخن. توان سخن پردازی - «پهلوانی»: زبان پهلوی
شو، این نامۀ خسروان باز گوی
بدین، جوی نزدِ مِهان آبِ روی
« شو»: دست به کار شو. کار را بیاغاز
چو آوَرد این نامه نزدیکِ من
بر افروخت این جانِ تاریک من
ستایش انوشه روان امیر منصور
بدین نامه چون دست بُردم فراز
یکی مه تری بود ، گردن فـــــــــــراز
جوان بود و بیدار و روشن روان
خِردمَند و از گوهر پهلوان
« گوهر پهلوان»: برخوردار از خوی و سرشت پهلوانی
خداوندِ رای و خداوند شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم
« خداوند»: دارنده .
مرا گفت:«کز من چه آید همی
که جانَت، سُخَن، بر گراید همی
به چیزی که باشد مرا دست رَس
بکوشم نیازَت نیارَم به کس»
همی داشتم، چون یَکی تازه سیب
که از باد، بر من نیامد نهیب
«نهیب»: بیم. ترس. هراس
به کیوان رسیدم، ز خاک نَژَند
از آن نیک دل، نام دار، ارجمند
«کیوان» پس از هُرمَزد یا مُشتری، دومین گویاله در سامانۀ خورشیدی است، کیوان را در روزگار باستان ستاره یی بد شگون می پنداشتند، کسی را آرزوی آن نبود که به کیوان رسد، فردوسی هم نمی خواست به کیوان رسد، مگر این که کیوان را نماد آسمان بدانیم. پس به کیوان رسیدن، نشان به آسمان فرا رفتن است.
«نژند»: افسرده. پژمان. پژمرده. آزرده . غمگین...
به چشمش همان خاک و هم، سیم و زر
بزرگی بدو یافته زیب و فَرّ
سراسر جهان پیش او خوار بود
جوانمرد بود و ز دل یار بود
چُنان نام ور، گُم شد از انجمن
چو از باد ، سرو سهی، در چَمَن
دریغ آن کمر بند و آن گِردگاه
دریغ آن کیی بُرز و بالای شاه
«گِردگاه»: پیرامون. کمر. میان-
«کیی»: خسروانی . کیانی
«بُرز»: بالا. بلندای اندام . بلندی . بزرگی . شکوه . زیبایی
نه زو زنده بینم نه مرده نشان
به دست نهنگان مردُم کُشان
از این سخن به روشنی دانسته می شود که کُشتارهای خیابانی و کُشتارهای برون مرزی در روزگار فرمان روایی ملایان دیو سرشت بر سرزمین اهورایی ما یک پدیدۀ نو آورد نبوده و پیشینۀ بسیار دراز دامن در کارنامۀ ننگین اسلام و مسلمانی دارد، نخستین ترور از این دست به فرمان محمد رخ داد. در سال 622 زایشی هنگامی که محمد به مدینه رسید، تنی چند از مردمان بومی بیزاری خود از گفتار و کردار محمد را نشان دادند. یکی از این خرده گیران پیرمرد 120 ساله یی به نام ابوعفک بود. محمد که از خرده گیری ها و ریشخند های آزار دهندۀ ابوعفک خشمگین و پر کینه بود، روی به پیروان خود کرد و گفت: «چه کسی در پشتیبانی از من با
این پیر مرد برخورد خواهد کرد؟» یکی از آدم کشان مسلمان به نام «سالم ابن عمیر »که در جنگ بدر نیز در کشتار و چپاول کاروان مکی در سپاه محمد بود، گفت «من سوگند می خورم که یا أبو عفك را بکشم یا پیش از او بمیرم.» سر انجام شبی که ابوعفک بیرون از خانه در خوابی ژرف فرو رفته بود شمشیر خود را در سینۀ پیر مرد فرو کرد و او را کُشت .
در همان هنگام بانوی سخن سرایی بنام عصما دختر مروان در سروده های خود، محمد و قران و پیروان آدم کش او را به باد نکوهش گرفت. محمد در میان گروهی از پیروانش گفت:« آیا در میان شما کسی نیست که کینۀ مرا از دختر مروان بستاند؟» یکی از پیروان به نام عمیر بن عدی داوخواه این آدم کشی شد و شباهنگام به خانۀ عصما رفت . عصما فرزند شیرخواره اش را در آغوش گرفته و در کنار دیگر فرزندان خود خوابیده بود. عمیر که یک مسلمان راستین بود، کودک شیرخواره را از سینۀ مادر گرفت و شمشیر خود را در سینۀ عصما فرو کرد. محمد هنگامی که از این کُشتار بی شرمانه آگاه شد روی به عمیر کرده گفت: ای عمیر تو الله و پیامبرش را یاری کردی!..
ابو منصور، سپه سالار خراسان نیز در همین راستا و برابر آیین ننگین اسلام و مسلمانی، و در راه اسلام گُستری کشته شد.
نه زو زنده بینم نه مُرده نشان
به دست نهنگان مردُم کُشان
« نهنگان مردُم کُشان» برنام بسیار برازنده یی است برای سپاهیان و بسیجیان و آدم کشانِ دستگاهِ دوزخی جمهوری اسلامی در ایران.
گرفتار و دل زو شده نا اُمید
روان لرز لرزان به کِردارِ بید
سِتَم باد بر جان او ماه و سال
که شد بر تَن و جانِ شه بَد سِگال
« سِگال»: اندیشه. خوی. مَنِش
یَکی پَند آن شاه یاد آوَرَم
ز کژی روان سوی داد آوَرَم
مرا گفت:« کین نامۀ شهریار
اگر گفته آید به شاهان سپار»
چرا این نامه می بایست به شاهان سپرده می شد؟ پاسخ را در بخش «نا برابری نسخه های شاهنامه» خواهیم دید.
دل من به گفتار او رام شد
روانم بدین شاد و پدرام شد
«پدرام»: پاینده، جاوید. مانا . سرخوشانه. خوش دل. شادمان. آراسته. به سامان . نیکو، خجسته. فرخنده.
چو جانِ رهی پند او کرد یاد
دِلَم گشت از پندِ او رام و شاد
« رهی»: فرمان بردار
بدین نامه من دست کردم دراز
به نامِ شهنشاهِ گردن فراز
نابرابری نسخه های شاهنامه
یَکی از بایسته ترین کارها در زمینۀ شاهنامه شناسی شناخت افزوده های گمراه کنندۀ نسخه نویسان است،
در اینجا می توان پرسید که افزوده های بر شاهنامه یعنی چه؟ مگر آنچه را که امروزه فرادست خود داریم همه برآمده از ذهن خوش پرداز فردوسی نیست؟
پاسخ بی درنگ این است که: نه، اگر چنین بود امروزه می بایست دستکم دو نسخه سد در سد برابر را فرا دست خود می داشتیم، ولی شوربختانه چنین نیست، از میان چهارده نسخۀ بجا مانده در دیرین کده ها یا دانشگاه ها در جای جای جهان و دو نسخۀ دیگر که نیمه کاره رها گشته اند، دو نسخۀ سد در سد برابر و هم خوان نمی توان یافت!..
چرا چنین است؟ برای اینکه در آن هنگام، فناوری چاپ نبود، کار نسخه برداری یا باز نویسی این گونه نامه ها بسیار سخت، پُر هزینه، و بیرون از توان نویسنده یا سخن سرا بود.
برای نسخه برداری از چنین نامه های کلان، دو تن می بایست با هم کار می کردند، یکی می خواند و دیگری می نوشت.
افزون بر کارمزد این دو تن، برگه های نوشتاری هم بسیار گران و کم یاب بودند، این گونه برگه ها برخی از پوستِ جانوران مانند آهو، گروهی از پوست درختان مانند خَدَنگ که در هند می روید، به دست می آمدند، ساختار این گونه برگه ها به گونه یی بود که می توانستند چیزی بر آن بنویسند، و پس از چندی آن را بشویند و بخشکانند و بار دیگر چیز دیگری بر آن بنویسند، در راستای این گونه شتشوها و باز نویسی ها بود که حافظ می گوید:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که حرف عشق در دفتر نباشد
دفتر در اینجا همان قران است، حافظ می گوید دفتری که نشان از مهر و دوستی در آن نباشد، هرچه شسته تر بهتر!..
این برگه ها بسیار گران بها بودند، بر روی هر یک از این گونه برگه ها، پیرامون پانزده رج می توانستند بنویسند، اگر شمار رج های شاهنامه را پنجاه هزار بدانیم، هر نویسنده به دستکم 3500 برگه برای نوشتن نیاز داشت، پرداخت چنین هزینه یی نه تنها بیرون از توان نویسندگان و سخن سرایان، بلکه بیرون از توان بسیاری از فرمان روایان هم بود. چُنین بود که فردوسی، «نامور نامۀ» خود را به دربار محمود برد بدین امید که دربار محمود هزینه سنگین نسخه برداری از آن را به گردن گیرد. ولی ما همه می دانیم که دستگاه فرمان روایی ترکان غزنوی (مانند دستگاه فرمانروایان آخوندهای امروزی) در ستیز با ارزش های فرهنگ
ایرانشهری بود. شاهنامه نه در روزگار محمود ارجِ شایستۀ خود را به دست آورد و نه در روزگار خمینی و خامنه یی. چُنین شد که شاهنامه بیش از دو سده دور از دست رس همگان جا گرفت.
پرسش دیگر این که چرا نسخه های بجا ماندۀ شاهنامه با هم برابر نیستند؟
پاسخ این است که بیشینۀ خوش نویسان که از روی شاهنامه نسخه می نوشتند، دچار گرفتاری هایی بودند که یک به یک می توان بر شمرد:
1 - بیشینۀ آن ها مسلمانان پایورز بودند و در آمدن زنان به میدان های بزم و رزم را نمی پسندیدند و تا جایی که می توانستند به شاهنامه دست می بردند و آرایش جشنگاه یا رزمگاه را به هم می زدند!.. ستایش پیغمبر در سر آغاز شاهنامه افزودۀ این دسته از خوش نویسان بی مایه و کم دانش است.
2 - بسیاری از آن ها چَم واژه های پارسی را به دُرُستی نمی دانستند و در بر خورد با این گونه واژه ها، واژه های دل خواه خود که بیشتر عربی بودند را می نوشتند.
3 - بسیاری از واژگان پارسی را نمی پسندیدند و واژه های تازی بر جایشان می نوشتند، برای نمونه فردوسی در داستان رستم و سهراب گفته است:
جوانی و پیری به نزدیک مرگ
یکی دان چو اندر بدن نیست برگ
نسخه نویس که دل در گرو اسلام و مسلمانی دارد واژۀ «مرگ» را برداشته و بجایش «اجل» نوشته، و به جای ساز و برگ بدن، آرزو می کند که «دین» دچار خلل نشود! این رج چنین شده است:
جوانی و پیری به نزد اجل
یکی دان چو در دین نیابی خلل
نسخه نویس دیگر از آنجا که چَم برخی از واژه ها را نمی دانسته و یا نشست باده گساری پهلوانان، و یا در آمدن زنان به میدان های جنگ را ناسازگار با باورهای دینی خود می دیده و استوره ها و داستان های ایرانی را بها نمی داده، به گفته خودش آن همه را (معقول) ندانسته و چنین آورده است:
تو این نامور نامه از نیک و بَد
چنان دان که تصدیقش آرَد خرد
سخن هست بعضی که معقول نیست
و لیکن مبر ظن که منقول نیست
اگر از پی خاص رفتی سَخُن
نبودی یکی حَشو سر تا به بُن
و گر سر به سر بودی از بهر عام
شدی قصه ناچیز و گفتار خام
از آن طبع را نفرتی خاستی
بدو هر کسی دل نیاراستی
در آن جهد کردم که از نیک و بَد
خِرَدمنـــــد والا و اندک خرد
بیابند از این نامۀ دلپذیر
ز معقول بهره ز منقول بیر
به نزدیک دانشوران روشن ست
که حشو و دروغش نه جرم منست
هر خوانندۀ نا آشنا با بینش و منش و شیوۀ سخن پردازی فردوسی می تواند از خود بپرسد که اگر فرزانۀ بزرگ توس تنها در 9 بند، 18 واژۀ تازی مانند : تصدیق – بعضی – معقول – لیکن – ظن – منقول – خاص – حشو – عام – قصه – طبع – نفرت – جهد و جرم را به کار برده، پس چگونه است که او را زنده کنندۀ زبان پارسی می دانند؟..
آغاز سخن
به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه بر نگذرد
واژه خداوند افزون بر دادار و آفریدگار، (دارنده و سرور) نیز هست، پس دانسته می شود که خداوند دارندۀ جان و خرد است، از آنجا که جان دارد، پس کالبَد هم دارد، کالبَد خداوند همان گیتی است، در گرامی نامۀ بندهش به کوشش مهر داد بهار می خوانیم:
« هُرمَزد[خداوند] پیش از آفرینش خدای نبود، پس از آفرینش خدای و سود خواستار و فرزانه و ضد بدی و آشکار و سامان بخش همه و افزونگر و نگران همه شد. نخستین آفرینشی را که خودی]هستی] بخشید نیکو روشی بود، آن مَینُو که چون آفرینش را اندیشید، بدان «تن خویش» را نیکو بکرد، زیرا خدایی او از آفرینش بود» .
«... هُرمَزد از آن خودی خویش، از روشنی مادی، تن آفریدگان خویش را فراز آفرید به تن آتش روشن، سپید، گرد، از دور پیدا...»
« ... هُرمَزد هر دوست، نخست مَینُو سپس مادی...»
«... هُرمَزد را در آفرینش مادری و پدری آفریدگان است، زیرا هنگامی که آفریدگان را به مَینُویی پرورد، آن مادری بود و هنگامی که ایشان را به صورت مادی آفرید ، آن پدری بود..»
خدا در هستی شناسی ایرانی
در میان سخنسرایان و نویسندگان ایرانیِ پسا اسلام، کسی را «ایرانی تر» از فردوسی نمی شناسیم. در سپهر ادبسار جهان، فردوسی خورشید بی همانندی است که از چکاد سخن، پرتو دانش و بینش و فرزانش ایرانی