بر آورد و کرد از بلندی مغاک»
«از بلندی مغاک کردن»، نشان ویران گری است، می گوید خانۀ ما که از بلندی به خورشید سر کشیده بود، به دست بسیجیان خامنه یی ضحاک سرشت به پستی گرایید و با خاک یک سان شد.
فریدون بر آشفت و بگشاد گوش
ز گفتار مادر بر آمد به جوش
سرش پُر ز درد و دل پر ز کین
بَر ابرو، زخشم اندر آورد چین
در برخی از نسخه ها (دلش پر ز درد و سرش پر ز کین) آمده که درست به نگر نمی رسد، در این گونه هنگامه ها، این سر است که دچار درد می شود و دل که از کینه لبریز می گردد.
چُنین داد پاسخ به مادر: «که شیر
نگردد مگر به آزمایش دلیر
کنون کردنی کرد جادو پرست
مرا بُرد باید به شمشیر دست
«کنون کردنی کرد جادو پرست»: ضحاک جادو آن چه را که می خواست به فرجام رساند. اکنون زمان من است تا شمشیر به دست گیرم و روزگار ضحاک را تباه کنم!..
بپویم به فرمان یزدان پاک
بر آرم ز ایوان ضحاک خاک
«بپویم»: بروم، روان شوم، من اگر چه به رزم بر خواهم خاست، ولی کین خواهی و رزم آوری من سرشت اهریمنی نخواهد داشت، من به فرمان یزدان پاک بپا خواهم خاست و زمین را از زشتکاری های این دیو زاد اهرمن خو پاک خواهم کرد.
«برآرم ز ایوان ضحاک خاک»: کاخ ستم بارگی های ضحاک را بر سر خودش و کارگزاران فرومایه تر از خودش خواهم کوفت.
به یاد داشته باشیم که این گفتگو میان فرانک و فریدون پیش از آغاز رستاخیز کاوه است، و این مادر خردمند که به گفتۀ فردوسیِ بزرگ «آرایش روزگار » بود، فریدون شانزده سالۀ دچار خشم خونین درفش را آمادۀ
پیکاری سرنوشت ساز نمی بیند.
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سر به سر پای نیست
«پای نبودن»: توان پایداری نداشتن. ترا هنوز توان ایستادگی در برابر خامنه یی و سران سپاه ننگین دامن و بسیجی ها و لباس شخصی ها و اصلاح طلبان که گونه یی دیگر از مارهای روی دوش ضحاک هستند نیست. اگر نگاهی ژرف به آنچه که در پیرامون تو می گذرد بیاندازی خواهی دید که هنوز جهان سر به سر هوادار اوست، به این شامورتی بازی های آمریکا و اروپا نگاه نکن، این ها همه برای فریب من و توست، از روسیه
و چین کمونیست بگیر تا آمریکای امپریالیست و و اروپای کاپیتالیست و اسراییل صهیونیست و گلوبالیست ها و کمونیست ها و دیگران، همه و همه هوادار این پتیاره اند، این پتیارگان ایران ستیز، همۀ دانش و توانش خود را در پایدار نگه داشتن کاخ سد ستون این دستگاه فرو افتاده از دوزخ به کار می برند تا ترا و میهن ترا از همۀ ارزش های والای تاریخی و فرهنگی و مردمی تهی بگردانند، دریاچه ها و تالاب ها و رودهای میهنت را بخشکانند، جنگل های کشورت را به آتش کشند و ویران کنند، فرهنگ جهاد و شهادت را جای گزین فرهنگ جهان آرای نیاکانت بسازند، بینش و منش زشت اسلام و مسلمانی را جای گزین بینش و منشِ والای ایرانی کنند، تو به تنهایی تاب پایداری در برابر این همه پتیارگی ها را نداری.
جهان دار ضحاک با تاج و گاه
میان بسته فرمانِ او را سپاه
چو خواهد ز هر کشوری سد هزار
کمر بسته آید کُنَد کار زار
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی- کمیته های انقلاب – بسیجی ها – نیروهای انتظامی – لباس شخص ها – اصلاح طلبان- مزدوران فلستینی و عراقی و لبنانی – بازاریانِ روان به اهرمن فروخته - همه و همه به فرمان او میان بسته و بند چاکری او را به گردن افکنده اند.
به یک اشارۀ انگشت او از لبنان و فلستین و غزه و اردن و عراق و آفریکا و مصر و لیبی و سوریه و روسیه و
چین و نیجریه و سودان و جای جای جهان آدم کشان مزدور برای ریختن خون جوانان ایرانی سر از پا نخواهند شناخت!..
جز این است آیین پیوند و کین
جهان را به چشم جوانی مبین
در اینجا می توان از فرانک پرسید، که بسیار خوب، نازنین، آیین پیوند و کین از نگر شما کدام است که شما آن را جز این راهی که فریدون می خواهد پیش بگیرد می دانید؟ با شناختی که از فرانک و از سامه های روزگار فرانک در شانزده سالگی فریدون داریم، در پاسخ این پرسش خواهد گفت: هنوز شکوه و بزرگی نام ضحاک خامه یی سرشت در هم نشکسته است، هنوز شمار بزرگی از بوزینگان بالا رونده، انگل وار به درخت هستی او چسبیده و از ریزه های مانده در خوان او می خورند، هنوز لایه های پایین مردمی، کارگران و کشاورزان و مردم کم درآمد به ستوهی آن چنان نرسیده اند که به یک خیزش بزرگ سرنوشت ساز بپیوندند و کار سیدعلی ضحاک سرشت را یک سره کنند، به یاد داشته باشیم که کاوه آهنگر هجده پسر داشت، هفده پسرش را خامنه یی سربرید و کُشت و اعدام کرد و کور کرد و در زیر شکنجه ها در زندان ها کُشت... و کاوه آخ نگفت! دفتر پاره نکرد، چرم پاره آهنگری بر نیافراشت، همین خموشی و پذیرش ستمبارگی های ضحاکی است که یک خونریز تبه کار ایرانسوز مانند خامنه یی دیو خو را بر تخت ولایت فقیه برپای داشته است، هنوز در سرکوب آزادگان چُنان بی پرواست که از کُشتن ماده گاوی که فریدون را شیر می داد روی بر نمی گرداند، نه تنها گاو برمایه را می کُشد، مرغ زار را هم نابود می کند، دریاچه اورمیه را می خشکاند ، زاینده رود را می خشکاند، رود کارون و گاو خونی و هیرمَند و تالاب مازندران را می خشکاند، بندرها و آبخوست های ایرانی را
به چینی ها و دریای مازندران را به روس ها می بخشد و سرای خاندان فریدون را هم که ایرانیان آزاده هستند به ویرانی می کشد و بیش از هشت میلیون ایرانی را از خانه و شهر و کشورشان می تاراند...
نکتۀ دیگر این که انگیزه فریدون در این گامه، یک انگیزۀ بسیار خام و نارسا و کوته بینانه است، او می خواهد به کین ستانی خون پدر به رزم با ضحاک برخیزد، نه رهایی یک سرزمین تاریخی از چنگال یک اَژدَهای آدمی خوار و جهان سوز بنام حکومت ننگین دامن ضحاکی یا اسلامی، و این چیزی است که مادر نمی پسندد، فرانگ، این نازنین بانوی خِرَدمندِ ایرانی، در اندیشۀ کین ستانی خون همسر نیست ، در اندیشه رهایی ایران از یک دام چالۀ سیه روزگاری و نابودی است.
این دُرُست است که بیشنۀ مردم ایران داغ دار جگر گوشگان خود هستند، این دُرُست است که دامنۀ ستم بارگی های این اَژدَهای سه کلۀ سه پوزۀ ششم چشمِ دارندۀ هزار چستی، از مرزهای میهن فرا رفته و دامن مردم سوریه و عراق و لبنان و غزه و فلستین و جای جای جهان را نیز فراگرفته است ، این دُرُست که بیشینۀ این مردُمِ ستم کشیده از دست این حکومت آدمی خوار، و کرم های چسبیده به او مانند بی بی سی لندن، و اصلاح طلبان و لابی های خون خوار و حزب الهی های دیو سرشت، و ملاباجی ها و خواهران زینب به ستوه آمده و در جستجوی راهی برای برون رفت از این دامچاله سیه روزگاری اند، که با چیره شدن اسلام و مسلمانی و حکومت دوزخی اسلامی بر ایران:
نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی ، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز به راز
ندانست خود جز بد آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
ولی این هم دُرُست است که ضحاک تنها نیست، دولت های بزرگ مانند دولت روسیه، دولت فزون خواه و بهره کش چین کمونیست، دولت ترکیه، حزب دموکرات آمریکا ، دولت کانادا ، دولت فرانسه و دیگر دولت های اروپایی و اتحادیه اروپا و کمپانی های بزرگ نفتی و بانک داران بزرگ و سازندگان جنگ ابزار ، همه و همه و هر یک در راستای سود خود به بهای خون مردم ایران، و نابود کردن ایران و فرهنگ ایران از این سامانۀ اهریمنی پشتیبانی می کنند و هر یک به گونه یی ستون به زیر سقف این حکومت جنگ افروز می زنند... پس باید چشم به راه خیزش کاوه بمانی، باید کاری کنی که کاوه ها برخیزند، کارگران برخیزند، مال باختگان برخیزند، رانندگان و خوانندگان برخیزند، آهنگران و آهنگ سازان برخیزند، آموزگاران و دانش آموزان و پدران و مادران شان برخیزند، چنین است آیین پیوند و کین!..
که هر کاو نبید جوانی چَشید،
به گیتی جز از خویشتن را ندید،
«نبید» همان می یا باده است. مادر خردمند به فرزند نو جوان خود می گوید، آیین جوان مردان نه این است که مست بادۀ جوانی شوند و خِرَد راهنما را نا دیده بگیرند، این سخن را یک بار بخوانیم:
جز این است آیین پیوند و کین
جهان را به چشم جوانی مبین
که هر کاو نبید جوانی چشید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
بدان مستی اندر، دهد سر به باد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
ترا ای پسر پَند من یاد باد
بجز گفت مادر دگر باد باد»..
هر سخن دیگری بجز سخن من را همانند باد بیانگار و نادیده بگیر، هنوز زمان کین خواهی و رزم آوری تو فرا نرسیده است!.. تو بجای این اندیشه های نا بخردانه، دل به زندگی خُرّم بدار.. پاک دلانه کام از روزگار برگیر و تخم امیدی ورجاوند را در دِلَت بارور کن، و خود را برای رزمی سرنوشت ساز آماده بساز تا زمان شایسته برای کین خواهی فرا رسد...
در اینجا می رسیم به داستان خیزش کاوه در برابر ضحاک
ضحاک و کاوه
چنان بُد که ضحاک خود روز و شب
به یاد فریدون گُشادی دو لب
ضحاک، شبانه روز اندیشه یی جز فریدون در سر نداشت و نامی و سخنی جز فریدون بر زبان نمی راند. ترس از پادافره زشتکاری های هزار سال گذشته، بُن استخوانش را به آتش کشیده بود.
بدان بُرز و بالا، ز بیم نَشیب
دلش زآفریدون شده پر نهییب
«بُرز» از واژگان پهلوی به چَم بلندی – شکوه و بزرگی است.
«نشیب» نشان فروافتادگی و پستی و سر شکستگی است.
«نهیب» باز هم از واژگان پهلوی، و به چَم بیم و ترس و هراس است.
می گوید: با آن همه شکوه دروغینی که خود را به آن آراسته بود، از بیم این که به زودی در چاه سرشکستگی فرو خواهد افتاد، ترس از فریدون و هراس از نام او سراپای هستی اش را فرا گرفته بود.
چُنان بد که یک روز بر تخت عاج
نهاده به سر بر ز پیروزه تاج
زهر کشوری مه تران را بخواست
که در پادشاهی کُنَد پُشت راست
«پشت راست کردن» در کاری، گواژ استوار ایستادن و دگرگون نشدن و تکان نخوردن است. از آن جا که خود به تنهایی راهی برای رهایی از این ترس استخوان سوز نمی یابد ، همۀ بزرگان کشوری و لشکری، و سران سپاه پاسداران انقلاب ننگین دامن اسلامی، بسیج، سران بنیاد مستضعفین، کمیته های انقلاب، فرماندهان نیروهای انتظامی، نمایندگان ستورگاه اسلامی، سران مجلس خبرگان، سرپرستان خود فروختۀ دانشگاه ها، امامان جمعه و جنایت، حاکمان دادگاه های انقلاب اسلامی، نمازگزاران بر چمن دانشگاه، مراجع تقلید، مدرسین حوزه های علمیه قم و نجف و کربلا، همۀ مداحان، همۀ نویسندگان و سخن سرایان وابسته به بیت رهبری، سفیران کشورهای اروپایی و آفریکایی و آسیایی، به ویژه چین و روسیه و فلستین و غزه و لبنان و طالبان و دیگران را فرا می خواند تا بیایند و با او به همپرسگی بنشینند تا مگر چاره یی برای پایدار نگه داشتن کاخ سد ستون ستم بارگی هایی او بیابند.
از آن پس چُنین گفت با موبَدان
که:« ای پُر هُنر نام وَر بخردان
شیوۀ سخن گفتن نرم ضحاک را با شیوۀ سخن گفتن ضحاک روزگار ما برابر بگذارید تا بدانید آن که امروز در بیت رهبری جا خوش کرده همان ضحاک اَژدَها پیکر است که از ژرفای غاری که در آن افکنده شده بود سر برون کشیده و در کار تباه کردن ایران و ایرانی است.
مرا در نهانی یَکی دشمن است
که بر بخردان این سخن روشن است
به سال اندک ست و به دانش بزرگ
گُوِی، کَی نژاد و دلیری سترگ
«گُو» یا «گَو»: دلاور، دلیر. مبارز. پهلوان. نیرومند. این واژه به چم زمین پست و گودال هم آمده است، ولی در این جا همان دلیر و پهلوان است.
«بَر نژاد»: از تباری بزرگ. از خاندان بزرگ.
«دلیری سترگ»: جنگاوری نیرومند، رزمنده یی خشمگین و زورآور.
اگر چه به سال اندک است این جوان
چُنین گفت موبَد به پیش گَوان
که:« دشمن اگر چه بود خوار و خُرد
مر او را به نادان نباید شمُرد
پیش تر گفته شد که موبد، به چم دانشمند- دانا - خردمند و جهان دیده است، کاری به رهبر دینی آیین زرتشت ندارد. «گُوان» افزوده (گَو) به چم پهلوان - دلیر - رزمنده و مهتر است.
فردوسی با زبان راز می خواهد به ما نشان دهد که ضحاک با همۀ خیره سری و ستم بارگی از خرد و اندیشه
بهره دارد، این سخن بر آمده از خردی کارساز است که می گوید:
که دشمن اگر چه بود خوار و خُرد
مَر او را به نادان نباید شمرد
دشمن اگر چه به سن اندک و تهی دست و بدون پشتیبان است، ولی چُنین دشمنی را نباید کوچک و سُست بنیاد و نادان شمرد. می بینیم که ضحاک نه تنها از خِرَد و هوشمندی بی بهره نیست، ونکه بهرۀ بسیار دارد، پس چگونه است که زرتشت و فردوسی و دیگر بزرگان ایرانشهر این همه به خرَد بها می دهند!..
اگر اندکی ژرف بنگریم خواهیم دید، آنچه که در سرودهای اشو زرتشت ورجاوند ستوده می شود «خرد» نیست، «خرد نیک» است، فرمان روایی نیست، «فرمانروایی نیک» است، همان گونه که «اندیشۀ نیک» شایان ستایش است نه هر اندیشه، «شهریاری نیک» شایان ستایش است نه هرگونه پادشاهی.
خامنه یی هم با همۀ زشتی و پلشتی و فرومایگی از اندیشه و خرد و نیروی فرمانروایی بهرۀ بسیار دارد، ولی جنس اندیشه و خرد و نیروی فرمان روایی او نیک نیستند، بد اند ، پست اند، آلوده اند، اهریمنی اند.
فرهنگ ایران چه از زبان اشو زرتشت ورجاوند و چه از زبان کورش بزرگ و چه از زبان فردوسی بزرگ خرد نیک و اندیشۀ نیک و منش نیک را می ستاید، نه خرد واندیشه و دانش و بینش را... هر دانش و بینشی که ستودنی نیست!..
خرد و اندیشه و دانش و منشی سزاوار ستایش اند که در راستای به سازی و نوسازی و پیش برد جهان به سوی ارزش های برتر به کار گرفته شوند، نه خرد و اندیشه و دانش و نیروی فرمان روایی که در راستای تباهی و ویران گری و ستم بارگی و تیره روزگاری مردم به کار روند... از همین جاست که واژۀ «شهریار» برای نشان دادن جایگاه والای فرمانروایان بزرگ و نیک سرشت در زبان پارسی ساخته شد، (شهر) همان کشور و بهتر است بگوییم «مردم» است مانند ایرانشهر، و «یار» همان یاری و یارمندی است پس «شهریار» کسی است که با اندیشه و گفتار و کردار نیک به یاری شهر بر می خیزد تا کشور را به بهترین ارزش ها بیاراید و مردم را بر خوان پیروزی و شادمانی بنشاند..
حافظ شیرین سخن دریغا گوی اینگونه شهریاران بود که گفت:
یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل، باد بهاران را چه شد
لعلی از کان مروت بر نیامد سالها
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهر بانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟
ضحاک از این گونه دانش و بینش و نیروی شهریاری کم ترین بویی نبرده است ، از این رو به رای زنان خود می گوید:
بترسم همی از بَدِ روزگار
ندارم همی دشمن خرد خوار
همی زین فزون بایَدَم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
یَکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیو و مردم بر آمیختن
سپاهیان و رزمندگان ایرانی تبار برای سرکوب جوانان ایرانی مرا بسنده نیستند، من سپاهی بزرگ از مزدوران خونریز فلستینی و غزه یی و لبنانی و عراقی و سوری و طالبانی و حشدالشعبی و دیگران می خواهم تا همازور شوند و باپشتیبانی اروپا و چین و روسیه و حزب دموکرات آمریکا، یک نیروی بزرگ سرکوب گر پدید بیاورند.
یَکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیو و مردم بر آمیختن
بباید برین بود هم داستان
که من نا شکیبم بر این داستان
یَکی نامه اکنون بیاید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبَد نکشت
در برخی از نسخه ها بجای «نامه» واژۀ «محضر» آورده اند که با شیوۀ سخن گفتن فردوسی به هیچ روی سر سازگاری ندارد. نمی توان پذیرفت که فردوسی واژۀ تازی محضر را جای گزین واژۀ زیبای نامه کرده باشد.
نگوید سَخُن جز همه راستی
نخواهد به داد اندرون کاستی
ز بیم سپَهبَد همه راستان
بدان کار گشتند هم داستان
به پیشش گهِ اژدها نا گزیر
گواهی نبشتند برنا و پیر
«پیشش گه»: همان پیشگاه است
همه باید گواهی دهید که من در این هزار سال فرمان روایی خود هیچ تخمی جز به نیکی نکاشته ام!.. هیچ سخن جز به راستی نرانده ام!.. هیچ فرمانی جز بر پایۀ داد نداده ام!.. و همواره کوشیده ام که پا از راستای داد و دهش و مهر گستری بیرون ننهم!.. اتوبوس را برای شما مجانی کرده ام!.. آب و برق را مجانی کرده ام!.. نان و گوشت و خوار بارتان را ارزان کرده ام!.. شما را به مقام انسانیت رسانده ام!.. چوبه های دار را از خیابان های شهرتان برچیده ام!.. درب زندان ها را گِل گرفته و درب دانشگاه ها و هنرستان ها را به رویتان گشوده ام!.. بر شمار دبستان ها و دبیرستان ها و آموزشگاه ها افزدوه ام!.. پول نفت را بر سفره هاتان آورده ام!.. شما را به قُله ها رسانده ام!..خامه ها تان را تُند و تیز و نویسا کرده ام تا اگر کوچک ترین کژی و ناراستی از من و کارگزاران من دیدید آزاد و بی پروا در رسانه ها بنویسید و بر کرد و کار من خرده بگیرید و مرا به راه راست رهنمون شوید!.. راه آزاد اندیشی را فرا رویتان باز گذاشته ام تا هر اندیشه یی که در سر می پرورانید بی هیچ پروایی آن را زبانی کنید، و اگر من پای به کژ راهه نهادم با زبان های تند و تیز و دراز، مرا از کژ روی باز داری!.. آبروی تان را خریده ام، کاری کرده ام که امروزه همۀ مردم چین و ژاپن و آمریکا و کانادا و سویس و اسراییل و استرالیا و جای جای جهان آرزومندند که رهبری خردمند و مهر ورز و دادگستر مانند من داشته باشند...
ز بیم سپهبَد همه راستان
بدان کار گشتند هم داستان
خروش صلوات!.. و الله و اکبر!.. درود بر رهبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه از کران تا کران تالار کاخ بر خاست.
«راستان» در اینجا نماد مردانی است که هنوز اندک مایه یی از راستی و دُرُستی در آن ها برجای مانده، ولی نه آن اندازه که بتوانند در برابر کردارهای اهریمنی این اژدهای سه کلِۀ سه پوزۀ دارنده هزار چستی پایداری کنند، از این رو ترس از مرگ و یا ترس از دست دادن پای گاه، و بی بهره ماندن از خوان بی دریغ انقلاب، بر آن اندک مایه از نیکی که در نهاد آن ها برجاست چیره می گردد و همه یک سدا با مُشت های گره کرده بر ضحاک و دودمانش صلوات می فرستند و سخن او را پشتیبانی می کنند.
به پیشش گهِ اَژدَها نا گزیر
گواهی نبشتند بُرنا و پیر
ولی:
همان گه یَکایَک ز درگاه شاه
بر آمد خروشیدنِ دادخواه
هنوز سدای صلوات و تکبیر آن سُست مایگان فرو ننشسته بود که از آن سوی درگاه خروش دادخواهانۀ مردی ستم کشیده ،کاخ سد ستون ضحاک و ضحاکیان را به لرزده در آورد..
ستم دیده را پیش او خواندند
برِ نام دارانش بنشاندند.
امروز دیگر نه از آن روزهاست که کارگزاران اهریمن هر سدای دادخواهانه را در گلو خفه کنند و در جا خونش را بر زمین ریزند، امروز ترس از فریدون بر جان همگان آن چُنان چنگ فرو افکنده که نا گزیرند در برابر دوربین های تلویزیون های جهان نمایشی خنده دار از دادگری ضحاک را فرادید مردم جهان بگذارند، از این رو مردِ خروشندۀ دادخواه را با گرامی داشت بسیار به پیشگاه ضحاک می برند و او را بر کرسی بزرگان در کنار دست ضحاک می نشانند.
بدو گفت مه تر به روی دُژَم
که:« بر گوی تا که از که دیدی ستم»
«دُژَم»: افسره - رنجور- دلتنگ – اندوهگین و خشمگین است. ضحاک ادای فرمان روایان نیک سرشت را در می آورد و با رُخ ساری غم گرفته از پیر خروشندۀ داد خواه می پرسد، چه کسی این همه آزار بر تو روا داشته است؟!.
خروشید و زد دست بر سر:« ز شاه
که شاها مَنَم کاوۀ دادخواه
بده دادِ من، کامدَستم دوان
همی نالم از تو به رنج روان
اگر داد دادن بُوَد کار تو
بیآفزاید ای شاه بازار تو
در برخی از نسخه ها بجای «بازار» نوشته اند «مقدار» که از بیخ و بن ناپذیرفتنی است، سخن پرداز خوش پردازی مانند فردوسی که در کار زنده کردن زبان پارسی است هر گز واژۀ «مقدار» تازی را جایگزین بازار پارسی نخواهد کرد. این گونه دستیازی های نابخردانه کار نسخه نویسان کم دانش است..
ز تو بر من آمد ستم بیشتر
زنی هر زمان بر دلم نیشتر
ستم، گر نداری تو بر من روا
به فرزند من دست بردن چرا؟
مرا بود هژده پسر در جهان
از ایشان یَکی مانده است این زمان
ببخشای بر من یَکی، در نگر
که سوزان شود هر زمانَم جگر
شَها، من چه کردم؟ یَکی باز گوی
اُ گر بی گناهم بهانه مجوی
به حالِ من ای تاج وَر در نگر
میافزای بر خویشتن درد سر
مرا روزگار این چنین کوژ کرد
دلی بی امید و سری پُر ز درد
جوانی نمانده است و فرزند نیست
به گیتی چو فرزند پیوند نیست
ستم را میان و کرانه بود
هم ایدون ستم را بهانه بود
«هم ایدون» : همان، هم چنین، و این چنین است.
می گوید ستم گری را هم اندازه باید، و ستم ورزیدن را دستاویزی و انگیزه یی. تو در ستم بارگی نه اندازه می شناسی و نه انگیزه!..
بهانه چه داری، تو بر من بیار؟
که بر من سِگالی بَدِ روزگار
«سگالش» یا «سگالیدن» از واژه های پهلوی و به چَم اندیشیدن- پنداشتن و رای زدن است.
یَکی بی زیان مَردِ آهن گرم
ز شاه آتش آید همی بر سَرَم
تو شاهی و گر اَژدَها پیکری
بباید بدین داستان داوری
اگر هفت کشور به شاهی تُراست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
«شمار» با کسی گرفتن، با او شمارش نیک و بد کردن و اندازه گرفتن بده بستان هاست!..
مگر کز شمار تو آید پدید
که پَستا به فرزندن من چون رسید
«پَستا» همان است که امروزه به شیوۀ تازی گویان می گوییم «نوبت». در برخی از نسخه ها بجای پستا نوشته اند «نوبت» درستش همان پَستاست
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید به هر انجمن»
سپهبَد به گفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سَخُن ها شنید
بدو باز دادند فرزند اوی
به خوبی بجُستند پیوند اوی
پیوند کسی را جُستن یگانگی و هم راهی و هم دلی او را در کاری خواستن است، ضحاک و ضحاکیان به خوبی پی برده اند که امروز، روز تیغ و تازیانه نیست، روز کوتاه آمدن و دل جویی کردن است!..
پس او را بفرمود شاهِ جهان
که آرام گیرد بَرِ آن مِهان
کاوه را در کنار بزرگان می نشاند!..
بفرمود پس کاوه را پادشا
که:« باشد بدان نامه اندر گوا»
چو بر خواند کاوه همه دفترش،
سبک سوی سوی پیران آن کشورش،
خروشید: « کای پای مردان دیو
بریده دل از مهر گیهان خدیو،
« پایمردان دیو» نمارش به همان دستیاران و همکاران و کارگزاران دیو است.
کاوه با خروشی جانانه و با خشمی بر آمده از یک رنج دیرین، رای زنان و دستیاران خامنه یی، اصلاح طلبان و سران سپاه و وزیران و نمایندگان ستورگاه اسلامی را (پای مردان دیو) می نامد...
بدا که در روزگار ما شمار این «پای مردان دیو» هزاران برابر بیش از روزگار ضحاک است، دریغا که نه کاوه ای هست و نه خروشنده یی... در این دریای توفانی نه کشتی نجاتی و نه حتی تخته پاره یی...