جهان می کوشد.
زرتشت در بند یکم از سرود سی و سوم می گوید:
هرکس در این جهان،
کردارش می بایست بر پایه راستی،
که آیین بنیادین زندگی است باشد.
از این پرده برتر سُخنگاه نیست
به هستیش مَر اندیشه را راه نیست
این همه آن چیزی است که فردوسی بزرگ ، در شاه کار جاودانه و بی همتای خود از گوهر هستی بخش خدا می گوید، ولی آنچه را که می گوید آن چُنان ، شیوا و دل نشین می گوید که تا کنون کسی نتواسته است زیباتر و دل نشین تر از آن را بگوید.
ستایش خرد
کنون ای خردمند، ارج خرد
بدین جای گه گفتن، اندَر خورَد
بگو تا چه داری بیار از خرد
که گوش نیوشنده ز او بر خورد
«نیوشنده» : شونده. گوش دهنده
خِرَد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راهِ داد
خِرَد افسر شهریاران بُوَد
خِرَد زیوَر نام داران بُوَد
خِرَد زندۀ جاودانی شناس
خرد مایۀ زندگانی شناس
خرد ره نُمای و خرد دل گشای
خِرَد دست گیرد به هر دو سرای
از او شادمانی و زو مردُمی ست
از اویت فزونی و زویت کمی ست
چه گفت آن خردمَند مَردِ خِرَد
که دانا ز گفتار او بر خورَد
«برخوردن»: بهره بردن، سود جُستن، بهره مند گشتن
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کردهٔ خویش ریش
«ریش»: زخم
هُشیوار، دیوانه خوانَد وِرا
همان خویش، بیگانه داند وِرا
از اویی به هر دو سرای ارجمند
گُسسته خِرَد پای دارد به بند
خِرَد چشم جان است چون بنگری
تو بیچشم شادان جهان نسپَری
«سپَردن»: در نوردیدن
نُخُست آفرینش، خِرَد را شناس
نگه بان جان است و آن را سه پاس
«پاس»: همان نگه بان و پاس دارنده است
سه پاس تو چشم است و گوش و زبان
کز این سه، رَسَد نیک و بد بیگمان
خُرَد را و جان را که یارَد ستود
اُ گر من ستایم که یارد شنود؟
بزرگا چو کس نیست گفتن چه سود
از این پس بگو کآفرینش چه بود
در برخی از نسخه های شاهنامه بجای «بزرگا» «حکیما» آورده اند که دور از شیوۀ سخن پردازی فردوسی است.
تویی کردهٔ کردگار جهان
ببینی همی آشکار و نهان
همیشه خِرَد را تو دستور دار
بدو جانت از نا سزا دور دار
«دستور»: رایزن، در همۀ کارها با خرد خود همپرسی کن
به گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
ز هر دانشی چون سُخَن بشنُوی
از آموختن یک زمان نغنُوی
چو دیدار یابی به شاخ سُخُن
بدانی که دانش نیاید به بُن
ستایش خِرد در شاهنامه به همین چند رج کران بسته نمی شود، سد ها رج دیگر در جای جای این گرامی ترین نامۀ ایران در ستایش خرد می توان دید بهره گرفت، نمونه هایی از این رج های پراکنده در ستایش خرد را نگاهی بیاندازیم:
جوانی خِردمند بَرتر مَنِش
به گیتی زکس نَشنود سرزَنِش
کسی که در انجام هر کاری با خرد خود همپرسگی کند، زندگانی اش به سامان و پیروزگر خواهد بود
به هوش و به اندیشه وهَنگ و رای
زمین و زمان آوَرَد زیر پای
خرد را کنی بر دل آموزگار
بکوشی که نَفریبدَت روزگار
مردمی که چراغ خرد را فرا راه خود داشته باشند، فریب بیگانان ایران سوز و بنگاه های سخن پراکنی آنها را نخواهند خورد و چراغ بهروزگاری خود را در گذرگاه بادهای توفنده نخواهند گذاشت.
زشمشیرِ دیوان خرد جوشَن است
دل و جان دانا بدو روشن است
پیروی از خرد جوشنی پولادین است بر تن آدمی تا او را از گزند باد و باران روزگار و از شمشیر دیوان دور نگه دارد.
گذشته سَخُن یاد دارد خِرد
به دانش روان را همی پَرورد
گذشته سَخُن، بَر نام دیگری است برای کارنامۀ نیاکان و آگاهی از چگونگی گذرِ آنها از فراز و فرود رخدادهای نیک و بد روزگار، مردمی که سرگذشت نیاکان خود را ندانند هرگز روی بهروزگاری نخواهند دید، آنچه که روان مردمان را می پرورد، آشنایی با سرگذشت نیکان است تا بدانند:
چگونه سر آمد به بد اختری
بر ایشان همه روز گُند آوری
چو خواهی ستایش پسِ ِمرگ تو
خِرَد باید ای نام ور برگِ تو
برگ، ساز و نوا و سامان و کارمایه و ابزار زندگی است. اَبَر مردانی مانند زرتشت و کورش و داریوش و فردوسی و دیگر بزرگانی همانند آن ها که پس از هزاران سال جز با واژه های ستایش آمیز از آن ها نام برده نمی شود، از خردِ نیک و دانش نیک، برای خود جوشنی پولادین ساخته بودند، نه از سیم و زر، آنها خرد را و دانش را فرمان روای خود کرده بودند نه دو دیو گردن فراز آز و نیاز را.!..
ز بیشی خِرَد، جان بُوَد سودمَند
ز کمیش تیمار و دَرد و گزند
این از کم خردی و بی دانشی دانش آوختگان پرورش نیافتۀ ما بود که چهرۀ نا خُجستۀ امام سیزدهم را در آیینه ماه دیدند و به خرد هرگز نداشتۀ خود خندیدند!.. و یک سززمین فرهنگ خیز را میدان تاخت و تاز اهریمن و دیوان دوزخ نشین او کردند!.
سَخُن خوب گوید چو دارد خِرَد
چو باشد خِرَد رَسته گردد زبَد
نکوتر هنر مَرد را بِخرَدی است
که کار جهان و رَه ایزدی است
چو از سَر خِرد رفت واز چَشم شَرم
همان نام وننگ وهمان سرد و گرم
ندارد از این هیچ نامرد باک
چه آن مرد، زنده چه در زیر خاک
آن نامردان بی باک و روان به اهرمن فروخته هایی که میهن ما را دچار بزرگ ترین و بدشگون ترین تباهی کردند، چه در زیر خاک باشند چه بر روی خاک، ارزشی این همان دارند، این فرومایگان ایران سوز هر چه مرده تر بهتر !..
دلی کز خِرد گردد آراسته
چو گنجی بود پُر زَر و خواسته
مردمی که خِرَد را و دانش را همانند گردنبندی گرانی ها گردن آویز خود داشته باشند، نیازی به گنج ندارند، نیازی به نفت ندارند، نیازی به لشکر کشی آمریکا و اسراییل ندارند، نیازی به پشتیبانی دولت های پتیاره یی که او را دچار این همه تیره روزگاری کردند ندارند!..
کسی کو خِرَد جوید و ایمنی
نتازد سوی کیش اهریمنی
مردی که بویی از خرد برده باشند، به آیین ورجاوند بنیاد نیاکان خود پُشت نمی کنند و با کف سد پای برهنه در پی پیامبران و امامان و دین کاران خرد سوز نمی روند و به دست خود خاک بر سر خود نمی افشانند!..
تنومند کو را خِرَد یار نیست
به گیتی کس او را خریدار نیست
کسی را کَش از بُن نباشد خِرَد
خِرَدمَندَش از مردمان نَشمُرد
اگر یار باشد روان با خِرَد
به نیک و به بد روز بر نشمُرد
مزن رای جز با خِرَدمَند مرد
ز آیین شاهان پیشین مَگَرد
خِرَد گیر که آرایش جان بُوَد
نگه دار گفتار و پیمان بُوَد
هرآن نام ور کو ندارد خِرَد
ز تخت بزرگی کُجا بر خورَد
به رامش بُوَد هر که دارد خِرَد
سِپِهرَش همی در خِرَد پَروَرَد
گامه های آفرینش از دیدگاه پیر شهنامه گوی توس
از آغاز باید بدانی دُرُست
سر مایۀ گوهران از نُخُست
که یزدان زناچیز [1]چیز آفرید
بدان، تا توانایی[2] آمد پدید
از او مایۀ گوهر آمد چهار[3]
بر آورده بی رنج و بی روزگار[4]
یَکی آتشی بر شده تاب ناک
میان باد و آب از بر تیره خاک[5]
نُخُستین که آتش ز جُنبش دَمید
ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
اَ زان پس ز آرام سردی نُمود
ز سردی همان باز تری فزود
چو این چار گوهر به جای آمدند
ز بهر سپنجی[6] سرای آمدند
گُهرها یَک اندر دگر تاختند
دگرگونه گردن بر افراختند[7]
پدید آمد[8] این گُنبد تیز رو
شِگفتی نُمایندۀ نو به نو
فلک ها یَک اندر دگر بسته شد
بجُنبید چون کار پیوسته شد[8]
چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ
زمین شد به کردار روشن چراغ
ببالید کوه آب ها بر دَمید
سر رُستنی سوی بالا کَشید [9]
زَمین را بلندی نبود جای گاه
یَکی هسته یی تیره و بود و سیاه
ستاره به سر بر شگفتی نُمود
به خاک اندرون روشنایی فُزود
همی بَر شد اَبر و فرود آمد آب
همی گشت گِرد زمین آفتاب
گیا رُست با چند گونه درخت
به اَبر اندر آمد سرانشان ز بخت
ببالد، ندارد جز این نیرویی
نپوید چو پویندگان، هر سویی
از آن پس چو جُنبده آمد پدید
همه رُستنی زیر خویش آورید
سرش زیر نامَد به سانِ درخت
نگه کرد باید بدین کارِ سخت[10]
خور و خواب و آرام جوید همی
اُ زان زندگی، کام جوید همی
نه گویا زبان و نه جویا خِــــــرَد
زخار و ز خاشاک تن پَروَرَد
نداند بد و نیک فرجام کار
نخواهد از او بندگی[11]کردگار
آفرینش آفتاب و ماه
ز یاغوتِ سرخ ست چَرخ کبود[12]
نه از باد و آب و نه از گَرد و دود
به چندان فروغ و نه چندان چراغ
بیاراسته، چون به نوروز، باغ
روان اندر او گوهر دل فُروز
کز او روشنایی گرفته ست روز
که هر بامدادی چو زرّین سِپَر
زخاور بـــــر آرَد فــــروزنــــــده سَر
زمین پوشد از هور، پیراهنا
شــــــود تیـــــــره گــــــیتی، بدو روشنا
چو از خاور او، باختر را رَسَد
ز خاور شبِ تیره سر بر کَشَد
نگیرند مَر یَک دگر را گذر
نباشد از این یَک روَش راست تر
اَیا آن که تو آفتابی همی
چه بودت که بر من نتابی همی
چراغی است مَر تیره شب را بسیج
به بَــــــــــــد تا تــــــوانی تو هــــرگـــــز مَپیچ
چوسی روز گردش بپیمایدا
دو روز و دوشب روی ننمایـــــــدا
پدید آیــــــد آنگاه باریک تر
تــــــــــــــرا روشـــــــنایی دهــــــــد بیش تـــــــــر
به دو هفته گِرد گردد همیشه دُرُست
بدان باز گردد که بود از نُخُست
بُوَد هر شبان گاه باریک تر
به خورشــــــــــــــیدِ تابــــــــنده نزدیک تر
بدین سان نهادش خداوندِ داد
بُوَد تا بُــــــوَد هم بدیــــن یک نــــــــــهاد
آفرینش مردم
چو زین بگذری مَردم آمد پدید
شد این بند ها را سراسر کلید
سرش راست بَر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد کار بند
پذیرندۀ هوش و رای و خِرَد
مَر او را دَد و دام فـــــــرمان بَرَد
ز راهِ خرد ، بنگری اندکی
که گفتارِ مَردم چه باشد یَکی
مگر مردمی خیره دانی همی
جـــــز این را نــــدانی نشانی همـــی
شَنیدم ز دانا دگرگونه زین
چه دانــــیم راز جـــــهان آفَــــــــــرین
نگه کن، سرانجام خود را ببین
چو کاری بـــــــیابی بِهی بـــــر گُزین
به رنج اندر آری تنَت را رواست
که خود رنج بُردن به دانش سِزاست
به رنج اندرَست ای خردمند گنج
نیابــــــــد کسی گنج، نا بــــــــرده رنج
چو خواهی که یابی ز هَر بَد رها
سر انــــــــــــــــدر بــــــــــــــــــیاری به راه خدا
بُوی در دو گیتی ز بَد رستگار
نکـــــــو نام باشی بــــــــرِ کِـــــــــردگار
نگه کن بر این گنبد تیز گَرد!
که درمان از اویست و زوی است درد
نه گشت زمانه بفرسایدَش
نه این رنـــــــج و تــــــــیمار بگزایدَش
نه از جُنبش آرام گیرد همی
نه چون ما تــــــــباهی پذیرد همــــی
از او دان فزونی و زو دان شمار
بَد و نـــــیک نزدیک او آشکار
دانش امروز می گوید که نزدیک به 4.5 میلیارد سال پیش، زمین دارای پوسته یی داغ ، سرخ رنگ و نیمه گداخته بود. پس از گذشت میلیونها سال، این پوستۀ نیمه گداختۀ سرخ رنگ اندک اندک رو به سردی گذاشت و جای خود را به پوسته یی سخت بخشید.
نخستین که آتش ز جنبش دمید
ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
گازهای داغ و گدازه های روان از لایه های زیرین و از راه دهانه های آتشفشان بیرون جهیدند و هوای کُلُفت زمین را پدید آوردَند. در همین زمان شُخانه ها و اخترهای دونده [شهاب ها]ی زیادی هم با زمین برخورد
کردند، این ها از یک سو هزاران گودال ژرف و فراخ دامن در زمین پدید آوردند، و از سویی دیگر برغبار هوا در پیرامون زمین افزودند.
همراه با این دگرگشت های پیاپی، گوهرهای سنگین تر، ته نشین شدند و هستۀ توپال ها[فلزات] را پدید آوردند، و گوهرهای سبک تر فراز رفتند و پوستۀ بیرونی زمین را بیاراستند و جامۀ زیبایی بر روی این کره گداخته پوشاندند.
گُهر ها یک اندر دگر تاختند
دگرگونه گردن بر فراختند
پس از یک میلیارد سال، لایه های بیرونی زمین رو به سردی گذاشتند، بخار آبی که در هوای پیرامون پدید آمده بود بهم فشرده شد و چکه های آب را پدید آورد.
اُز آن پس ز آرام سردی نمود
ز سردی همان باز تری فزود
این چکه های آب میلیون ها سال پیاپی به گونۀ باران های تُند بر زمین فرو ریختند. ریزش نا ایستای این تندآبه ها از سویی هوای زمین را از آلودگی های دود و غبار و گازهای زهرآگین بپالود و از سویی دیگر دریاها و پهناب ها و دریاچه ها و تالاب ها را برروی زمین پدید آورد. اکنون اگر چشمی بر زمین بود می توانست آسمان و آنچه را که گردن آویز آن است ببیند:
پدید آمد این گنبد تیز رو
شگفتی نمایندۀ نو به نو
ولی پوستۀ زمین در پی فوران های پی در پی آتشفشان ها (چه از دهانۀ کوه ها و چه در کف دریاها) و زمین لرزه ها و دریا لرزه های پیاپی و جُنبش خشک سارها، و جابجایی لایه های زمین، هر دَم ریختار دگرگونه یی به خود می گرفت و چرخش زمین به گرد خودش بر دامنۀ این دگرگونی ها می افزود.
ببالید کوه آبها بر دمید
سر رُستینی سوی بالا کشید
پیرامون یک سد و سی میلیون سال پیش نخستین گروه جُلبَک ها که شمار گونه های آن را از 3800 تا 4300 گونه تخمین می زنند در میان آب ها پدید آمدند.
در پی آن ها گونه های دیگری از گیاهان که آن ها را در دسته های گوناگون بخش بندی می کنند بر روی زمین پدید آمدند، شک نیست که گونه های بسیار فراوان گیاهان نیز همانند بسیاری از گونه های جانواران، در دگرگشت های پیاپی زمین از میان رفتند و جای خود را به گونه های دیگری سپردند که توان بیشتری در سازگاری با سامه های زمین داشتند. بسیاری از گیاهان توانستند در کنار مرداب های بزرگ رویش و بالش خود را پی بگیرند. اندک اندک درختان بالا بلند و پُر پیکر زمین را به زیباترین چهره بیاراستند:
گیا رُست با چند گونه درخت
به ابر اندر آمد سرانشان ز بخت
بــبالـــد ندارد جــــز ایـــن نیرویی
نـــــپوید چـــــو پـــــوینــدگان هـــر ســـویی
اُ ز آن پس چو جُنبده آمد پدید
همه رُستَنی زیر خویش آورید
نُخُستین باشندگان زنده نزدیک به 3.8 میلیارد سال پیش، و نخستین دایناسورها نزدیک به 150 میلیون سال پیش کالبد هستی پذیرفتند.
نزدیک به 65 میلیون سال پیش دودمان دایناسورها از میان رفت، انگیزۀ نابودی دایناسورها را برخورد یک اختر دونده[شهاب] به زمین می دانند که در پی آن غبار سنگینی سراسر زمین را پوشاند و گرمای خورشید به زمین نرسید و یک چرخۀ کوتاه یخبندان مرگ همگانی دایناسورها را در پی آورد.
چو زین بگذری مردم آمد پدید
شد این بندها را سراسر کلید
از داده های دانش امروز چُنین دانسته می شود که نُخُستین جانوران آدم گونه میان پانزده تا بیست میلیون سال پیش بر روی زمین پا به هستی گذاشتند، نزدیک به چهارده میلیون سال پیش اورانگوتان ها از خانوادۀ مردم سانان جدا شدند. زیست شناسان راه رفتن روی دو پا را نخستین برتری مردم تباران نسبت به دیگر جانوران می شمارند. مردمان امروزی برآمده از تبار مردم گونه هایی هستند که میان دو میلیون و سیسد تا دو میلیون و دویست سال پیش در آفریکا می زیستند. اندازۀ مغز نخستین تبار آدمی به اندازۀ مغز شامپانزه بوده است. از آن زمان تا به امروز فرایند مغز آدمی گام به گام رو به فزونی گذاشت و با پیدایش مردمِ کشیده اندام گنجایش کاسۀ سر آدمی به دو برابر اندازه کاسۀ سر مردم نخستین رسید.
بیشینۀ دانشمندان بر این باورند که نخستین خاستگاه مردمان سرزمین گرم آفریکا بوده و سپس میان پنجاه تا سد هزار سال پیش اندک اندک به سر زمین های دیگر کوچیده اند. برخی دیگر از دانشمندان بر این باورند که مردم کشیده اندام پس از کوچ از آفریکا با دیگر نژادهای مردمی در دیگر سرزمین ها آمیختند و نژادهای امروزی را پدید آوردند.
آدم امروزی که «آدم خردمند» نامیده می شود تنها گونۀ باز مانده از مردم تبارانِ باستانی است که میان چهارسد تا 250 هزار سال پیش رو به فراپویی گذاشته و به گامۀ امروزی رسیده است.
سرش راست بر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد کار بند
پــــذیرندۀ هوش و رای و خرد
مــــــر او را دد و دام فـــــرمان بــــرد
همان گونه که دیدیم فرایند رسایی در بارۀ همۀ باشندگانِ روی زمین، و از آن میان «آدمی» فرایندی زمان بَر و گام به گام بوده است، پیدایش گونه یی نو از یک بیخ کُهن تنها در گذرگاه یک زمان بسیار دراز رُخ دادنی است، از این رو داستان خرد سوز «خلقت شش روزه» به ویژه داستان «خلقت آدم و حوا» داستانی
بسیار کودکانه و دبنگانه و از بیخ و بُن نا پذیرفتنی است. نکته یی که باید مایه سربلندی ما ایرانیان باشد این است که در شاهنامۀ فردوسی کمترین نشان از این داستان کودکانه نیست، همه جا سخن از «پدید آمدن» در میان است:
بدان تا توانایی آرد پدید...
پس خُشکی آمد پدید...
پدیدآمد این گُنبد تیز رو...
فلک ها یک اندر دگر بسته شد...
ببالید کوه آب ها بر دمید...
اُ زان پس چو جنبده آمد پدید...
چو زین بگذری مردم آمد پدید...
از میان همین مردم اند که بزرگانی مانند اشو زرتشت ورجاوند بالا بر می افرازند و می خواهند رازوارگی های جهان هستی را دریابند:
3/ 44
ای مزدا اهورا ،
این از تو می پرسم،
پُرسشم را بازگوی،
کیست در آغاز،
آفریدگار و پدر راستی
چه کسی به خورشید و ستارگان،
راه پیمودن نموده است؟
کیست که از او
ماه گاه در افزایش و گاه در کاهش ؟
ای مزدا
من خواهانِ دانستن اینها و دیگر چیزهایم.
4/44
ای مزدا اهورا،
این از تو می پرسم،
پرسشم را بازگوی.
کیست آنکه،
زمین را در پایین و آسمان بی نشیب را در بالا
نگاه داشته است؟