اگر نگاهی ژرف به پیرامون خود بیاندازیم خواهیم دید که نه تنها رایزنان دستگاه ولایت فقیه و کارگزاران اهریمن و سران سپاه انقلاب اسلامی و بسیج و نیروهای انتظامی و هزاران آیت الله ریز و درشت و امامان جمعه و جنایت، و سفیران و دیپلمات ها و دیگران، ونکه میلیون ها ایرانیِ خرد باخته و روان به اهرمن فروخته و پُشت به ارزش های مردمی و میهنی کرده را نیز در سراسر جهان خواهیم دید که باید همه را «پایمردان دیو» نامید. در روزگار ضحاک اگر تنها کاخ نشینان و خواب گزاران و وزیران و سران سپاهِ ضحاک (پایمردان دیو) بودند، در روزگار بدشگون ما همۀ ملی مذهبی ها... همۀ اصلاح طلبان... همۀ آن هایی که در روزهای انتخابات در برابر سفارت جمهوری ننگین دامن اسلامی رده می کشند تا به برگزیدگان ولی فقیه رای دهند... همۀ آن فرومایگان پُشت به ارزش های مردمی کرده که در بازی های فوتبال پرچم ننگین و آلوده به خون جمهوری اسلامی را در جای جای جهان بر می افرازند... همۀ آن هایی که برای این حکومت اهریمنی جاسوسی و سخن چینی و مردم فروشی می کنند... همۀ زشت خو اهرمن زادگان دیگری که برای این حکومت ایران سوز لابی گری می کنند... این هاهمه و همه پای مردان دیو اند...
«گیهان خدیو» برنام دیگری است برای خداوند
چو بر خواند کاوه همه دفترش،
سبک سوی پیران آن کشورش،
خروشید کای پای مردان دیو
بریده دل از مهر گیهان خدیو،
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دل ها به گفتار اوی؟
نباشم بدین دفتر اندر گُوا
نه هر گز بر اندیشم از پادشا
خروشید و بر جَست لرزان ز جای
بدَرّید و بسپَرد دفتر به پای
«سِپَردن به پای» همان لگد کوب کردن است، دفتر ضحاک را پاره کرد و در زیر پا به زیر لگد گرفت.
گران مایه فرزند در پیش اوی
از ایوان برون شد خروشان به کوی
فرزند را پیش انداخت و شتاب آلود و با همان خشم و خروش به کوی و بازار در آمد!.
مِهان شاه را خواندند آفرین
که:« ای نامور شهریار زمین!.
ز چرخ فلک بر سَرَت باد سرد
نیارَد گذشتن به روز نبرد
چرا پیش تو کاوۀ خام گوی
به سان هَمالان کند سرخ روی
«هَمال» از واژگان پهلوی و به چم همانند – همسر – هم ارج - همتا – انباز و جز این هاست.
«روی سرخ کردن» نشانۀ خشم آوردن است. بزرگان دربار و پای وران دیو بیش از آن که از خَشم و خروش کاوه آزرده شده باشند، از این دلگیر اند که چرا ضحاک، این کارگر بینوا با آن جامه های چرکین را در کنار آن ها و هم ردۀ آن ها نشانده است!..
همی دفترِ ما به پَیمانِ تو
بِدَرّد بپیچد ز فرمان تو
سر و دل پر از کینه کرد و برفت
تو گفتی زمانِ فریدون گرََفت
در برخی از نسخه ها بجای واژۀ پارسی «زمان»، «عهد» تازی نوشته اندکه بسیار دور از شیوۀ سخن پردازی فردوسی است.
فرومایگان و چاپلوسان و خود فروختگان دیو سرشت بیت رهبری، نخست زبان به آفرین گویی ضحاک ستم پیشه می گشایند و سپس به نکوهش کردار او می پردازند که چرا پروانه داد که پیرمرد فروتر نشینِ خام گفتاری مانند کاوه در کنار بزرگان جا بگیرد وخود را همتا و هم ارج آنان بشمارد و سرانجام با آن چنان گستاخی باور نکردنی، گرامی دفتر امام نبشته را این گونه به خواری بدرد و زیر پا بیاندازد. این کار درست همان محاربه با خداست!.. مگر نه این است که مقام معظم رهبری زبان خداست و سخنان خدا از زبان او روان می شوند؟!.
پس این دفترِ امام نبشته حکم همان قران را دارد!..
ندیدیم ما کار از این زشت تر
بمانیم خیره بدین کار در»
کَیِ نام ور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شُنود
که چون کاوه آمد ز درگه پدید،
دو گوش من آوای او را شَنید،
میان من و او در ایوان دُرُست
یَکی کوه گفتی ز آهن بِرُست
هم ایدون چو او زد به سر بر، دو دست
تو گفتی مرا در دل آمد شکست
ندانم چه شاید بُدَن زین سپس
که راز سپهری نداند کس»
به روشنی پیداست که ضحاک، فروپویی بخت خود را به روشنی دیده است. نکتۀ پنهان در سخن ضحاک این جاست که در هزار سال گذشته هرگز پیشینه نداشته است که جوان ُمردی از جان گذشته آن گونه گستاخ به کاخ در آید و همانند دریایی پرخروش، خیزابه های خشم خود را بر سر و روی او بکوبد و دست نبشتۀ او را پاره کند و به زیر پای اندازد. این نشان می دهد که ستم پیشگان با همۀ توانمندی در ستم ورزیدن تا چه اندازه سُست مایه و نا استوارند که با یک خروش خشم آهنگ، لرزه بر سد ستون تن شان می افتد.
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بر او انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم، کاهن گران پُشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن، بر سر نیزه کرد
همان گه ز بازار بَر خاست گرد
« زخم» در این جا به چَم: زدن و کوفتن است، و «درای»، پُتک آهنی است. کاوه آن چرم پارۀ آهنگری را همانند درفش بر چوبی بیاویخت و بر افراشت و مردم را به همازوری و هم دلی، و خیزشی همگانی بر انگیخت.
«همانگه ز بازار بر خاست گرد» نشان دهندۀ این است که مردم شتابان پیرامون او گرد آمدند و از جُنب و جوش آن ها گرد و خاکی بزرگ در بازار بر خاست.
خروشان همی رفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کند
یَکایَک به نزد فریدون شویم
بدان سایۀ فَرّ او بغنُویم
خب! این یعنی چه؟ کسی که هوای فریدون کند، سر از بند ضحاک بیرون کند!. این مردم از کجا باید دانسته باشند فریدون کیست و کار و بارش چیست تا هوای او به سر کنند؟
فریدون که تا آن روز چهرۀ شناخته شده برای مردم نبود!. آن چه که ما تا کنون دیدیم فرانک بود و نگهبان آن مرغ زار بود و گاو بر مایه، و سپس پیر مردی پارسا بر بلندای کوهی که فریدون به دست او سپرده شد تا دوران آموزش و پرورش را در پرتو مهر و دانش و پارسایی او بگذراند.
از آن سو خواب گزاران ضحاک که خوابِ هراس انگیز او را گزارش کردند و گفتند که دوران تاخت و تاز زشت کاریهای تو به سر رسیده و زود خواهد بود که کودکی ایرانی تبار از خاندان شاهی به نام فریدون زاده خواهد شد، در آغوش فرهنگ ایران بالا بر خواهد کشد، و با بُرز و بازوی دشمن شکن به کین خواهی مردم بر خواهد خاست و گرزۀ گاو سارش را بر سر خودت و مارانت را خواهد کوبید و مردم نگون بخت این سرزمینِ اهورایی را از کردار اهریمنی تو آسوده خواهد کرد.
کسی را بود زین سپس تخت تو
به خاک اندر آرد سر بخت تو
کِجا نام او آفریدون بود
زمین را سپهری همایون بود
چو او زاید از مادر پر هنر
به سان درختی بود بارور
به مردی رسد بر کشد سر به ماه
کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
به بالا شود چون یکی سرو بُرز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
زند بر سرت گرزه ی گاو روی
به بندت در آرَد از ایوان به کوی
در این جا با این پرسش روبرو می شویم که چرا مردم باید هوای فریدون کنند؟ تا آن زمان که کاوه به در بار ضحاک در آمد و خروش خشم خود را همانند پتکی بر سر ضحاک کوبید، کسی فریدون را نمی شناخت!.. گیرم که نام فریدون و هراس ضحاک از او از درز دیوارهای دربار به بیرون رِخنه کرده باشد. ولی پذیرفتنی نیست که همۀ مردم دانسته باشند فریدون کیست، و کار و بارش چیست!. کسی را که نمی شناسیم چگونه می توانیم هوای او را به سر کنیم؟. ما چه می دانیم فریدون کیست!.
ما یک بار فریب رادیو بی بی سی لندن و سدای آمریکا را خوردیم و بی آنکه بدانیم خمینی کیست و کارو بارش چیست هوای او را به سر کردیم و آتش به خرمن هستی خود و میهن خود و خان و مان خود زدیم.
امروز چرا باید دوباره هوای کسی به سر کنیم که کمترین شناختی از او نداریم! ولی فراموش نکنیم که این
فردوسی است که سخن می گوید: نه رادیو بی بی سی لندن یا رادیو سدای آمریکا. فردوسی بزرگ در همان
سر آغاز شاهنامه سر نخی بدست ما داد و گفت:
تو این را دروغ و فسانه مدان
به یک سان روشن زمانه مدان
از آن هر چه اندر خورد با خرد
دگـــــــــــر از ره راز راهی بَرَد
ما هم که در اینجا به «نقالی» شاهنامه ننشسته ایم تا هر آنچه را که فردوسی گفته است مانند مرغان سخن گو بخوانیم و بی انگار از کنار ناگفته ها بگذریم.
شاهنامۀ فردوسی دریایی است پر گُهر که دُر و گوهرش را باید با کند و کاو بسیار بدست آورد. باید این گوشماهی بسیار زیبا و دل ربا را شکست تا بتوان به مرواریدهای درون آن دست یافت.
هر بندی از بند های شاهنامه، همانند یک گوشماهی سنگی، مرواریدی در درون خود دارد، ما باید با ژرف نگری و کند و کاو بسیار این مرواریدهای گران بها را از درون این بند ها بیرون کشیم و گردن آویز خود کنیم تا بتوانیم به یارمندی آنها میهن را از چنگال ضحاک روزگار خود برهانیم. پس جا دارد که بدرنگیم تا درونمایۀ این سخن را در یابیم که آیا این سخن را کاوۀ آهنگر به مردم روزگار خود می گوید، و یا پیام ورجاوند فردوسی است برای دیروز و امروز و فردا و فرداهای دور ما. پیام فردوسی بسیار ساده و روشن است:
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کند
این سخن، شیرۀ جان شاهنامه، و جان مایۀ سخن فردوسی است، اگر نیک بنگریم خواهیم دید که در سراسر این گرامی نامه هیچ سخن دیگری به این گران مایگی نیست. اکنون ببینیم که این فریدون کیست که امروز هم می تواند رهایی بخش ما زا چنگال ضحاک زمانه گردد. سر نخ ها را یک به یک پی بگیریم:
خُجسته فریدون ز مادر بزاد
جهان را یَکی دیگر آمد نهاد
ما می دانیم که هیچ زن و مردی خُجسته یا گُجسته از مادر زاده نمی شود، این اندیشه و بینش و منش و کرد و کار آدمی در گذرگاه زندگی است که از او خُجسته مردی مانند کورش بزرگ می سازد یا گُجسته مردی مانند اسکندر... فردوسی می سازد یا سلطان محمود غزنوی... احمد کسروی می سازد یا سید حسن مدرس، رضا شاه بزرگ می سازد یا خمینی، صداق هدایت می سازد یا علی شریعتی... در بارۀ همین فریدون هم در پایان راه زندگی، فردوسی می گوید:
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت این نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
پس این چیست که به هنگام زاده شدنش می گوید:
خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهان را یَکی دیگر آمد نهاد
یعنی چه جهان را یکی دیگر آمد نهاد؟. نهاد، در اینجا همان سرشت، خوی، آیین، رَوِش، شیوه و روال است. همین فردوسی در جای دیگری می گوید:
ز یک دست بِستَد به دیگر بداد
جهان را چنین است ساز و نهاد
و یا:
جهان را چنین است ساز و نهاد
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
پس سخن از یک دگرگونی بزرگ و بُنیادین و بسیار خجسته در میان است که پس از زاده شدن فریدون پرتو آن خُجَستگی بر میهن ما دامن گسترانید. اکنون ببینیم که این «نهاد دگرگونه» چیست و چه نشانه هایی دارد!..
ببالید بر سان سرو سهی
همی تافت زو فر شاهنشهی
پیشتر گفته شد که «سرو» نام درختی است راست رُسته با ویژه گی ها و فروزه هایی مانند: راستین – همیشه سبز – سرفراز – سرکش – پای برجا – چمن زاد - بستانی - بوستان آرای... از این روی آن را نماد ایران و ایرانی دانسته اند. در بخش های پیشین هم دیدیم که فردوسی از بسیاری از پهلوانان ایرانی گاه با برنام سرو یا سرو آزاده و یا سرو سهی نام می برد
چو رستم بپیمود بالای هشت
به سان یکی سرو آزاده گشت
و در بارۀ سیاوش هنگامی که در سوگ مرگ مادر نشسته است می گوید:
چو گودرز آن سوگ شهزاده دید
دُژم شد چو آن سرو آزاده دید
و شاهنامۀ خود را نیز که شناسنامۀ ملی ما ایرانیان است سرو سایه فکن می نامد:
توانم مگر پایه یی ساختن
بر شاخ آن سرو سایه فکن
کز این نام ور نامۀ شهریار
به گیتی بمانم یَکی یادگار
تا اینجا همۀ نشانه ها گویای ایرانی بودن گوهر فریدون اند، اکنون برویم به دنبال دیگر نشانه ها:
جهان جوی با فر جمشید بود
به کردار تابنده خورشید بود.
پس دانسته شد که پیوندی است ناگُسستنی میان جمشید و فریدون. فریدون نه تنها از تخمۀ جمشید،
ونکه با فَرّه جمشید است، ولی این جمشید کیست؟
در میان همۀ شاهان پیشدادی و استوره یی کسی را هم پای جمشید نمی شناسیم.
او پادشاهی است که در پرتو خرد و دانش و آراستگی و برخوردار از فره ایزدی هفتسد سال در ایرانشهر شهریاری کرد. در دوران پادشاهی او نخستین پایه های سکولاریسم و جدایی دین از سیاست پی گذاشته شدند، جمشید همۀ دین کاران را به بالای کوهی فرستاد تا بروند هر اندازه دل شان می خواهد با الله هان خود زندگی کنند ولی کار به کار مردم نداشته باشند.
جدا کردشان از میان گروه
پرستنده را جایگه کرد کوه
در دوران هفتسد سالۀ پادشاهی او ایران گامه های فراپویی را یکی پس از دیگری فراز آمد و به به ترین ارزش ها آراسته گردید. راه های زمینی برای ترابری و رفت و آمد بازرگانی، راه های دریایی و دریا نوردی:
گذر کرد زان پس به کشتی بر آب
ز کشور به کشور برآمد شتاب
ساختن کاخ های بلند و گرمابه ها...
پزشکی و در مان هر دردمَند
درِ تندرستی و راه گزند
ز رنج و ز بدشان نبد آگهی
میان بسته دیوان به سان رهی
به فرمانش مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان پر ز آوای نوش
چنان بد به آرام از آن شادکام
ز یزدان بدو نو به نو بد پیام
این همه فروزه های به روزگاری به زمانی بر می گردد که ایرانیان بر شالوده های بنیادین فرهنگ و بینش و منش ایرانی در کار ساخت و پرداخت سرنوشت خود و پیش بُرد جهان به سوی ارزش های برتر بودند. زمانی که ایرانیان به زبان خود سخن می گفتند نه با واژگان تازی... زمانی که ایرانیان همگی نام های ایرانی مانند کیومرس و هوشنگ و تهمورس و جمشید داشتند...نه نام های تازی مانند محمد و غلامحسن و غلامحسین و علیرضا و رقیه و بتول و سکینه و صغرا !... زمانی که خود را غلام ضحاک... ضحاک زاده ... ضحاک پور ... ابن ضحاک... ضحاک نسب ... ضحاک نیا... ضحاک دوست و... از این گونه نام های دل آشوب و تباه کننده جان و روان نمی نامیدند، و چنین نام های زشت بر خود و بر فرزندان خود نمی گذاشتند.
گفتیم که، یکی از ویژگی های فریدون ایرانی بودن اوست در برابر ضحاک که از تبار بیگانه است.
اگر نگاهی به ساختار سامانۀ فرمان روایی ضحاکی امروز در ایران بیاندازیم خواهیم دید که از خود روح الله خمینی گرفته تا سید علی خامنه بی و هاشمی رسمنجانی تا برادران لاریجانی و سران مجلس خبرگان و دیگر
کارگزاران این حکومت افتاده از دوزخ، هیچ یک ایرانی تبار نیستند، برخی هندی زاده ، برخی تازی زاده و برخی مغول زاده اند. این ها نه تنها کم ترین مهری به ایران و فرهنگ ایران و تبارها و زبان های و گویش های ایرانی ندارند، ونکه با همۀ توش و توان خود در نابود کردن ارزش های ایرانشهری می کوشند، اگر مردم ایرانی تبار مرو دشت در استان فارس در برابر پتیارگی های شیخ صادق خلخالی پایداری نمی کردند آن دیو زاد اهرمن زاد، در همان نخسیتن سال روی کار آمدن حکومت آخوندی برای شناسه زدایی و نا بود کردن ماندمان های نیاکان فَرمَند ما خیز برداشته و می رفت تا تخت جمشید را از بیخ و بن ویران کند.
چندی پیش شهردار شهر سلماس در آذربایجان باختری تندیس فردوسی بزرگ را از یکی از میدان های شهر برداشت تا نماد ایران گرایی را از آن شهر بردارد.
در سی و هفت سال گذشته بیش از هفده هزار امام زادۀ ریز و درشت به دست این امام زادگان فرمان روای بر ایران از خاکِ خوبِ این سرزمین اهورایی سر برون کشیدند تا به نبرد با فرهنگ و آیین های شهریگری ایرانی به یاری ضحاک زادگان بر خیزند. ولی فریدون هیچ همانندی با لاریجانی و هاشمی مغول زاده و سید علی تازی زاده ندارد.
ببالید بر سان سرو سهی
همی تافت زو فر شاهنشهی
دوم اینکه:
جهانجوی با فر جمشید بود
به کردار تابنده خورشید بود
میان فریدون و جمشید پیوندی نا گسستنی در میان است.
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چه گفتی بگوی
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتین
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گُرد و بی آزار بود
ز تهمورس گُرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر، همی داشت یاد...
از این سخن هم که فردوسی بر زبان فرانک گذاشت به روشنی در می یابیم که فریدون از تخمه و نژاد پاک ایرانی است و هیچ آمیختگی با نژاد ضحاک و سعد ابی وقاص و خالد ابن ولید و قتیبه ابن مسلم باهلی و حجاج ابن یوسف و خمینی دیو سرشت ندارد!.
اکنون اندک اندک پرده از آن راز بزرگ کنار می رود و دانسته می شود که چرا فردوسی از زبان کاوه می گوید:
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کند...
آن ضحاک هزار سال بر مردم ایران چیره گشت و سرانجام بدست فریدون ایرانی تبار که نماد ملیت و شناسۀ
ایرانی است، و با گرزه گاو سر که نشان خواهیم داد همان فرهنگ ایرانشهری است از میان برداشته شد..
ضحاکِ روزگار ما بیش از هزار سال است که بر ما چیره گشته و مغز ما و نیاکان ما و فرزندان ما را خورده است و هنوز می خورد. راه برون رفت از این ننگ بردگی آخوندیسم همین است که فردوسی از زبان کاوه بما نشان می دهد:
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کند
به روشنی می گوید یگانه راه رهایی ما برگشت به فرهنگ و شناسۀ ایرانی است... با الله و اکبر نمی توان کشور از چنگال الله و اکبریان رهایی بخشید.
با نذر و نیاز به درگاه الله و پیامبران و امامان ایران سوز نمی توان کشور از بند بردگی ضحاک تباران ایران ویرانگر رهایی بخشید!. پس چاره چیست؟ چاره این است که:
یکایک به نزد فریدون شویم
بدان سایۀ فر او بغنُویم
تنها در پرتو فرهنگ ایرانشهری است که می توان سر از بند ضحاک و ضحاکیان بیرون کشید.
بپویید کاین مه تر، آهرمن است
جهان آفرین را به دل دشمن است
بدان بی بها نا سزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
ایرانیان پاک نهاد پیرامون درفشی که کاوه بر افراشته بود گرد آمدند و ضحاکیان و کارگزاران ضحاک و فرومایگان و خود فروختگان و پشت به میهن کرده ها از آن دوری گزیدند، بدین گونه، همان چرم پارۀ آهنگی نشان دهندۀ دوست و دشمن شد ودانسته شد که نامرد و مرد کیست!.
همی رفت پیش اندرون مَردِ گُرد
سپاهی بر او انجمن شد، نه خُرد
بدانست خود کافریدون کجاست
سر اندر کشید و همی رفت راست
این بند از سردوۀ فردوسی دریافت پیشین ما را پشتیبانی می کند، کاوۀ آهنگر، این پیر ستم دیده، فریدون را از کجا می شناخت، و از کجا می دانست که فریدون کجاست، آیا به راستی، فردوسی خرد ما را به ریشخند گرفته است؟!. چرا ما باید بپذیریم که کاوه:
بدانست خود کافریدون کجاست؟!.
چه کسی به کاوه نشانی فریدون را داده بود؟!. کاوه نه فریدون را دیده و نه چیزی در بارۀ او شنیده است، پس این رفتار ناپذیرفتنی چیست که از او سر می زند!.. ولی اگر ژرف بنگریم خواهیم دید که کاوه، راه برون رفت از ستم بارگی های هزار ساله ضحاک تازی را باز شناخته و دو نکته را به روشنی دریافته است.
نخست این که:
ضحاک سرشتی اهریمنی دارد، و اهریمن به هیچ روی «اصلاح پذیر» نیست، از این رو، اصلاح طلبان خود از تبار ضحاک اند، اصلاح طلبان در پی این اند که مارهای روی دوش ضحاک را از دیده ها پنهان نگهدارند و رنگ و روغنی دلپذیر بزنند، ولی کاوه خواهان براندازی است نه ماله کشی!..
بپویید کاین مه تر، آهرمن است
جهان آفرین را به دل دشمن است
این جانور جهان ویران گر که سرشتی اهریمنی دارد به هیچ روی «اصلاح پذیر» نیست... دیگر این که بدانست که یگانه راه برون رفت از این دام چالۀ هزار و چهارسد ساله، رویکرد به فرهنگ ایرانشهری و بینش و منش ایرانی است، نه کوشش برای «اصلاح» این سامانۀ اهریمنی!..
این همان راز بزرگی است که کاوه به روشنی دریافت و هم میهنان رنج کشیدۀ خود را به سوی این آرمانشهر بزرگ فراخواند. پس فریدون در این جا نماد ایران و فرهنگ ایران است:
بیامد به درگاه سالار نو
بدیدندش از دور و بر خاست غو
چو آن پوست بر نیزه بر، دید کی
به نیکی یکی اختر افکند پی
فریدون با دیدن آن پوست یا همان چرم پارۀ آهن گری کاوه ، و خیزش بزرگ مردم که در کنار آن پوست گرد آمده بودند بدانست که زمان آن پیکار سرنوشت ساز فرا رسیده است.
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر برو پیکر و زَرش بوم
بزد بر سر خویش چون گِرد ماه
یَکی فالِ فرخ پی افکند شاه
فرو هِشت از او سرخ و زرد و بنفش
همی خواندَش کاویانی درفش
آن چرم پارۀ آهنگری کاوه را به دیبای روم پوشاند و با زر و سیم و گوهرهای گران بها بیاراست و از کناره های آن رشته های ابریشم به رنگ های سرخ و زرد و بنفش بیاویخت، این درفش تا روزگار یورش تازیان بیابانگرد بی فرهنگ به ایرانشهر برپا بود و در جنگ قادسیه پیشاپیش سپاه ایران می رفت تا به رزمندگان ایرانی یاد آوری کند که برای پدافند از ارزش های میهنی به رزم برخاسته اند نه برای بیشی جویی و آزردن جان...
از آن پس هر آن کس که بگرفت گاه،