مردمان خردمند روزگار او، در کنار رود داییتیا به رایزنی می نشیند تا همه با هم در پرتو خرد و اندیشۀ نیک راهی برای رهایی زیستمندان از آن پدیدۀ مرگبار که اهریمن در کار فراهم آوردن آن است بیابند.
- کوتاه سخن اینکه در قران الله دست به ویران گری و آدم کُشی می زند و در داستان ایرانی اهریمن.
با این دانسته ها اکنون بر می گردیم به شاهنامه و داستان جمشید را از این گرامی ترین مانداک نیاکان خود پی می گیریم، پس از درگذشت تهمورس:
گرانمایه جمشید فرزند اوی
کمر بسته و دل پر از پند اوی
برآمد برآن تختِ فرخ پدر
به رَسم کیان، بر سرش تاج زر
کمر بست با فَرّ شاهنشهی
جهان سر به سر گشت او را رَهی
«رهی»: فرمان بردار
زمانه برآسوده از داوری
به فرمان او دیو ومرغ و پَری
«داوری»: نبرد. ستیز. کشمکش
جهان را فزوده بدو آب روی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
مَنم گفت: « با فَرّهِ ایزدی
همَم شهریاری وهم بخردی
بَدان را ز بَد، دست کوته کنم
روان را سوی روشنی ره کنم
در آغاز دستی به ابزار بُرد
درِ نام جُستن به گُردان سپرد
به فَرِّ کیی نرم کرد آهنا
چو خُود و زره کرد و چون جوشنا
«جوشن»: زره
چو خفتان و چون تیغ و برگُستوان
همه کرد پیدا به روشن روان
«خفتان»: جامه یی ستبر بافته شده از ابریشم یا پشم، که رزمندگان در میدان نبرد می پوشیدند تا از گزندشمشیر دشمن در پناه باشند.
«برگستوان»: گونه یی جوشن یا خفتان است که رزمندگان در میدان نبرد هم خود می پوشیدند و هم پیکر اسپ خود را با آن می پوشاندند.
بدین اندرون سال پنجاه رنج
ببُرد و از این ساز بنهاد گنج
دگر پنجَه اندیشۀ جامه کرد
که پوشند هنگام بزم و نبرد
بیاموخت شان رِشتن و تافتن
به تار اندرون پود را بافتن
چو شد بافته شُستن و دوختن
گرفتند از او یک سر آموختن
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد و او نیز شاد
ز هر پیشه ور انجُمن گِرد کرد
بدین اندرون نیز پنجاه خَورد
گروهی که آتوریان خوانی اش
به رسم پرستندگان دانی اش
جدا کردشان از میانِ گروه
پرستنده را جای گه کرد کوه
بدان، تا پرستش بُوَد کارشان
نوان، پیش روشن جهان دارشان
رَدان را دگر دست بنشاندند
همی نام نیساریان خواندند
کِجا شیرمردان جنگ آورند
فروزندۀ لشکر و کشورند
از ایشان بود تخت شاهی بجای
اُ و زیشان بود نام مردی به پای
بسودی سه دیگر گروه را شناس
کِجا نیست بر کس از ایشان سپاس
بکارند و ورزند و خود بدروند
به گاه خورش سرزنش نشنوند
ز فرمان، سر آزاده و ژنده پوش
ز آواز پَیغاره آسوده گوش
« پیغاره»: سرزنش. نکوهش. زخم زبان
تن آزاد و آباد گیتی بدوی
برآسوده از داور و گفتگوی
چه گفت آن سُخن گوی آزاده مرد:
که « آزاده را تنبلی بنده کرد»
چهارم که خوانند اُهتُو خوشی
همان دست ورزان با سرکشی
کِجا کارشان همگنان پیشه بود
روان شان همیشه پر اندیشه بود
«کجا»: که
بدین اندرون سال پنجاه نیز
بخورد و ببخشید بسیار چیز
از این هر یَکی را یَکی پای گاه
ســـــــــزاوار بگزید و بنمود راه
که تا هر کس اندازۀ خویش را
ببیند بدانــــــــــــد کم و بیش را
از آن پس که این ها شد آراسته
شهنشاهِ با دانش و خواسته
بفرمــــــــــــــــود دیــــــــــــــــــــــوان ناپاک را
به آب اندر آمیختنِ خاک را
هر آنچ از گل آمد چو بشناختند
سَبُک خِشت را کالبَد ساختند
به سنگ و به گچ دیو، دیوار کرد
نُخُستش به اندازه در کارکرد
چو گرمابه و کاخ های بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزند
زخارا گُهر جُست یک روزگار
همی کرد زو روشنی خواستار
به چنگ آمدَش چند گونه گُهر
چو یاغوت و بیجاده و سیم و زر
«بیجاده»: گونه یی یاغوت. کهربا
زخارا به افسون برون آورید
شد آن بندها را سراسر کلید
«افسون»: چاره گری. چاره اندیشی
دگربوی های خوش آورد باز
که دارند مردم به بویش نیاز
چو پان و چو کافور و چون مُشک ناب
چو دار بوی و اَنبر، چو روشن گلاب
«پان»: برگی است از گونه یی فلفل که بیشتر در هند می روید. مردم هند این برگ را می جوند تا لبهای خود را سرخ نگهدارند.
پزشکی و درمان هر دردمَـــــــــــــــند
درِ تندرستی و راه گـــــــــــــــــــــــــــــزند
همان رازها کرد نیز آشکار
جهان را نیامد چنو خواستار
گذر کرد زان پس به کشتی بر آب
زکشور به کشور برآمد شتاب
چُنین سال پنجاه بورزید نیز
ندید از هُنر بر خِرَد بسته چیز
همه کردنی ها چو آمد پدید
به گیتی بجز خویشتن را ندید
چو آن کارهای وی آمد به جای
زجای مِهی بـــــرتـــــــر آورد پای
به فَرِّ کیانی یَکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو بر داشتی
ز هامون به گردون برافراشتی
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمان روا
جهان انجمن شد بَرِ تخت اوی
از آن بر شده فَرّهِ بخت اوی
به جَمشید بَر گوهر افشاندند
مَـــــــــــــر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نوهُرمَز فرودین
بر آسوده از رنج تن، دل زکین
«هُرمزد» نام نخستین روز هر ماهِ خورشیدی در گاهشمار اوستایی
به نوروزِ نو شاه گیتی فروز
برآن تخت بنشست پیروز روز
بزرگان به شادی بیاراستند
می و رود و رامش گران خواستند
چُنین جَشنِ فَرُخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان یادگار
چُنین سال سی سد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگار
ز رنج و زبدشان نبُد آگهی
میان بسته دیوان به سان رهی
به فرمانش مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان بُد پر آواز نوش
چُنین تا بر آمد بر این سالیان
همی تافت از شاه فَرّ کیان
جهان بُد به آرام، از آن شادکام
ز یـــــــــــــزدان بدو نو به نو بُد پیام
چو چندی برآمد بر این روزگار،
ندیدند جز خوبی از شهریار
جهان سر به سر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فَــــــــــــرّهی
یَکایک به تخت مِهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یـــــــــــــــزدان بپیچید و شد نا سپاس
گران مایگان را ز لشگر بخواند
چه مایه سَخُن پیش ایشان براند
چُنین گفت با سالخورده مهان
که:» جز خویشتن را ندانم جهان
هُنر در جهان از من آمد پدید
چو من تاج ور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستم
چُنان گشت گیتی که من خواستم
خور و خواب و آرامتان از من است
همان پوشش و کامتان از من است
بزرگی و دیهیم و شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست؟
به دارو و درمان جهان گشت راست
که بیماری و مرگ، کس را نکاست
جز از من که بر داشت مرگ از کسی؟
اُ گر بر زمین شاه باشد بسی
شما را زمن هوش و جان در تن است
به من نگرود هر که آهرمن است
گر ایدون که دانید من کردم این
مرا خواند باید جهان آفرین»
همه موبدان سر فگنده نگون
چرا، کس نیارَست گفتن نه چون
چو این گفته شد فَرّ یزدان از اوی
گُسست و جهان شد پر از گفت و گوی
هر آن کس زدرگاه ، برگاشت روی
نمانده به پیشش یَکی نام جوی
سه و بیست سال از در بارگاه
پراکنده گشتند یک سر سپاه
منی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار
چه گفت آن سخن گوی با فَرّ و هوش:
«چو خسرو شوی بندگی را بکوش»
به یزدان هر آن کس که شد نا سپاس
به دلش اندر اید ز هر سو هراس
به جمشید بَر، تیره گون گشت روز
همی کاست زو فر گیتی فروز
از او پاک یزدان چو شد خَشم ناک
بدانست و شد شاه ، با ترس و باک
که آزرده شد پاک یزدان از اوی
بدان درد، درمان ندید ایچ روی
همی راند جمشید، خون در کنار
همی کــــــــــــــــــرد پوزش بَرِ کردگار
همی کاست زو فره ایزدی
بر آورده بر وی شُگوهِ بدی
نگاهی دو باره به این بند ها بیاندازیم:
برآمد برآن تختِ فرخ پدر
به رَسم کیان، بر سرش تاج زر
کمر بست با فرّ شاهنشهی
جهان سر به سر گشت او را رَهی
«کمر بستن» آهنگ کاری کردن و آن را به فرجام رساندن است، و «فر شاهنشهی» ( در اوستا: کَوَئِنِم خَورنُ) نیرویی است نا دیدنی و نابسودنی که از سوی دادار آفریدگار به شهریاران خورشید چهر مانند جمشید ارزانی می شود تا به یارمندی آن زمین را جشنگاهی بسازند برای آب و خاک و گیاه و جانور و آدمی، و شادی و مهر میان باشندگان روی زمین بگسترانند. از آن جا که «فَرّ» در فرهنگ ایرانشهری جایگاه بسیار والایی دارد، بایسته است که در همین جا کرانه های پیدا و ناپیدای آن را نگاهی بیاندازیم. این واژه در گرامی نامۀ اوستا به ریخت:«خَورنَه» یا « خَورنَگهه»، در پارسی باستان« فَرنَه»، و در پهلوی «خَورَّه» یا «خَورَگ» و در نوشته های مانوی« فَرّه» و در پارسی «فَّرّ» یا «فَرّه» آمده است، فروغی است ایزدی که هر کس از آن برخوردار شود برازندۀ سالاری و فرمان روایی گردد و به شهریاری رسد. از پرتو همین «فَرّ» است که مردی اَشَوَن[پیرو راه اشا] و اهورایی به رهبری مردمان برانگیخته شود . جمشید به یارمندی همین «فَرَ» بر تخت شهریاری ایران فراز آمد.
کمر بست با فرّ شاهنشهی
جهان سر به سر گشت او را رَهی
«رهی» به چَم بنده و فرمانبردار است، نه تنها مردمان ونکه دیگر زیستمندان نیز سر به فرمان جمشید دارند.
زمانه برآسوده از داوری
به فرمان او دیو ومرغ و پَری
داوری در شاهنامه بیش تر به چَم برخورد و ستیز و تنش و کشمکش بکار رفته است، این سخن نشان دهندۀ
این است که در دورۀ شهریای جمشید مردم از ستیز و برخوردهای بدهنجار با یکدگر آسوده گشتند. جنگی در میان نبود.
جهان را فزوده بدو آبروی
فروزان شده تخت شاهی بدوی
مَنم گفت با فَرّهِ ایــــــــــــزدی
همَم شهریاری وهم بخردی
بَدان را زبَد، دست کوته کنم
روان را سوی روشنی ره کنم
در اینجا مانند همۀ دیگر شهریاران والاتبار ایرانی ، در همان نخستین روز تخت نشینی برنامۀ کار خود را به پیشگاه مردم و نمایندگان آنها ارمغان می کند، نخست پایگاه والا و توانمندی های خداگونۀ خود را به رُخ می کشد که: من در پرتو فَرّهِ ایزدی، و با کار و کوشش در پرتو خرد و اندیشۀ نیک، کوششی بسیار به کار خواهم گرفت تا با کوتاه کردن دست دیوان نابکار و مردم ناراستکار، شاد زیوی و بهروزگاری و بی مرگی را بهرۀ شما کنم و دیو تنگدستی و بیماری و تباهی را از از زندگانی شما دور بدارم و مهر و داد بگسترانم. در پی این سخنرانی امید بخش:
در آغاز دستی به ابزار برد
در نام جُستن به گُردان سِپرد
ناگفته پیداست که بدون کارمایه های بایسته نمی توان به چُنین آرمانشهر خُجسته دست یافت. در هستی شناسی ایرانی خدا و آدمی دوشادوش هم در کار سازندگی و آفرینندگی اند ولی هریک کار خود می کند، خدا خاک و خورشید و آب و دانه و باد و باران پدید می آورد، ولی ساختن خیش و شکافتن سینۀ زمین و پاشیدن تخم و آبیاری کردن و به بار نشاندن کِشت کار آدمی است نه کار خدا!. در فرهنگ ایران هیچ نشانی از توکل نیست، اهورا مزدا دادار است نه پیشکار، خدا کارگزار آدمی نیست که کار خود را به او واگذاری!..
بجای توکل به خدا باید گیوه ها را ور کشید و با کار و کوشش پیگیر از آفریده های نیک اهورا مزدا بهره گرفت. در گسترۀ چنین فرهنگی است که جمشید دست به کار ساختن ابزارِ کار آمد می شود تا زیست مردمان را سامانی شایسته تر بخشد.
به فَرِّ کیی نرم کرد آهنا
چو خُود و زره کرد و چون جوشنا
فر کئی همان فر کیانی یا فَرّ شاهنشهی است. و «جوشن» که گاه خِفتان هم گفته می شود جامه یی است ساخته شده از چنبره های آهن که رزم آوران به هنگام نبرد به تن کنند.
از همین جا دانسته می شود که جمشید تنها در اندیشۀ خور و خواب و شاد زیوی مردمان نیست، در اندیشه پاس داری از دستاوردهای نیک آن ها هم هست. جمشید خوب می داند که دشمن همیشه در کمین است، یک روز در جامۀ آخوند، یک روز به نام حزب همیشه دشمنیار توده، یک روز بنام فرقۀ دموکرات، یک روز از راه سدای بی بی سی لندن، یک روز در چهرۀ جیمی کارتر، یک روز از راه ساخت و پاخت های جهانی!..
از این رو بایسته ترین کار یک شهریار خورشید چهر، پدید آوردن یک نیروی کار آمد رزمی برای پاسداری از دستاوردهای کار و کوشش مردم است.
چو خِفتان و چون تیغ و بر گستوان
همه کرد پیدا به روشن روان
«خِفتان» جامه یی است که درونش را از ابریشم خام پُر می کنند و به هنگام جنگ برای دور ماندن از زخم جنگ ابزارِ دشمن می پوشند. تیغ همان شمشیر است. و برگستوان پوششی است که در میدان رزم می پوشند و گونۀ دیگر از آن را بر اسب می اندازند تا اسب را نیز از گزند جنگ ابزار دشمن در پناه نگهدارند. «روشن روان» همان روشن اندیشی، روشن دلی، دانایی ، آگاهی و هوشمندی است.
بدین اندرون سال پنجاه رنج
ببُرد و از این ساز بنهاد گنج
در پی پنجاه سال کار و کوشش نستوه، گنجی گران بها از پدیده های نو بدست آورد.
دگر پنجه اندیشۀ جامه کرد
که پوشند هنگام بزم و نبرد
این نخستین بار در کارنامۀ جهان است که از جامه سخن به میان می رود، به یاد داریم که کیومرس نیای بزرگ جمشید: «پلنگینه پوشید خود با گروه» و به هنگام یورش گرگ سیاه که نماد شبهای دراز روزگار یخبندان است: «بپوشید تن را به چرم پلنگ» و سیامک با تن برهنه به نبرد آن گرگ سیاه رفت و سرما کمر او را شکست:
سیامک بیامــــــــــــــــــــد برهنه تنا
بر آویخت با پور اهریمنا
در روزگار هوشنگی هم با این که کار «خانه سازی» و روستا نشینی سامانی شایسته تر یافته بود، با این همه می بینیم که:
زپویندگان هر که مویش نکوست
بکُشت و زیشان برآهیخت پوست
بدین گونه از چرم پویندگان
بپوشیــــــــــــــــــــد بالای گوینـــــــــــــــدگان
هنوز سخنی از رِشتَن و تافتن وبافتن و دوختن و اندازه گرفتن و جز این ها در میان نیست، نخستین بار در دوران تابندگی جمشید خورشید چهر است که سخن از جامه، بدان گونه که امروزه می شناسیم به میان کشیده می شود، و اگر نگاهی به دورۀ پادشاهان پهلوی بیاندازیم خواهیم دید که با روی کار آمدن خاندان پهلوی، زن و مرد ایرانی، از آن جامه های بدریخت و دل آشوب روزگار قاجار رهایی یافتند و به جامه های زیبا و برازنده آراسته گشتند.
بیاموخت شان رِشتَن و تافتَن
به تار اندرون پود را بافتن
تار و پود دو رشته یی هستند که در درازا و پهنای پارچه یا غالی و گلیم یا هر چیز دیگر بهم بافته و تنیده می شوند، فردوسی بزرگ این دو واژه را برای زمین و آسمان، و برای هوا و باد و باران و پیوند آنها با یکدگر نیز بکار برده است، برای نمونه در داستان کیخسرو می خوانیم:
ببارید از آن ابرِ تاریک برف
زمین شد پر از برف و بادی شگرف
هوا پود شد برف چون تار گشت
سپهدار از آن کار بیچار گشت.
در این جا هوا و برف را همانند تار و پود بهم می تند، و در جای دیگری می گوید:
چو خسرو بر آن گونه بَر ، کار دید
فلک پود دید و زمین تار دید
در این جا آسمان و زمین را همانند تار و پود بهم پیوسته می داند. و گاه داد و خرد را همانند تار و پود بهم می تند و می گوید:
زیزدان و از ما بر آن کس درود
که تارش خرد باشد و داد پود
برگردیم به گزارش کرد و کار جمشید:
چو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند از او یک سر آموختن
باز این نخستین بار است که از شُستن و پاکیزه کردن و دوختن سُخَن به میان می رود!. و این ها همه از نو آوری های جمشیدند!. پیش از جمشید مردم چیزی از پاکیزگی نمی دانستند، این پاکیزگی تنها در شُستن جامه و تن پوش نیست، در شُستن و پاکیزه نگهداشتن تن هم هست.
کاوش های باستان شناسی در سد سال گذشته نشان می دهند که ایرانیان از پیش تازان هنر ریسندگی و بافندگی و پارچه بافی در جهان بوده اند. سفالینه های رنگینی که از ده هزار سال پیش در زیر خاک های ایران بجا مانده و در سد سال گذشته به دست آمده اند، راستینگی این سخن را به رُخ می کشند. در کاوش های باستان شناسی که در سال های 1949 تا 1950 در گاباره یی بنام «غار کمربند» در روستایی نزدیک شهر بهشهر در استان مازندران انجام گرفت، پارچه هایی یافته شد که نشان می دهند تبارهای ایرانی از همان روزگار غار نشینی می توانستند پشم گوسپندان را بریسند و از آن ها پارچه ببافند. آزمایش های کربن 14 دیرینگی این پارچه ها را به 6500 سال پیش فرا می بَرَد.
لنگر ها و دوک هایی که در پنجاه سال گذشته از زیر خاک بیرون کشیده شدند، نشان از کارگاه های ریسندگی و بافندگی در ایران باستان دارند. برابر گزارش گزنفون مادها پارچه های بسیار زیبا و نرم و خوش نگار می بافتند. در روزگار هخامنشی بافت پارچه های بسیار نرم و نازک از ابریشم و پشم و پنبه در سراسر ایرانزمین روایی گرفت و درباریان و بزرگان، خود را به زیباترین جامه ها آراستند، نوشته اند که اسکندر گُجستگ تا واپسین روز زندگانی خود، جامه از پارچه های ایرانی به تن می کرد.
پس از فروپاشی شاهنشاهی هخامنشی تا روی کار آمدن شاهنشاهی ساسانی، هنر پارچه بافی در ایران نه تنها پیش نرفت، ونکه دچار ایستایی و پسماندگی شد. انگیزۀ این درماندگی را در دو کرانه می توان بررسید، نخست: رخنۀ روز افزون فرهنگ و پسند یونانی در روزگار سلوکی ها، دویم سرشت رزم آوری و خوی جهان گیری پادشاهان اشکانی که جایی برای خوش پوشی، و بر انگیختن هُنرمندان به پیشرفت هنر پارچه بافی بر جای نمی گذاشت.
پس از فروپاشی دولت اشکانی و روی کار آمدن شاهنشاهی ساسانی هنر پارچه بافی در ایران دوباره جان گرفت
و ایران یک بار دیگر در ردۀ پیشتازان هُنر پارچه بافی در جهان فراز آمد.
پس از یورش تازیان بیابان گرد، و گسترش اسلام در ایران، هُنر ریسندگی و بافندگی و پارچه بافی و آفرینش شاهکارهای شگفت انگیز رو به خاموشی گرفت و در بسیاری از چرخه های اسلامی چنان واپس نشست که کسی را به شکوفایی دو بارۀ آن امیدی نماند.
در دورۀ سلجوقی هنر پارچه بافی دو باره جانی تازه گرفت، پنجاه تکه پارچۀ بجا مانده از دروۀ سلجوقی نشان
می دهند که پیچیده ترین و نرم و نازک ترین پارچه ها با نمودارهای بسیار دل انگیز در ایران بافته می شدند.
یورش مغولان بیابانگرد، این بار از بیابان های سرد مغولستان یک بار دیگر آسیبی بزرگ بر پیکر این هنر زد تا آنجا که ریخت پارچه ها از بیخ و بن دگرگون شد: نخش و نگارهای پیش از اسلام یک سره به فراموشی رفت. رنگ های روشن، به ویژه رنگ سپد که برای زمینۀ نخش و نگارهای به کار می رفتند، جای خود را به رنگ های سیاه و تیره سپردند!.
در دورۀ صفوی بار دیگر هنر پارچه بافی به همراه دیگر هنرهای زیبا رو به پیشرفت و فراپویی گذاشت، پارچه هایی که در روزگار شاه عباس بافته شدند، در کنار به ترین پارچه ها در تاریخ پارچه بافی جهان جا گرفتند. ولی در پی یورش محمود افغان و شکست خاندان صفوی، هُنر پارچه بافی نیز یک بار دیگر همانند دیگر هنر های ایرانی رو به خاموش گرفت... تا می رسیم به روزگار قاجار. از دیدگاه هنر، به ویژه هنر پارچه بافی، این دوره را باید یکی از تلخ ترین دوره های تاریخ ایران به شمار آورد!. و از ریشخند روزگار این که: خاموشی هُنر پاچه بافی ایران در این دوره درست برابر می شود با پیشرفت هُنر پارچه بافی در اروپا و روسیه!.
بازاریانِ سود جو پارچه های اروپایی و روسی را به بهای ارزان می خریدند و به ایران می آوردند، و سدی در برابر فراورده های خودی بر می افراشتند.
انقلاب مشروطه افزون بر رهایی مردم ایران از زیر تیغ و تازیانۀ فرمان روایان خود کامۀ قاجار، گونه یی همبستگی مردمی نیز پدید آورد، گروهی از بازاریان توانمند گرد هم آمدند و «انجمن تُجار» را بنیاد گذاشتند و بر آن شدند که بجای پارچه، کارخانۀ پارچه بافی از اروپا به ایران بیاورند و این کالای بایسته را در ایران فراهم کنند، ولی این اندیشه از پشتیبانی های دولت قاجار بر خوردار نشد و «انجمن تُجار» پیش از آن که در این زمینه کاری از پیش برد، از هم پاشید.
جنگ یکم جهانی راه بند دیگری در برابر پیشرفت کار پارچه بافی ایران پدید آورد. در سال 1304 دوتن از
بازرگانان اسپهان بنام «عطاءالملکِ دهش» و «محمد حسین کازورنی» دست به دست هم دادند و نخستین کارخانۀ پارچه بافی را در سپاهان پایه ریزی کردند.