نهم سال و هشتاد با سیسد است
آنچه که از این گفتار دانسته می شود این است که شاهنامه در روز آدینه، پنجم ماه محرم، دهم ماه آذار بابلی، بیست و هفتم (آسمان روز) از بهمنماه یزدگردی پایان پذیرفته که این ماه روز برابر است با ۳۱۶ کوچی و ۹۲۸ زایشی.
سر آمد کنون قصۀ یزدگِرد
به ماه سپندارمذ روز اِرد
ز هجرت شده پنج هشتاد بار
که پیوستم این نامۀ نام دار
چو این نامور نامه آمد به بُن
ز من روی کشور، شود پُر سَخُن
نمیرم از ین پس که من زندهام
که تُخم سُخَن من پراگنده ام
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین
فردوسی در سال چهارسد و یازده کوچی (۱۰۲۰زایشی) در توس در گذشت و در باغ خانۀ خود به خاک سپرده شد، چرا که شیخ ابوالقاسم گرکانی رهبر مسلمانان توس پروانه نداد که پیکر او را در گورستان مسلمانان به خاک بسپارند. جاوید نام محمد قزوینی در این زمینه می نویسد:
« فی الواقع پاره یی از ایرانیان به محض قبول دین اسلام گویا از تمام وجدانیات انسانی و عواطف طبیعی که منافات با هیچ دینی هم ندارد منسلخ می شوند، قتیبة ابن مُسلم باهلی سردار معروف حجاج که چندین هزار تن از ایرانیان را در خراسان و ماوراء النهر کُشتار کرد و در یکی از جنگ ها به سبب سوگندی که خورده بود آن قدر از ایرانیان کُشت که به تمام معنی کلمه از خون آن ها آسیاب روان گردانید و گندم آرد کرد و از آن آرد نان پخته تناول نمود و زن ها و دخترهای ایرانیان را در حضور آن ها به لشگر عرب قسمت کرد، ایرانیان قبر این شقی ازل و ابد را پس از کُشته شدنش زیارت گاه قرار دادند و همه برای تَقَرُب به خدا و قضای حاجات «تربت آن شهید را » زیارت کردند!.. ولی بزرگترین شاعر ایران و بانی رفیع ترین بنای مَجد و شَرَف ملی ایران ، یعنی فردوسی توسی را پس از وفات، به عوض این که قُبه و بارگاهی بر سر قبر او بنا کنند، معاصرین قدر شناس او حتی جسدش را نگذاردند در گورستان مسلمانان دفن کنند، مقتدای آنان شیخ ابوالقاسم گرکانی گفت: او مداح گبران و کافران بوده است.
جای پای اساتیر ایران در شاهنامه
با ژرف نگری در «داستان آفرینش» مردمان گوناگون، به آسانی می توان بیخ و بُن فرهنگ، و هستی شناسی
هر یک از مردمی که ریشه در جهان باستان دارند را شناخت.
این گونه داستان ها که در روزگاران بسیار کهن به هم تَنیده شدند، بر آمده از جهان بینی مردمی هستند که از یک سو پناه گاهی جز سپهر و پدیده های سپهری و بوم زادی نداشتند، و از سوی دیگر، بزرگ ترین دشمن آن ها همان سپهر و پدیده های بوم زادی بودند:
به گیتی نبودش کسی دشمنا
جز اندر نهان ریمن اهریمنا
و از آن جا که خود بخشی از سپهر بودند، با زمین و آب و خاک و گیاه و جانور، و با آتش و ابر و آفتاب و هوا، پیوندی نا گُسستنی داشتند. چُنین بود که خورشید و ماه و ستاره و آتش و آب و ابرهای باران زا، و دیگر پدیده های سودمند سپهری را می ستودند و دل انگیزترین ترانه ها را در ستایش آن ها می سرودند، ولی، زمین لرزه ها و دریا لرزه ها و خشک سالی ها و بادهای خاک بر افشان و ابرهای باران دزد و یخبندان ها و آتشفشان ها و سرما و شب های تاریک بی مهتاب و بیماری ها و مرگ های نا به هنگام را دستاورد اهریمن می شُمردَند و در پساپُشت هر یک از آن پدیده های بدشگون، دیوی بد سرشت و زیان بار می آفریدند!.
در گسترۀ این جهان بینی، خشک سالی پی آیند تاخت و تاز دیو تبه کاری بود به نام اَپوش که با سپاهی از ابر های باران دزد، به نبرد با ایزدان باران ساز مانند تِشتَر و اپام نپات می شتافت و ابرهای باران زا را از بارش باز می داشت و باران را می دزدید!.. ( در شاهنامه افراسیاب نماد اوست)
استوییدات، دیو بد کُنشی بود که با داس مرگ جان ها را درو می کرد! « همان که سپس تر «عزراییل» نام گرفت و یکی از فرشتگان بلند پایه در دستگاه یزدان شناسی دین های ابراهیمی شد!..».
اَسروشتی دیو دیگری بود که مردمان را به ناشنودن فرمانِ خرد و سرپیچی از رهنُمود خردمندان بر می انگیخت! ( در شاهنامه کی کاووس نماد اوست)
اژگهن دیو پریشان روزگاری بود!..
بوشاسب تنبلی را بر مردمان چیره می گرداند و آن ها را از جَهِش و جُنِبش و کار و کوشش باز می داشت.
اکومن یا اَکه مَنَه Akamana (در شاهنامه= اکون دیو) دیو بد اندیشی و زشت کرداری، یکی از بزرگ ترین سرداران سپاه اهریمن بود و مردمان را به اندیشه و گفتار و کردار زشت وا می داشت!
جَهی ماده دیو تبه کاری بود که مردان را به زن بارگی و هرزگی فرا می خواند تا بُنیاد خانواده را براندازد و آب وهوا و آتش و خاک و گیاه و جانور و مردمان را بیازارد. ( در شاهنامه سودابه نماد اوست)
درُج droj دیو فرومایه یی بود که همه جا تُخم دروغ و ناراستی می افشاند و مردم را به دروغ گویی و پَیمان شکنی و ناراست کاری بر می انگیخت!( در شاهنامه گرسیوز نماد اوست)
زَرمان Zarmaan دیو پیری و پوسیدگی و گندیدگی بود.
ساوول Savool سرداری ستم پیشه در سپاه اهریمن بود که ستم و بی داد و آشوب بر زمین می گسترانید.
و از آن سو:
وهومَنَ (بهمن= خرد ناب خداوندی) در برابر اَکومن، دیو بد اندیشی سپاه می آراست. ( در شاهنامه ایرج و سیاوش نماد او هستند)
اشا وهیشت [اردیبهشت= هنجار هستی، سامان آفرینش، و ریتم کیهانی] به نبرد با (ایندرَ Indra) دیو گمراه کننده، می شتافت
خشَترَوییریه xšaθra-vairiia [شهریور= شهریاریِ نیک، نیروی فرمان روایی بر خویشتن، و در هم شکنندۀ روان فرماینده یا همان نفس اماره] در برابر( سئورو Saoro ) دیو آشوب می ایستاد. ( در شاهنامه کیخسرو نماد اوست)
سپنتاآرمئیتی [اسفند= پاکدامنی و خرد رسای خداوندی] به نبرد با نا اُنگ هَئی ثیا Naa ong haeithia دیو سرکشی می رفت. (در شاهنامه زنانی مانند سیندخت، رودابه، و فرنگیس نماد او هستند)
هئوروتات[خرداد= نماد رسایی گوهر هستی بخش]، به نبرد با تَئوروی Taurvi دیو تباهی و پوسیدگی می شتافت و رویش و بالِش گیاهان و پیشرفت و فراپویی آفرینش را از گزند او باز می داشت.
اَمِرتات [اَمُرداد= فروزه بی مرگی و جاودانگی اهوره مزدا] به هماوردی (زَئی ریش Zaeirish ) دیو تباهی می شتافت تا او را از تاخت و تاز باز دارد و نگذارد که همه چیز را بپوساند و بمیراند.
سروش[پیک ایزدی] به نبرد با ( اِشم Eshm = دیوِ خشم خونین درفش) می شتافت تا راهِ هرگونه پتیارگی را بر او ببندد و آوای خُجستۀ خود را به گوش مردم برساند.( این ایزد بالا بلند بارها در شاهنامه رخ نشان می دهد)
نشانه های پر رنگ این جهان بینی در جای جای شاهنامه به روشنی دیده می شوند :
دیو سیاه به نبرد سیامک می رود:
بزد چنگِ واژونه دیو سیاه
دوتا اندر آورد بالای شاه
فکند آن تن شاه زاده به خاک
به چنگال، کردش کمرگاه چاک
دیو سیاه خاک دیگری خاک افشان به نبرد هوشنگ می رود:
بیامد سیه دیو بی ترس و باک
همی به آسمان بَر، پراکند خاک
بیازید هوشنگِ چون شیر، چنگ
جهان کرد بر دیو نستوه تنگ
کشیدش سراپای یَک سر دوال
سپهبَد بُرید آن سرِ بی همال
جمشیدِ هورچهر، در پرتو فَرّ کیانی که دارد، جهان را به والاترین ارزش ها می آراید، ولی به دست ضحاک ماردوش با ارّه به دو نیم می شود:
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یَکایَک ندادش زمانی درنگ
به ارّه مَر او را به دو نیم کرد
جهان را از او پاک و بی بیم کرد
نهان بود چند از دَم اَژدَها
نیامد به فرجام هم زو رها
شدآن تختِ شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه
فریدون ضحاک را می کوبد:
ز بالا چو پَی بر زمین بر، نهاد
بیامد فریدون به کردارِ باد
بدان گُرزۀ گاو سر دست بُرد
بزد بر سرش ، ترگ را کرد خُرد
ایرج به دست تور که برادر تنی اوست کشته می شود:
یکی خنجر از موزه بیرون کشید
سراپای او چادر خون کَشید
بدان تیز زهرآب گون خَنجرش
همیکرد چاک آن کیانی بَرَش
فرود آمد از پای سرو سَهی
گُسَست آن کمرگاهِ شاهنشهی
دوان خون برآن چهرۀ ارغوان
شُد آن نام وَر شهریار جوان
سر تاج وَر از تن پیل وار
به خنجر جدا کرد و برگشت کار
منوچهر نوۀ ایرج، تور بد کُنش را می کشد:
لُگام را بپیچید و برگاشت روی
بر آمد ز لشکر یَکی های و هوی
دَمان از پس اندر منوچهر شاه
رَسید اندر آن نام وَر کینه خواه
به تورِ دل آور چو اندر رَسید
درفش و سر و ترگ او را بدید
یَکی بانگ بَر زد به بی دادگر
که باش ای ستم گار پرخاش خَر
ببُرّی سر بی گناهان چنین؟
ندانی که جوید جهان از تو کین؟
یَکی نیزه انداخت بر پُشت اوی
نگون سار شد خنجر از مُشت اوی
ز زین بر گرفتش به کردار باد
بزد بر زمین، دادِ مردی بداد
سرش را هم آن گه ز تن دور کرد
دَد و دام را از تنَش سور کرد
این رشته کُشتارهای پایان ناپذیر در شاهنامه، در گسترۀ همان نبرد کیهانی نیک و بد است که سر آغاز آن را در داستان آفرینش ایرانی داریم.
ولی رستم از جنس دیگری است، او مردی است در میان ایزدان، و ایزدی است در میان مردمان، کار او نبرد با هرگونه زشتی و ناراستی و پتیارگی است:
« نه هرگز مرد شش سد ساله یی در جهان بود، و نه رویین تنی، و نه سیمرغی تا کسی را یاری رساند. اما آرزوی عمر دراز و بی مرگی همیشه بوده است و در بیچارگی امید یاری از غیب هرگز انسان را رها نکرده است.
نه عُمر رُستم واقعیت دارد نه رویین تنی اسفندیار و نه وجود سیمرغ، اما همه حقیقت است، و این تبلور اغراق آمیز آرمان های بشر است در وجود پهلوانان «خیالی».
زندگی رستم واقعی نیست. تولد و کودکی و پیری و مرگ او همه فوق بشری و یا شاید بتوان گفت غیر
بشری است. اما در عین حال آدمی حقیقی تر از رستم، و زندگی و مرگی بشری تر از آنِ او نیست. او تَجَسُم روحیات و آرزوهای ملتی است . این پهلوان، تاریخ – آن چنان که رُخ داد نیست، ولی تاریخ است آن چنان که آرزو می شد. و این «تاریخ» برای شناختن اندیشه های ملتی که سال های سال چُنین جامه یی بر تصورات خود پوشاند بسی گواراتر از شرح جنگ ها و کُشتارهاست. از این نظرگاه افسانۀ رُستَم از اسناد تاریخ نه تنها حقیقی تر، بلکه حتی واقعی تر است، زیرا این یکی نشانه یی است از تلاطم امواج، و آن دیگری مظهری از زندگی پنهان اعماق .
با این همه افسانۀ رستم تنها ساختۀ آروز نیست. واقعیت زندگی در کار است. این نیرومندترین مردان هم در جنک با سُهراب طعم تلخ شکست را می چشد، و در نبرد با اسفندیار در می مانَد، و سرانجام مرگ که چون زندگی واقعی است او را در کام خود می کشد. حتی اسفندیارِ بی مرگ نیز شکار مرگ است.
واقعیت، ریشۀ این یلان را در دل خود دارد.
پهلوانان شاهنامه مردان آرزویند که در جهان واقعیت بسر می برند. چنان سربلندند که دست نیافتی می نمایند، درخت هایی راست و سر به آسمان ، ولی ریشه ها درخاک، و به سبب همین ریشه ها دریافتنی و پذیرفتنی . از جنبۀ زمینی، در زمین و بر زمین بودن چون مایند، و از جنبۀ آسمانی تجسم آرزوهای ما، و از هر دو جهت تبلور زندگی . واقعیت آدمی در آن هاست و از این دیدگاه کمال حقیقتند. اما چنین حقیقتی انعکاس ساده و بی واسطۀ واقعیت نیست.
( شاهرخ مسکوب- مقدمه یی بر ستم و اسفندیار- رویه های 9 و 10)
اوستا و شاهنامه
اوستا(در پهلوی اوستاک، در نوشتارهای تازی گویان: بستاه، البستاه، ابستا، الابستا و الابستاق) به چَم: پی. بنیاد. شالوده. بُن مایه. پناه و یاوری، یکی از ماندمان های کُهن و شاید کُهن ترین نوشتار به جا مانده از ایرانیان باستان است.
از نشانه های به جا مانده پیداست که این گرامی نامه در روزگار ساسانیان بسیار کلان تر از اوستای امروز
بوده است، در گفتاوردهای اسلامی گاه از دوازده هزار پوست گاو سخن به میان آمده که اوستا بر روی آنها نوشته شده بود. شوربختانه بخش های بزرگی از این گرامی نامه در یورش بیگانگان از میان رفته اند. در زمان بلاش یکمِ اشکانی و پس از آن در روزگار ساسانیان(در زمان اردشیر پاپکان) به گرد آوری و سامان بخشی اوستا کوششی پیگیر به کار گرفته شد. در راستای همین کوشش بود که گزارشی به زبان پهلوی بر اوستا نوشتند و آنرا «زند» نام دادند و گاه «اوستا» را با «زند» با هم آوردند. سپس تر گزارشی بر «زند» نوشتند و آنرا «پازند» نام دادند که زبانش پاک تر و روان تر از زبان «زند» است.
اوستای کنونی که یک پنجم اوستای روزگار ساسانیان دانسته می شود، دارای 21 نسک و پنج بخش با چیدمان زیر است:
یسنا یا یَسنَه: به چَم نیایش و ستایش دارای 72 فرگرد. 17 فرگرد آن (28 تا –34 و 43 تا 54) سروده های زرتشت هستند که «گات ها» گفته می شوند.
ویسپِرَد: (در اوستا ویسپ رَتو) به چم ستایش همۀ رَدان، بیست و چهار کرده دارد.
یشت ها: به چَم نیایش ها، گِردآورد سرودهای ستایش و نیایش اَهورَه مزدا و اَمشاسپندان و ایزدان است و 21 یشت دارد.
وندیداد: به چَم:(آیین واروی دیو) از آفرینش جهان، پاکیزگی و نگهبانی آب، پرهیز از مردار و پادافره و جز آن سخن می گوید. فرگرد یکم در آفرینش زمین و کشورها، فرگرد دوم داستان جم یا جمشید، فرگرد سوم خوشی و ناخوشی جهان... جان مایۀ سخن، گزارش فرمان های دین مانند سوگند خوردن و پَیمان داشتن و آیین دخمه و دوری گزیدن از لاشه و چگونگی چیدن ناخن و بریدن مو و چگونگی رفتار با زنان در هنگام دشتان و جز اینهاست و 22 فرگرد دارد.
خرده اوستا: به چَم«اوستای کوچک»، گرد آوردی از نیایش ها و نمازهای روزانۀ مزدا پرستان است که از
سراسر اوستا گرد آوری شده اند.
اوستاشناسی: دانش بررسی، واکاوی و خوانش و گزارش اوستاست. این دانش در روزگار نوین به کوشش تنی چند از دانشوران اروپایی آغاز شد.
نخستین کوشنده در این راستا یک دانش پژوه فرانسوی به نام آبراهام یاسِنت آنکِتیل دوپِرون
Abraham Hyacinthe Anquetil-Duperron
بود که در سالهای ۱۷۵۵ تا 1761 زایشی در هندوستان به فراگیری زبانهای پارسی، سانسکریت و چند زبان خاوری دیگر پرداخت و برای آموختن اوستا از یک موبد بزرگ پارسی به نام دستور داراب یاری جُست، در آن هنگام موبدان، اوستا را به بیگانگان نمی آموزاندند ولی روزگار با او یار شد و در گرماگرم یک رشته تَنِش های بد هنجار که میان موبدان پارسی پیش آمده بود، موبد دستور داراب، وارون بربست های پیشین، او را به شاگردی پذیرفت.
انکتیل دوپرون در بازگشت به فرانسه دست به کار برگردان اوستا شد و در سال 1771«زند اوستا» را در سه پوشنه به چاپ رساند. و به نوشتن زندگینامهٔ کوچکی دربارهٔ زرتشت و آنچه به نام او گفته شده است پرداخت.
دیری نپایید که یک دانش پژوه دیگر فرانسوی به نام اوژن بورنوف که کوشش بسیار در خواندن دبیرۀ میخی
هخامنشیان به کار برده بود، پس از آموختن زبان اوستایی، هات یکم یسنا را در سال 1883 به چاپ رساند.
نخستین اوستا شناس ایرانی جاوید نام ابراهیم پور داود( زاده شده در بیستم بهمن ماه سال ۱۲۶۴ در رشت و در گذشته در روز بیست و ششم آبان ماه سال 1347در تهران) بود.
تا این زمان پیوند میان شاهنامه و اوستا برای ایرانیان و دیگر دانش پژوهان جهان شناخته نبود، ولی دانشورانی مانند استاد بهرام فرَوَشی، استاد محمد معین، استاد محمد مقدم، دکتر احسان یار شاطر، و دکتر جلیل دوستخواه که اوستا شناسی را در پیشگاه استاد ابراهیم پورداود آموخته بودند، و دیگرانی مانند استاد فریدون جُنیدی و زنده یاد شاهرخ مسکوب، اندک اندک رگه هایی از پیوندهای شگفت انگیز میان شاهنامه و اوستا را دیدند و با دیگر دانش پژوهان در میان گذاشتند.
فراهم آوردن شاهنامه
با درود و آفرین به روان و فروهر انوشه روان، ابومنصور محمد عبدالرزاق، پور بابک خراسانی، که اگر نبود شاهنامه هم نبود.
از این نامۀ نام وَر شهریار
بمانم به گیتی یَکی یادگار
بسیاری از دین کاران مسلمان و برخی از ایرانیان پُشت به ارزش های میهنی کرده، بسیار کوشیده اند تا به ما بباورانند که فردوسی نامور نامۀ خود را برای به دست آوردن پول از سلطان محمود غزنوی سروده است!..
آیت الّله سید محمد حسین حسینی تهرانی در رویۀ 144 از پوشنۀ چهارم یاوه نامه یی به نام « نور ملکوت قران» در نکوهش برگزار کنندگان جشنوارۀ هزارۀ فردوسی می نویسد:
« اینهمه سرو صدا برای عظمت فردوسی و جشنواره و هزاره و ساختن مقبره و دعوت خارجیان از تمام کشورها برای احیاء شاهنامه و تجلیل و تکریم از این مرد خاسر زیان بردۀ تهیدست برای چیست؟!. برای آن است که در برابر لغت قران و عرب که زبان اسلام و زبان رسول الّله است ، سی سال عمر خود را به عشق دینارهای سلطان محمود غزنوی به باد داده و شاهنامۀ افسانه یی را گِرد آورده است .
قران فاتحه مباهات فخریه به استخوان های پوسیده نیاکان را خوانده است و با نزول سوره الهَکُمَ التَّکَاثُرُ حَتَی زُرتُم المَقَابِرَ دیگر کدام مرد عاقلی است که به اوهام و موهومات بگرود، و بنام اعتبار پدران مرده و عظام[استخوان های] پوسیدۀ آن ها در میان قبرها خوش دل گردد؟!. او با گام های قویم خویشتن خود در راه افتخار و شرف می کوشد.
فردوسی با شاهنامۀ افسانه یی خود که کتاب شعر و تخیلات و پندارهای شاعرانه است خواست باطلی را در مقابل قران علم کند، و موهومی را در برابر یقین بر سر پا دارد، خداوند وی را به جزای خودش در دنیا رسانید، و از عاقبتش در آخرت خبر نداریم، خودش می گوید:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
ما در زمان خود هر کس را دیدیم که خواست عَجَم را در برابر اسلام عَلَم کند و لغت پارسی را در برابر قران بِنهَد، با ذلت و مِسکنتی عجیب جان داده است!..
ولی نگاه این ابر مرد فرهنگ ایران به جهان، و به هستی و هستی بخش به گونه یی دیگر و از سرشت دیگری
است. او می خواهد نام ارجمند خود را گردن آویز کارنامۀ ایران و جهان کند:
از این نامۀ نام وَر شهریار
بمانم به گیتی یَکی یادگار
تو این را دروغ و فسانه مدان
به یک سان رَوِشن زمانه مدان
واژۀ «رَوِشن» در پهلوی «رَویشن»، در پارسی دری «رَوِشن»، در پارسی امروز با فرو افتادن «ن» روش خوانده می شود.
ازو هر چه اندر خورَد با خِرَد
دگر، بر رَه رَمز، راهی بَرَد
یَکی نامه بود از گه باستان
فراوان بدو اندرون، داستان
پراکنده در دست هر موبدی
از آن بهره یی، نزد هر بخردی
از روزگاران کُهَن یک نبیگ بر جای مانده، و در پی یورش تازیان پاره پاره شده و هر پاره یی از آن در دست یکی از دانشوران ایرانی در جای جای ایران بر جای مانده بود.
یَکی پهلوان بود، دهگان نژاد
دلیر و بزرگ و خِرَدمَند و راد
این مرد دلیر و بزرگ و خِرَدمَند و راد، انوشه روان ابومنصور، محمد، پورِ عبدالرزاق، پور بابک خراسانی، سپه سالار خراسان بود که درود و آفرین همه ایران دوستان به روان و فروهر او باد.
پژوهندۀ روزگارِ نُخُست
گذشته سَخُن ها، همه باز جُست
گذشته سَخُن، همان است که امروزه «تاریخ» می گوییم، این رادمرد بزرگ خراسانی تشنۀ دانستن بود، می خواست بیخ و بن فرهنگ و گذشتۀ خود را بشناسد، از این روی فرمان به گِرد آوردن خدای نامه داد.
ز هر کشوری موبدی سال خَورد
بیاورد و این نامه را گِرد کرد
بپرسیدشان از نژاد کیان
اُ زان نام دارانِ فَرّخ گُوان
که:«گیتی به آغاز چون داشتند؟
که ایدون ، به ما خوار بگذاشتند
چگونه سرآمد به (بد) اختری؟
بر ایشان، همه روز گُندآوری!»
این سخن در بسیاری از نسخه های شاهنامه نیک اختری آمده ، ولی هیچ آدم خردمندی شکست و پریشانی را در شمار «نیک اختری» نمی گذارد ، این واژه بی گمان باید «بد اختری» بوده باشد. خوش نویسانی که شاهنامه را از روی دست هم بازنویسی کرده اند، «بد اختری» که یاد آور یورش تازیان مسلمان بود را نپسندیدند و بجایش «نیک اختری» نوشتند تا یورش تازیان مسلمان به ایران را «اختر نیک» به شمار آورند!..
بگفتند پیشش، یَکایَک مِهان
سَخُن های شاهان و گشتِ جهان
چو بشنید از ایشان، سپهبَد، سُخُن
یکی نام ور نامه افگند بُن
چُنین یادگاری شد اندر جهان
بـــــــــــــرو آفرین از کِهان و مِهان
چو از دفتر این داستان ها بسی
همی خواند خواننده بر هر کسی
جهان دل نهاده بدین داستان
همه بخردان و همه راستان
شاهنامۀ ابو منصوری نامۀ بسیار ارجمندی بود که در سال 346 ماهشیدی به فرمان و با سرمایه بزرگمردی از تبار مردان بزرگ ایران بنام ابو منصور محمد ابن عبدالرزاق فرمانروای توس، و به دست ابومنصور مُعمری
وزیر او نوشته و شیرازه بندی شد. این گرامی نامه که به سخن نا سروده نوشته شده بود به گزارش کارنامه ایرانیان باستان می پرداخت و بزرگترین بنمایه یی بود که فرا دست فردوسی بزرگ جا گرفت. شوربختانه نسخه نخستین این گرامی نامه از میان رفته است، ولی پیشگفتار آن که پیرامون پانزده برگ است سال های بسیاری به جای پیشگفتار در سر آغاز نسخه های دستی شاهنامه نوشته می شد و در سایۀ همین دست نوشته ها بود که ما از آن آگاهی یافته ایم.
پیشگفتار شاهنامۀ ابو منصوری در کنار تاریخ بلعمی و چند نامۀ انگشت شمار دیگر، یکی از کهن ترین نوشته های نا سرودۀ پارسی است که امروزه برای ما برجای مانده و از گرامی ترین ماندمان های ادب و زبان پارسی به شمار می رود.
چگونگی گرد آوری شاهنامۀ ابو منصوری
ابو منصور محمد بن عبدالرزاق، به کارگزاران خود فرمود آنچه را که از خاندان ساسانی و دیگر شهریاران بلند پایۀ ایران در یاد مردم ایران، و یا در برخی از نوشته های کُهُن بر جای مانده گرد آورند.
در دوره های پیشا اسلام چنین نامه یی را «خدای نامه» می گفتند، پس از چیرگی اسلام بر ایران واژۀ «خدای» تنها برای دادار آفریدگار به کار گرفته شد، از این رو این گردآورده را بجای «خدای نامه» «شاهنامه» نام دادند.
در این پیشگفتار از چهار مرد بزرگوار با نام های «ماخ» پیر خراسانی از هرات – «یزدان داد» پسر شاپور از
سیستان- «شاهوی خورشید» پسر بهرام از نیشاپور و «شادان برزین» پسر برزین از توس با برنام گویندگان داستان های شاهنامه ابو منصوری نام برده شده است.
فرازی از پیشگفتار شاهنامۀ ابو منصوری
اول ایدون گوید درین نامه که تا جهان بود مردم گِرد دانش گشتهاند و سُخَن را بزرگ داشته و نیکوترین یادگاری سُخُن دانستهاند چه اندرین جهان مردم به دانش بزرگ وارتر و مایهدارتر. و چون مردم بدانست کز وی چیزی نماند پایدار، بدان کوشد تا نام او بماند و نشان او گُسَسته نشود، چو آبادانی کردن و جای ها استوار کردن ودلیری و شوخی و جان سپُردن و دانایی بیرون آوردن مردمان را به ساختن کارهای نوآیین...
پس امیر ابومنصور عبدالرزاق مردی بود با فَرّ، و خویشکام بود و با هنر و بزرگ مَنِش بود، اندر کام روایی و با دستگاهی تمام از پادشاهی، و ساز مهتران و اندیشۀ بلند داشت و نژادی بزرگ داشت به گوهر و از تُخم اسپهبدان ایران بود و کار کلیله و دمنه و نشان شاه خراسان بشنید. خوش آمدش، از روزگار آرزو کرد تا او را نیز یادگاری بُوَد اندرین جهان. پس دستور خویش ابومنصور المعمری را بفرمود تا خداوندان کُتُب را از دهگانان و فرزانگان و جهان دیدگان از شهرها بیاوردند و چاکر او ابومنصور المعمری به فرمان او نامه کرد و کس فرستاد به شهرهای خراسان و هُشیاران از آنجا بیاورد و از هر جای، چون شاج پسر خراسانی از هری، و چون یزدانداد پسر شاپور از سیستان، و چون ماهوی خورشید پس بهرام از نشابور، و چون
شاذان پسر بُرزن از توس. و از هر شارستان گِرد کرد و بنشاند به فراز آوردن این نامههای شاهان و